• آموزش قرآن
  • پربازدید

حوزه های تقوی،استاد دکتر محمدعلی انصاری-بارگزاری

دریافت فایل صوتی

حجم: 6 MB

زمان: 15 دقیقه

بیشتر...

بارخدایا از مصائب من آگاهی

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۳۱ - فراز ۱۸

اللَّهُمَّ وَ

بیشتر...

از چه اموالى باید انفاق کرد

شرح آیه 267 سوره مبارکه بقره

267- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ

بیشتر...

حکمت 37 نهج البلاغه

وقال(عليه السلام) وَقَدْ لَقِيَهُ عِنْدَ مَسِيرِهِ إِلَى

بیشتر...

قسم هاي خداوند

 

"قَسْم" در لغت به معنای جزءجزء کردن و "قِسْم" به معنای

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
116386
50636
152841526
اوقات شرعی

احسن الحدیث

احسن الحدیث

یکشنبه, 23 بهمن 1401 10:41

شرح آیه 232 سوره مبارکه بقره

232- وَإِذَا طَلَّقْتُمُ النِّسَاءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلَا تَعْضُلُوهُنَّ أَن يَنكِحْنَ أَزْوَاجَهُنَّ إِذَا تَرَاضَوْا بَيْنَهُم بِالْمَعْرُوفِ ۗ ذَٰلِكَ يُوعَظُ بِهِ مَن كَانَ مِنكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۗ ذَٰلِكُمْ أَزْكَىٰ لَكُمْ وَأَطْهَرُ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ

232- و هنگامى که زنان راطلاق دادید و به پایان عدّه خود رسیدند، مانع آنها نشوید که با همسران (سابق) خویش، ازدواج کنند; اگر رضایت در میان آنان، به طرز پسندیده اى برقرار گردد. این دستورى است که تنهاافرادى از شما، که ایمان به خدا و روز قیامت دارند، از آن، پند مى گیرند. این (دستور)، براى رشد (خانواده هاى) شما و پاکیزگى (جامعه) مفیدتر است; و خدا مى داند و شما نمى دانید.

 

یکى از یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) به نام «مَعْقِل بن یسار» خواهرى به نام «جَملاء» داشت که از همسرش «عاصم بن عُدَىّ» طلاق گرفته بود، بعد از پایان عدّه، مایل بود بار دیگر به عقد همسرش درآید، ولى برادرش از این کار مانع شد، آیه فوق نازل شد و او را از مخالفت با چنین ازدواجى نهى کرد.

و نیز گفته اند: آیه هنگامى نازل شد که «جابر بن عبداللّه» با ازدواج مجدد دختر عمویش با شوهر سابق خویش، مخالفت مىورزید.(1)

شاید در جاهلیت چنین حقى به غالب بستگان نزدیک مى دادند که در امر ازدواج زنان و دختران خویشاوند دخالت کنند.

شک نیست که برادر و پسر عمو از نظر فقه شیعه، هیچ گونه ولایتى بر خواهر و دختر عموى خود ندارند و آیه فوق مى خواهد این گونه دخالت هاى غیر مجاز را نفى کند، بلکه چنان که خواهیم دید از آیه فوق، حکم وسیع ترى حتى درباره اولیاء استفاده مى شود که حتى پدر و جدّ ـ چه رسد به بستگان دیگر و یا بیگانگان ـ حق ندارند با چنین ازدواج هائى مخالفت کنند.

تفسیر:

شکستن یکى دیگر از زنجیرهاى اسارت زنان

همان گونه که قبلاً اشاره شد، در زمان جاهلیت زنان در زنجیر اسارت مردان بودند و بى آن که به اراده و تمایل آنان توجه شود، مجبور بودند زندگى خود را طبق تمایلات مردان خودکامه تنظیم کنند.

از جمله، در مورد انتخاب همسر، به خواسته و میل زن هیچ گونه اهمیتى داده نمى شد، حتى اگر زن با اجازه ولىّ، ازدواج مى کرد سپس از همسرش جدا مى شد باز پیوستن ثانوى او به همسر اول، بستگى به اراده مردان فامیل داشت و بسیار مى شد با این که زن و شوهر، بعد از جدائى علاقه به بازگشت داشتند مردان خویشاوند روى پندارها و موهوماتى مانع مى شدند.

قرآن صریحاً این روش را محکوم کرده، مى گوید: «هنگامى که زنان را طلاق دادید و عدّه خود را به پایان رسانیدند، مانع آنها نشوید که با همسران (سابق) خویش ازدواج کنند اگر در میان آنها به طرز پسندیده اى تراضى برقرار گردد» (وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ فَلا تَعْضُلُوهُنَّ أَنْ یَنْکِحْنَ أَزْواجَهُنَّ إِذا تَراضَوْا بَیْنَهُمْ بِالْمَعْرُوفِ).

این در صورتى است که مخاطب در این آیه اولیاء و مردان خویشاوند باشند، ولى این احتمال نیز داده شده است که مخاطب در آن، همسر اول باشد، یعنى هنگامى که زنى را طلاق دادید مزاحم ازدواج مجدد او با خواستگاران دیگر نشوید; زیرا بعضى از افراد لجوج،هم در گذشته و هم امروز، بعد از طلاق دادن زن، نسبت به ازدواج او با همسر دیگرى حساسیت به خرج مى دهند که چیزى جز یک اندیشه جاهلى نیست.(2)

ضمناً در آیه سابق بلوغ اجل، به معنى رسیدن به روزهاى آخر عدّه بود، در حالى که در آیه مورد بحث، به قرینه ازدواج مجدد، منظور پایان کامل عدّه است.(3)

بنابراین، از آیه استفاده مى شود زنان «ثَیِّبِه» (آنان که لااقل یک بار ازدواج کرده اند) در ازدواج مجدد خود هیچ گونه نیازى به جلب موافقت اولیاء ندارند حتى مخالفت آنها بى اثر است.

آن گاه در ادامه آیه، بار دیگر هشدار مى دهد و مى فرماید: «این دستورى است که تنها افرادى از شما که ایمان به خدا و روز قیامت دارند از آن پند مى گیرند» (ذلِکَ یُوعَظُ بِهِ مَنْ کانَ مِنْکُمْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الآْخِرِ).

و باز براى تأکید بیشتر مى گوید: «این براى پاکى و نمو (خانواده هاى شما) مؤثرتر و براى شستن آلودگى ها مفیدتر است و خدا مى داند و شما نمى دانید» (ذلِکُمْ أَزْکى لَکُمْ وَ أَطْهَرُ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ).

این بخش از آیه، در واقع مى گوید: این احکام، همه به نفع شما بیان شده منتهى، کسانى مى توانند از آن بهره گیرند که سرمایه ایمان به مبدأ و معاد را داشته باشند، و بتوانند تمایلات خود را کنترل کنند.

و به تعبیر دیگر، این جمله مى گوید: نتیجه عمل به این دستورها، صد در صد به خود شما مى رسد، ولى ممکن است بر اثر کمى معلومات، به فلسفه این احکام واقف نشوید.

اما خدائى که از اسرار آنها آگاه است به خاطر حفظ طهارت و پاکیزگى خانواده هاى شما، این قوانین را مقرر فرموده است.

قابل توجه این که: عمل به این دستورها، هم موجب تزکیه و هم موجب طهارت معرفى شده (أَزْکى لَکُمْ وَ أَطْهَرُ).

یعنى هم آلودگى ها را که بر اثر غلط کارى دامنگیر خانواده ها مى شود بر طرف مى سازد، و هم مایه نمو و تکامل و خیر و برکت است، (فراموش نباید کرد که «تزکیه» در اصل از «زکات» به معنى نمو گرفته شده است).

بعضى از مفسران، جمله «أَزْکى لَکُمْ» را اشاره به ثواب هائى مى دانند که با عمل به این دستورها حاصل مى شود، و جمله «أَطْهَرُ» را اشاره به پاک شدن از گناهان.

بدیهى است: حوادثى پیش مى آید که دو همسر با تمام علاقه اى که به یکدیگر دارند، تحت تأثیر آن از هم جدا مى شوند، بعد که آثار مرگبار جدائى را با چشم خود مى بینند، پشیمان شده و تصمیم به بازگشت مى گیرند، سختگیرى و تعصب در برابر بازگشت آنها، ضربه سنگینى به هر دو مى زند و اى بسا مایه انحراف و آلودگى آنها شود و اگر فرزندانى در این وسط باشند ـ که غالباً هستند ـ سرنوشت بسیار دردناکى خواهند داشت، و مسئول این عواقب شوم، کسانى هستند که از آشتى آنها جلوگیرى مى کنند.

* * *


1 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحه 332 (جلد 2، صفحه 109، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، چاپ اول، 1415 هـ ق)، ذیل آیه مورد بحث ـ بسیارى از مفسران دیگر مانند: «قرطبى»، تفسیر «کبیر»، تفسیر 2«روح المعانى» و «فى ظلال القرآن»، هر دو شأن نزول یا یکى از آن دو را ذیل آیه مورد بحث نقل کرده اند ـ «فقه القرآن» قطب راوندى، جلد 2، صفحه 181 (کتابخانه آیة اللّه مرعشى نجفى، 1405 هـ ق).

2 ـ بعضى تفسیر دوم را ترجیح داده اند به خاطر این که با آیات قبل که مخاطب عموماً شوهران مى باشند هماهنگ است (ولى این اشکال را دارد که تعبیر «أَزْواجَهُنَّ» نسبت به همسران آینده یک تعبیر مجازى است، به علاوه با شأن نزول آیه نیز سازگار نیست).

3 ـ به اصطلاح در آیه سابق، غایت جزء مُغَیّى بود و در اینجا خارج از مُغَیّى.

.....................

تفسیر نمونه

دوشنبه, 17 بهمن 1401 11:44

در تاریخ پیدایش علوم اسلامی، مردان بزرگى قرار دارند كه طراح علوم  اسلامى  بودند و با همت و سعى و كوشش پيگير خود علوم مختلف را پايه گذارى كردند[1] در این بین شيعه، در پيدايش علوم  اسلامى  نقش مؤثّرى داشته است، بعضى معتقدند كه علوم  اسلامى  از آنها نشأت گرفته، حتّى كتاب يا كتاب هايى در اين زمينه نوشته شده و اسناد و مداركى ارائه داده اند، ولى ما مى گوييم حدّاقل، آنها در پديد آوردن اين علوم سهم بسزايى داشته اند، و بهترين شاهد و گواه اين مسأله كتاب هايى است كه از علماى شيعه در علوم و فنون اسلام ديده مى شود. هزاران كتاب در فقه و اصول، كه بعضى بسيار گسترده و در نوع خود بى نظير است، هزاران كتاب در تفسير و علوم قرآنى، و هزاران كتاب در عقايد و علم كلام، و هزاران كتاب در علوم ديگر، بسيارى از اين كتاب ها هم اكنون در كتابخانه هاى ما و كتابخانه هاى معروف دنيا موجود است و در معرض ديد همگان قرار دارد و هر كس مى تواند صدق اين ادّعا را با مراجعه به اين كتابخانه ها بداند.[2]

امروزه محّققان بزرگ با دلايل زنده و گويايى ثابت كرده اند كه اكثر و[3] يا همه پايه گذاران علوم  اسلامى  شيعه بوده و آنان نخستين افرادى بودند كه راه اين دانشهاى اسلامى را به روى بشر گشوده اند[4]،[5]به همین دلیل بزرگانی در علوم مختلف مانند بوعلی سیناها و زکریای رازی ها و شیخ بهایی ها و خواجه نصیرالدین طوسی ها از کنار حوزه های علوم دینی برخاستند و در دامان فرهنگ اسلامی پرورش یافتند.[6] به ویژه مرحوم شيخ بهايى  رحمه الله که  از جمله كسانى است مقامات زيادى در علوم پيدا كرد[7]؛ شيخ حرّ عاملى در امل الآمل درباره شيخ بهايى مى نويسد:جايگاه او در فقه، علم، فضل، تحقيق، دقّت نظر، بزرگى شأن و منزلت و نيكو نوشتن و همه خوبى ها آشكارتر از آن است كه نيازى به ذكر و يادآورى باشد[8]،[9] لذا ضروری است ارا و اندیشه های معرفتی آن عالم ربانی به خوبی مورد دقّت و بررسى قرار  گیرد.[10]

شيخ بهايى در یک نگاه

بهاءالدین محمد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن علی بن حسین بن محمد بن صالح حارثی همدانی عاملی جبعی، معروف به شیخ ‌بهایی در سال 953 ه.ق در بعلبك از توابع جبل عامل در یك خاندان علم و دانش كه تبار و نسب خود را به حارث همدانی یكی از یاران مخلص امام علی علیه السلام می رسانند، پا به عرصه حیات نهاد پدر عالیقدر او، عالم بزرگوار، شیخ حسین فرزند عبدالصمد حارثی (متوفی 984 ه.ق)، یكی از شاگردان مبرز فقیه نامدار شیعه، مرحوم شهید ثانی (مستشهد 966 ه.ق) است. [11]

شيخ بهاء الدّين محمّد بن حسين عبد الصّمد عاملى معروف به «شيخ بهايى » از جمله صاحبان فتوا و اجتهاد در قرن یازدهم به شمار می رود؛ رساله عمليّه ايشان به زبان فارسى به نام «جامع عبّاسى » است اما برخى كتب فقهى و اصولى ديگر ايشان عبارتند از: «الحبل المتين فى احكام الدين ، رسالة فى فقه الصلاة، زبدة فى اصول الفقه ، رسالة فى معرفة القلبة، رسالة فى المواريث ، الاسئلة الجزائرية».[12]

شیخ بهایی؛ عالم ذوالفنون تشیع

البته  همواره مسلمانان خود را با سلاح روز و علوم  روز مجهّز مى كردند، لذا مسلمانان صدر اسلام تا چندين قرن علوم  ديگران را از قبيل فلسفه، فيزيك و شيمى، حساب و هندسه، هيئت و نجوم و ... به زبان اسلامى ترجمه كردند و با افكار خود آن را تكميل نمودند و دانشگاههاى بزرگ و كتابخانه هاى با عظمتى تأسيس كردند و از اين طريق خود را از بيگانگان بى نياز ساخته و مشعلدار علوم  گرديدند.[13]

در این بین، و در میان علمای ما افراد معدودی هستند که ذوحیاتین اند که همه علوم جدید و قدیم را در حد اعلا دارند.[14]لذا اگر به گذشته بر گردیم می بینیم که حوزه و دانشگاه یعنی علمای دینی با علمای دیگر علوم در زیر یک سقف درس می خواندند؛ مثل شیخ بهایی که در میان بزرگان، از افراد معدود بوده و دو علم جدید و قدیم را در حد اعلا دارا بوده است.[15]  هم دینی بود و هم عالم علوم روز مانند علم ریاضی.[16]

آری  شیخ بهایی از علمای بزرگ شیعه است که دوران زندگی او در قرون وسطی بود در حالی که در قرون وسطی کلیسا علمای علوم طبیعی را به شدت مجازات می کرد ند ؛ از این رو صاحبان علوم جدید را محاکمه می کردند و عالمان به آن علوم را یا می سوزاندند و یا به توبه وادار می کردند.[17]

 اما در کنار مدارس دینی شیعه، علوم جدید فرا گرفته می شد و بر این اساس می توانیم برتری اسلام را به تشکیلات تبشیری مسیحیت ثابت کنیم.[18]

با این تفاسیر می توان دریافت حوزه و دانشگاه و علوم اسلامی و علوم جدیده نیز جدا شدنی نیستند ؛دلیل ما بخش مهمی از آیات مربوط به اثبات اصل توحید در قرآن مجید است که موضوع آن همان علوم طبیعی است مانند:«ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب؛[19] مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانه‌های (روشنی) برای خردمندان است.» و « و فی خلقکم و ما یبث من دابه آیات لقوم یوقنون[20]؛ و نیز در آفرینش شما و جنبندگانی که (در سراسر زمین) پراکنده ساخته، نشانه‌هایی است برای جمعیّتی که اهل یقینند. » دلایل توحید بر محور علوم طبیعی دور می زند، حوزه و دانشگاه چه طور می توانند از هم جدا باشند و اگر علوم دانشگاهی با عینک دینی دیده شود تمام، درس توحید و خداشناسی است و جدایی این دو از هم ممکن نیست.[21]

لذا می گوئیم  اروپا و در زمان قرون وسطی که دانشمندانی مانند گالیله را محاکمه می کردند، در کشور ما با تعامل خوبی که بین حوزه علمیه و سایر ارگان های آموزشی وجود داشت، شیخ بهایی ها و ... خود را نشان دادند و امیدواریم که آن تعاملات بین حوزه و دانشگاه بیشتر و بیشتر شود.[22]

شيخ بهايى  و ترويج نظام ارزشی علم گرایی

بدون شك سهم اسلام از تمام اديان الهى در ترويج  و تشويق مردم به علم  و دانش بيشتر است؛ بدين جهت، اگر اسلام را دين «علم و دانش» بناميم، سخن به گزاف نگفته ايم.[23] در این میان شيخ بهايى رحمه الله از علماى بزرگ شيعه به شمار می آید که  خدمات زياد و كارهاى مهمّى در ترویج نظام ارزشی علم انجام داد.[24]

در تاریخ می خوانیم شاه عبّاس تصميم گرفت به عنوان تقدير و تشكّر از زحمات شيخ جايزه اى به وى تقديم كند. در اين زمينه با آن عالم جليل القدر مشورت كرد. شيخ گفت: من هيچ توقّعى از شما ندارم، جز اين كه يك روز اسب مخصوص سلطنتى را در اختيارم بگذارى تا در خيابان چهار باغ سوار بر آن شوم و تو پياده همراه من بيايى!» شاه گفت: اين چه درخواستى است و چه فايده اى براى تو دارد؟ شيخ گفت: بعداً آثار آن را خواهيد ديد! شاه عباس موافقت كرد و آن كار انجام شد، و مردم به ارزش و موقعيّت علم و علما پى بردند و علم و دانش از ارزش هاى اصيل جامعه شد و اقبال مردم به حوزه هاى علميّه زياد شد.پس از يك سال تمام مدارس علميّه اصفهان مملوّ از طلّاب علوم دينيّه شد.[25]

آرى هر چيزى كه به عنوان ارزش در جامعه مطرح شود مردم به سوى همان چيز جذب مى شوند. لذا بايد نسبت به اين مسأله مهم توجّه كافى و لازم را مبذول داشت كه اگر ارزش ها از مسير اصلى خود منحرف شوند جوان هاى جامعه نيز به انحراف كشيده مى شوند.[26]

شیخ بهایی و بسط و گسترش علوم دینی در جامعه اسلامی

گفتنی است  عنوان عالم در مكتب اسلام  بسته بر عمل است اگر عمل بعد از علم بود مى توان به او اطلاق عالم كرد، گويا بعد از علم آموختن صبر مى كنند تا ببينند اين آدم به علم خود[27]عمل  مى كند يا نه، اگر علوم را در جامعه پیاده  كرد در جامعه  اسلامى به عنوان عالم شناخته مى شود. مثل اينكه بگويند كسى كه دكتر شده تا عمل نكند و علم  را در بوته عمل نگذارد، مدرك به او داده نمى شود و به عنوان پزشك به او اطلاق نمى شود.[28]

از نظر روانى اثبات شده كه اگر علم به مرحله اجرا درنيايد، به تدريج در اثر موريانه بى عملى از بين مى رود، در وادى بى عملى كبوتر علم نمى نشيند، و اگر بنشيند زود به پرواز درآمده كوچ مى كند، قلب عالم بى عمل شوره زارى است كه پرنده علم رغبت به فرود آمدن در آنجا را ندارد و اگر مجبور به فرود شود قصد اقامت ندارد. اين مضمون روايت مولى على (عليه السلام) در نهج البلاغه است كه مى فرمايد:«لاتَجْعَلُوا عِلْمَكُم جهلا و يقينَكم شكا اذا علمتم فَاعملُوا و اذا اتيقَّنتُم فاقدموا؛علم خود را جهل و نادانى و يقين خود را شك قرار ندهيد زمانى كه دانستيد عمل  كنيد، و وقتى يقين كرديد اقدام كنيد!»[29] چگونه مى شود علم جهل مى شود؟ وقتى كه عمل به آن نشود.آنقدر عمل در اين مكتب مورد توجه است كه مولى على (عليه السلام) مى فرمايند:«انَّكم الَى العَمَل بما عَلِمتُم أحوج منكم الى تَعَلُّم مالم تَكُونُؤا تَعْلَمون؛[30]شما به عمل به آنچه مى دانيد محتاجتريد تا يادگيرى آنچه ياد نگرفته ايد» يعنى عمل به آنچه مى دانى بهتر از يادگيرى آن چيزى است كه نمى دانى.[31]

در روايتى ديگر مولى مى فرمايند: بر عالم است كه عمل به آنچه مى داند كند، سپس دنبال يادگيرى آنچه نمى داند رود.[32]،[33]آری علم بى عمل در نفوس مردم مؤثر نخواهد بود، در مقدمه كتاب معالم الاصول از مرحوم كلينى نقل مى كند كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند:«انّ العالم اذا لم يعمل بِعلمه زلّت موعظَتُه عن القلوب كما يَزلّ المطَرُ عن الصّفا؛عالم هنگامى كه  عمل به عملش نكند، موعظه و پند او از قلبها مى لغزد، چنانكه باران از روى جسم صاف (مثل سنگ صاف) مى لغزد و نفوذ نمى كند».[34]

علم كه بايد مؤثر در قلوب شود، نفوذناپذير مى شود، كارائى علم و نفوذپذيرى آن به عمل است. علم بى عمل نه تنها مفيد نيست، كه دور كننده از خداوند و رحمت او نيز هست. بعضى مى گويند علم بى عمل بى فائده است، ولى بايد گفت اى كاش چنين بود يعنى اى كاش مانند حيوان چهارپائى بود كه بر او كتاب بار است و به او ضرر نمى زند، علم بى عمل سنگدلى و قساوت و بدبختى مى آورد و نتيجه آن دورى از رحمت الهى است.[35]

آری وجود يك عالم در جامعه  نعمت است، زيرا آنها كه نمى دانند از علم  او استفاده مى كنند. شخص آگاه به خيابان هاى شهر سر چهار راهى ايستاده است، من به آنجا مى رسم، راه صحيح كه مرا به مقصد برساند را نمى دانم، اگر از آن شخص آگاه نپرسم گمراه مى شوم. عقل حكم مى كند كه از علم و آگاهى وى استفاده كنم، و با سؤال از او زودتر و راحت تر به مقصد برسم. اين همان چيزى است كه به آن تقليد و پيروى ناآگاه از آگاه گفته مى شود.[36]و به راستی شیخ بهایی تنها یک عالم نبود بلکه یک مجری بود که علوم دینی خود را به شایستگی در جامعۀ اسلامی پیاده کرد.[37]

علم قال و علم حال در آیینه سلوک شیخ بهایی

از روايات اسلامى استفاده مى شود كه علم بر دو گونه است: اكتسابى، موهبتى،علم اكتسابى همان است كه انسان از راه مدرسه و استاد و بحث تحصيل مى كند.[38]

امّا نوع ديگرى از علم است كه در مكتب استاد نيست و به تعبير ديگر از درون مى جوشد نه از برون؛اين علم موهبتى الهى است و مشخّصات و نشانه هاى بارز و روشنى دارد كه آن را از علوم  اكتسابى  ممتاز مى سازد. در این زمینه پيامبر صلى الله عليه و آله در روایتی فرمودند: كسى كه در دنيا زهد اختيار كند و به آن بى اعتنا باشد خداوند علوم را در قلبش مى رويانَد.[39]

کلام نورانی رسول اکرم(ص) نشان می دهد ريشه هاى حكمت و علم در قلب مى رويَد و از قلب بر زبان جريان مى يابد و اين درست عكس علوم اكتسابى است، زيرا آنها ابتدا بر زبان جارى و سپس از طريق زبان به قلب وارد مى شوند.[40]

حال وقتی علماى بزرگ که  به مرحله اى از كمال علم مى رسند يك وقت احساس مى كنند آنچه دارند حبابى بر آب است و چيزى بيش از آن نيست و سراغ همان علمى كه علم حقيقى است مى روند كه در اين روايت نبی مکرم اسلام(ص) به آن اشاره شده است.[41]

مرحوم شيخ بهايى  رحمه الله از جمله كسانى است كه مقامات زيادى در علوم پيدا كرد و در آخر عمرش حالش دگرگون شد و احساس كرد تمام علومى را كه كسب كرده مثل آبى است كه از بيرون به چاه مى ريخته اند.[42]

در حالی که  چشمه جايى است كه آب از درونش مى جوشد و به بيرون مى ريزد و اين  آبى درونى است نه بيرونى. چاه حقيقى چاهى است كه آب از خودش بجوشد، نه اينكه در زمستان آب در آن بريزند و انبار كنند.[43]

لذا شیخ بهایی به مانند دیگر علمای بزرگ ، در اواخر عمرشان اين احساس را داشتند كه اين علومى را كه كسب كرده اند همانند آب هايى بوده كه از بيرون در چاه ريخته اند یعنی گرچه علوم اکتسابی مهم است، امّا قابل اعتماد نيست، زيرا علم، علم است ولى علم حقيقى علمى است كه عطش انسان را فرو نشانَد و روح و قلبش را سيراب سازد. ازاين رو آن عالم ربانی به علم درون روی آورد و سراغ اخلاص و تقواى الهى رفت.[44]

البتّه معنی این کلام این نیست که انسان در راه  علوم اكتسابى سست شود؛ زيرا در اسلام به ما دستور داده اند كه سراغ علوم اكتسابى برويد. قرآن در اين زمينه دستورهاى فراوانى داده است. مثلًا به ما دستور مى دهد كه بنگريد، بفهميد، درك كنيد، عبرت بگيريد. [45]

بلکه منظور از طرح اين سخنان اين است كه در كنار اين علوم اكتسابى  باید بكوشيم كه چشمه اى از درون باز شود، چون همان آبى هم كه از بيرون مى ريزد آب است و رفع تشنگى مى كند، امّا غير از آبى است كه از درون بجوشد. و اين حاصل نمى شود مگر در پرتو عمل به دستورهايى كه داده شده است. يعنى بايد پشتوانه اين علوم اكتسابى(علم قال) علوم الهى(علم حال) باشد و ريشه اين علوم اكتسابى از آنها گرفته شود، تا انسان بتواند از علم خود بهره ببرد.[46]

ضرورت توجه پژوهشگران حوزه و دانشگاه به آثار شیخ بهایی

به راستى اگر علماى  شيعه نبودند و متحمّل  زحمات فراوان  نمى شدند، و علوم و آثار اهل بيت عليهم السلام را نسل به نسل به شيعيان نمى رساندند، و با تألیف آثار متعدد در علوم اسلامی در مقابل بمباران شبهه افكنى ها و دروغها و تهمتهاى دشمنان دانا و نادان از آنان دفاع نمى كردند، اكنون شيعه در كدام وادى، حيران و سرگردان بود؟[47]

لذا باید برای احیای آثار آن علمای بزرگ اهتمام ورزید؛ در این بین  تلاش زيادى براى احياى آثار علماى  پيشين شيعه، و كشف كتب خطّى و چاپ آنها صورت گرفته است [48] لیکن این تلاش ها کافی نیست به ویژه آنکه علمایی هم چون   شیخ بهایی آثار گرانبها و تأليفات ارزنده اى از خود به يادگار گذارده است.[49]

نباید فراموش کرد  آشنایی دانشجویان با افتخارات اسلامی موجب اعتماد به نفس و تقویت روحیه علمی آنها می شود و تدوین یک دایرةالمعارف جامع در این زمینه ضروری است. لذا جای تاریخ علوم اسلام در دانشگاه ها خالی است زیرا دانشجویان با افتخارات علمی شیخ بهایی ها آشنا نیستند.[50]

بی تردید بزرگانی چون شیخ بهایی، را می توان با عنوان سند برترین ها شناخت؛ لذا  باید آثار این عالم بزرگ را منتشر کرد و در اختیار محققان و نویسندگان عصر حاضر به ویژه پژوهشگران حوزه و دانشگاه  قرار داد.[51]

پژوهش؛ تهیه و تنظیم؛ معاونت تحریریه خبر پایگاه اطلاع رسانی

دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی makarem.ir


[1] آيين ما (اصل الشيعة) ؛ ص77.

[2] اعتقاد ما ؛ ص123.

[3] پاسخ به پرسشهاى مذهبى ؛ ص661.

[4] ر.ک:« تأسيس الشيعة الكرام لفنون الاسلام» و « الشيعه و فنون الاسلام».

[5] پاسخ به پرسشهاى مذهبى؛ ص 662.

[6] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در دیدار اعضای سازمان انرژی اتمی ؛30/9/1390.

[7] انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص512.

[8] تنقيح المقال؛ ب محمّد؛ ش 10597؛ ج 3؛ ص 107.

[9] دائرة المعارف فقه مقارن ؛ ج 1 ؛ ص248.

[10] پيام قرآن، ج 9، ص: 369.

[11] دائرة المعارف فقه مقارن ؛ ج 1 ؛ ص248.

[12] همان.

[13] پاسخ به پرسشهاى مذهبى؛ ص 597.

[14] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛24/7/1387.

[15] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نشریه اخبار شیعیان؛ بهمن 1388؛ش 39.

[16] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نشریه افق حوزه؛ آذر  1381؛ش 14.

[17] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نامه جامعه؛آبان1390؛ش86.

[18] همان.

[19] سورۀ آل عمران؛آیۀ109.

[20] سوره جاثیة؛آیۀ4.

[21] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نشریه افق حوزه؛ آذر  1381؛ش 14.

[22] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در دیدار وزیر و مسؤولان آموزش و پرورش؛24/2/1389.

[23] آيات ولايت در قرآن ؛ ص455.

[24] داستان ياران: مجموعه بحث هاى تفسيرى حضرت آيت الله العظمى مكارم شيرازى (مدظله) ؛ ص161.

[25] همان.

[26] همان.

[27] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقين) ؛ ج 2 ؛ ص321.

[28] همان؛ص 322.

[29]  بحار الانوار؛ ج 2؛ ص 36.

[30] غرر الحكم؛ ميزان الحكمه؛ ج 6؛ ص 503.

[31] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقين) ؛ ج 2 ؛ ص322.

[32]  غرر الحكم؛ ميزان الحكمه؛ ج 6؛ ص 503 .

[33] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقين) ؛ ج 2 ؛ ص322.

[34] همان؛ ص 323.

[35] همان.

[36] قهرمان توحيد، شرح و تفسير آيات مربوط به حضرت ابراهيم (علیه السلام) ؛ ص54.

[37] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛24/7/1387.

[38] انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص510.

[39] همان.

[40] همان.

[41] همان؛ص511.

[42] همان؛ص512.

[43] همان؛ ص513.

[44] همان.

[45] همان.

[46] همان.

[47] از تو سوال مى كنند(مجموعه سوالات قرآنى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله) ؛ ص132.

[48] اعتقاد ما ؛ ص124.

[49] پاسخ به پرسشهاى مذهبى ؛ ص664.

[50] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛24/7/1387.

[51] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛مجله اخبار شیعیان؛ آبان 1387 ؛ ش 36

در تاریخ پیدایش علوم اسلامی، مردان بزرگى قرار دارند كه طراح علوم  اسلامى  بودند و با همت و سعى و كوشش پيگير خود علوم مختلف را پايه گذارى كردند[1] در این بین شيعه، در پيدايش علوم  اسلامى  نقش مؤثّرى داشته است، بعضى معتقدند كه علوم  اسلامى  از آنها نشأت گرفته، حتّى كتاب يا كتاب هايى در اين زمينه نوشته شده و اسناد و مداركى ارائه داده اند، ولى ما مى گوييم حدّاقل، آنها در پديد آوردن اين علوم سهم بسزايى داشته اند، و بهترين شاهد و گواه اين مسأله كتاب هايى است كه از علماى شيعه در علوم و فنون اسلام ديده مى شود. هزاران كتاب در فقه و اصول، كه بعضى بسيار گسترده و در نوع خود بى نظير است، هزاران كتاب در تفسير و علوم قرآنى، و هزاران كتاب در عقايد و علم كلام، و هزاران كتاب در علوم ديگر، بسيارى از اين كتاب ها هم اكنون در كتابخانه هاى ما و كتابخانه هاى معروف دنيا موجود است و در معرض ديد همگان قرار دارد و هر كس مى تواند صدق اين ادّعا را با مراجعه به اين كتابخانه ها بداند.[2]

امروزه محّققان بزرگ با دلايل زنده و گويايى ثابت كرده اند كه اكثر و[3] يا همه پايه گذاران علوم  اسلامى  شيعه بوده و آنان نخستين افرادى بودند كه راه اين دانشهاى اسلامى را به روى بشر گشوده اند[4]،[5]به همین دلیل بزرگانی در علوم مختلف مانند بوعلی سیناها و زکریای رازی ها و شیخ بهایی ها و خواجه نصیرالدین طوسی ها از کنار حوزه های علوم دینی برخاستند و در دامان فرهنگ اسلامی پرورش یافتند.[6] به ویژه مرحوم شيخ بهايى  رحمه الله که  از جمله كسانى است مقامات زيادى در علوم پيدا كرد[7]؛ شيخ حرّ عاملى در امل الآمل درباره شيخ بهايى مى نويسد:جايگاه او در فقه، علم، فضل، تحقيق، دقّت نظر، بزرگى شأن و منزلت و نيكو نوشتن و همه خوبى ها آشكارتر از آن است كه نيازى به ذكر و يادآورى باشد[8]،[9] لذا ضروری است ارا و اندیشه های معرفتی آن عالم ربانی به خوبی مورد دقّت و بررسى قرار  گیرد.[10]

شيخ بهايى در یک نگاه

بهاءالدین محمد بن عزالدین حسین بن عبدالصمد بن شمس الدین محمد بن علی بن حسین بن محمد بن صالح حارثی همدانی عاملی جبعی، معروف به شیخ ‌بهایی در سال 953 ه.ق در بعلبك از توابع جبل عامل در یك خاندان علم و دانش كه تبار و نسب خود را به حارث همدانی یكی از یاران مخلص امام علی علیه السلام می رسانند، پا به عرصه حیات نهاد پدر عالیقدر او، عالم بزرگوار، شیخ حسین فرزند عبدالصمد حارثی (متوفی 984 ه.ق)، یكی از شاگردان مبرز فقیه نامدار شیعه، مرحوم شهید ثانی (مستشهد 966 ه.ق) است. [11]

شيخ بهاء الدّين محمّد بن حسين عبد الصّمد عاملى معروف به «شيخ بهايى » از جمله صاحبان فتوا و اجتهاد در قرن یازدهم به شمار می رود؛ رساله عمليّه ايشان به زبان فارسى به نام «جامع عبّاسى » است اما برخى كتب فقهى و اصولى ديگر ايشان عبارتند از: «الحبل المتين فى احكام الدين ، رسالة فى فقه الصلاة، زبدة فى اصول الفقه ، رسالة فى معرفة القلبة، رسالة فى المواريث ، الاسئلة الجزائرية».[12]

شیخ بهایی؛ عالم ذوالفنون تشیع

البته  همواره مسلمانان خود را با سلاح روز و علوم  روز مجهّز مى كردند، لذا مسلمانان صدر اسلام تا چندين قرن علوم  ديگران را از قبيل فلسفه، فيزيك و شيمى، حساب و هندسه، هيئت و نجوم و ... به زبان اسلامى ترجمه كردند و با افكار خود آن را تكميل نمودند و دانشگاههاى بزرگ و كتابخانه هاى با عظمتى تأسيس كردند و از اين طريق خود را از بيگانگان بى نياز ساخته و مشعلدار علوم  گرديدند.[13]

در این بین، و در میان علمای ما افراد معدودی هستند که ذوحیاتین اند که همه علوم جدید و قدیم را در حد اعلا دارند.[14]لذا اگر به گذشته بر گردیم می بینیم که حوزه و دانشگاه یعنی علمای دینی با علمای دیگر علوم در زیر یک سقف درس می خواندند؛ مثل شیخ بهایی که در میان بزرگان، از افراد معدود بوده و دو علم جدید و قدیم را در حد اعلا دارا بوده است.[15]  هم دینی بود و هم عالم علوم روز مانند علم ریاضی.[16]

آری  شیخ بهایی از علمای بزرگ شیعه است که دوران زندگی او در قرون وسطی بود در حالی که در قرون وسطی کلیسا علمای علوم طبیعی را به شدت مجازات می کرد ند ؛ از این رو صاحبان علوم جدید را محاکمه می کردند و عالمان به آن علوم را یا می سوزاندند و یا به توبه وادار می کردند.[17]

 اما در کنار مدارس دینی شیعه، علوم جدید فرا گرفته می شد و بر این اساس می توانیم برتری اسلام را به تشکیلات تبشیری مسیحیت ثابت کنیم.[18]

با این تفاسیر می توان دریافت حوزه و دانشگاه و علوم اسلامی و علوم جدیده نیز جدا شدنی نیستند ؛دلیل ما بخش مهمی از آیات مربوط به اثبات اصل توحید در قرآن مجید است که موضوع آن همان علوم طبیعی است مانند:«ان فی خلق السموات و الارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب؛[19] مسلماً در آفرینش آسمانها و زمین، و آمد و رفت شب و روز، نشانه‌های (روشنی) برای خردمندان است.» و « و فی خلقکم و ما یبث من دابه آیات لقوم یوقنون[20]؛ و نیز در آفرینش شما و جنبندگانی که (در سراسر زمین) پراکنده ساخته، نشانه‌هایی است برای جمعیّتی که اهل یقینند. » دلایل توحید بر محور علوم طبیعی دور می زند، حوزه و دانشگاه چه طور می توانند از هم جدا باشند و اگر علوم دانشگاهی با عینک دینی دیده شود تمام، درس توحید و خداشناسی است و جدایی این دو از هم ممکن نیست.[21]

لذا می گوئیم  اروپا و در زمان قرون وسطی که دانشمندانی مانند گالیله را محاکمه می کردند، در کشور ما با تعامل خوبی که بین حوزه علمیه و سایر ارگان های آموزشی وجود داشت، شیخ بهایی ها و ... خود را نشان دادند و امیدواریم که آن تعاملات بین حوزه و دانشگاه بیشتر و بیشتر شود.[22]

شيخ بهايى  و ترويج نظام ارزشی علم گرایی

بدون شك سهم اسلام از تمام اديان الهى در ترويج  و تشويق مردم به علم  و دانش بيشتر است؛ بدين جهت، اگر اسلام را دين «علم و دانش» بناميم، سخن به گزاف نگفته ايم.[23] در این میان شيخ بهايى رحمه الله از علماى بزرگ شيعه به شمار می آید که  خدمات زياد و كارهاى مهمّى در ترویج نظام ارزشی علم انجام داد.[24]

در تاریخ می خوانیم شاه عبّاس تصميم گرفت به عنوان تقدير و تشكّر از زحمات شيخ جايزه اى به وى تقديم كند. در اين زمينه با آن عالم جليل القدر مشورت كرد. شيخ گفت: من هيچ توقّعى از شما ندارم، جز اين كه يك روز اسب مخصوص سلطنتى را در اختيارم بگذارى تا در خيابان چهار باغ سوار بر آن شوم و تو پياده همراه من بيايى!» شاه گفت: اين چه درخواستى است و چه فايده اى براى تو دارد؟ شيخ گفت: بعداً آثار آن را خواهيد ديد! شاه عباس موافقت كرد و آن كار انجام شد، و مردم به ارزش و موقعيّت علم و علما پى بردند و علم و دانش از ارزش هاى اصيل جامعه شد و اقبال مردم به حوزه هاى علميّه زياد شد.پس از يك سال تمام مدارس علميّه اصفهان مملوّ از طلّاب علوم دينيّه شد.[25]

آرى هر چيزى كه به عنوان ارزش در جامعه مطرح شود مردم به سوى همان چيز جذب مى شوند. لذا بايد نسبت به اين مسأله مهم توجّه كافى و لازم را مبذول داشت كه اگر ارزش ها از مسير اصلى خود منحرف شوند جوان هاى جامعه نيز به انحراف كشيده مى شوند.[26]

شیخ بهایی و بسط و گسترش علوم دینی در جامعه اسلامی

گفتنی است  عنوان عالم در مكتب اسلام  بسته بر عمل است اگر عمل بعد از علم بود مى توان به او اطلاق عالم كرد، گويا بعد از علم آموختن صبر مى كنند تا ببينند اين آدم به علم خود[27]عمل  مى كند يا نه، اگر علوم را در جامعه پیاده  كرد در جامعه  اسلامى به عنوان عالم شناخته مى شود. مثل اينكه بگويند كسى كه دكتر شده تا عمل نكند و علم  را در بوته عمل نگذارد، مدرك به او داده نمى شود و به عنوان پزشك به او اطلاق نمى شود.[28]

از نظر روانى اثبات شده كه اگر علم به مرحله اجرا درنيايد، به تدريج در اثر موريانه بى عملى از بين مى رود، در وادى بى عملى كبوتر علم نمى نشيند، و اگر بنشيند زود به پرواز درآمده كوچ مى كند، قلب عالم بى عمل شوره زارى است كه پرنده علم رغبت به فرود آمدن در آنجا را ندارد و اگر مجبور به فرود شود قصد اقامت ندارد. اين مضمون روايت مولى على (عليه السلام) در نهج البلاغه است كه مى فرمايد:«لاتَجْعَلُوا عِلْمَكُم جهلا و يقينَكم شكا اذا علمتم فَاعملُوا و اذا اتيقَّنتُم فاقدموا؛علم خود را جهل و نادانى و يقين خود را شك قرار ندهيد زمانى كه دانستيد عمل  كنيد، و وقتى يقين كرديد اقدام كنيد!»[29] چگونه مى شود علم جهل مى شود؟ وقتى كه عمل به آن نشود.آنقدر عمل در اين مكتب مورد توجه است كه مولى على (عليه السلام) مى فرمايند:«انَّكم الَى العَمَل بما عَلِمتُم أحوج منكم الى تَعَلُّم مالم تَكُونُؤا تَعْلَمون؛[30]شما به عمل به آنچه مى دانيد محتاجتريد تا يادگيرى آنچه ياد نگرفته ايد» يعنى عمل به آنچه مى دانى بهتر از يادگيرى آن چيزى است كه نمى دانى.[31]

در روايتى ديگر مولى مى فرمايند: بر عالم است كه عمل به آنچه مى داند كند، سپس دنبال يادگيرى آنچه نمى داند رود.[32]،[33]آری علم بى عمل در نفوس مردم مؤثر نخواهد بود، در مقدمه كتاب معالم الاصول از مرحوم كلينى نقل مى كند كه امام صادق (عليه السلام) فرمودند:«انّ العالم اذا لم يعمل بِعلمه زلّت موعظَتُه عن القلوب كما يَزلّ المطَرُ عن الصّفا؛عالم هنگامى كه  عمل به عملش نكند، موعظه و پند او از قلبها مى لغزد، چنانكه باران از روى جسم صاف (مثل سنگ صاف) مى لغزد و نفوذ نمى كند».[34]

علم كه بايد مؤثر در قلوب شود، نفوذناپذير مى شود، كارائى علم و نفوذپذيرى آن به عمل است. علم بى عمل نه تنها مفيد نيست، كه دور كننده از خداوند و رحمت او نيز هست. بعضى مى گويند علم بى عمل بى فائده است، ولى بايد گفت اى كاش چنين بود يعنى اى كاش مانند حيوان چهارپائى بود كه بر او كتاب بار است و به او ضرر نمى زند، علم بى عمل سنگدلى و قساوت و بدبختى مى آورد و نتيجه آن دورى از رحمت الهى است.[35]

آری وجود يك عالم در جامعه  نعمت است، زيرا آنها كه نمى دانند از علم  او استفاده مى كنند. شخص آگاه به خيابان هاى شهر سر چهار راهى ايستاده است، من به آنجا مى رسم، راه صحيح كه مرا به مقصد برساند را نمى دانم، اگر از آن شخص آگاه نپرسم گمراه مى شوم. عقل حكم مى كند كه از علم و آگاهى وى استفاده كنم، و با سؤال از او زودتر و راحت تر به مقصد برسم. اين همان چيزى است كه به آن تقليد و پيروى ناآگاه از آگاه گفته مى شود.[36]و به راستی شیخ بهایی تنها یک عالم نبود بلکه یک مجری بود که علوم دینی خود را به شایستگی در جامعۀ اسلامی پیاده کرد.[37]

علم قال و علم حال در آیینه سلوک شیخ بهایی

از روايات اسلامى استفاده مى شود كه علم بر دو گونه است: اكتسابى، موهبتى،علم اكتسابى همان است كه انسان از راه مدرسه و استاد و بحث تحصيل مى كند.[38]

امّا نوع ديگرى از علم است كه در مكتب استاد نيست و به تعبير ديگر از درون مى جوشد نه از برون؛اين علم موهبتى الهى است و مشخّصات و نشانه هاى بارز و روشنى دارد كه آن را از علوم  اكتسابى  ممتاز مى سازد. در این زمینه پيامبر صلى الله عليه و آله در روایتی فرمودند: كسى كه در دنيا زهد اختيار كند و به آن بى اعتنا باشد خداوند علوم را در قلبش مى رويانَد.[39]

کلام نورانی رسول اکرم(ص) نشان می دهد ريشه هاى حكمت و علم در قلب مى رويَد و از قلب بر زبان جريان مى يابد و اين درست عكس علوم اكتسابى است، زيرا آنها ابتدا بر زبان جارى و سپس از طريق زبان به قلب وارد مى شوند.[40]

حال وقتی علماى بزرگ که  به مرحله اى از كمال علم مى رسند يك وقت احساس مى كنند آنچه دارند حبابى بر آب است و چيزى بيش از آن نيست و سراغ همان علمى كه علم حقيقى است مى روند كه در اين روايت نبی مکرم اسلام(ص) به آن اشاره شده است.[41]

مرحوم شيخ بهايى  رحمه الله از جمله كسانى است كه مقامات زيادى در علوم پيدا كرد و در آخر عمرش حالش دگرگون شد و احساس كرد تمام علومى را كه كسب كرده مثل آبى است كه از بيرون به چاه مى ريخته اند.[42]

در حالی که  چشمه جايى است كه آب از درونش مى جوشد و به بيرون مى ريزد و اين  آبى درونى است نه بيرونى. چاه حقيقى چاهى است كه آب از خودش بجوشد، نه اينكه در زمستان آب در آن بريزند و انبار كنند.[43]

لذا شیخ بهایی به مانند دیگر علمای بزرگ ، در اواخر عمرشان اين احساس را داشتند كه اين علومى را كه كسب كرده اند همانند آب هايى بوده كه از بيرون در چاه ريخته اند یعنی گرچه علوم اکتسابی مهم است، امّا قابل اعتماد نيست، زيرا علم، علم است ولى علم حقيقى علمى است كه عطش انسان را فرو نشانَد و روح و قلبش را سيراب سازد. ازاين رو آن عالم ربانی به علم درون روی آورد و سراغ اخلاص و تقواى الهى رفت.[44]

البتّه معنی این کلام این نیست که انسان در راه  علوم اكتسابى سست شود؛ زيرا در اسلام به ما دستور داده اند كه سراغ علوم اكتسابى برويد. قرآن در اين زمينه دستورهاى فراوانى داده است. مثلًا به ما دستور مى دهد كه بنگريد، بفهميد، درك كنيد، عبرت بگيريد. [45]

بلکه منظور از طرح اين سخنان اين است كه در كنار اين علوم اكتسابى  باید بكوشيم كه چشمه اى از درون باز شود، چون همان آبى هم كه از بيرون مى ريزد آب است و رفع تشنگى مى كند، امّا غير از آبى است كه از درون بجوشد. و اين حاصل نمى شود مگر در پرتو عمل به دستورهايى كه داده شده است. يعنى بايد پشتوانه اين علوم اكتسابى(علم قال) علوم الهى(علم حال) باشد و ريشه اين علوم اكتسابى از آنها گرفته شود، تا انسان بتواند از علم خود بهره ببرد.[46]

ضرورت توجه پژوهشگران حوزه و دانشگاه به آثار شیخ بهایی

به راستى اگر علماى  شيعه نبودند و متحمّل  زحمات فراوان  نمى شدند، و علوم و آثار اهل بيت عليهم السلام را نسل به نسل به شيعيان نمى رساندند، و با تألیف آثار متعدد در علوم اسلامی در مقابل بمباران شبهه افكنى ها و دروغها و تهمتهاى دشمنان دانا و نادان از آنان دفاع نمى كردند، اكنون شيعه در كدام وادى، حيران و سرگردان بود؟[47]

لذا باید برای احیای آثار آن علمای بزرگ اهتمام ورزید؛ در این بین  تلاش زيادى براى احياى آثار علماى  پيشين شيعه، و كشف كتب خطّى و چاپ آنها صورت گرفته است [48] لیکن این تلاش ها کافی نیست به ویژه آنکه علمایی هم چون   شیخ بهایی آثار گرانبها و تأليفات ارزنده اى از خود به يادگار گذارده است.[49]

نباید فراموش کرد  آشنایی دانشجویان با افتخارات اسلامی موجب اعتماد به نفس و تقویت روحیه علمی آنها می شود و تدوین یک دایرةالمعارف جامع در این زمینه ضروری است. لذا جای تاریخ علوم اسلام در دانشگاه ها خالی است زیرا دانشجویان با افتخارات علمی شیخ بهایی ها آشنا نیستند.[50]

بی تردید بزرگانی چون شیخ بهایی، را می توان با عنوان سند برترین ها شناخت؛ لذا  باید آثار این عالم بزرگ را منتشر کرد و در اختیار محققان و نویسندگان عصر حاضر به ویژه پژوهشگران حوزه و دانشگاه  قرار داد.[51]

 

پژوهش؛ تهیه و تنظیم؛ معاونت تحریریه خبر پایگاه اطلاع رسانی

دفتر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی makarem.ir


[1] آيين ما (اصل الشيعة) ؛ ص77.

[2] اعتقاد ما ؛ ص123.

[3] پاسخ به پرسشهاى مذهبى ؛ ص661.

[4] ر.ک:« تأسيس الشيعة الكرام لفنون الاسلام» و « الشيعه و فنون الاسلام».

[5] پاسخ به پرسشهاى مذهبى؛ ص 662.

[6] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در دیدار اعضای سازمان انرژی اتمی ؛30/9/1390.

[7] انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص512.

[8] تنقيح المقال؛ ب محمّد؛ ش 10597؛ ج 3؛ ص 107.

[9] دائرة المعارف فقه مقارن ؛ ج 1 ؛ ص248.

[10] پيام قرآن، ج 9، ص: 369.

[11] دائرة المعارف فقه مقارن ؛ ج 1 ؛ ص248.

[12] همان.

[13] پاسخ به پرسشهاى مذهبى؛ ص 597.

[14] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛24/7/1387.

[15] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نشریه اخبار شیعیان؛ بهمن 1388؛ش 39.

[16] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نشریه افق حوزه؛ آذر  1381؛ش 14.

[17] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نامه جامعه؛آبان1390؛ش86.

[18] همان.

[19] سورۀ آل عمران؛آیۀ109.

[20] سوره جاثیة؛آیۀ4.

[21] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛ نشریه افق حوزه؛ آذر  1381؛ش 14.

[22] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی در دیدار وزیر و مسؤولان آموزش و پرورش؛24/2/1389.

[23] آيات ولايت در قرآن ؛ ص455.

[24] داستان ياران: مجموعه بحث هاى تفسيرى حضرت آيت الله العظمى مكارم شيرازى (مدظله) ؛ ص161.

[25] همان.

[26] همان.

[27] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقين) ؛ ج 2 ؛ ص321.

[28] همان؛ص 322.

[29]  بحار الانوار؛ ج 2؛ ص 36.

[30] غرر الحكم؛ ميزان الحكمه؛ ج 6؛ ص 503.

[31] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقين) ؛ ج 2 ؛ ص322.

[32]  غرر الحكم؛ ميزان الحكمه؛ ج 6؛ ص 503 .

[33] اخلاق اسلامى در نهج البلاغه (خطبه متقين) ؛ ج 2 ؛ ص322.

[34] همان؛ ص 323.

[35] همان.

[36] قهرمان توحيد، شرح و تفسير آيات مربوط به حضرت ابراهيم (علیه السلام) ؛ ص54.

[37] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛24/7/1387.

[38] انوار هدايت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص510.

[39] همان.

[40] همان.

[41] همان؛ص511.

[42] همان؛ص512.

[43] همان؛ ص513.

[44] همان.

[45] همان.

[46] همان.

[47] از تو سوال مى كنند(مجموعه سوالات قرآنى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله) ؛ ص132.

[48] اعتقاد ما ؛ ص124.

[49] پاسخ به پرسشهاى مذهبى ؛ ص664.

[50] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛24/7/1387.

[51] بیانات حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی؛مجله اخبار شیعیان؛ آبان 1387 ؛ ش 36

دوشنبه, 17 بهمن 1401 11:24

از آن جا که خداوند از احوال همه انسان های قبلی، انسان های آینده، و انسان هایی که هم اکنون در این دنیا هستند، باخبر بوده و هست و خواهد بود، پس چه حکمتی است که انسان ها با احوال مشخصی که خداوند تمام جزئیات آن را می داند، آفریده شوند و در عرصه آزمایش که خداوند از قبل نتیجه آن را می داند، قرار بگیرند؟ مثال؛ کلاس درس است که معلم به خوبی از تمام دانش آموزان آگاهی دارد و از میزان درس خواندنِ هر کدام آگاهی دارد، پس این معلم چه احتیاجی به آزمون گرفتن دارد؟

پاسخ:

این سؤالی است که شاید جوان ها و بالاتر از جوان ها، به طور فراوان در نظر دارند. این قضیه با توجه به دو مسأله مطرح می شود:

1- علم خداوندی موجب جبر می شود. [و چون خداوند، کارها و اعمال انسان ها را] می داند، پس باید معلوم خداوندی انجام بگیرد، و اگر انجام نگیرد، علم خدا- العیاذباللَّه- مبدل به جهل می شود! در رابطه با این مسأله، خواجه نصیر طوسی رحمه الله جواب داده است که عرض خواهم کرد.

2- وقتی خداوند می داند این شخص چگونه از عهده برخواهد آمد یا برنخواهد آمد، پس آزمایش کردن برای چیست؟

این اشتباه ما، در مفهوم آزمایش است. آزمایشی که انسان از انسان ها می کند، مثل معلم از شاگردان، بزرگان از زیردست ها، برای تحصیل علم یا افزایش علم است. ولی درباره خدا، مسأله به کلی فرق می کند. این جا آزمایش- در حقیقت- مانند قرار گرفتن فلز در کوره برای جدا کردن طلای خالصِ آن از سایر آلودگی هاست (تفکیک طلای آمیخته با غیر طلا): (تمحیص). آیه شریفه نیز دلالت بر این معنا دارد که خداوند شما را مبتلا و آزمایش می کند تا:

وَ لِیمَحِّصَ اللَّهُ. . . [1]

«و تا خداوند، افراد باایمان را خالص گرداند».

و الّا خداوند متعال، صددرصد می داند آن چه را که واقع شده است، و آن چه را که واقع می شود، و آن چه را که واقع خواهد شد.

لا یعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ. [2]

«هم وزن ذره ای، نه در آسمان ها و نه در روی زمین، از وی پوشیده نیست. »

وَ لا حَبَّةٍ فِی ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلَّا فِی کتابٍ مُبِینٍ. [3]

«و هیچ دانه ای در تاریکی های زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر این که در کتابی آشکار است. »

خداوند همه آن ها را می داند. پس کار برای این نیست که خدا نمی داند، بلکه آزمایش می کند تا بداند چگونه انسانی بوده است. ان شاءاللَّه اصلًا چنین تصوری به ذهن خطور نکند، که صددرصد خلاف الهیات اسلامی است. بلکه منظور این است که انسان ها را در نوسانات، در تلاطم ها، در سنگلاخِ تکالیف و هوی و هوس ها قرار می دهد تا خالص و ناب شوند. وقتی ناب شدند، بَلْ یعْلَمُ اللَّه، حتی کلمه یعلم اللَّه این است که [انسان ] به عرصه وجود برسد، زیرا وجود؛ جلوه گاه علمِ خداست. خداوند این کار را کرد تا بداند آیا شما در ادعا صادق اید یا نه؟ بزرگانی که تفسیر فرمودند و خوب هم تفسیر کردند، این است که: تا در جلوه گاه علمِ خدا که هستی است، خوبی و یا العیاذ باللَّه، بدی شما به وجود بیاید و در مجرای حرکت به سوی سرنوشت قرار بگیرید. آن چه که در این سؤال برادر عزیزمان دیده نمی شود، اما معلوم می شود که نظر ایشان همین بوده، مسأله علم خداوندی است.

این مسأله در یک رباعی هم که به عمربن ابراهیم خیامی نسبت داده اند، مطرح شده است. ما سه خیام داریم. دو نفر از آن ها شاعرند و بعید نیست اکثر این رباعیات، سروده آن دو شاعر باشد. یکی خراسانی و دیگری مازندرانی است. آن خیامی که ریاضی دان و دانشمند و به اصطلاح بعضی ها «خلف ابوعلی البخاری رحمه الله »، یعنی ردیف بعد از «ابن سینا» است، در یازده مورد دیدم که در مورد او الامام نوشته اند.

ای جوانان! کمی حواستان جمع باشد، هر چیزی را که می شنوید زود باور نکنید. این خیام، یک شاعرِ سبو به دوشِ کنار جوی ها که بخور و لذت ببر، که دم غنیمت است و مرگ نزدیک است. . . نیست. این خیام، هفت- هشت کتاب فلسفی دارد، که من تمام آن ها را دارم. هم چاپ مسکو و هم چاپ خودمان را دارم. اول و آخر تمام این کتاب ها، حمد خدا و ارتباطهای الهی است. بعضی ها چه می گویند؟

این خیام فقط ده- بیست رباعی دارد که آن هم در بی وفایی دنیاست. همه ما هم قبول داریم که دنیا بی وفاست، و محدودیتِ دانش های بشری را هم قبول داریم.

عده ای هم این رباعیات را برای توجیه اعمال خودشان، از جمله میگساری و نیهیلیستی و. . . نقل کردند تا وقتی که کسی بگوید در این دنیا چه کار می کنی؟ از کشوی میز خود، رباعیات را بیرون کشیده و بگوید: تو بهتر می فهمی یا خیام؟ این هم از فیتز جرالد شروع شد که در انگلستان، ترجمه رباعیات را بسیار گسترده چاپ کرد. این خیام ماند و یک عده رباعیات شناور و یک عده رباعیاتی که معلوم نیست از کیست. البته ده الی بیست بیت در بی وفایی دنیا دارد و همان طور که عرض کردم، ما آن را قبول داریم. مگر خداوند نمی فرماید حیاتِ دنیا لهو و لعب است و مرگ به دنبال شماست؟ مگر نمی فرماید جوانی به پیری مبدل می شود؟ مگر نمی فرماید زیبایی ها و قدرت ها از دست خواهد رفت و آبادی ها خراب خواهند شد؟ این قضیه روشن است. این شعر به خیام نسبت داده شده است:

 

می خوردنِ من حق ز ازل می دانست گر مِی نخورم علم خدا جهل بود

 

در یازده مورد در بیوگرافی او دیدم که الامام نوشته اند: الامام ابو حَفْص عمربن ابراهیم خیامی نیشابوری. آیا به یک شاعر پوچ گرا، الامام می گویند؟ خوب است در تذکره های اسلامی مطالعه ای شود که ببینیم روش تذکره های اسلامی در تاریخ اسلام، برای معرفی شخصیت ها چیست؟ لذا، دو مطلب را می توان در نظر گرفت:

1- یک بُعد این سؤال برادر عزیز این است، که در جواب می گوییم: خداوند متعال علم دارد به این که من الان سخنرانی می کنم، آن هم در این بُرهه از عمرم، در این موقعیت مشخص. نیز خداوند می داند که ما با شما عزیزان در چنین ساعتی با هم در این مکان خواهیم نشست و صحبت خواهیم کرد. آیا خداوند فقط سخنرانی را، یا تمام مقدمات آن را هم می دانست؟ قطعاً با تمام مقدمات آن می دانست. که شما اظهار محبت کنید و بگویید جعفری بیا این جا ما سؤالاتی داریم. سؤالات داریم یعنی چه؟ یعنی تعدادی سؤالات داریم، که شاید این ها به جواب برسند و من هم به این قضیه علاقه مند باشم. ممکن است صدها مقدمه از دوران طفولیت و کوچکی طی کرده باشیم، که تخم این جلسه در آن موقع ریخته شده باشد، و الان این جا به ثمر رسیده باشد. آیا خداوند فقط این ثمر را می داند، و آن ها (مقدمات) را نمی داند؟ قطعاً همه آن ها را می داند. پس آن چه که در نقشه علم خداوندی است، اراده و اختیار من و شما کاملًا ثبت است. لذا، چنین چیزی با سابقه اراده و اختیار وجود دارد.

2- خواجه نصیر رحمه الله به این مسأله جواب می دهد و در این مورد نیز می گوید:

این نکته نگوید آن که او اهل بود زیرا که جواب شبهه اش سهل بود

علم ازلی علت عصیان بودن نزد عقلا به غایت جهل بُوَد

 

حتی مثالی که این دوست عزیز در این جا اشاره کرده است، اگر دقیقاً در نظرشان آمده بود، می توانست جواب باشد. فرض کنید که یک آموزگارِ خیلی هوشیار، از سرنوشت سالیانه دانش آموزانِ خود کاملًا مطّلع است. او می داند کدام یک رفوزه خواهد شد، کدام یک تجدید دارد و کدام یک با نمرات بسیار عالی قبول خواهد شد. علمِ معلم، جبراً آن ها را این گونه نکرده است. این را درنظر بگیرید که خود این، شاید جواب را برای ایشان آسان تر کند، حتی برای کسانی از دوستان که این سؤال در ذهنشان است. مثلًا پدری در یک دودمان می فهمد که مثلًا این دخترش چه قدر و آن پسرش چه قدر از نظر دینی قوی است. یا آن یکی لاابالی است و دیگری چنین و چنان است. او به وضعیت فرزندان خود علم دارد.

ولی علم پدر باعث نشده است که آن دختر آن طور باشد، یا آن پسر طوری دیگر باشد. به پدر مربوط نیست. در جواب سؤال اخیر، خواجه نصیر طوسی، معلم البشر، العقل الحادی عشر، «معلم بشریت و عقل یازدهم بشر» چنین می گوید: شما می گویید علم خداوندی باعث می شود که معلوماتش درباره ما [انسان ها] جزماً و جبراً پیاده شود. مثلًا می داند که ما این جلسه را تشکیل خواهیم داد. پس ما برای تشکیل دادن این جلسه مجبوریم. یا فرض بفرمایید که من امشب نماز خواهم خواند، یا العیاذباللَّه کار منحرفی انجام خواهم داد، و چون [خداوند] می داند، پس باید واقع بشود.

آیا خداوند به کارهای خودش عالم است یا نه؟ قطعاً عالم است. آیا این علم باعث می شود تا خدا مجبور شود؟ خدای مجبور که خدا نیست. خدای جبری اصلًا خدا نیست. چون ناقص تر از جبر، خود جبر است. جبر یعنی چه؟ یعنی وابسته به علت مافوق، اگرچه آن علت مافوق، ذات خودش باشد که از آن خودِ مدیرِ ظاهری اش قوی تر باشد. چون خداوند به افعال خویش آگاه است و می داند، با این حال مجبور نیست که آن کار را انجام دهد. لذا، نمی توان گفت علم خدا دلیل جبر است و علم خداوند بر این که خواهد شد، جبر است. از آن طرف، آزمایش را هم که عرض کردم، مربوط به آن نیست که [انسان ] از آزمایش درآید.

یعنی خدا علم پیدا کند که حالا معلوم شد این آدم خوبی است. البته در کلماتمان وقتی صحبت می کنیم «تا خدا بداند»، این طور است، ولی قضیه «تا خدا بداند» مطرح نیست. در عالم هستی، نتیجه آزمایش تحقق پیدا می کند که جلوه گاه علم خداوندی است. درباره این سؤال دو مطلب عرض می کنم که دامنگیر اغلب انسان هاست:

1- آن کسانی که علم خدا را درنظر می گیرند، می گویند خدا عالم است که ما این کار را انجام خواهیم داد. پس ما این کار را باید بکنیم و اگر [خدا] عالم است که نکنیم، نباید انجام دهیم. انسان اگر مشاهده ای در تمام دوران تاریخ داشته باشد، یک نفر را پیدا نمی کند که وقتی که می خواهد برای حیات خود کاری انجام بدهد، دو زانو در بغل بنشیند و بگوید، صبر می کنم ببینم آیا خدا می داند من این کار را خواهم کرد یا نمی داند؟ آیا در تاریخ چنین فردی را سراغ دارید؟ حتی معرفی یک نفر کافی است. پس معلوم می شود این وسوسه است. این سؤال، حالتی شبیه به شک دارد و این شک، یک حالت روانی خاصِ علمی نیست. یک مورد پیدا نمی شود، چه از آن کمال یافتگانِ بالا و چه اشخاص در سطح پایین، که برای کسب معیشتِ خود، برای فراگرفتن علم، یا برای مدیریت جامعه و خانواده اش تلاش و کوشش نکند و بگوید: من باید بدانم آیا خدا می داند یا نمی داند [من این کار را خواهم کرد یا نه؟] از این جا کشف می کنیم که این سؤال، سؤالی غیر منطقی است.

2- آیات، روایات و دلایل به جای خود، اما استدلال مختصری می خواهم عرض کنم که درنظر شما باشد. ان شاءاللَّه گمان می کنم مسأله حل شود:

تصور بفرمایید کتابی دارم که به خط پدر من است. به این کتاب شدیداً علاقه دارم، زیرا یادگار پدرم است. به طوری به آن علاقه دارم که به هیچ وجه حاضر نیستم آن را بفروشم، یا به کسی دیگر ببخشم. ولی ناگهان مسأله ای پیش می آید.

یک بیماری برای خودم، یا نزدیکانم پیش می آید، که نمی توانم از عهده هزینه عمل و معالجه این بیماری برآیم، مگر این که کتاب را بفروشم. چیز دیگری هم ندارم. فقط این کتاب می تواند معادل آن چه را که باید خرج کنم، در اختیارم بگذارد. کتاب را [به قصد فروش ] با کمال ناگواری و ناراحتی زیر بغلم می گذارم، چون محبوب من است. در راه یکی از دوستانم به من می رسد و می گوید این چیست و آن را به کجا می بری؟ می گویم قصد دارم آن را بفروشم. می گوید تا آن جا که ما اطلاع داریم، شما به این کتاب شدیداً علاقه مند بودید، چرا می خواهید آن را بفروشید؟ می گویم حادثه ای پیش آمده است و آن حادثه، ضروری تر از داشتن این کتاب است و آن معالجه یک بیماری است و من هم راهی دیگر ندارم و کتاب باید فروخته بشود.

این گفت وگو کاملًا منطقی است. هم سؤال او منطقی بود و هم پاسخ من در حدّ اعلا، منطقی است. آن شخص می گوید شما به چه مبلغی احتیاج دارید؟ مثلًا می گویم حدود 50 هزار تومان. آن دوست عزیز دست در جیبش می کند، پول را درمی آورد و می گوید: بفرمایید، من این پنجاه هزارتومان را به شما قرض می دهم. اصلًا دوستی ما به حدّی است که من این پول را به شما تقدیم می کنم.

شما این کتاب را نفروشید، زیرا شما این کتاب را خیلی دوست دارید. این جا به وضع روانی من دقت کنید. وضع روانی من این است که می گویم خدایا شکر، کتاب داشت از دستم می رفت. درست مثل این که پایم را با فشار روی فنری گذاشته بودم و آن فنر، پای مرا فشار می داد که رها شود. حال، یک دفعه رها شد و به جای خود بازگشت. نزدیک بود چیزی از دست من برود که مثل جان من بود، ولی اکنون به جای خود برگشت. دوست یا قوم و خویشی آمد و این اراده اضطراری مرا جواب داد. خوشحال برمی گردم، هم کار معالجه انجام می شود و هم این کتابم را نفروخته ام و از دست نداده ام، ولی خیلی مسرور و خوشحال و پرنشاط هستم.

این را در نظر داشته باشید، چون مسأله این جاست. شما امشب به این مکان آمدید. اگر این جا نمی آمدید چه می شد؟ یا اهل مطالعه اید، مطالعه می کردید. یا فرض کنید بنا بود اقوام و خویشان شما به دیدن شما بیایند، در خانه می نشستید.

یا اگر بنا بود به دیدن کسی بروید، می رفتید. بالاخره، در زندگی شما خلأ پدیدار نمی شد و یک یا چند حادثه در این یک ساعت الی دو ساعتی که آمدن و رفتن شما به این جلسه طول می کشید، رخ می داد. یا چند ساعت شما کار داشتید، یا حداقل می خوابیدید، استراحت می کردید، یا به دیدار پدر مادر خود می رفتید. یا اگر دانشجو و دانش آموز هستید مطالعه می کردید. به هر حال خلأ نبود و وجود شما از عالم فیزیکی حذف نمی شد.

فرض کنید به این جا آمدید و دیدید که صاحب خانه عذری داشته است و جلسه برگزار نشده است و شما برمی گردید. آیا برگشتن شما توأم با خوشحالی و نشاط است؟ آیا می گویید خوب شد! من با آمدنم به این مکان خوابیدن را از دست داده بودم، من دیدار برادرم را از دست داده بودم. آیا آن گونه که در تصاحب کتاب بار دیگر خوشحال می شدید، این جا هم خوشحال می شدید؟ نخیر، زیرا آن کارها (مطالعه، استراحت و. . . ) را با اختیار کنار گذاشته بودید. تمام آن کارها را که می توانستید در این مدت انجام بدهید، انجام ندادید و راهی این مکان شدید.

آن چه را کنار گذاشته بودید، گفتید نمی خواهم.

مثلًا فرض کنید اگر به حرّبن یزید ریاحی می گفتند که داستان تمام شد و شما برای کشته شدن یا کشتن به جنگ نروید، زیرا حسین بن علی علیه السلام مراجعت نمود.

آیا حربن یزید ریاحی موقع برگشتن خوشحال نمی شد و نمی گفت که زندگی من داشت از دستم می رفت؟ نخیر، چون زندگی را بوسیده بود و به اختیار، کنارگذاشته بود. کسی اضطراراً یا اجباراً، حیات را از او سلب نکرده بود.

خدا می داند چه سوء استفاده هایی از این جبر و اختیار می شود، چه وقت ها صرف و تلف می شود. در ماجرای فروش کتاب چرا خوشحال شدید؟ به جهت این که اضطراراً باید کتاب را می فروختید، اما مانعی پیش آمد و کتاب بازگشت.

محبوبیت آن درون شما را فراگرفت و گفتید کتابم را دارم و آن را نمی فروشم. در مورد شرکت در این جلسه هم خوشحال نمی شوید، زیرا با اختیار کارهای دیگر را کنار گذاشتید و به این جا آمدید. این را در نظر داشته باشید، چون در مباحث جبر و اختیار، امری ضروری و قابل استفاده است.

پرسش:

شما فرمودید که آزمایش خداوند برای خالص شدن انسان هاست، اما آیا بشر از بدو تولد ناخالص است؟

پاسخ:

نخیر. منظور از خلوص، خلوص تقواست، نه خلوص طبیعی و تکوینی. یعنی بشر را آزمایش می کند، تا بشر کم کم احساس کند که خداوند متعال ناظر به کارهای اوست و به عظمت ها و ارزش ها تمایل پیدا کند، نه این که وجوداً ناقص است. حتی اگر در سؤالات بعدی مطرح شود، ان شاءاللَّه خواهیم گفت، که ناقص الخلقه ها هم ناقص نیستند. کلمه نقص که ما در این جا به کار می بریم، به معنای نقص ارزشی نیست، بلکه طوری از اطوار خلقت و گونه ای از گونه های خلقت این است که بر اساس قانون به این شکل به وجود آمده است.

تاکنون بشر دو چشمی به دنیا می آید. بسیار خوب، اگر کسی یک چشمی به دنیا بیاید، می گوییم او ناقص است. یا اگر انسان سه چشمی به دنیا بیاید، می گوییم ناقص است. تصور بفرمایید که بشر از اول با یک چشم زندگی می کرد. اگر یک نفر با دو چشم متولد می شد، روزنامه ها می نوشتند که امروز یک نفر دو چشمی زاییده شده است. پس آن خط میانگین (اوپتیموم) را که کمال این است و ما کشیده ایم، دلیل بر واقعیت نیست [4]

پی نوشت:

 

[1] - سوره آل‏عمران، آيه 141.

[2] - سوره سبا، آيه 3.

[3] - سوره انعام، آيه 59.

[4] جعفرى تبريزى، محمد تقى، در محضر حكيم، 1جلد، موسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفرى - تهران - ايران، چاپ: 10، 1394 ه.ش.

...................

پایگاه اطلاع رسانی حوزه

دوشنبه, 17 بهمن 1401 11:05

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۵۲ - فراز ۱۰

إِلَهِي أَسْأَلُكَ بِحَقِّكَ الْوَاجِبِ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِكَ، وَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الَّذِي أَمَرْتَ رَسُولَكَ أَنْ يُسَبِّحَكَ بِهِ، وَ بِجَلَالِ وَجْهِكَ الْكَرِيمِ، الَّذِي لَا يَبْلَى وَ لَا يَتَغَيَّرُ، وَ لَا يَحُولُ وَ لَا يَفْنَى، أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ أَنْ تُغْنِيَنِي عَنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ بِعِبَادَتِكَ، وَ أَنْ تُسَلِّيَ نَفْسِي عَنِ الدُّنْيَا بِمَخَافَتِكَ، وَ أَنْ تُثْنِيَنِي بِالْكَثِيرِ مِنْ كَرَامَتِكَ بِرَحْمَتِكَ.

اى خداى من به حق خودت (قسم به آنچه اختصاص به تو دارد) که (تعظیم و بزرگ داشت آن) بر همه ‏ى آفریدگانت واجب و لازم است، و به نام بزرگت (نام خاص است نه هر نامى از نامهاى او، زیرا همه ‏ى نامهاى خداوند متعال عظیم و بزرگست) که پیغمبرت را فرمان دادى تا تو را به آن نام تسبیح کند (اشاره به قول خداى تعالى «س 56 ى 96(: فسبح باسم ربک العظیم یعنى «اى پیغمبر ما» پروردگارت را به نام بزرگ تسبیح کن «او را به ذکر نام بزرگش از آنچه لائق و سزاوار نیست منزه و پاک بدان)» و به حق بزرگى ذات بزرگوارت که کهنه و دگرگون نمى‏شود، و تغییر حال نمى‏ یابد و فناء و نیستى نمى‏ پذیرد، که بر محمد و آل محمد درود فرستى، و مرا به وسیله ‏ى عبادت و بندگیت از هر چیز بى ‏نیاز گردانى، و بترس از خود دوستى دنیا را از من زایل نمائى (چون ترس از خداى تعالى هوا و خواهش نفس را از میان مى‏ برد، و بر اثر آن انسان از دنیا و کالاى آن دورى مى‏ گزیند) و به رحمت و مهربانیت مرا به بسیارى کرامت و بخشش خود بازگردانى.

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۵۰ - فراز ۶

فَارْحَمْنِي اللَّهُمَّ فَإِنِّي امْرُؤٌ حَقِيرٌ، وَ خَطَرِي يَسِيرٌ، وَ لَيْسَ عَذَابِي مِمَّا يَزِيدُ فِي مُلْكِكَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ، وَ لَوْ أَنَّ عَذَابِي مِمَّا يَزِيدُ فِي مُلْكِكَ لَسَأَلْتُكَ الصَّبْرَ عَلَيْهِ، وَ أَحْبَبْتُ أَنْ يَكُونَ ذَلِكَ لَكَ، وَ لَكِنْ سُلْطَانُكَ اللَّهُمَّ أَعْظَمُ، وَ مُلْكُكَ أَدْوَمُ مِنْ أَنْ تَزِيدَ فِيهِ طَاعَةُ الْمُطِيعِينَ، أَوْ تَنْقُصَ مِنْهُ مَعْصِيَةُ الْمُذْنِبِينَ.

پس بر من رحم کن- بار خدایا- زیرا من مردى ذلیل و خوارم، و قدر و منزلتم اندک است، و عذاب و کیفر من چیزى نیست که همسنگ ذره ‏اى (مورچه ‏ى کوچک، یا غبار و گرد منتشر در هوا) در پادشاهى تو بیافزاید، و اگر عذاب من چیزى بود که در پادشاهیت مى ‏افزود هر آینه (توفیق) شکیبائى بر آن را از تو درخواست مى‏ نمودم، و دوست داشتم که آن فزونى براى تو باشد، ولى سلطنت تو- بار خدایا- بزرگتر و پادشاهى تو جاوید تو را از آنست که فرمانبرى فرمانبران در آن بیافزاید، یا نافرمانى گنهکاران از آن بکاهد.

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۳۷ - فراز ۶

تَشْكُرُ يَسِيرَ مَا شَكَرْتَهُ، وَ تُثِيبُ عَلَى قَلِيلِ مَا تُطَاعُ فِيهِ حَتَّى كَأَنَّ شُكْرَ عِبَادِكَ الَّذِي أَوْجَبْتَ عَلَيْهِ ثَوَابَهُمْ وَ أَعْظَمْتَ عَنْهُ جَزَاءَهُمْ أَمْرٌ مَلَكُوا اسْتِطَاعَةَ الِامْتِنَاعِ مِنْهُ دُونَكَ فَكَافَيْتَهُمْ، أَوْ لَمْ يَكُنْ سَبَبُهُ بِيَدِكَ فَجَازَيْتَهُمْ.

جزاى بسیار مى‏ دهى عمل اندکى را که پذیرفته‏ اى، و طاعت و فرمانبرى کمى را پاداش مى ‏دهى تا اینکه گوئیا شکر بندگانت که پاداششان را بر آن لازم گردانیده ‏اى و جزاى آنان را از آن بزرگ نموده ‏اى کارى است که بى (قدرت و توانائى دادن) تو بر امتناع و باز ایستادن از آن قدرت دارند پس از اینرو آنها را پاداش داده‏ اى، یا سبب آن سپاسگزارى به دست تو نبوده پس از اینرو اینان را مزد داده ‏اى!

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۳۷ - فراز ۱

اللَّهُمَّ إِنَّ أَحَداً لَا يَبْلُغُ مِنْ شُكْرِكَ غَايَةً إِلَّا حَصَلَ عَلَيْهِ مِنْ إِحْسَانِكَ مَا يُلْزِمُهُ شُكْراً.

بار خدایا کسى به پایان شکر و سپاس تو نمى‏ رسد مگر اینکه از احسان و نیکى تو چیزى (نعمتى که آن توانائى بر شکرگزارى است) بر او فراهم مى‏ آید که او را به شکرى دیگر وادار مى‏ گرداند (گفته‏ اند: شکر هر نعمتى ممکن است جز نعمت خداى تعالى، زیرا شکر نعمت او نعمت دیگرى است از او که شکر آن بر بنده واجب است، پس منتهى شکر نعمت خدا اقرار به عجز و ناتوانى از اداى شکر او است، حضرت صادق- علیه ‏السلام- فرموده: خداى عزوجل به موسى- علیه ‏السلام- وحى نمود: اى موسى شکر مرا چنانکه شایسته است بجا آور، موسى گفت: پروردگارا چگونه شکر تو را چنانکه شایسته است بجا آورم در حالى که شکرگزاردن من تو را نعمتى است که به من بخشیده‏ اى؟ خداى تعالى فرمود: اکنون شکر مرا بجا آوردى که دانستى آن نعمت از جانب من است).

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۱۰ - فراز ۴

فَإِلَى مَنْ حِينَئِذٍ مُنْقَلَبُنَا عَنْكَ؟ وَ إِلَى أَيْنَ مَذْهَبُنَا عَنْ بَابِكَ؟ سُبْحَانَكَ نَحْنُ الْمُضْطَرُّونَ الَّذِينَ أَوْجَبْتَ إِجَابَتَهُمْ، وَ أَهْلُ السُّوءِ الَّذِينَ وَعَدْتَ الْكَشْفَ عَنْهُمْ.

پس در این هنگام (بدبختى و نومیدى) از جانب تو به که رو آوریم، و از درگاه تو به کجا رویم؟ (جز تو کسى و جز درگاهت پناهى نداریم) منزه و پاکى تو (از آنچه شایسته ‏ى تو نیست) ما بیچارگانیم که اجابت (دعا) شان را واجب گردانیده ‏اى، و ما رنج دیدگانیم که رفع گرفتاریشان را وعده داده ‏اى (اشاره به قول خداى تعالى «س 27 ى 62(: امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء یعنى یا کسى که دعاى مضطر و درمانده را به اجابت مى‏ رساند و غم و رنج را برطرف مى ‏سازد).

صحیفه سجادیه - دعای شماره ۲۴ - فراز ۴

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، كَمَا شَرَّفْتَنَا بِهِ، وَ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ، كَمَا أَوْجَبْتَ لَنَا الْحَقَّ عَلَى الْخَلْقِ بِسَبَبِهِ.

بار خدایا بر محمد و آل او درود فرست، چنانکه ما (مسلمانها) را به آن حضرت شرافت و بزرگى دادى، و بر محمد و آل او درود فرست چنانکه به سبب آن بزرگوار براى ما حقى بر خلق (بر دیگرى) واجب گردانیدى (رسول خدا صلى الله علیه و آله فرموده: مومن را بر مومن هفت حق و بهره است که از خدا بر او واجب گشته: تعظیم و بزرگ داشت هنگام دیدن او، و دوست داشتن او در دل، و مواسات و برابرى براى او در مال و دارائى خود، و اینکه غیبت و سخن گفتن پشت سر او را حرام بداند، و هنگام بیمارى او را عیادت و دیدار نماید، و جنازه‏ ى او را تشییع کند، و پس از مردن درباره ‏ى او جز نیکى نگوید).

دوشنبه, 17 بهمن 1401 10:57
قائم مقام اتحادیه مؤسسات و تشکل‌های قرآن و عترت استان یزد از برگزاری سیزدهمین دوره همایش «قرآن، کتاب انقلاب» در دهه فجر انقلاب اسلامی خبر داد.

سیزدهمین همایش «قرآن، کتاب انقلاب»

محمد شایق، قائم‌مقام اتحادیه مؤسسات و تشکل‌های قرآن و عترت استان یزد در گفت‌وگو با ایکنا ضمن بیان این مطلب گفت: سیزدهمین همایش «قرآن، کتاب انقلاب» به مناسبت ایام دهه فجر انقلاب اسلامی، با حضور جامعه قرآنی و مسئولان استان برگزار می‌شود.

وی با اشاره به اینکه همایش فوق، شنبه، ۱۵ بهمن‌ماه همراه با نماز مغرب و عشا برگزار خواهد شد، اضافه کرد: این مراسم با تلاوت حمید شاکرنژاد، قاری کشورمان و سایر قاریان ممتاز و بین‌المللی استان در دبیرستان ماندگار ایرانشهر یزد واقع در ابتدای خیابان ایرانشهر برپا می‌شود.

شایق بیان کرد: همایش قرآن، کتاب انقلاب از سوی اتحادیه قرآنی استان یزد همراه با برنامه‌های متنوع چون برگزاری مسابقه حضوری و قرعه‌کشی میان شرکت‌کنندگان مسابقه «جلوه‌های قرآنی در پیروزی انقلاب» برپا خواهد شد.

وی ادامه داد: با توجه به فراهم کردن زمینه‌هایی برای جذب جوانان به فعالیت‌های قرآنی، طی تدابیر اندیشیده شده و با هماهنگی مدیر دبیرستان ماندگار ایرانشهر یزد(که قریب به ۶۰۰ دانش‌آموز دارد) این همایش قرآنی در این مکان برگزار خواهد شد. همچنین طی مراسم حاضران از تلاوت قاریان برتر نوجوان و دانش‌آموز نیز بهره‌مند خواهد شد.            

یادآور می‌شود، دبیرستان ایرانشهر یزد نخستین دبیرستانی است که در یزد تأسیس شد. ساختمان این دبیرستان را سازمان میراث فرهنگی ایران جزء آثار تاریخی به شماره ثبت ۲۰۴۸ ثبت کرده‌ است.

دوشنبه, 17 بهمن 1401 10:47
حضرت زینب کبری(س) دارای علم لدنی و الهی بود. ایشان به شهادت امام سجاد(ع) دانشوری بودند که از گنجینه وحی علم آموخته و کسی به ایشان آموزش نداده و اندیشمندی است که بدون معلم می‌فهمد.

امروز، پانزدهم ماه رجب مصادف با سالروز وفات حضرت زینب کبری(س) است. ایشان دختر امام علی(ع) و حضرت زهرا(س) بودند و براساس روایات، نام‌گذاری حضرت زینب(س)، از سوی پیامبر اسلام(ص) انجام شد. ایشان به هنگام حضور امیرالمؤمنین(ع) در کوفه به زنان تفسیر قرآن آموزش می‌دادند. حضرت زینب(س) که با نام زینب کبری هم شناخته می‌شود، سومین یا چهارمین فرزند فاطمه زهرا(س) دختر پیامبر(ص) و علی بن ابی‌طالب(ع)، اولین امام شیعیان است. زینب(س) به خاطر صبر و پایداری در حوادث پس از کربلا معروف است.

از زندگانی حضرت زینب(س) در دوران کودکی جز به دنیا آمدن در زمان حضرت محمد(ص) و نامگذاری او به این نام از سوی ایشان، اطلاعات چندانی در دست نیست. بیشتر منابع به زندگانی او در دوره همراهی او با حسین بن علی(ع) از مدینه تا مکه و از آنجا تا کربلا پرداخته‌اند. از ایشان در حوادث متعددی از نبرد کربلا از جمله به میدان فرستادن فرزندان و خانواده‌اش و صبوری بر مرگ آن‌ها یاد شده‌ است. عبارت معروف «خدایا این قربانی را از ما بپذیر» در هنگامه قتل امام حسین(ع) ایراد شد. زینب(س) همچنین، با فداکاری مانع قتل برادرزاده بیمارش، حضرت زین‌العابدین(ع)، امام بعدی شیعیان شد.

پس از پایان نبرد کربلا، زینب(س) به همراه سایر زنان و کودکان به اسارت لشکریان یزید درآمد و ابتدا به کوفه و کاخ ابن زیاد و سپس به شام و کاخ یزید منتقل شدند. در هر دو شهر زینب(س) با بازگو کردن حوادث کربلا در محکومیت یزید خطبه‌های پرشور ایراد کرد. زینب(س) سپس اجازه یافت به همراه سایر اسرا به مدینه بازگردد. از عبدالله بن‌جعفر طیار به عنوان همسر حضرت زینب(س) یاد می‌کنند. حاصل ازدواج آن‌ها یک دختر و چهار پسر بود که دو نفر از آن‌ها در نبرد کربلا به شهادت رسیدند.

در محل دفن حضرت زینب(س) اختلاف‌ نظر وجود دارد. دو آرامگاه مرتبط با او در دمشق و قاهره مقصد زائران مسلمان است. زینب(س) در منابع اسلامی و به ویژه نزد شیعیان به عنوان شخصیتی فداکار، نیرومند، پرهیزکار و مظهر شجاعت، رهبری و سرکشی در برابر ظلم قلمداد می‌شود.

زینت پدر

معمولاً پدر و مادر نام فرزند را انتخاب می‌کنند، ولی در جریان ولادت حضرت زینب(س) والدین او این کار را به پیامبر اسلام(ص) جد بزرگوار آن بانو، واگذار کردند. پیامبر(ص) که در سفر بود، بعد از بازگشت از سفر، به محض شنیدن خبر تولد، سراسیمه به خانه علی(ع) رفت، نوزاد را در بغل گرفت و بوسید، آنگاه نام زینب (زین + اب) را که به معنای «زینت پدر» است برای این دختر انتخاب کرد.

علم الهی

مهمترین امتیاز انسان نسبت به سایر موجودات (حتی ملائکه) دانش و بینش اوست . «وعلم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین . قالوا سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم؛ سپس، علم اسماء (علم اسرار آفرینش و نامگذاری موجودات) را همگی به آدم آموخت. بعد آن‌ها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست می‌گویید، اسامی این‌ها را به من خبر دهید. عرض کردند: تو منزهی. ما چیزی جز آن چه به ما تعلیم داده‌ای نمی‌دانیم؛ تو دانا و حکیمی».

«برترین علم‌ها، علمی است که مستقیما از ذات الهی به شخصی افاضه شود، یعنی دارای علم «لدنی » باشد. خداوند متعال در مورد حضرت خضر(ع) می فرماید: «وعلمناه من لدنا علما؛ علم فراوانی از نزد خود به او آموخته بودیم». حضرت زینب(س) به شهادت امام سجاد(ع) دارای چنین علمی است، آنجا که به عمه‌اش خطاب کرد و فرمود: «انت عالمة غیر معلمة وفهمة غیر مفهمة؛ دانشمندی معلم ندیده و فهمیده‌ای هستی که کسی تو را فهم نیاموخته است».

عبادت و بندگی

زینب(س) به خوبی از قرآن آموخته بود که هدف از آفرینش و خلقت انسان رسیدن به قله کمال بندگی است. «ما خلقت الجن والانس الا لیعبدون؛ من جن و انس را نیافریدم جز برای این که عبادت کنند».

او عبادت‌ها و نماز شب‌های پدر و مادر را از نزدیک دیده بود. او در کربلا شاهد بود که برادرش امام حسین(ع) در شب عاشورا به عباس(ع) فرمود: «ارجع الیهم واستمهلهم هذه المشیة الی غد لقد نصلی لربنا اللیلة وندعوه ونستغفره فهو یعلم انی احب الصلوة له وتلاوة کتابه وکثرة الدعاء والاستغفار؛ به سوی آنان باز گرد و این شب را تا فردا مهلت بگیر شاید بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار در پیشگاه خدایمان مشغول شویم. خدا خود می‌داند که من نماز، قرائت قرآن، زیاد دعا کردن و استغفار را دوست دارم ». در این جملات صحبت از ادای تکلیف نیست، بلکه سخن از عشق به عبادت و نماز است.

عفت و پاکدامنی

عفت و پاکدامنی، برازنده‌ترین زینت زنان و گران‌قیمت‌ترین گوهر برای آنان است. زینب(س) درس عفت را به خوبی در مکتب پدر آموخت، آنجا که فرمود: «ما المجاهد الشهید فی سبیل الله باعظم اجرا ممن قدر فعف یکاد العفیف ان یکون ملکا من الملائکة؛ مجاهد شهید در راه خدا، اجرش بیشتر از کسی نیست که قدرت دارد اما عفت می‌ورزد، نزدیک است که انسان عفیف فرشته‌ای از فرشتگان باشد».

زینب کبری(س) عفت خویش را حتی در سخت‌ترین شرایط به نمایش گذاشت. او در دوران اسارت و در حرکت از کربلا تا شام سخت بر عفت خویش پای می‌فشرد. مورخین نوشته‌اند: «وهی تستر وجهها بکفها، لان قناعها قد اخذ منها؛ او صورت خود را با دستش می‌پوشاند چون روسریش از او گرفته شده بود».

ایثار

یکی دیگر از صفات حسنه انسان‌های برتر، مقدم داشتن دیگران بر خود است. امام علی(ع) فرمود: «الایثار اعلی الایمان؛ ایثار، بالاترین درجه ایمان است» و فرمود: «الایثار اعلی الاحسان؛ ایثار برترین احسان است».

زینب(س) در این صفت نیز گوی سبقت را از دیگران ربوده است. او برای حفظ جان دیگران، خطر را به جان می‌خرد و در تمام صحنه‌ها، دیگران را بر خود مقدم می‌دارد. او در ماجرای کربلا حتی از سهمیه آب خویش استفاده نمی‌کرد و آن را نیز به کودکان می‌داد. در بین راه کوفه و شام، با اینکه خود گرسنه و تشنه بود، ایثار را به بند کشیده و آن را شرمنده ساخت. امام زین العابدین(ع) می‌فرماید: «انها کانت تقسم ما یصیبها من الطعام علی الاطفال لان القوم کانوا یدفعون لکل واحد منا رغیفا من الخبز فی الیوم واللیلة؛ عمه‌ام زینب (در مدت اسارت)، غذایی را که به عنوان سهمیه و جیره می‌دادند، بین بچه‌ها تقسیم می‌کرد، چون آن‌ها در هر شبانه روز به هر یک از ما یک قرص نان می‌دادند ». او سختی‌ها و تازیانه‌ها را به جان خود می‌خرید و نمی‌گذاشت بر بازوی کودکان اصابت کند.

شجاعت و شهامت

از صفات بارز پروا پیشگان این است که خدا در نظر آنان بزرگ و غیر او در نظرشان کوچک، حقیر و فاقد اثر است . امام علی(ع) می‌فرماید: «عظم الخالق فی انفسهم فصغر ما دونه فی اعینهم؛ خالق در جان آنان بزرگ است، پس غیر او در چشمشان کوچک است».

سر شجاعت اولیای الهی نیز در همین است. زینب(س) که خود چنین دیدی دارد و در خانواده شجاعت تربیت شده است، از شجاعت حیدری بهره‌مند است. او به «لبوة الهاشمیة؛ شیر زن هاشمی» لقب گرفته است و چون مردان بر سر دشمن فریاد می‌زند، توبیخشان می‌کند، تحقیرشان می‌کند و از کسی هراسی به دل ندارد . او از برق شمشیر خون چکان آدمکشان واهمه ندارد، در آن روز فراموش نشدنی، در میان آن همه شمشیر و آن همه کشته فریاد می‌زند که آیا در میان شما یک مسلمان نیست؟ در مجلس ابن زیاد، بدون توجه به قدرت ظاهری او گوشه‌ای می‌نشیند و با بی‌اعتنایی به سؤالات او تحقیرش می‌کند، او را «فاسق» و «فاجر» معرفی می‌کند و می گوید: «الحمدلله الذی اکرمنا بنبیه محمد صلی الله علیه و آله وطهرنا من الرجس تطهیرا وانما یفتضح الفاسق ویکذب الفاجر وهو غیرنا؛ سپاس خدای را که ما را با نبوت حضرت محمد(ص) گرامی داشت و از پلیدی ها پاک نمود. همانا فقط فاسق رسوا می‌شود و بدکار دروغ می‌گوید و او غیر ماست».

و همچنین در مقابل یزید خیره‌سر و دهن‌کجی‌ها و بدزبانی‌های او، شجاعت حیدری را به نمایش گذارده، چنین می‌گوید: «لئن جرت علی الدواهی مخاطبتک انی لاستصغر قدرک واستعظم تقریعک واستکبر توبیخک؛ اگر فشارهای روزگار مرابه سخن گفتن با تو واداشته (بدان که) من قدر و مقدار تو را کوچک پنداشته و سرزنش تو را بزرگ شمرده و توبیخ کردن تو را بزرگ می‌‌دانم».

دوشنبه, 17 بهمن 1401 10:24

شَتَّانَ مَا بَيْنَ عَمَلَيْنِ عَمَل تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَتَبْقَى تَبِعَتُهُ وَعَمَل تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَيَبْقَى أَجْرُهُ.

امام(عليه السلام) فرمود: چقدر اين دو عمل با هم متفاوتند: عملى كه لذتش مى رود و عواقب سوء آن باقى مى ماند و عملى كه زحمتش مى رود و اجر و پاداشش باقى است.

 

شرح و تفسير

فرق ميان اين دو كار امام(عليه السلام) در اين كلام نورانى اشاره به تفاوت اعمال خيرى كه مورد رضاى خداست و لذات و هوسرانى هاى ناپايدار دنيا كرده مى فرمايد: «اين دو عمل چقدر با هم متفاوتند: عملى كه لذتش مى رود و عواقب سوء آن باقى مى ماند و عملى كه زحمتش مى رود و اجر و پاداشش باقى است»; (شَتَّانَ مَا بَيْنَ عَمَلَيْنِ عَمَل تَذْهَبُ لَذَّتُهُ وَتَبْقَى تَبِعَتُهُ وَعَمَل تَذْهَبُ مَؤُونَتُهُ وَيَبْقَى أَجْرُهُ). در ميان كارهاى نيك و بد و اعمال حسنه و سيئه ـ با اين كه هر كدام جنبه مثبت و منفى دارند ـ اين تفاوت آشكار ديده مى شود; اعمال گناه آلود داراى لذتى موقتى و ناپايدار است كه به زودى زايل مى گردد ولى عواقب بد آن هم در دنيا و هم در آخرت دامان انسان را مى گيرد. مثلاً انسانى براى برخوردارى از لذتى آنى به شراب پناه مى برد. ممكن است اين ماده مخدر ساعتى او را از غم و اندوه تهى كند و در نشئه اى لذت بخش فرو برد; اما به زودى پايان مى يابد و آثار سوء آن در تمام اعضاى بدن او تدريجاً ظاهر مى شود و در آخرت نيز از شراب طهور بهشتى و نوشيدن آب كوثر محروم مى گردد. ولى به عكس، انسانى كه به سراغ بندگى خدا مى رود و در ميدان جهاد با نفس و جهاد با دشمن حاضر مى شود، هر چند با مشكلاتى روبرو مى گردد; اما اين مشكلات تدريحا از بين مى رود و اجر و پاداش دنيوى و اخروى آن باقى مى ماند. اين همان چيزى است كه قرآن به آن اشاره كرده مى فرمايد: «(مَا عِنْدَكُمْ يَنفَدُ وَمَا عِنْدَ اللهِ بَاق); آنچه نزد شماست از ميان مى رود، و آنچه نزد خداست باقى مى ماند». هوس رانى و شهوت رانى همچون كف هاى روى آب است كه «(فَيَذْهَبُ جُفَاءً); سرانجام كف ها به بيرون پرتاب مى شوند» و اعمال نيك همچون آب زلال كه به مصداق «(وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ); ولى آنچه به مردم سود مى رساند (= آب يا فلزّ خاص) در زمين مى ماند» باقى و برقرار خواهد بود. در خطبه 176 نيز اين جمله را خوانديم كه امام از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)نقل مى كند: «إنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكارِهِ وَإِنَّ النّارَ حُفَّتْ بِالشَّهَواتِ; بهشت در ميان ناراحتى ها احاطه شده و دوزخ در ميان شهوات».

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری