• آموزش قرآن
  • پربازدید

در پرتو قرآن به انتظار مهدي (عج)

 

بيش از 120 آيه قرآن(1) براساس روايات معتبر به وجود

بیشتر...

آنها که در جهاد شرکت نکردند

شرح آیات 162 و 163 سوره مبارکه آل عمران

162- أَفَمَنِ

بیشتر...

اعجاز رنگ ها در قرآن

چکیده
قرآن کريم از جنبه هاي گوناگون معجزه است و اعجاز علمي
بیشتر...

اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله)‌

شرح فراز 3 دعای چهارم صحیفه سجادیه

أَللَّهُمَّ وَ

بیشتر...

ماه رجب ماه تهذیب نفس و خودسازی، آیت الله العظمی

دریافت فایل

حجم: 14 MB

زمان: 40 دقیقه

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
108771
50636
152803451
اوقات شرعی

احسن الحدیث

احسن الحدیث

دوشنبه, 29 اسفند 1401 12:31

شرح آیه 255 سوره مبارکه بقره

255- اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَّهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ

255- هیچ معبودى جز خداوندِ یگانه زنده و پاینده نیست، (خداوندى که قائم به ذات خویش است، و موجودات دیگر، قائم به او). هیچ گاه خواب سبک و سنگینى او را فرا نمى گیرد; (و لحظه اى از تدبیر جهان هستى، غافل نمى ماند;) آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است، از آن اوست. کیست که در نزد او، جز به فرمانش شفاعت کند؟! آینده و گذشته بندگان را مى داند; و کسى از علم او آگاه نمى گردد; جز به مقدارى که او بخواهد. (اوست که به همه چیز آگاه است; و علم و دانش محدود دیگران، پرتوى از علمِ بى پایان و نامحدود اوست). تخت (حکومت) او، آسمانها و زمین را دربرگرفته; و نگاهدارى آن دو [= آسمان و زمین]، او را خسته نمى کند. و اوست بلند مرتبه و با عظمت.

اهمیت و فضیلت «آیة الکرسى»

در اهمیت و فضیلت این آیه، همین بس که از پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده: از «اُبَىّ بن کعب» سؤال کرد: کدام آیه برترین آیه کتاب اللّه است؟ عرض کرد: اَللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومِ، پیامبر(صلى الله علیه وآله) دست بر سینه او زد و فرمود: دانش بر تو گوارا باد، سوگند به کسى که جان محمّد(صلى الله علیه وآله) در دست او است این آیه داراى زبان و دو لب است که در پایه عرش الهى تسبیح و تقدیس خدا مى گوید.(1)

در حدیث دیگرى از على(علیه السلام) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که فرمود: سَیِّدُ الْقُرْآنِ الْبَقَرَةُ وَ سَیِّدُ الْبَقَرَةِ آیَةُ الْکُرْسى. یا عَلِىُّ! اِنَّ فِیْها لَخَمْسِیْنَ کَلِمَةً، فِى کُلِّ کَلِمَة خَمْسُونَ بَرَکَةً: «برگزیده قرآن سوره بقره و برگزیده بقره، آیة الکرسى است، در آن پنجاه کلمه است و در هر کلمه اى پنجاه برکت است».(2)

و در حدیث دیگرى از امام باقر(علیه السلام) آمده است: «هر کس آیة الکرسى را یک بار بخواند، خداوند هزار امر ناخوشایند از امور ناخوشایند دنیا، و هزار امر ناخوشایند از امور ناخوشایند آخرت را از او بر طرف مى کند که آسان ترین ناخوشایند دنیا، فقر، و آسان ترین ناخوشایند آخرت، عذاب قبر است».(3)

روایات در فضیلت این آیه شریفه بسیار زیاد است و در کتب علماى شیعه و اهل سنت نقل شده است،(4) ما این بحث را با دو حدیث دیگر از رسول اللّه(صلى الله علیه وآله)پایان مى دهیم، فرمود: أُعْطِیتُ آیَةَ الْکُرْسِیِّ مِنْ کَنْز تَحْتِ الْعَرْشِ وَ لَمْ یُؤْتَها نَبِیٌّ کانَ قَبْلِى: «آیة الکرسى از گنجى زیر عرش الهى به من داده شده است و به هیچ پیامبرى قبل از من داده نشده».(5)

در حدیث دیگرى آمده است: دو برادر به حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسیده، عرض

کردند: براى تجارت به «شام» مى رویم، به ما تعلیم فرما چه بگوییم (تا از شرّ اشرار مصون بمانیم)؟

فرمود: هنگامى که به منزلگاهى رسیدید و نماز عشا را خواندید، موقعى که یکى از شما در بستر قرار مى گیرد، تسبیح فاطمه زهراء(علیها السلام) بگوید و سپس آیة الکرسى بخواند، فَإِنَّهُ مَحْفُوظٌ مِنْ کُلِّ شَیْء حَتّى یُصْبِحَ: «مسلماً او از همه چیز تا صبح در امان خواهد بود».

سپس در ذیل این حدیث آمده است: در یکى از منزلگاه ها دزدان قصد هجوم به آنها را داشتند اما هر چه تلاش کردند موفق نشدند.(6)

به یقین، این همه اهمیت که به آیة الکرسى داده شده است به خاطر محتواى مهم و برجسته آن است که ضمن تفسیر آن ملاحظه خواهیم کرد.

تفسیر:

مجموعه اى از صفات جمال و جلال او

این آیه ابتدا از ذات اقدس الهى و مسأله توحید اسماء حسنى و صفات او شروع مى کند، مى فرماید: «خداوند (ذات جامع الصفات است و) هیچ معبودى جز او نیست» (اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ).

«اللّه» نام مخصوص خداوند و به معنى ذاتى است که جامع همه صفات کمال، جلال و جمال است، او پدید آورنده جهان هستى است، به همین دلیل، هیچ معبودى شایستگى پرستش جز او را ندارد، و از آنجا که در معنى «اللّه» یگانگى افتاده است، جمله «لا اِلهَ اِلاّ هُو» تأکیدى بر آن است.

پس از آن مى افزاید: «خداوندى که زنده و قائم به ذات خویش است و موجودات دیگر عالم، قائم به او هستند» (الْحَیُّ الْقَیُّومُ).

«حَىّ» از ماده «حیات» به معنى زندگى است، و این واژه مانند هر صفت مشبّهه دیگر، دلالت بر دوام و ثبات دارد و بدیهى است که حیات در خداوند حیات حقیقى است; چرا که حیاتش عین ذات او است، نه همچون موجودات زنده در عالم خلقت که حیات آنها عارضى است و لذا گاهى زنده اند و سپس مى میرند، اما در خداوند چنین نیست، چنان که در آیه 58 سوره «فرقان» مى خوانیم: وَ تَوَکَّلْ عَلَى الْحَیِّ الَّذی لا یَمُوتُ: «توکل بر ذات زنده اى کن که هرگز نمى میرد». این از یکسو.

از سوى دیگر، حیات کامل، حیاتى است که آمیخته با مرگ نباشد، بنابراین، حیات حقیقى حیات او است که از ازل تا ابد ادامه دارد، اما حیات انسان، ـ به خصوص در این جهان که آمیخته با مرگ است ـ نمى تواند حیات حقیقى بوده باشد لذا در آیه 64 سوره «عنکبوت» مى خوانیم: وَ ما هذِهِ الْحَیاةُ الدُّنْیا إِلاّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدّارَ الآْخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ: «زندگى این جهان بازیچه اى بیش نیست و زندگى حقیقى (از نظرى) زندگى سراى دیگر است»! روى این دو جهت، حیات و زندگىِ حقیقى، مخصوص خدا است.

و در ادامه آیه مى افزاید: «هیچ گاه خواب سبک و سنگینى او را فرا نمى گیرد» و لحظه اى از تدبیر جهان غافل نمى شود (لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ).

«سِنَةٌ» از ماده «وَسَن» به گفته بسیارى از مفسران به معنى سستى مخصوصى است که در آغاز خواب روى مى دهد، یا به تعبیر دیگر، به معنى خواب سبک است، و «نَوْمٌ» به معنى خواب، یعنى حالتى است که قسمت عمده حواس انسان، از کار مى افتد، در واقع، «سِنَهٌ» خوابى است که به چشم عارض مى شود، اما وقتى عمیق تر شد و به قلب عارض شد، «نَوْم» گفته مى شود.

جمله «لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ» تأکیدى است بر حىّ و قَیّوم بودن خداوند; زیرا قیام کامل مطلق به تدبیر امور عالم هستى، در صورتى است که حتى یک لحظه غفلت در آن نباشد، و لذا هر چیز که با اصل قیّومیت خداوند سازگار نباشد، خود به خود از ساحت مقدس او، منتفى است حتى ضعیف ترین عاملى که موجب سستى در کار او باشد، مانند خواب سبک که در ذات پاک او نیست.

اما این که: چرا «سِنَةٌ» بر «نَوْم»، مقدم داشته شده ـ با این که قاعدتاً فرد قوى تر را جلوتر ذکر مى کنند، و سپس به فرد ضعیف اشاره مى نمایند ـ به خاطر این است که از نظر ترتیب طبیعى، نخست، «سِنَة» (خواب سبک) دست مى دهد و سپس عمیق تر شده تبدیل به «نَوْم» مى گردد.

به هر حال، این جمله، اشاره به این حقیقت است که فیض و لطف تدبیر خداوند دائمى است، و لحظه اى قطع نمى گردد، و همچون بندگان نیست که بر اثر خواب هاى سبک و سنگین، یا عوامل دیگر، غافل شود.

ضمناً تعبیر به لا تَأْخُذُهُ: «او را نمى گیرد» در مورد خواب، تعبیر جالبى است که چگونگى تسلط خواب را بر انسان مجسم مى سازد، گوئى خواب همچون موجود قوى پنجه اى است که انسان را در چنگال خود اسیر و گرفتار مى سازد، و ناتوانى قوى ترین انسان ها به هنگام بى تابى در برابر آن کاملاً محسوس است.(7)

سپس به مالکیت مطلقه خداوند اشاره کرده، مى فرماید: «آنچه در آسمان ها و آنچه در زمین است از آن اوست» (لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرْضِ).

و این در واقع پنجمین وصف از اوصاف الهى است که در این آیه آمده; زیرا قبل از آن اشاره به توحید، حىّ و قیّوم بودن، و عدم غلبه خواب بر ذات پاک او شده است.

این مالکیت، نتیجه همان قیّومیت است; زیرا هنگامى که قیام به امور عالم و تدبیر آنها و همچنین خالقیت مخصوص ذات او باشد، مالکیت همه چیز، نیز از آن او است.

بنابراین، آنچه انسان در اختیار دارد و از آن استفاده مى کند، ملک حقیقى او نیست، تنها چند روزى این امانت با شرائطى که از ناحیه مالک حقیقى تعیین شده، به دست او سپرده شده و حق تصرف در آنها را دارد.

و به این ترتیب، مالکان معمولى موظف اند، شرائطى را که مالک حقیقى تعیین کرده، کاملاً رعایت کنند و گرنه مالکیت آنها باطل و تصرفاتشان غیر مجاز است، این شرائط همان احکامى است که خداوند براى امور مالى و اقتصادى تعیین کرده است.

ناگفته پیدا است، توجه به این صفت که همه چیز مال خدا است، اثر تربیتى مهمى در انسان ها دارد; زیرا هنگامى که معتقد شوند آنچه دارند از خودشان نیست و چند روزى به عنوان عاریت، یا امانت به دست آنها سپرده شده، به طور مسلّم، دست تجاوز به حقوق دیگران، استثمار، استعمار، احتکار، حرص، بخل و طمع دراز نمى کند.(8)

در ششمین توصیف مى فرماید: «کیست که در نزد او جز به فرمانش شفاعت کند»؟! (مَنْ ذَا الَّذی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ).

این در واقع پاسخى است به ادعاى واهى بت پرستان که مى گفتند: ما اینها (بت ها) را به خاطر آن مى پرستیم که در پیشگاه خدا براى ما شفاعت کنند همان گونه که در آیه 3 سوره «زمر» آمده است: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى».

در حقیقت با یک استفهام انکارى مى گوید: هیچ کس بدون فرمان خدا نمى تواند در پیشگاه او شفاعت کند، و این جمله نیز تأکیدى است بر قیومیت خداوند و مالکیت مطلقه او نسبت به تمامى موجودات عالم.

یعنى: اگر مى بینید کسانى در پیشگاه خدا شفاعت مى کنند (مانند انبیاء و اولیاء) دلیل بر آن نیست که آنها مالک چیزى هستند و استقلال در اثر دارند، بلکه این مقام شفاعت را نیز خدا به آنها بخشیده، بنابراین، چون شفاعت آنان، به فرمان خدا است، دلیل دیگرى بر قیومیت و مالکیت او محسوب مى شود.

در هفتمین توصیف مى فرماید: «آنچه را پیش روى آنها (بندگان) و پشت سر آنها است مى داند و از گذشته و آینده آنان آگاه است» (یَعْلَمُ ما بَیْنَ أَیْدیهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ).

این جمله دلیلى است بر آنچه در جمله قبل پیرامون شفاعت آمده بود، یعنى خداوند از گذشته و آینده شفیعان آگاه است و آنچه بر خود آنها نیز پنهان است مى داند، بنابراین، آنها نمى توانند موضوع تازه اى درباره کسانى که مى خواهند از آنها شفاعت کنند به پیشگاه خدا عرضه بدارند تا توجه او را به شفاعت شدگان جلب کنند.

توضیح این که: در شفاعت هاى معمولى، شفاعت کننده از یکى از دو طریق وارد مى شود:

یا اطلاعاتى درباره شایستگى و لیاقت شفاعت شونده در اختیار آن شخص بزرگ مى گذارد، و از وى مى خواهد که در حکمش تجدید نظر کند.

یا رابطه شفاعت شونده را با شفاعت کننده بیان مى دارد تا به خاطر علاقه اى که این شخص بزرگ به شفاعت کننده دارد، حکمش را تغییر دهد.

روشن است هر یک از این دو موضوع، فرع بر این است که شفاعت کننده اطلاعاتى داشته باشد که آن اطلاعات نزد شخصى که در پیشگاه او شفاعت مى شود وجود نداشته باشد، اما اگر او احاطه کامل علمى به همه چیز و همه کس داشته باشد، هیچ کس نمى تواند نزد او براى کسى شفاعت کند; زیرا هم لیاقت هاى افراد را مى داند و هم ارتباط آنها را با یکدیگر، بنابراین تنها با اذن او شفاعت صحیح است.

اینها همه در صورتى است که ضمیر در «ما بَیْنَ أَیْدِیْهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» به شفیعان یا شفاعت شدگان برگردد، ولى، این احتمال نیز داده شده است که بازگشت ضمیر به تمام موجودات عاقل که در آسمان ها و زمین قرار دارند باشد که در ضمن جمله «لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الأَرْضِ» آمده بود، و تأکیدى است به قدرت کامله پروردگار بر همه چیز و عدم توانائى دیگران; زیرا آن کسى که از گذشته و آینده خود بى خبر است و از غیب آسمان ها و زمین آگاهى ندارد، قدرتش بسیار محدود است.

به عکس، کسى که از همه چیز در هر عصر و زمان در گذشته و آینده آگاه است قدرتش بى پایان مى باشد و به همین دلیل، هر کارى حتى شفاعت، باید به فرمان او صورت گیرد.

و به این ترتیب میان هر دو معنى مى توان جمع کرد.

در این که منظور از «ما بَیْنَ أَیْدِیْهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» چیست؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند:

بعضى گفته اند: منظور از «ما بَیْنَ أَیْدِیْهِمْ»، امور دنیا است که در پیش روى

انسان قرار دارد، و «ما خَلْفَهُمْ» امور آخرت است که پشت سر انسان مى باشد و بعضى به عکس معنى کرده اند.

بعضى نیز آن را اشاره به اجل انسان، یا اعمال خیر و شرّ او دانسته اند و یا امورى را که مى دانند و نمى دانند.

اما با مراجعه به آیات قرآن، استفاده مى شود که: این دو تعبیر، در بعضى از موارد در مورد مکان به کار رفته مانند آیه 17 سوره «اعراف» که از قول شیطان نقل مى کند: لاَ تِیَنَّهُمْ مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أَیْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ: «من از پیش رو و پشت سر و از طرف راست و چپ به سراغ آنها مى روم».

واضح است این دو تعبیر در اینجا ناظر به مکان است، و لذا چپ و راست را نیز اضافه کرده است.

و گاه به معنى قبل و بعد زمانى است، مانند آنچه در آیه 170 سوره «آل عمران» آمده، مى فرماید: وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ: «شهیدان راه خدا به کسانى که هنوز پشت سر آنها قرار دارند و به آنان ملحق نشده اند بشارت مى دهند» روشن است که در اینجا ناظر به زمان است.

ولى در آیه مورد بحث ممکن است اشاره به معنى جامعى بوده باشد که هر دو را در برگیرد، یعنى خداوند آنچه در گذشته و آینده بوده و هست، و همچنین آنچه در پیش روى مردم قرار دارد، و از آن آگاه اند و آنچه در پشت سر آنها است و از آنان پوشیده و پنهان است، همه را مى داند و از همه آگاه است.

و به این ترتیب، پهنه زمان و مکان، همه در پیشگاه علم او روشن است، پس هر کار ـ حتى شفاعت ـ باید به اذن او باشد.

در هشتمین توصیف، مى فرماید: «آنها جز به مقدارى که او بخواهد احاطه به علم او ندارند» (وَ لا یُحیطُونَ بِشَیْء مِنْ عِلْمِهِ إِلاّ بِما شاءَ(9) و تنها بخش کوچکى از علوم را که مصلحت دانسته در اختیار دیگران گذارده است.

بر این اساس، علم و دانش محدود دیگران، پرتوى از علم بى پایان او است.

این جمله نیز در حقیقت تأکیدى است بر جمله سابق، در جهت محدود بودن علم شفیعان در برابر علم پروردگار; زیرا آنها به معلومات خداوند احاطه ندارند، و تنها از آن مقدار که او اراده کند با خبر مى شوند.

از این جمله دو نکته دیگر نیز استفاده مى شود:

نخست این که هیچ کس از خود علمى ندارد و تمام علوم و دانش هاى بشرى از ناحیه خدا است.

او است که تدریجاً پرده از اسرار حیرت انگیز جهان آفرینش بر مى دارد و حقایق جدیدى را در اختیار انسان ها مى گذارد، و معلومات آنان را گسترش مى بخشد.

دیگر این که: خداوند ممکن است بعضى از علوم پنهان و اسرار غیب را در اختیار کسانى که مى خواهد قرار دهد، و بنابراین پاسخى است به آنها که تصور مى کنند، علم غیب براى بشر غیر ممکن است.

و نیز تفسیرى است براى آیاتى که نفى علم غیب از بشر مى کند، یعنى انسان ذاتاً چیزى از اسرار غیب نمى داند مگر به مقدارى که خدا بخواهد، و به او تعلیم دهد.(10)

تعبیر به «لا یُحِیْطُونَ» نیز اشاره لطیفى است به حقیقت علم که آن یک نوع احاطه است.

در نهمین و دهمین توصیف، مى فرماید: «کرسى (حکومت) او آسمان ها و زمین را در بر گرفته و حفظ و نگاهدارى آسمان و زمین براى او گران نیست» (وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما).

اشاره به این که آن کس که تمام آنچه در آسمان ها و زمین است ملک او است، و آن کسى که عملش سراسر عالم را شامل و قیّوم همه آنها است، حکومتش آسمان ها و زمین را فرا گرفته و حفظ و نگهدارى آنها بر او سخت نیست که اساس حاکمیت، علم و دانش است و قدرت نیز زائیده آن.

و در یازدهمین و دوازدهمین، توصیف مى گوید: «و او است بلند مرتبه و با عظمت» (وَ هُوَ الْعَلِیُّ الْعَظیمُ).

بدیهى است آن که مالکیت آسمان ها و زمین را دارد، و بر همه آنها محیط است، بلندمرتبه واقعى او است و عظمت و بزرگى حقیقى ویژه او، و دیگران آنچه دارند از او گرفته اند.

* * *

نکته ها:

1 ـ مفهوم زنده بودن خداوند

در تعبیرات معمولى، موجود زنده به موجودى مى گویند: که داراى نمو، تغذیه، تولید مثل و جذب و دفع و احیاناً داراى حسّ و حرکت باشد، ولى، باید به این نکته توجه داشت که: ممکن است افراد کوته بین، حیات را در مورد خداوند نیز چنین فرض کنند، با این که مى دانیم او هیچ یک از این صفات را ندارد و این همان قیاسى است که بشر را درباره خداشناسى به اشتباه مى اندازد; زیرا صفات خدا را با صفات خود مقایسه مى کند.

حیات به معنى وسیع و واقعى کلمه، عبارت است از: «علم» و «قدرت».

بنابراین، وجودى که داراى علم و قدرت بى پایان است، حیات کامل دارد، حیات خداوند مجموعه علم و قدرت اوست و در حقیقت به واسطه علم و قدرت، موجود زنده از غیر زنده تشخیص داده مى شود.

نمو، حرکت، تغذیه و تولید مثل از آثار موجوداتى است که ناقص و محدودند و داراى کمبودهائى هستند که به وسیله تغذیه، تولید مثل و حرکت آن را تأمین مى کنند، اما آن کس که کمبودى ندارد، این امور هم درباره او مطرح نیست.

و اما «قَیُّوم» صیغه مبالغه از ماده «قیام» است، به همین دلیل، به وجودى گفته مى شود که قیام او به ذات او است، و قیام همه موجودات به او مى باشد، و علاوه بر این، قائم به تدبیر امور مخلوقات نیز مى باشد.

روشن است قیام به معنى ایستادن است و در گفتگوهاى روزمره، به هیئت مخصوصى گفته مى شود که مثلاً انسان را به حالت عمودى بر زمین نشان مى دهد، و از آنجا که این معنى درباره خداوند ـ که از جسم و صفات جسمانى منزه است ـ مفهومى ندارد، به معنى انجام کار خلقت و تدبیر و نگهدارى است; زیرا هنگامى که انسان مى خواهد کارى را انجام دهد برمى خیزد.

آرى، او است که همه موجودات جهان را آفریده، تدبیر، نگاهدارى و تربیت و پرورش آنها را بر عهده گرفته است و به طور دائم، و بدون هیچگونه وقفه قیام به این امور دارد.

از این بیان، روشن مى شود: «قَیُّوم» در واقع، ریشه و اساس تمام صفات فعل الهى است (منظور از صفات فعل، صفاتى است که رابطه خدا را با موجودات جهان بیان مى کند) مانند آفریدگار، روزى دهنده، زنده کننده، هدایت کننده، و مانند اینها، اوست که روزى مى دهد، اوست که زنده مى کند و اوست که مى میراند و اوست که هدایت مى کند.

بنابراین صفات خالق و رازق و هادى و محیى و ممیت، همه در وصف قَیُّوم جمع اند.

و از اینجا روشن مى شود این که: بعضى مفهوم آن را محدود به قیام به امر خلقت و یا فقط امر روزى دادن و مانند آن دانسته اند، در واقع اشاره به یکى از مصداق هاى قیام کرده اند، در حالى که مفهوم آن گسترده است و همه آنها را شامل مى شود; زیرا همان گونه که گفتیم، به معنى کسى است که قائم به ذات است و دیگران قیام به او دارند و محتاج به اویند.

در حقیقت «حىّ»، تمام صفات الهى مانند علم و قدرت و سمیع و بصیر بودن و مانند آن را شامل مى شود و «قَیُّوم»، نیاز تمام موجودات را به او بازگو مى کند و لذا گفته اند: این دو با هم اسم اعظم الهى است.

* * *

2 ـ شفاعت چیست؟

درباره شفاعت در جلد اول تفسیر، ذیل آیه 48 سوره «بقره» مشروحاً بحث کرده ایم لذا در اینجا به اشاره اى کوتاه قناعت مى کنیم.

«شفاعت» عبارت است از کمک نمودن یک موجود قوى به موجود ضعیف تر، تا بتواند به آسانى مراحل رشد خود را با موفقیت طى کند.

البته معمولاً این کلمه (شفاعت) در مورد شفاعت از گناهکاران به کار مى رود.

اما مفهوم شفاعت به معنى وسیع تر، تمام عوامل، انگیزه ها و اسباب عالم هستى را شامل مى شود، مثلاً زمین و آب و هوا و نور آفتاب، چهار عامل هستند که دانه گیاه را در رسیدن به مرحله یک درخت یا یک گیاه کامل شفاعت و هدایت مى کند.

اگر شفاعت را در آیه فوق، به این معنى وسیع بگیریم نتیجه این مى شود که وجود عوامل و اسباب مختلف عالم هستى، هرگز مالکیت مطلقه خداوند را محدود نمى کند، و چیزى از آن نمى کاهد; زیرا تأثیر همه این اسباب به فرمان او است و در حقیقت نشانه اى از قیومیت و مالکیت او مى باشد.

اما بعضى چنین مى پندارند که عنوان «شفاعت» در مفاهیم مذهبى، شبیه یک نوع توصیه بى دلیل اجتماعى و به اصطلاح «پارتى بازى» است و مفهوم آن این است که: افراد آنچه مى توانند گناه کنند، هنگامى که از فرق تا قدم آلوده شدند، دست به دامن شفیعى زنند و بگویند:

آن دم که مردمان به شفیعى زنند دست *** مائیم و دست و دامن اولاد فاطمه(علیها السلام)!

ولى نه این ایراد کنندگان، منطق دین را در مسأله شفاعت در یافته اند و نه آن دسته از گنهکاران جسور و بى پروا; زیرا همان طور که در بالا اشاره شد، «شفاعت» که به وسیله بندگان خاص خدا انجام مى گیرد، همانند «شفاعت تکوینى» است که به وسیله عوامل طبیعى صورت مى گیرد.

یعنى همان طور که اگر در درون یک دانه گیاه عامل حیات و سلول زنده وجود نداشته باشد، تابش هزاران سال آفتاب و یا وزش نسیم و ریزش قطرات حیاتبخش باران هیچگونه تأثیرى در نمو و رشد آن نخواهد کرد، شفاعت اولیاى خدا نیز براى افراد نالایق بى اثر است، یعنى، اصولاً آنها براى این گونه اشخاص شفاعتى نخواهند داشت.

«شفاعت» نیازمند به یک نوع ارتباط معنوى میان شفاعت کننده و شفاعت شونده است و به این ترتیب، کسى که امید شفاعت را دارد موظف است در این جهان ارتباط معنوى با شخصى که انتظار دارد از او شفاعت کند، بر قرار سازد و این ارتباط در حقیقت یک نوع وسیله تربیت براى شفاعت شونده خواهد بود، که او را به افکار و اعمال و مکتب شخص «شفاعت کننده» نزدیک مى کند و در نتیجه شایسته شفاعت مى شود.

به این ترتیب، شفاعت یک عامل تربیت است نه یک وسیله پارتى بازى و فرار از زیر بار مسئولیت، و از اینجا روشن مى شود شفاعت تغییرى در اراده پروردگار نسبت به گناهکار نمى دهد، بلکه این گناهکار است که با ارتباط معنوى با شفاعت کننده، نوعى تکامل و پرورش مى یابد و به سرحدّى مى رسد که شایسته عفو خدا مى گردد (دقت کنید!).

* * *

3 ـ منظور از عرش و کرسى چیست؟

«کرسى» از نظر ریشه لغوى از «کِرْس» (بر وزن ارث) گرفته شده که به معنى اصل و اساس مى باشد و گاهى نیز به هر چیزى که بهم پیوسته و ترکیب شده است گفته مى شود، و به همین جهت به تخت هاى کوتاه «کُرْسى» مى گویند و نقطه مقابل آن «عَرْش» است که به معنى چیز «مسقّف»، یا خود سقف و یا تخت پایه بلند مى آید.

و از آنجا که استاد و معلم به هنگام تدریس و تعلیم بر کرسى مى نشیند گاهى کلمه کرسى کنایه از «علم» مى باشد.

و نظر به این که «کرسى» تحت اختیار و زیر نفوذ و سیطره انسان است، گاهى به صورت کنایه از «حکومت»، «قدرت» و فرمانروائى بر منطقه اى به کار مى رود.

در آیه بالا مى خوانیم: کرسى خداوند همه آسمان ها و زمین را در بر مى گیرد، کرسى در اینجا به چند معنى مى تواند باشد:

الف: منطقه قلمرو حکومت ـ یعنى خداوند بر همه آسمان ها و زمین حکومت مى کند و منطقه نفوذ او همه جا را در بر گرفته و به این ترتیب کرسى خداوند مجموعه عالم ماده اعم از زمین و ستارگان و کهکشان ها و سحابى ها است.

طبیعى است «عرش» طبق این معنى باید مرحله اى بالاتر و عالى تر از جهان ماده بوده باشد (زیرا گفتیم عرش در لغت به معنى سقف و سایه بان و تخت هاى پایه بلند است به عکس کرسى) و در این صورت، معنى «عرش» عالم ارواح و فرشتگان و جهان ماوراء طبیعت خواهد بود، البته، این در صورتى است که: عرش و کرسى در مقابل هم قرار گیرند که یکى به معنى «عالم ماده و طبیعت» و دیگرى به معنى «عالم ماوراء طبیعت» است.

ولى چنان که در ذیل آیه 54 سوره «اعراف» خواهد آمد عرش معانى دیگرى نیز دارد و مخصوصاً اگر در مقابل کرسى ذکر نشود ممکن است به معنى مجموع عالم هستى بوده باشد.

ب: منطقه نفوذ علم ـ یعنى علم خداوند به جمیع آسمان ها و زمین احاطه دارد و چیزى از قلمرو نفوذ علم او بیرون نیست; زیرا همان طور که گفتیم کرسى گاهى کنایه از علم مى باشد.

در روایات متعددى نیز روى این معنى تکیه شده است از جمله «حفص بن غیاث» نقل مى کند: از امام صادق(علیه السلام) پرسیدم: منظور از «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ» چیست؟

فرمود: «منظور علم او است».(11)

ج: موجودى وسیع تر از تمام آسمان ها و زمین ـ که از هر سو آنها را احاطه کرده است و به این ترتیب معنى آیه چنین مى شود: کرسى خداوند همه آسمان ها و زمین را در بر گرفته و آنها را احاطه کرده است.

این تفسیر در حدیثى از امیر مؤمنان على(علیه السلام) نقل شده آنجا که مى فرماید: الْکُرْسِیُّ مُحِیطٌ بِالسَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما وَ ما تَحْتَ الثَّرى:

«کرسى احاطه به زمین، آسمان ها و آنچه ما بین آنها و آنچه در زیر اعماق زمین قرار گرفته است، دارد».(12)

حتى از پاره اى از روایات استفاده مى شود: کرسى به مراتب از آسمان ها و زمین وسیع تر است، به طورى که مجموعه آنها در برابر کرسى، همچون حلقه اى است که در وسط بیابانى قرار داشته باشد از جمله از امام صادق(علیه السلام) نقل شده که فرمود: مَا السَّمواتِ وَ الأَرْضِ عِنْدَ الْکُرْسِىِّ اِلاّ کَحَلْقَةِ خاتَم فِى فَلاة وَ مَا الْکُرْسِىُّ عِنْدَ الْعَرْشِ اِلاّ کَحَلْقَة فِى فَلاة:

«آسمان ها و زمین در برابر کرسى، همچون حلقه انگشترى است در وسط یک بیابان و کرسى در برابر عرش همچون حلقه اى است در وسط یک بیابان».(13)

البته، معنى اول و دوم کاملاً مفهوم و روشن است ولى، معنى سوم چیزى است که هنوز علم و دانش بشر نتوانسته است از آن پرده بر دارد; زیرا وجود چنان عالمى که آسمان ها و زمین را در بر گرفته باشد و به مراتب وسیع تر از جهان ما باشد، هنوز از طرق متداول علمى اثبات نشده است، در عین حال، هیچگونه دلیلى بر نفى آن نیز در دست نیست.

بلکه همه دانشمندان، معترف اند: وسعت آسمان و زمین در نظر ما با پیشرفت وسائل و ابزار مطالعات نجومى روز به روز بیشتر مى شود و هیچ کس نمى تواند ادعا کند، وسعت عالم هستى به همین اندازه است که علم امروز موفق به کشف آن شده است بلکه، به احتمال قوى عوالم بى شمار دیگرى وجود دارد که از قلمرو دید وسائل امروز ما بیرون است.

ناگفته نماند که: تفسیرهاى سه گانه بالا هیچ منافاتى با هم ندارد و جمله «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ» مى تواند هم اشاره به نفوذ حکومت مطلقه و قدرت پروردگار در آسمان ها و زمین باشد، هم نفوذ علمى او و هم جهانى وسیع تر از این جهان که آسمان و زمین را در بر گرفته است.

و در هر صورت این جمله، جمله هاى ما قبل آیه را که درباره وسعت علم پروردگار بود، تکمیل مى کند.

نتیجه این که: حکومت و قدرت پروردگار، همه آسمان ها و زمین را فرا گرفته و کرسى علم و دانش او به همه این عوالم احاطه دارد، و چیزى از قلمرو حکومت و نفوذ علمى او بیرون نیست.

«یَؤُدُهُ» در جمله «وَ لا یَؤُدُهُ حِفْظُهُما» در اصل، از ریشه «اَوْد» (بر وزن قول) به معنى ثقل و سنگینى مى باشد، یعنى حفظ آسمان ها و زمین براى خداوند هیچگونه سنگینى و مشقتى ندارد; زیرا او همانند مخلوقات و بندگان خود نیست که قدرتشان محدود باشد و گاهى از نگهدارى چیزى خسته و ناتوان شوند، قدرت او نامحدود است و اصولاً براى یک قدرت نامحدود سنگینى و سبکى، مشقت و آسانى مفهومى ندارد، این مفاهیم همه در مورد قدرت هاى محدود صدق مى کند!

از آنچه در بالا گفتیم، روشن مى شود: ضمیر «یَؤُدُهُ» به خداوند بر مى گردد جمله هاى سابق آیه، و جمله بعد، نیز گواه بر این معنى است زیرا ضمایر آنها نیز همه به خداوند بازگشت مى کند، بنابراین احتمال بازگشت ضمیر به کرسى، به این معنى که «حفظ آسمان ها و زمین براى کرسى سنگین و ثقیل نیست» بسیار ضعیف به نظر مى رسد.

جمله «وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیْمِ» در حقیقت، دلیلى براى جمله هاى سابق است، یعنى خداوندى که برتر و بالاتر از شبیه و شریک و هر گونه کمبود و عیب و نقصان است، و خداوندى که عظیم و بزرگ و بى نهایت است، هیچ کارى براى او مشکل نیست و هیچ گاه از اداره و تدبیر جهان هستى خسته، ناتوان، غافل و بى خبر نمى گردد و علم او به همه چیز احاطه دارد.

* * *

4 ـ آیا «آیة الکرسى» همین یک آیه است؟

آیا آیة الکرسى فقط همین یک آیه است که در بالا گفته شد که از «اللّهُ لا اِلهَ اِلاّ هُو» شروع مى شود، و به «هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیْمِ» ختم مى گردد.

یا این که دو آیه بعد، نیز جزء آن است؟ بنابراین اگر در جایى مثل نماز لیلة الدفن دستور داده شده آیة الکرسى بخوانند، باید هر سه آیه خوانده شود.

قرائنى در دست است که نشان مى دهد: همین یک آیه است، این قرائن عبارت است از:

الف ـ تمام روایاتى که در فضیلت آن وارد شده و از آن تعبیر به آیة الکرسى کرده، همه نشان مى دهد: یک آیه بیش نیست.

ب ـ تعبیر به «کرسى» فقط در آیه اول است و نام گذارى به آیة الکرسى نیز مربوط به همین آیه است.

ج ـ در بعضى از احادیث به همین معنى تصریح شده، مانند: حدیثى که در «امالى شیخ» از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده است که ضمن بیان فضیلت آیة الکرسى، از «اَللّهُ لا اِلهَ اِلاَّ هُو» شروع فرمود تا، «وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیْمِ».(14)

د ـ «مستدرک سفینة البحار»، از مجمع نقل مى کند: وَ آیَةُ الْکُرْسِى مَعْرُوفَةٌ وَ هِىَ اِلى قَوْلِهِ وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیْمِ: «آیة الکرسى معروف است و آن تا و هو العلى العظیم است».(15)

هـ ـ در حدیثى از امام على بن الحسین(علیهما السلام) مى خوانیم که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله)فرمود: کسى که چهار آیه از اول سوره «بقره» و آیة الکرسى، و دو آیه بعد از آن و سه آیه از آخر «بقره» را بخواند، هرگز ناخوشایندى در خودش و مالش نمى بیند و شیطان به او نزدیک نمى شود، و قرآن را فراموش نمى کند.(16)

از این تعبیر نیز استفاده مى شود که آیة الکرسى یک آیه است.

و ـ در بعضى از روایات وارد شده که آیة الکرسى پنجاه کلمه است و در هر کلمه اى پنجاه برکت است(17) شمارش کلمات آیه نیز نشان مى دهد: تا «وَ هُوَ الْعَلِىُّ الْعَظِیْم» پنجاه کلمه است.

آرى، در بعضى از روایات دستور داده شده است: تا «هُمْ فِیْها خالِدُونَ» بخواند، بى آن که عنوان آیة الکرسى، مطرح باشد.(18)

به هر حال، آنچه از قرائن بالا استفاده مى شود این است که: آیة الکرسى یک آیه بیشتر نیست.

* * *

5 ـ دلیل اهمیت آیة الکرسى

اهمیت فوق العاده آیة الکرسى، از این نظر است که: مجموعه اى از معارف اسلامى و صفات خداوند اعم از صفات ذات و فعل، مخصوصاً مسأله توحید در ابعاد مختلف را در بر گرفته، این اوصاف، که به دوازده بخش بالغ مى شود و هر کدام مى تواند ناظر به یکى از مسائل تربیتى انسان باشد، قابل دقت است و به گفته «ابوالفتوح رازى» هر یک از این صفات، یکى از مذاهب باطله را نفى مى کند (و به این ترتیب، دوازده تفکر باطل و نادرست به وسیله آن اصلاح مى شود).(19)

* * *


1 ـ «مستدرک»، جلد 4، صفحه 337 (چاپ آل البیت) ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 3، صفحه 268، ذیل آیه مورد بحث (دار احیاء التراث العربى، 1405 هـ ق).

2 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث ـ «مستدرک»، جلد 4، صفحات 336 و 337، حدیث 4825 ـ 27 (چاپ آل البیت).

3 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحات 360 و 361 (جلد 2، صفحه 157، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، 1415 هـ ق)، ذیل آیه مورد بحث ـ «وسائل الشیعه»، جلد 11، صفحه 396 (چاپ آل البیت) ـ «مستدرک»، جلد 4، صفحه 337، حدیث 4827 ـ 29 (چاپ آل البیت) ـ «بحار الانوار»، جلد 89، صفحات 262 و 267.

4 ـ مى توانید به «بحار الانوار»، جلد 89، صفحات 262 به بعد، باب 30: «فضائل سورة یذکر فیها البقرة و آیة الکرسى و...» مراجعه فرمائید.

5 ـ تفسیر «برهان»، جلد 1، صفحه 245 ـ «بحار الانوار»، جلد 89، صفحه 264، و جلد 83، صفحه 126 ـ «امالى شیخ طوسى»، صفحه 508.

6 ـ «بحار الانوار»، جلد 73، صفحات 246 و 252، و جلد 89، صفحه 266 (با تلخیص) ـ «وسائل الشیعه»، جلد 11، صفحه 395 (آل البیت) ـ «محاسن برقى»، جلد 2، صفحه 368 (دار الکتب الاسلامیة، 1371 هـ ق).

7 ـ درباره حقیقت خواب ونظرات مختلفى که در این زمینه است، در تفسیر سوره «یوسف» بحث مشروحى آمده است.

8 ـ تعبیر به «ما» در جمله «ما فِى السَّمواتِ وَ ما فِى الأَرْضِ» که معمولاً براى موجودات غیر عاقل آورده مى شود ـ در حالى که موجودات عاقل نیز مملوک او هستند ـ به خاطر تغلیب است; چرا که غلبه و اکثریت با موجودات غیر عاقل است.

9 ـ بسیارى از مفسران، «علم» را در اینجا به معنى «معلوم» تفسیر کرده اند و تناسب معنى آیه و همچنین «مِنْ» تبعیضیه نیز همین را اقتضا مى کند ـ «مجمع البیان»، تفسیر «کبیر»، «روح البیان» و «قرطبى»، ذیل آیه مورد بحث.

10 ـ توضیح بیشتر و مشروح تر درباره این موضوع به خواست خدا، ذیل آیات مربوط به علم غیب مخصوصاً آیه 26 سوره «جنّ» خواهد آمد.

11 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 259، حدیث 1036 ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 89، و جلد 55، صفحه 28 ـ «معانى الاخبار»، صفحه 30 (انتشارات جامعه مدرسین، 1361 هـ ش) ـ تفسیر «المیزان»، جلد 2، صفحه 339.

12 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 260، حدیث 1042 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 130 (دار الکتب الاسلامیة) ـ «بحار الانوار»، جلد 55، صفحه 10.

13 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحه 362 ـ «بحار الانوار»، جلد 55، صفحه 2.

14 ـ «امالى شیخ طوسى»، صفحات 508 و 509 (انتشارات دار الثقافة، 1414 هـ ق) ـ «بحار الانوار»، جلد 83، صفحه 126.

15 ـ «مستدرک سفینة البحار»، جلد 9، صفحه 101 (انتشارات جامعه مدرسین، 1419 هـ ق).

یادآورى مى شود: در «مجمع البیان»، چنین مطلبى یافت نشد، بعید نیست منظور «مجمع البحرین» باشد، چنان که «آیة اللّه خوئى» در کتاب «الصلاة» جلد 7، صفحه 345 نقل کرده است (ناشر لطفى، چاپخانه علمیه، طبع 1407 هـ ق) ـ «مجمع البحرین»، جلد 4، صفحه 32، ماده «کرس».

16 ـ «بحار الانوار»، جلد 89، صفحه 265 ـ «کافى»، جلد 2، صفحه 621 (دار الکتب الاسلامیة) ـ «وسائل الشیعه»، جلد 6، صفحه 250 (چاپ آل البیت) ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 25 (چاپخانه علمیه،
1380 هـ ق).

17 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحه 361، ذیل آیه مورد بحث ـ «اعلام الدین»، صفحه 369 (چاپ آل البیت، 1408 هـ ق) ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 3، صفحه 270 ـ «بحار الانوار»، جلد 90، صفحه 350.

18 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 8، صفحه 172 (چاپ آل البیت) ـ «بحار الانوار»، جلد 99، صفحه 244.

19ـ تفسیر «ابوالفتوح رازى»، جلد 2، صفحه 327، ذیل آیه مورد بحث

............................

تفسیر نمونه

شنبه, 27 اسفند 1401 12:12

شرح آیه 254 سوره مبارکه بقره

254- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لَّا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَاعَةٌ ۗ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ

254- اى کسانى که ایمان آورده اید! از آنچه به شما روزى داده ایم، انفاق کنید; پیش از آن که روزى فرار رسد که در آن، نه خرید و فروشى هست (تا بتوانید نجات را خریدارى کنید)، و نه دوستى سودى دارد، و نه شفاعتى شامل حالتان مى شود و کافران، خود ستمکارند

انفاق از مهم ترین اسباب نجات در قیامت!

به دنبال آیات گذشته، که از قسمتى از سرگذشت امت هاى پیشین، جهاد، حکومت الهى و اختلافاتى که بعد از پیامبران داشتند، بحث مى نمود، در این آیه روى سخن را به مسلمانان کرده و به یکى از وظائفى که سبب وحدت جامعه و تقویت حکومت، بنیه دفاعى و جهاد مى شود اشاره مى کند، مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آورده اید! از آنچه به شما روزى داده ایم انفاق کنید» (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناکُمْ).

گر چه جمله مِمّا رَزَقْناکُمْ: «از آنچه به شما روزى داده ایم» مفهوم وسیعى دارد که هم انفاق هاى مالى واجب و مستحب را شامل مى شود، و هم انفاق هاى معنوى مانند علم و دانش و امور دیگر، ولى، با توجه به تهدیدى که در ذیل آیه آمده، بعید نیست منظور، انفاق واجب، یعنى زکات و مانند آن باشد، به علاوه، انفاق واجب است که بنیه بیت المال و حکومت را تقویت مى کند.

ضمناً از تعبیر به «مِمّا» استفاده مى شود انفاق واجب همیشه بخشى از مال را در بر مى گیرد نه همه آن را.

مرحوم «طبرسى» در «مجمع البیان»، عمومیت آیه را نسبت به انفاق هاى واجب و مستحب ترجیح مى دهد، و معتقد است: ذیل آیه مشتمل بر تهدیدى نیست بلکه خبر از حوادث وحشتناک روز قیامت مى دهد.(1)

اما با توجه به آخرین جمله آیه که کافران را ظالمان مى شمرد، اشاره اى است که ترک انفاق نوعى کفر و ظلم است و این جز در انفاقات واجب، تصور نمى شود.

و در ادامه مى افزاید: امروز که توانائى دارید انفاق کنید «پیش از آن که روزى فرا رسد که نه خرید و فروش در آن است و نه رابطه دوستى و نه شفاعت» (مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لا بَیْعٌ فیهِ وَ لا خُلَّةٌ وَ لا شَفاعَةٌ).(2)

اشاره به این که راه هاى نجاتى که در دنیا از طرق مادى وجود دارد هیچ کدام در آنجا نیست، نه بیع و معامله اى مى توانید انجام دهید که سعادت و نجات از عذاب را براى خود بخرید، نه دوستى هاى مادى این جهان که با سرمایه هاى خود کسب مى کنید در آنجا نفعى به حال شما دارد;

زیرا آنها نیز به نوبه خود گرفتار اعمال خویش اند و از خود به دیگرى نمى پردازند و نه شفاعت در آنجا به حال شما سودى دارد; زیرا شفاعت الهى در سایه کارهاى الهى انجام مى گیرد که انسان را شایسته شفاعت مى کند و شما آن را انجام نداده اید و اما شفاعت هاى مادى که با مال و ثروت در این دنیا قابل به دست آوردن است در آنجا وجود نخواهد داشت.

بنابراین، شما با ترک انفاق و انباشتن اموال، و بخل نسبت به دیگران تمام درهاى نجات را به روى خود بسته اید.

و در پایان آیه مى فرماید: «کافران همان ظالمان اند» (وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ).

اشاره به این که آنها که انفاق و زکات را ترک مى کنند هم به خویشتن ستم روا مى دارند و هم به دیگران.

قرآن در این جمله مى خواهد این حقیقت را روشن سازد که:

اولاً ـ کافران به خود ستم مى کنند; زیرا با ترک انفاق واجب و سایر وظائف دینى و انسانى، خود را از بزرگ ترین سعادت ها محروم مى سازند، و این اعمال آنها است که در آن جهان دامانشان را مى گیرد و خداوند درباره آنها ستمى نکرده است.

ثانیاً ـ افراد کافر به اجتماعشان نیز ستم مى کنند، و اصولاً کفر سرچشمه قساوت، سنگدلى، مادى گرى و دنیا پرستى است و اینها همه سرچشمه هاى اصلى ظلم و ستم هستند.

یادآورى این نکته نیز لازم است که: کفر در این آیه، به قرینه این که بعد از دستور انفاق واقع شده، به معنى سرپیچى و گناه و تخلف از دستور خدا است و استعمال کفر به این معنى، در قرآن و احادیث اسلامى، نظایر بسیار دارد.

* * *


1 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحه 360، ذیل آیه مورد بحث.

2 ـ «خُلَّةٌ» از ماده «خَلَل» به معنى فاصله میان دو چیز است و از آنجا که دوستى و محبت در لابلاى وجود انسان و روح او، حلول مى کند و فاصله ها را پر مى نماید، این واژه به معنى دوستى عمیق آمده است.

....................

تفسیر نمونه

چهارشنبه, 24 اسفند 1401 12:10

شرح آیه 253 سوره مبارکه بقره

253- تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ ۘ مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ اللَّهُ ۖ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ ۚ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ۗ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِن بَعْدِهِم مِّن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ وَلَٰكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ وَمِنْهُم مَّن كَفَرَ ۚ وَلَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَلَٰكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ مَا يُرِيدُ

253- ما بعضى از آن پیامبران را بر بعضى دیگر برترى بخشیدیم; برخى از آنها، خدا با او سخن مى گفت; و بعضى را درجاتى برتر داد;و به عیسى بن مریم، نشانه هاى روشن دادیم; و او را با «روح القدس» تأیید نمودیم; (ولى فضیلت و مقام آن پیامبران، مانع اختلاف امّتها نشد.) و اگر خدا مى خواست،کسانى که بعد از آنها بودند، پس از آن همه نشانه هاى روشن که براى آنها آمد، جنگ و ستیز نمى کردند; ولى (خداوند آنها را آزاد گذارده و) آنها با هم اختلاف کردند;بعضى ایمان آوردند و بعضى کافر شدند; و (جنگ و خونریزى بروز کرد. و باز) اگر خدا مى خواست، با هم پیکار نمى کردند; ولى خداوند، آنچه را مى خواهد، انجام مى دهد (و هیچ کس را به قبول چیزى مجبور نمى سازد).

نقش پیامبران در زندگى انسان ها

این آیه اشاره اى به درجات انبیاء و مراتب آنها و گوشه اى از رسالت آنها در جامعه انسانى مى کند.

نخست مى فرماید: «آن رسولان را بعضى بر بعضى برترى دادیم» (تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض).

«تِلْکَ» اسم اشاره به بعید است و مى دانیم این تعبیر گاهى براى احترام به موقعیت و مقام اشخاص به کار مى رود، اشاره به این که: موقعیت پیامبران به قدرى بالا است که گوئى از دسترس دور است.

در این که منظور از «رُسُل» همه پیامبران و رسولان الهى است،

یا رسولانى که در آیات گذشته این سوره، نامشان به میان آمد،

یا به داستان آنها اشاره شده، مانند ابراهیم، موسى، عیسى، داود، اشموئیل(علیهم السلام)،

و یا همه رسولانى که در موقع نزول این آیه نامشان در قرآن بوده است؟

در میان مفسران گفتگو است، ولى بیشتر به نظر مى رسد که منظور از آن، همه پیامبران خدا بوده باشد; زیرا واژه «الرُّسُل» به اصطلاح «جمع مُحَلّى به لام» است و دلالت بر عموم دارد.

تعبیر به «فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض» به روشنى مى رساند که همه پیامبران الهى با این که از نظر نبوت و رسالت، همانند بودند از جهت مقام یکسان نبودند; زیرا هم شعاع مأموریت آنان متفاوت بوده، و هم میزان فداکارى هاى آنان با هم تفاوت داشته است.

آن گاه به ویژگى بعضى از آنان پرداخته، مى فرماید: «بعضى از آنان را خدا با او سخن گفت» (مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ).

واضح است که منظور از آن، حضرت موسى(علیه السلام) مى باشد که به عنوان کلیم اللّه معروف شده و در آیه 164 سوره «نساء» درباره او مى فرماید: وَ کَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَکْلیماً: «خداوند با موسى سخن گفت».

و این احتمال که منظور از آن پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) باشد و منظور از تکلّم، همان سخنانى باشد که در شب معراج با او گفت، یا منظور وحى الهى باشد که در آیه 51 سوره «شورى»: «وَ ما کانَ لِبَشَر أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ اِلاّ وَحْیاً...» عنوان تکلم به آن اطلاق شده، بسیار بعید به نظر مى رسد; زیرا وحى در مورد تمام پیامبران است و با تعبیر «مِنْهُم» که به اصطلاح «مِنْ» تبعیضیه است سازگار نیست.

پس از آن مى افزاید: «و درجات بعضى را بالا برد» (وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجات).

با توجه به این که: در آغاز این آیه، تفاوت درجات پیامبران ذکر شده، ممکن است منظور از این تکرار، فرد یا افراد خاصى باشد که نمونه کامل آن پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است که آیینش کامل ترین و آخرین آئین ها است، و کسى که رسالت او، آوردن کامل ترین ادیان باشد، باید خود او نیز از همه برتر باشد، به خصوص این که در آیه 41 سوره «نساء»، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را در قیامت به عنوان گواه همه پیامبران شمرده، در حالى که هر پیامبرى گواه امت خویش است (فَکَیْفَ إِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ أُمَّة بِشَهید وَ جِئْنا بِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهیداً).

گواه دیگر این موضوع این است که: در جمله سابق، اشاره به فضیلت موسى(علیه السلام) بود و در جمله آینده، تصریح به مقام مسیح(علیه السلام) مى کند و تناسب بحث ایجاب مى نماید این جمله، اشاره به موقعیت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) باشد; زیرا این سه پیامبر هر کدام پیشواى یکى از مذاهب بزرگ جهان هستند، و اگر نام پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در وسط آن دو قرار گیرد جاى تعجب نیست.

مگر نه این است که آئین او حدّ وسط میان آئین ها است و همه چیز به طور متعادل در آن پیاده شده همان گونه که قرآن مى گوید: «وَ کَذلِکَ جَعَلْناکُمْ أُمَّةً وَسَطاً».(1)

ولى گفته مى شود: جمله هاى آینده این آیه نشان مى دهد: منظور از جمله «وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجات»، بعضى از پیامبران پیشین مانند ابراهیم(علیه السلام) و امثال او بوده; زیرا به صورت فعل ماضى مى فرماید: وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِم: «اگر خدا مى خواست امت این پیامبران بعد از آنان به جنگ و ستیز با هم بر نمى خاستند».

سپس به سراغ امتیاز حضرت مسیح(علیه السلام) رفته مى فرماید: «ما به عیسى بن مریم نشانه هاى روشن دادیم، و او را با روح القدس تأیید کردیم» (وَ آتَیْنا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ).

نشانه هاى روشن، اشاره به معجزاتى مانند شفاى بیمارانِ غیر قابل علاج و احیاى مردگان، و معارف عالى دینى است.

منظور از «روح القدس» پیک وحى خداوند یعنى جبرئیل، یا نیروى مرموز معنوى خاصى است، که در «اولیاء اللّه» با تفاوت هایى وجود دارد ـ و در تفسیر آیه 87 سوره «بقره»، مشروحاً بحث شد ـ و اگر در اینجا تأیید به روح القدس را درباره حضرت مسیح(علیه السلام) بیان فرموده به خاطر آن است که سهم بیشترى نسبت به بسیارى از پیامبران، در او بوده است.

و در ادامه آیه، به وضع امت ها و اختلافات آنها بعد از انبیاء اشاره کرده، مى فرماید: «اگر خدا مى خواست کسانى که بعد از آنان بودند ـ پس از آن که آن همه نشانه هاى روشن براى آنان آمد ـ به جنگ و ستیز با یکدیگر نمى پرداختند» (وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذینَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ).

یعنى اگر خدا مى خواست، قدرت داشت که آنها را به اجبار از جنگ و ستیز باز دارد ولى، سنت الهى بر این بوده و هست که مردم را در انتخاب راه آزاد گذارد، اما آنها از آزادى خود سوء استفاده کردند «و راه اختلاف پیمودند» (وَ لکِنِ اخْتَلَفُوا).

و نتیجه این شده که «بعضى از آنها ایمان آوردند و بعضى کافر شدند» (فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ کَفَرَ).

مسلماً این اختلاف از خود مردم و هوا و هوس هاى آنها سرچشمه مى گرفت و گرنه در میان پیامبران الهى اختلافى نبود، و همه یک هدف را تعقیب مى کردند.

و سرانجام بار دیگر تأکید مى کند: این کار براى خدا آسان بود که به حکم اجبار جلو اختلافات آنها را بگیرد; زیرا «اگر خدا مى خواست هرگز آنها با یکدیگر جنگ نمى کردند ولى خداوند آن را که اراده کرده (و بر طبق حکمت و هماهنگ با هدف آفرینش انسان است و آن آزادى اراده و مختار بودن است) انجام مى دهد» (وَ لَوْ شاءَ اللّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لکِنَّ اللّهَ یَفْعَلُ ما یُریدُ).

بدون شک، گروهى از این آزادى نتیجه منفى مى گیرند ولى در مجموع وجود آزادى از مهم ترین ارکان تکامل انسان است; زیرا تکامل اجبارى، تکامل محسوب نمى شود.

ضمناً از این آیه که دو بار مسأله اجبار در آن مطرح شده، به خوبى بطلان اعتقاد به جبر، روشن مى گردد، و اثبات مى کند: خداوند انسان ها را آزاد گذارده، گروهى ایمان را مى پذیرند و گروهى کفر را.

* * *

نکته:

سرچشمه اختلاف پیروان ادیان

بعضى از نویسندگان غربى به ادیان و مذاهب ایراد گرفته اند که: آنها موجب تفرقه و نفاق میان افراد بشر شده اند و خون هاى زیادى در این راه ریخته شده; زیرا تاریخ، جنگ هاى مذهبى فراوانى را به خاطر دارد. و به این ترتیب، خواسته اند مذاهب را محکوم و آنها را مایه جنگ و نزاع بدانند.

اما باید توجه داشت:

اولاً ـ همان طور که در آیه بالا نیز اشاره شد، اختلافات در حقیقت میان پیروان راستین و حقیقى مذاهب نبوده، بلکه میان «پیروان» و «مخالفان» مذهب صورت گرفته است، و اگر مشاهده مى کنیم در میان پیروان مذاهب مختلف نیز جنگ و ستیزهایى رخ داده، نه به خاطر تعلیمات مذهبى آنها بوده است، بلکه، به خاطر تحریف مذاهب، تعصب هاى ناروا و آمیختن مذاهب آسمانى با خرافات صورت گرفته است.

ثانیاً ـ امروز، مذهب (یا لااقل تأثیر مذهب) از قسمتى از جوامع بشرى بر چیده شده در حالى که مى بینیم جنگ ها به صورت وحشتناک ترى گسترش یافته است. و با ابعاد وسیع تر و شدت بیشتر، در نقاط مختلف دنیا ادامه دارد، آیا اینها به خاطر مذهب است؟

یا این که: روح سرکش جمعى از انسان ها سرچشمه واقعى این جنگ ها است؟

منتهى یک روز در لباس مذهب، روز دیگر در لباس مکتب هاى سیاسى و اقتصادى، و روزهاى دیگر در قالب هاى دیگر خودنمائى مى کند.

بنابراین، مذهب در این میان گناهکار نیست، این افراد سرکش هستند که گناهکارند و آتش جنگ ها را به بهانه هاى گوناگون شعلهور مى سازند.

ثالثاً ـ مذاهب آسمانى «مخصوصاً اسلام» بر اثر خاصیت ضد نژاد پرستى و ملیت پرستى، سبب شدند بسیارى از مرزهاى نژادى، جغرافیائى و قبیله اى بر چیده شوند و جنگ هائى که از آنها سرچشمه مى گرفت، طبعاً از میان رفت و به این ترتیب قسمتى از جنگ ها در پرتو مذهب از تاریخ زندگى بشر حذف شد.

به علاوه، روح صلح و دوستى و اخلاق و عواطف انسانى که مورد توجه همه مذاهب آسمانى بوده است، اثر عمیقى در کم کردن خصومت ها و نفرت هاى اقوام مختلف داشته و دارد.

رابعاً ـ یکى از رسالت هاى مذاهب آسمانى آزاد ساختن طبقات محروم و رنجدیده بوده است، و به همین دلیل، جنگ هائى در میان پیامبران و پیروان آنها با ستمگران و استثمار کنندگان همچون فرعون ها و نمرودها در مى گرفته است.

این جنگ ها که در حقیقت جهاد آزادى بخش انسان ها محسوب مى شدند، نه تنها براى مذاهب عیب نبودند بلکه نقطه قوت آنها به حساب مى آیند، درگیرى هایى که پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) با مشرکان عرب و رباخواران «مکّه» از یک سو، و با قیصرها و کسرى ها از سوى دیگر داشت، همه از این قبیل بودند.

* * *


1 ـ بقره، آیه 143.

......................

تفسیر نمونه

دوشنبه, 22 اسفند 1401 15:35
سخنران حرم مطهر بانوی کرامت با اشاره به اینکه با توکل به خداوند متعال، تقویت ایمان و باورهای اعتقادی، توبه و استغفار، شیاطین از انسان دور می‌شود، گفت: شیطان جنی با ذکر «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» و شیطان انسی با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد از انسان دور می‌شود.

به گزارش ایکنا از قم، حجت‌الاسلام‌ والمسلمین حبیب‌الله فرحزاد، استاد حوزه علمیه در محفل معارفی حرم مطهر بانوی کرامت که شب گذشته، ۲۱ اسفندماه، در شبستان امام خمینی(ره) برگزار شد، با بیان اینکه براساس آیات و روایات اسلامی، دو نوع شیطان انسی و جنی داریم، اظهار کرد: هر کس کار شیطانی انجام می‌دهد، اعم از طاغوت‌ها، ظالمان، جانی‌ها و کسانی که دعوت به گناه و معصیت می‌کنند، از شیاطین انسی هستند.

وی با بیان اینکه شیطان جنی با ذکر «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ» و شیطان انسی با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد از انسان دور می‌شوند، ادامه داد: رفیق ناباب از شیاطین انسی است، کسانی که شبکه‌های ماهواره‌ای و مجازی را برای گمراه‌سازی فرزندان و جوانان سرزمین‌مان تجهیز کرده‌اند، از شیاطین انسی به‌شمار می‌روند.

سخنران محفل معارفی حرم مطهر بانوی کرامت افزود: با توکل به خداوند متعال، تقویت ایمان و باورهای اعتقادی، توبه و استغفار، شیاطین از انسان دور می‌شوند. براساس روایتی روزی نبی مکرم اسلام محمد مصطفی(ص)، شیطان را در حال غم و اندوه ملاقات کردند که ابلیس به پیامبر اعظم(ص) عرضه می‌دارد، شما به امت‌تان سفارش کردید که هر عملی انجام می‌دهند، بسم‌الله بگویند و هر کاری را با نام و یاد خدا و با استعانت از ذات اقدس الهی شروع کنند و این من را ناراحت می‌کند.

فرحزاد درباره اهمیت تطهیر نفس بیان کرد: همان‌طور که وقتی عینک دید آدمی است، کثیف می‌شود، بلافاصله آن را از آلودگی پاک می‌کنیم؛ خداوند متعال نیز کسانی را که خیلی دوست دارد، در صورت آلوده شدن، سریع‌تر او را گرفتار می‌کند تا تلنگری برای رهاسازی نفس از پلیدی گناه باشد. هر کسی که مهم‌تر و مقرب‌تر است، خداوند متعال با گرفتاری و بلا سریع‌تر او را در مسیر تطهیر نفس قرار می‌دهد.

سخنران حرم مطهر بانوی کرامت با بیان اینکه کسانی که عادت به کار خوب می‌کنند، همواره مورد رحمت و مغفرت الهی هستند، یادآور شد: باید تلاش کنیم خودمان را با رفتارها و اخلاق دینی گره بزنیم و آموزه‌های الهی، قرآن کریم، دعا و ذکر و نماز در رگ، پوست، خون و جانمان نفوذ کند.

سخنران حرم کریمه اهل‌ بیت(ع) با تأکید بر اینکه اگر ذکر و یاد الهی در وجود انسان نفوذ کند، آدمی هیچ‌گاه خود را گرفتار معصیت و گناه نمی‌کند، اظهار کرد: مؤمن واقعی کسی است که ذکر الهی، نماز و یاد اهل‌ بیت(ع) در اعماق وجودش نفوذ کرده باشد.

وی با بیان اینکه هیچ مؤمنی خدا را به‌ حق پیامبر و اهل‌ بیت(ع) قسم نمی‌دهد، مگر اینکه دعایش مستجاب شود، ادامه داد: ذکر نام و یاد اهل‌ بیت(ع) در روز قیامت نجات‌بخش انسان است. اینکه سفارش می‌شود، نام فرزندانتان را از اسامی امامان قرار دهید، برای تکرار نام ائمه(ع) در خانه و تداوم تجلی نام و یاد نورالله است.

سخنران محفل معارفی حرم مطهر ذکر ان‌شا‌ءالله و توجه آدمی به خواست الهی در امورات را دومین عامل نگرانی و ناراحتی شیطان دانست و با تأکید بر اینکه سلام مسلمین به یکدیگر شیاطین را ناراحت و نگران می‌کند، اضافه کرد: کسی که ابتدا سلام کند، از خطر تکبر محفوظ خواهد بود؛ پیامبر اعظم(ص) می‌فرمایند: «إنَّ أولَى الناسِ بِاللّه و برسولِهِ مَن بَدَأ بِالسلامِ»؛ نزدیک‌ترین مردم به خدا و رسول او كسى است كه آغازگر سلام باشد.

فرحزاد با تأکید بر اینکه هیچ‌ چیزی مثل توبه و استغفار شیطان را ناراحت نمی‌کند، یادآور شد: امت رسول‌الله(ص) کسانی هستند که وقتی نام پیامبر اعظم(ص) را می‌شنوند صلوات بر محمد و آل محمد(ص) می‌فرستند و با ذکر صلوات صلابت شیطان فرو می‌ریزد.

دوشنبه, 22 اسفند 1401 09:33

عَجِبْتُ لِلْبَخِيلِ يَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِي مِنْهُ هَرَبَ، وَيَفُوتُهُ الْغِنَى الَّذِي إِيَّاهُ طَلَبَ، فَيَعِيشُ فِي الدُّنْيَا عَيْشَ الْفُقَرَاءِ؛ وَيُحَاسَبُ فِي الاْخِرَةِ حِسَابَ الاَْغْنِيَاءِ؛ وَعَجِبْتُ لِلْمُتَكَبِّرِ الَّذِي كَانَ بِالاَْمْسِ نُطْفَةً، وَيَكُونُ غَداً جِيفَةً؛ وَعَجِبْتُ لِمَنْ شَکَّ فِي اللَّهِ، وَهُوَ يَرَى خَلْقَ اللَّهِ؛ وَعَجِبْتُ لِمَنْ نَسِيَ الْمَوْتَ، وَهُوَ يَرَى الْمَوْتَى؛ وَعَجِبْتُ لِمَنْ أَنْكَرَ النَّشْأَةَ الاُْخْرَى وَهُوَ يَرَى النَّشْأَةَالاُْولَى وَعَجِبْتُ لِعَامِرٍ دَارَ الْفَنَاءِ وَتَارِکٍ دَارَ الْبَقَاءِ.

امام علیه السلام فرمود : از بخيل تعجب مى‌كنم كه به استقبال فقرى مى‌رود كه از آن گريخته و غنايى را از دست مى‌دهد كه طالب آن است. در دنيا همچون فقيران زندگى مى‌كند ولى در آخرت بايد همچون اغنيا حساب پس دهد. و تعجب مى‌كنم از متكبرى كه ديروز نطفه‌اى بى‌ارزش بوده و فردا مردار گنديده‌اى است. و از كسى كه در خدا شك مى‌كند در شگفتم در حالى كه خلق او را مى‌بيند (و مى‌تواند از هر مخلوق كوچك وبزرگ، ساده و پيچيده به ذات پاك آفريدگار پى برد). و تعجب مى‌كنم از كسى كه مرگ را فراموش مى‌كند با اين‌ كه مردگان را با چشم خود مى‌بيند.و تعجب مى‌كنم از كسى كه جهان ديگر را انكار مى‌كند در حالى كه اين جهان را مى‌بيند. و تعجب مى‌كنم از كسى كه دار فانى را آباد مى‌كند ولى دار باقى را به فراموشى مى‌سپارد.

 

شرح و تفسير

از اين شش گروه در شگفتم!

امام(عليه السلام) در اين كلام حكمت آميزش به شش رذيله اخلاقى اشاره فرموده كه سرچشمه غالب بدبختى هاى انسان است و اگر بتواند از آن ها فاصله بگيرد دنيا و آخرت خود را آباد كرده و سامان بخشيده است. نخست اشاره به مسئله «بخل» و آثار شوم آن مى كند و مى فرمايد: «از بخيل تعجب مى كنم كه به استقبال فقرى مى رود كه از آن گريخته و غنايى را از دست مى دهد كه طالب آن است. در دنيا همچون فقيران زندگى مى كند ولى در آخرت بايد همچون اغنيا حساب پس دهد»; (عَجِبْتُ لِلْبَخِيلِ يَسْتَعْجِلُ الْفَقْرَ الَّذِي مِنْهُ هَرَبَ، وَيَفُوتُهُ الْغِنَى الَّذِي إِيَّاهُ طَلَبَ، فَيَعِيشُ فِي الدُّنْيَا عَيْشَ الْفُقَرَاءِ; وَيُحَاسَبُ فِي الاْخِرَةِ حِسَابَ الاَْغْنِيَاءِ). امام(عليه السلام) چه تعبير زيبا و دلنشينى در اينجا فرموده است; افراد بخيل تنها نسبت به ديگران بخيل نيستند. بسيار مى شود كه نسبت به خويشتن هم بخيل اند با اين كه داراى ثروت اند زندگى سخت و فقيرانه اى براى خود فراهم مى كنند و همان گونه كه امام(عليه السلام) فرموده است براى فرار از فقر آينده فقر امروز را براى خود ترتيب مى دهند. آنها همچنين به دنبال غنا و ثروت بيشتر در آينده اند در حالى كه غناى امروز را از دست مى دهند. چرا كه از ثروت خود بهره اى نمى برند. از سويى ديگر در روز قيامت بايد در صف اغنيا بايستند و حساب اموال خود را پس دهند در حالى كه در دنيا از نظر زندگى در صف فقيران بودند; يعنى مشكلات غنا را دارند; ولى از مواهب آن بى بهره اند. آيا زندگى چنين اشخاصى شگفت آور و تعجب برانگيز نيست؟ آيا مى شود اين گونه افراد را در زمره عاقلان دانست؟ نه تنها امام(عليه السلام)كه عقل كل است از زندگى آنان تعجب مى كند، بلكه هر انسان عاقلى گرفتار شگفتى مى شود. ممكن است كسانى بگويند: اين درباره بخيلانى است كه حتى درباره خود بخل مىورزند; اما بخيلانى كه بخلشان متوجه ديگران است و خودشان زندگى مرفهى دارند مشمول اين سخن نيستند; ولى تجربه نشان داده كه غالب بخيلان به خويشتن نيز بخيل اند. بخل از صفات بسيار زشتى است كه در آيات و روايات اسلام نكوهش فوق العاده اى از آن شده از جمله در حديثى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «اَلْبَخيلُ بَعيدٌ مِنَ اللهِ، بَعيدٌ مِنَ النّاسِ، قَريبٌ مِنَ النّارِ; بخيل از خدا دور است و از مردم دور و به آتش دوزخ نزديك است». در كتاب فقه الرضا آمده است: «إيّاكُمْ وَالْبُخْلُ فَإِنَّهُ عاهَةٌ لا يَكُونُ فى حُرّ وَلا مُؤمِن إنَّهُ خِلافُ الاْيمانِ; از بخل بپرهيزيد كه نوعى آفت است كه نه در افراد آزاده و نه در صاحبان ايمان است زيرا بخل مخالف ايمان است. (شخص بخيل ايمان محكمى به جود و سخا و عطاى خداوند ندارد)». در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم: «مَنْ بَرِءَ مِنَ الْبُخْلِ نالَ الشَّرَفَ; كسى كه از بخل دورى كند به شرافت و بزرگى نائل مى شود». امام(عليه السلام) در دومين مورد شگفتى مى فرمايد: «از متكبرى كه ديروز نطفه اى بى ارزش بوده و فردا مردار گنديده اى است (به راستى) تعجب مى كنم»; (وَعَجِبْتُ لِلْمُتَكَبِّرِ الَّذِي كَانَ بِالاَْمْسِ نُطْفَةً، وَيَكُونُ غَداً جِيفَةً). تكبر كه همان خودبزرگ بينى است نشانه روشنى از غفلت به مبدأ و منتهاى وجود انسان در اين دنياست و اگر انسان به مبدأ و منتهاى خويش بنگرد اين خودبزرگ بينى از او زايل مى شود. اگر امروز در اوج قوت و قدرت است نبايد فراموش كند كه ديروز نطفه بى ارزشى بود و نبايد از ياد ببرد كه چند روزى مى گذرد و مبدل به جيفه گنديده اى مى شود كه مردم از نزديك شدن به او تنفر دارند و مى گويند: هرچه زودتر او را دفن كنيد تا فضاى خانه يا كوچه و بازار آلوده نشود. در واقع امام(عليه السلام) با اين سخن، درمان كبر را نيز نشان داده است كه هرگاه حالت كبر و غرور به شما دست داد براى زايل كردن آن به گذشته و آينده خويش بنگريد. سرى به قبرستان هاى خاموش بزنيد كه گاه بعضى از آنها شكاف برداشته و بوى آزار دهنده جيفه از آن بيرون مى آيد، آن را تماشا كنيد و در آينده خويش نيز بينديشيد. در حديثى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «إيّاكُمْ وَالْكِبْرَ فإنَّ إبْليسَ حَمَلَهُ الْكِبْرُ عَلى أنْ لا يَسْجُدَ لاِدَمَ; از تكبر بپرهيزيد كه تكبر ابليس را وادار به سرپيچى از فرمان خدا نسبت به سجده براى آدم كرد». امير مؤمنان على(عليه السلام) نيز در خطبه «قاصعه» (خطبه 192) در همين رابطه فرموده بود: «فَاعْتَبِرُوا بِما كانَ مِنْ فِعْلِ اللهِ بِإبْليسَ إذ أهْبَطَ عَمَلَهُ الطَّويلَ، وَجَهْدَهُ الْجَهيدَ ... عَنْ كِبْرِ ساعَة واحِدَة; از كارى كه خداوند با ابليس انجام داد عبرت بگيريد آن گاه كه خداوند عبادات طولانى و تلاش فوق العاده او را (در عبادت) هبط و نابود كرد به علت ساعتى تكبر». و به دنبال آن مى افزايد: «فَمَنْ ذا بَعْدَ إبْليسَ يَسْلَمُ عَلَى اللهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ; بنابراين چه كسى بعد از ابليس به سبب معصيتى همانند او مى تواند سالم بماند؟». قرآن مجيد نيز تكبر را سرچشمه كفر و مجادله در آيات پروردگار معرفى كرده مى فرمايد: «(إِنَّ الَّذِينَ يُجَادِلُونَ فِى آيَاتِ اللهِ بِغَيْرِ سُلْطَان أَتَاهُمْ إِنْ فِى صُدُورِهِمْ إِلاَّ كِبْرٌ مَّا هُمْ بِبَالِغِيهِ); كسانى كه در آيات خداوند بدون دليلى براى آنها آمده باشد ستيزه جويى مى كنند، در سينه هايشان فقط تكبّر (و غرور) است و هرگز به خواسته خود نخواهند رسيد». همچنين، تكبر سرچشمه گناهان زياد ديگرى مى شود كه بحث پيرامون آن به درازا مى كشد. و شبيه همين فراز از كلام حكمت آميز در كلام 454 نيز خواهد آمد. سپس امام(عليه السلام) در سومين موضوعى كه از آن در شگفتى فرو رفته مى فرمايد: «از كسى كه در خدا شك مى كند در شگفتم در حالى كه خلق او را مى بيند (و مى تواند از هر مخلوق كوچك و بزرگ، ساده و پيچيده به ذات پاك آفريدگار پى ببرد)»; (وَعَجِبْتُ لِمَنْ شَكَّ فِي اللَّهِ، وَهُوَ يَرَى خَلْقَ اللَّهِ). آرى عالم هستى سراسر آيينه وجود حق است و مخلوقات بديع و عجيب و اسرارآميز و جالب هر كدام به تنهايى براى پى بردن به وجود آن مبدأ عالم و قادر كافى است. به ويژه در عصر و زمان ما كه علوم گسترش پيدا كرده و شگفتى هاى بسيار بيشترى از عالم خلقت نمايان گشته، خدا شناسى از هر زمانى آسان تر است. در هر گوشه و كنار از جهان، در گياهان، حيوانات وحش، پرندگان، ماهيان درياها، ساختمان بدن انسان و گياهان ذره بينى آثار عظمت او به روشنى ديده مى شود و راه را براى خداشناسى هموار مى سازد. گاه در گوشه و كنار جهان موجوداتى به چشم مى خورد كه اگر انسان روزها و ماه ها درباره آن بينديشد و از آن پى به عظمت آفريننده اش ببرد بجاست. مناسب است در اينجا دو سه نمونه از آن را طبق نقل بعضى از دائرة المعارف هاى معروف جهان ذكر كنيم. در دائرة المعارفى به نام فرهنگ نامه مى خوانيم: «هيچ گلى در گل فروشى ها زيبايى «گل ثعلبى» را ندارد و كمتر گلى است كه پس از چيده شدن به اندازه گل ثعلبى دوام داشته باشد. اين گل ها در زمين نمى رويند بلكه روى شاخه هاى درختان و قارچ ها پرورش پيدا مى كنند و آب و غذاى خود را از آنها مى گيرند. جالب اين كه دانه گل ثعلبى به قدرى كوچك است كه تنها با ميكروسكوپ ديده مى شود. باد اين دانه ها را در هوا پراكنده مى سازد. هر گاه روى قارچ ها بنشينند مى توانند آب و غذا از آنها جذب كرده و رشد كنند. گل فروشى ها ثعلبى ها را در گرم خانه روى قارچ هاى كمك كننده پرورش مى دهند و اگر تعجب نكنيد چهار تا هشت سال طول مى كشد تا دانه ثعلبى به ثمر بنشيند». در همان كتاب مى خوانيم «آگاو» گياهى است كه در ايالت هاى مكزيك و ايالت ها جنوبى آمريكا مى رويد. برگ هاى بسيار ضخيمى دارد بعضى آن را گياه صد ساله مى نامند وقتى اين گياه آماده گل دادن مى شود ساقه بلندى پيدا مى كند به قطر سى سانتى متر و طول شش متر و صدها گل بر آن ظاهر مى شود و گياه بعد از پژمرده شدن گل ها مى ميرد و در عمرش فقط يك بار گل مى دهد. در بيابان هاى مكزيك ده سال طول مى كشد تا گل دهد ولى در گرم خانه ها گهگاه ممكن است صد سال طول بكشد تا گل دهد! اين عمر طولانى براى آن است كه در اين مدت گياه آب و غذاى كافى در خود ذخيره مى كند تا بتواند آن ميله بلند و قطور و آن همه گل را ظاهر سازد. در همان كتاب و دائرة المعارف ديگرى آمده است كه در روى زمين درختان عظيمى وجود دارد كه طول بعضى از آنها به پنجاه متر مى رسد و قطرشان به دوازده متر. اگر بخواهند از چوب آنها خانه چوبى بسازند براى يك دهكده مى توانند خانه سازى كنند! فراموش نكنيم كه اين درخت عظيم روزى يك دانه كوچكى بوده اما دست قدرت پروردگار نيرويى در آن ذخيره كرده بود كه مى توانست اين گونه رشد كند و به اين عظمت برسد. كوتاه سخن اين كه در اطراف ما و همه جهان آثار عظمت و قدرت او نمايان است; چشم بينا و گوش شنوا مى خواهد تا آثار توحيد را در جبين آنها ببيند و پيام تسبيح آنها را بنشنود. سپس امام در چهارمين جمله مى فرمايد: «تعجب مى كنم از كسى كه مرگ را فراموش مى كند با اين كه مردگان را با چشم خود مى بيند»; (وَعَجِبْتُ لِمَنْ نَسِيَ الْمَوْتَ وَهُوَ يَرَى الْمَوْتَى). مرگ يعنى پايان همه چيز در دنيا و جدا شدن از تمام مقام ها و اموال و ثروت ها و تعلقات دنيوى و از همه مهم تر بسته شدن پرونده عمل انسان به گونه اى كه نمى تواند حسنه اى بر حسنات يا سيئه اى بر سيئات خود بيفزايد. در يك عبارت كوتاه، مرگ مهم ترين حادثه زندگى انسان است; ولى عجب اين كه بسيارى از افراد آن را به دست فراموشى مى سپارند در حالى كه بستگان و عزيزان و دوستان و همشهريان خود را بارها مى بينند كه آنها را به سوى ديار اموات مى برند. اين غفلت و فراموش كارى راستى حيرت انگيز است. به خصوص اين كه بسيارى از مردگان كسانى هستند كه از ما جوان تر يا قوى تر و سالم تر و گاه حتى بدون سابقه يك لحظه بيمارى راه ديار فنا را پيش گرفتند و به سوى بقاى آخرت رفتند. به همين دليل در يكى از خطبه هاى پيغمبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «يا أيُّهَا النّاسُ إنَّ أكْيَسَكُمْ أكْثَرُكُمْ ذِكْراً لِلْمَوْتِ; اى مردم باهوش ترين شما كسى است كه بيش از همه به ياد مرگ و پايان زندگى باشد». در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) آمده است: «ما خَلَقَ اللهُ عَزَّوَجَلَّ يَقيناً لا شَكَّ فيهِ أشْبَهُ بِشَكّ لا يَقينَ فيهِ مِنَ الْمَوْتِ; خداوند عزّوجلّ هيچ يقينى را كه ابداً شكى در آن نيست همانند شكى كه ابدا در آن يقين نيست همچون مرگ نيافريده است». اين حديث از اميرمؤمنان على(عليه السلام) نيز با كمى تفاوت نقل شده است. سپس در پنجمين جمله حكيمانه اش مى فرمايد: «تعجب مى كنم از كسى كه جهان ديگر را انكار مى كند در حالى كه اين جهان را مى بيند»; (وَ عَجِبْتُ لِمَنْ أَنْكَرَ فالنَّشْأَةَ الاُْخْرَى وَهُوَ يَرَى النَّشْأَةَ الاُْولَى). قرآن مجيد نيز مى فرمايد: «(وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الاُْولَى فَلَوْلاَ تَذكَّرُونَ); شما عالَم نخستين را دانستيد، پس چرا متذكّر نمى شويد (كه جهانى بعد از آن است)؟!». در اين دنيا صحنه هاى معاد و زندگى پس از مرگ پيوسته ديده مى شود; درختان در فصل زمستان مى ميرند يا حالتى شبيه به مرگ دارند، هنگامى كه باد بهارى مىوزد و قطرات حيات بخش بارانِ بهار فرو مى افتد تولد تازه اى پيدا مى كنند و آثار حيات همه جا نمايان مى شود. بعد از شش ماه فصل پاييز كه شبيه خزان عمر است فرا مى رسد و بار ديگر دوران مرگ و سپس حيات تكرار مى شود. اين صحنه را بارها و بارها در عمر خود ديده ايم و بازگشت به زندگى پس از مرگ را آزموده ايم. چرا بيدار نمى شويم؟ در عالم جنين پيوسته تطورات زندگى يكى پس از ديگرى نمايان مى گردد كه شبيه حيات پس از مرگ است. وانگهى خدايى كه در آغاز، جهان را آفريد باز گرداندن حيات پس از مرگ براى او چه مشكلى دارد؟ از همه اينها گذشته خداوند را حكيم مى دانيم و از سويى نه نيكوكاران در اين دنيا غالباً به جزاى خود مى رسند و نه بدكاران. چگونه ممكن است خداوند حكيم و عادل در جهان ديگرى نتيجه اعمالشان را به آنها ندهد؟ در ششمين و آخرين جمله حكيمانه مى فرمايد: «تعجب مى كنم از كسى كه دار فانى را آباد مى كند ولى دار باقى را ترك مى نمايد و به فراموشى مى سپارد»; (وَعَجِبْتُ لِعَامِر دَارَ الْفَنَاءِ وَتَارِك دَارَ الْبَقَاءِ). همه با چشم خود مى بينيم اين جهان دار فانى است; همه روز گروهى مى ميرند و گروهى به دنيا مى آيند و جاى آنها را مى گيرند. سپس همين گروه جاى خود را به گروه هاى ديگر مى دهند. كاخ هاى زيبا بر اثر گذشت زمان به ويرانه اى مبدل مى شود و باغ هاى پر از گل و گياه روزى پژمرده خواهند شد. همه چيز در گذر است و همه چيز رو به فنا مى رود. آيا عقل اجازه مى دهد كه انسان در آبادى اين دار فانى بكوشد; اما سراى آخرت را كه در آن حيات جاويدان است فراموش كند و گامى در طريق عمران و آبادى آن از طريق ايمان و اعمال صالح بر ندارد؟ اين موارد شش گانه اى كه امام(عليه السلام) از همه آنها در شگفتى فرو مى رود بخشى از تناقض هايى است كه انسان در زندگى گرفتار آن است و گاه زندگى يك انسان را مجموعه اى از اين تناقض ها و تضادها تشكيل مى دهد و عامل اصلى آن پيروى از هواى نفس و گوش فرا ندادن به فرمان عقل است. قرآن مجيد درباره دنيا و آخرت تعبيرات بسيار پر معنايى دارد از جمله در آيه 64 سوره عنكبوت مى خوانيم: «(وَمَا هَذِهِ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا إِلاَّ لَهْوٌ وَلَعِبٌ وَإِنَّ الدَّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ); اين زندگى دنيا چيزى جز سرگرمى و بازى نيست و فقط سراى آخرت، سراى زندگى (واقعى) است، اگر مى دانستيد». در حديثى از اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى خوانيم: «الدُّنْيا مُنْتَقَلَةُ فانِيَةٌ إنْ بَقِيَتْ لَكَ لَمْ تَبْقَ لَها; دنيا منتقل مى شود و فانى مى گردد اگر (فرضا) براى تو باقى بماند تو براى او باقى نمى مانى». درباره حقيقت دنيا و جلوه هاى فريبنده و ناپايدار آن ذيل حكمت 103 بحثى داشتيم. ذيل خطبه 203 بحث ديگرى درباره دنيا آمده و در ذيل حكمت 133 نيز بحث بيشترى خواهيم داشت.

دوشنبه, 22 اسفند 1401 09:30

شرح آیات 246 لغایت 252 سوره مبارکه بقره

246- أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِن بَنِي إِسْرَائِيلَ مِن بَعْدِ مُوسَىٰ إِذْ قَالُوا لِنَبِيٍّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ۖ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلَّا تُقَاتِلُوا ۖ قَالُوا وَمَا لَنَا أَلَّا نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيَارِنَا وَأَبْنَائِنَا ۖ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا إِلَّا قَلِيلًا مِّنْهُمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ

247- وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ قَالُوا أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ۖ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

248- وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَىٰ وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلَائِكَةُ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ

249- فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَمَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلَّا مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ ۚ فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلَّا قَلِيلًا مِّنْهُمْ ۚ فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ قَالُوا لَا طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ ۚ قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلَاقُو اللَّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ

250- وَلَمَّا بَرَزُوا لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُوا رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

251- فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ ۗ وَلَوْلَا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ

252- تِلْكَ آيَاتُ اللَّهِ نَتْلُوهَا عَلَيْكَ بِالْحَقِّ ۚ وَإِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ

246- آیا مشاهده نکردى جمعى از بنى اسرائیل را بعد از موسى، که به یکى از پیامبرانشان گفتند: «زمامدار (و فرماندهى) براى ما برگزین، تا (زیر فرمان او) در راه خدا پیکار کنیم.» (پیامبر آنها) گفت: «شاید اگر دستور پیکار به شما داده شود، (سرپیچى کنید، و) در راه خدا،جهاد و پیکار نکنید!» گفتند: «چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم، در حالى که از خانه ها و فرزندانمان رانده شده ایم، (و شهرهاى ما بوسیله دشمن اشغال، و فرزندان ما اسیر شده اند)؟!» امّا هنگامى که دستور پیکار به آنها داده شد، جز عدّه کمى از آنان، همگى سرپیچى کردند. و خداوند از (اعمال و نیات) ستمکاران، آگاه است.

247- و پیامبرشان به آنها گفت: «خداوند«طالوت» را براى زمامدارى شما برگزیده است.» گفتند: «چگونه او بر ما حکومت کند، با این که ما از او شایسته تریم، و او ثروت زیادى ندارد؟!» گفت: «خدا او را بر شما برگزیده، و او را دردانش و توانایى جسمانى، فزونى بخشیده است. خداوند، مُلکش را به هر کس بخواهد، مى بخشد; و احسان خداوند، گسترده است; و (از لیاقت افراد) آگاه است.»

248- و پیامبرشان به آنها گفت: «نشانه حکومت او، این است که «صندوق عهد» به سوى شما خواهد آمد. که در آن، آرامشى از پروردگار شما، و یادگارهایى از خاندان موسى و هارون قرار دارد; در حالى که فرشتگان، آن را حمل مى کنند. در این موضوع، نشانه اى (روشن) براى شماست; اگر ایمان داشته باشید.»

249- و هنگامى که طالوت (به فرماندهى لشکر بنى اسرائیل منصوب شد، و) سپاهیان را با خود بیرون برد، (به آنها) گفت: «خداوند، شما را بوسیله یک نهر آب، آزمایش مى کند; آنها که از آن بنوشند، از من نیستند; و آنها که بیشتر از یک پیمانه با دست خود، از آن نخورند، از من هستند.» و همگى جز عدّه کمى، از آن نوشیدند. سپس هنگامى که او، و کسانى که به او ایمان آورده بودند، (و از بوته آزمایش، سالم به در آمدند،) از آن نهر گذشتند، (از کمىِ نفرات خود، ناراحت شدند; و) گفتند: «امروز، ما توانایى مقابله با «جالوت» و سپاهیان او را نداریم.» امّا آنها که مى دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و ایمان بیشترى داشتند) گفتند: «چه بسیار گروههاى کوچک که به خواست خدا، بر گروههاى بزرگ پیروز شدند.» و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) است.

250- و هنگامى که در برابر «جالوت» و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند: «پروردگارا! شکیبایى و استقامت را بر ما فرو ریز; وقدمهاى ما را ثابت بدار; و ما را بر جمعیّت کافران، پیروز گردان;»

251- آنگاه به خواست خدا، آنها سپاه دشمن را به هزیمت وا داشتند; و «داوود» (نوجوان شجاعى که در لشکر «طالوت» بود)، «جالوت» را کشت; و خداوند، حکومت و دانش را به او بخشید; و از آنچه مى خواست به او تعلیم داد. و اگر خداوند، بعضى از مردم را بوسیله بعضى دیگر دفع نمى کرد، زمین را فساد فرا مى گرفت، ولى خداوند نسبت به جهانیان، لطف و احسان دارد.

252- اینها، آیات خداست که به حق، بر تو مى خوانیم; و به یقین تو، از پیامبران (ما) هستى.

پیش از آن که به تفسیر این آیات بپردازیم، لازم است به گوشه اى از تاریخ بنى اسرائیل که این آیات ناظر به آن است اشاره کنیم:

قوم یهود که در زیر سلطه فرعونیان ضعیف و ناتوان شده بودند بر اثر رهبرى هاى خردمندانه موسى(علیه السلام) از آن وضع اسف انگیز نجات یافته و به قدرت و عظمت رسیدند.

خداوند به برکت این پیامبر نعمت هاى فراوانى به آنها بخشیده که از جمله «صندوق عهد» بود ـ که به زودى درباره تاریخچه و محتویات آن بحث خواهیم کرد ـ

قوم یهود با حمل این صندوق در جلوى لشکر، یک نوع اطمینان خاطر و توانائى روحى پیدا مى کردند و این قدرت و عظمت، تا مدتى بعد از موسى(علیه السلام)ادامه داشت، ولى همین پیروزى ها و نعمت ها کم، کم باعث غرور آنها شد و تن به قانون شکنى دادند، سرانجام، به دست فلسطینیان شکست خورده و قدرت و نفوذ خویش را همراه صندوق عهد، از دست دادند، به دنبال آن، چنان دچار پراکندگى و اختلاف شدند که در برابر کوچک ترین دشمنان، قدرت دفاع نداشتند، تا جائى که دشمنان، گروه کثیرى از آنها را از سرزمین خود بیرون راندند و حتى فرزندان آنها را به اسارت گرفتند.

این وضع سال ها ادامه داشت تا آن که خداوند پیامبرى به نام «اشموئیل» را براى نجات و ارشاد آنها برانگیخت، آنها نیز که از ظلم و جور دشمنان به تنگ آمده بودند و دنبال پناهگاهى مى گشتند گرد او اجتماع کردند و از او خواستند: رهبر و امیرى براى آنها انتخاب کند، تا همگى تحت فرمان و هدایت او یک دل و یک رأى با دشمن نبرد کنند، تا عزت از دست رفته را باز یابند.

«اشموئیل» که به روحیات و سست همتى آنان به خوبى آشنا بود، در جواب گفت: از آن بیم دارم که چون فرمان جهاد در رسد، از دستور امیر و رهبر خود سرپیچى کنید و از مقابله و پیکار با دشمن شانه خالى نمائید.

آنها گفتند: چگونه ممکن است ما از فرمان امیر، سرباز زنیم و از انجام وظیفه دریغ نمائیم، در حالى که دشمن، ما را از وطن خود بیرون رانده، سرزمین هاى ما را اشغال نموده و فرزندان ما را به اسارت برده است؟!

«اشموئیل» که دید جمعیت با تشخیص درد به سراغ طبیب آمده اند، و گویا رمز عقب ماندگى خود را درک کرده اند. به درگاه خداوند روى آورده و خواسته قوم را به پیشگاه وى عرضه داشت، به او وحى شد که «طالوت» را به پادشاهى ایشان برگزیدم.

«اشموئیل» عرض کرد: خداوندا! من هنوز «طالوت» را ندیده و نمى شناسم.

وحى آمد ما او را به جانب تو خواهیم فرستاد، هنگامى که او نزد تو آمد فرماندهى سپاه را به او واگذار و پرچم جهاد را به دست وى بسپار!

* * *

طالوت کیست؟

طالوت، مردى بلند قامت، تنومند و خوش اندام بود، اعصابى محکم و نیرومند داشت، از نظر قواى روحى نیز بسیار زیرک، دانشمند و با تدبیر بود.

بعضى علت انتخاب نام طالوت را براى وى همان طول قامت او مى دانند.

ولى، با این همه شهرتى نداشت و با پدرش در یکى از دهکده ها در ساحل رودخانه اى مى زیست و چهار پایان پدر را به چرا مى برد و کشاورزى مى کرد.

روزى بعضى از چهار پایان در بیابان گم شدند، طالوت به اتفاق یکى از دوستان خود، به جستجوى آنها در اطراف رودخانه به گردش در آمد این وضع تا چند روز ادامه یافت تا این که به نزدیک شهر «صُوف» رسیدند.

دوست وى گفت: ما اکنون به سرزمین «صُوف» شهر «اشموئیل» پیامبر رسیده ایم بیا نزد وى رویم شاید در پرتو وحى و فروغ رأى، به گم شده خویش راه یابیم، هنگامى که وارد شهر شدند، با «اشموئیل» برخورد کردند، همین که چشمان «اشموئیل» و «طالوت» به یکدیگر افتاد میان دل هاى آنان آشنائى بر قرار شد.

«اشموئیل» از همان لحظه، «طالوت» را شناخت و دانست که این جوان همان است که از طرف خداوند براى فرماندهى جمعیت تعیین شده.

هنگامى که «طالوت» سرگذشت خود را براى «اشموئیل» شرح داد، گفت: اما چهار پایان هم اکنون در راه دهکده رو به باغستان پدرت روانه هستند، از ناحیه آنها نگران مباش، ولى، من تو را براى کارى بسیار بزرگ تر از آن دعوت مى کنم، خداوند تو را مأمور نجات بنى اسرائیل ساخته است.

«طالوت» نخست از این پیشنهاد تعجب کرد، سپس با خوشوقتى آن را پذیرفت.

«اشموئیل» به قوم خود گفت: خداوند «طالوت» را به فرماندهى شما برگزیده لازم است همگى از وى پیروى نمائید و خود را براى جهاد با دشمن آماده سازید.

بنى اسرائیل که براى فرمانده و رئیس لشکر امتیازاتى از نظر نسب و ثروت لازم مى دانستند و هیچ کدام را در «طالوت» نمى دیدند در برابر این انتصاب سخت به حیرت افتادند; زیرا به عقیده آنها وى نه از خاندان «لاوى» بود که سابقه نبوت داشتند و نه از خاندان یوسف و یهودا، که داراى سابقه حکومت بودند، بلکه از خاندان «بنیامین» گمنام بود و از نظر مالى تهى دست، لذا به عنوان اعتراض گفتند: او چگونه مى تواند بر ما حکومت کند ما از او سزاوارتریم؟!

«اشموئیل» که آنان را سخت در اشتباه مى دید، گفت: خداوند او را بر شما امیر قرار داده و شایستگى فرماندهى و رهبرى به نیروى جسمى و قدرت روحى است که هر دو به اندازه کافى در «طالوت» هست و از این نظر، بر شما برترى دارد ولى آنها نشانه اى که دلیل بر این انتخاب از ناحیه خدا باشد مطالبه کردند.

«اشموئیل» گفت: نشانه آن این است که تابوت (صندوق عهد) که از یادگارهاى مهم انبیاء بنى اسرائیل است و مایه دلگرمى و اطمینان شما در جنگ ها بوده در حالى که جمعى از فرشتگان آن را حمل مى نمایند به سوى شما باز مى گردد، و چیزى نگذشت که صندوق عهد بر آنها ظاهر شد.

آنها با دیدن این نشانه فرماندهى «طالوت» را پذیرفتند.

* * *

«طالوت» زمام کشور را به دست گرفت!

«طالوت» فرماندهى سپاه را بر عهده گرفت و در مدتى کوتاه لیاقت و شایستگى خود را در اداره امور مملکت و فرماندهى سپاه، به اثبات رسانید، آن گاه آنها را براى مبارزه با دشمنى که همه چیز آنها را به خطر انداخته بود، دعوت کرد و به آنها تأکید کرد، تنها کسانى با من حرکت کنند که تمام فکرشان در جهاد باشد و آنها که بنائى نیمه کاره، یا معامله اى نیمه تمام، و امثال آن دارند در این پیکار شرکت نکنند.

به زودى جمعیتى به ظاهر زیاد و نیرومند جمع شدند و به جانب دشمن حرکت کردند.

بر اثر راهپیمایى در برابر آفتاب همگى تشنه شدند، «طالوت» براى این که به فرمان خدا آنها را آزمایش و تصفیه کند، گفت:

به زودى در مسیر خود به رودخانه اى مى رسید، خداوند به وسیله آن شما را آزمایش مى کند، کسانى که از آن بنوشند و سیراب شوند از من نیستند، و آنها که جز مقدار کمى ننوشند از من هستند!

همین که چشم آنها به نهر آب افتاد، خوشحال شدند و به سرعت خود را به آن رسانیدند و سیراب گشتند. تنها عده معدودى بر سر پیمان باقى ماندند.

«طالوت» متوجه شد لشکر او از اکثریتى بى اراده و سست عهد و اقلیتى از افراد با ایمان تشکیل شده است، از این رو، اکثریت بى انضباط و نافرمان را رها کرد و با همان جمع قلیل با ایمان، از شهر بیرون آمد و به سوى میدان جهاد پیش رفت.

سپاه کوچک «طالوت» از کمى نفرات متوحش شده به «طالوت» گفتند: ما توانائى در برابر این سپاه قدرتمند را نداریم اما آنها که ایمان راسخ به رستاخیز داشتند و دل هایشان از محبت خدا لبریز بود، از زیادى و نیرومندى سپاه دشمن و کمى عده خود نهراسیدند، با کمال شجاعت به «طالوت» گفتند:

تو آنچه را صلاح مى دانى فرمان ده، ما نیز همه جا همراه تو خواهیم بود و به خواست خدا با همین عدد کم با آنها جهاد خواهیم کرد، چه بسا جمعیت هاى کم که به اراده پروردگار بر جمعیتهاى زیاد پیروز شدند و خدا با استقامت کنندگان است.

«طالوت» با آن عده کم اما مؤمن و مجاهد، آماده کارزار شد، آنها از درگاه خداوند در خواست شکیبائى و پیروزى کردند، همین که آتش جنگ شعلهور شد، «جالوت» از لشکر خویش بیرون آمد و در بین دو لشکر مبارز طلبید، صداى رعب آور وى دل ها را مى لرزاند و کسى را جرأت میدان رفتن او نبود. در این میان نوجوانى به نام «داود» که شاید بر اثر کمى سن، براى جنگ هم به میدان نیامده بود، بلکه براى کمک به برادران بزرگ تر خود، که در صف جنگجویان بودند از طرف پدرش مأموریت داشت.

ولى با این حال، بسیار چابک و ورزیده بود، با فلاخنى که در دست داشت یکى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب کرد که درست بر پیشانى و سر «جالوت» کوبیده شدند و او در میان وحشت و تعجب سپاهیانش به زمین سقوط کرد و کشته شد، با کشته شدن «جالوت» ترس و هراس عجیبى به سپاهیانش دست داد، از برابر صفوف لشکر «طالوت» فرار کردند و بنى اسرائیل پیروز شدند.(1)

* * *

تفسیر:

درخواست فرمانده

در نخستین آیه، روى سخن را به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) کرده، مى فرماید: «آیا ندیدى جمعى از اشراف بنى اسرائیل را بعد از موسى(علیه السلام) که به پیامبر خود گفتند: زمامدارى، براى ما انتخاب کن تا (تحت فرماندهى او) در راه خدا پیکار کنیم»؟ (أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلاَ ِ مِنْ بَنی إِسْرائیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِیّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِکاً نُقاتِلْ فی سَبیلِ اللّهِ).

واژه «مَلاَءْ» در لغت به معنى اشیاء یا اشخاصى است که چشم را پر مى کند و شگفتى بیننده را برمى انگیزد، به همین جهت، به جمعیت زیادى که داراى رأى و عقیده واحدى، باشند «مَلاَءْ» گفته مى شود، و نیز به اشراف و بزرگان هر قوم و ملتى «ملاء» مى گویند; زیرا هر کدام از این دو گروه به خاطر کمیت یا کیفیت خاص خود چشم بیننده را پر مى کند.

همان طور که قبلاً اشاره شد، این آیه، اشاره به جمعیت زیادى از بنى اسرائیل مى کند که یک صدا از پیامبر خویش، تقاضاى امیر و رهبرى کردند، تا بتوانند به فرماندهى او با «جالوت» که تمام حیثیت دینى، اجتماعى و اقتصادى آنها را به خطر افکنده بود پیکار کنند.

قابل توجه این که: آنها براى رفع تجاوز دشمن که ایشان را از سرزمینشان بیرون رانده بود، مى خواستند مبارزه کنند، در عین حال، نام آن را فى سبیل اللّه (در راه خدا گذاردند) از این تعبیر، روشن مى شود: آنچه به آزادى و نجات انسان ها از اسارت و رفع ظلم کمک کند، «فى سبیل اللّه» محسوب مى شود.

علاوه بر این، پیکار مزبور، جنبه دینى و مذهبى نیز داشت.

بعضى نام این پیامبر را «شمعون»، بعضى «اشموئیل»، و بعضى «یوشع»، ذکر کرده اند، ولى، مشهور در میان مفسران همان «اشموئیل» است که عربى آن اسماعیل مى باشد، و از امام باقر(علیه السلام) نیز در روایتى نقل شده است.(2)

به هر حال، پیامبرشان که از وضع آنان نگران بود، و آنها را ثابت قدم در عهد و پیمان نمى دید به آنها گفت: «اگر دستور پیکار به شما داده شود شاید (سرپیچى کنید و) در راه خدا پیکار نکنید» (قالَ هَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِتالُ أَلاّ تُقاتِلُوا).

آنها در پاسخ گفتند: «چگونه ممکن است در راه خدا پیکار نکنیم در حالى که از خانه و فرزندانمان رانده شده ایم» شهرهاى ما به وسیله دشمن اشغال و فرزندانمان اسیر شده اند؟! (قالُوا وَ ما لَنا أَلاّ نُقاتِلَ فی سَبیلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِیارِنا وَ أَبْنائِنا).

و به این ترتیب، اعلام وفادارى به عهد و پیمان خود کردند، ولى با این همه هیچ یک از نام خدا و فرمان او، حفظ استقلال و موجودیتشان، و آزادى فرزندان، نتوانست جلو پیمان شکنى آنها را بگیرد، لذا در ادامه این آیه مى خوانیم: «هنگامى که دستور پیکار به آنها داده شد، جز عده کمى همگى سرپیچى کردند و خداوند به (احوال) ستمکاران آگاه است»، مى شناسد و به آنها کیفر مى دهد (فَلَمّا کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقِتالُ تَوَلَّوْا إِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ بِالظّالِمینَ).

بعضى از مفسران، عده وفاداران را 313 نفر نوشته اند، همانند سربازان وفادار اسلام در جنگ بدر.(3)

* * *

در هر صورت، پیامبرشان، طبق وظیفه اى که داشت به در خواست آنها پاسخ گفت، و «طالوت» را به فرمان خدا براى زمامدارى آنان برگزید، مى فرماید: «پیامبرشان به آنها گفت: خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگیخته است» (وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً).

مطابق این آیه، انتخاب «طالوت» به عنوان زمامدارى و فرماندهى لشکر بنى اسرائیل از سوى خدا بوده و شاید جمله قَدْ بَعَثَ: «برانگیخت» اشاره به همان چیزى باشد که در شرح این داستان گذشت که حوادث غیر منتظره اى «طالوت» را به شهر آن پیامبر(علیه السلام) و مجلس او کشانید، و این انتخاب الهى صورت گرفت.

ضمناً از تعبیر «مَلِکاً» چنین بر مى آید که «طالوت»، تنها فرمانده لشکر نبود، بلکه زمامدار کشور هم بود.(4)

از اینجا مخالفت شروع شد، «گروهى گفتند: چگونه او بر ما حکومت داشته باشد با این که ما از او شایسته تریم، و او ثروت زیادى ندارد»؟! (قالُوا أَنـّى یَکُونُ لَهُ الْمُلْکُ عَلَیْنا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْکِ مِنْهُ وَ لَمْ یُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ).

این نخستین اعتراض و پیمان شکنى بود که بنى اسرائیل در برابر آن پیامبر(علیه السلام) کردند، و با این که او تصریح کرده بود انتخاب «طالوت» از طرف خدا است، آنها در واقع به انتخاب خداوند اعتراض کردند که ما از او سزاوارتریم; زیرا داراى دو شرط لازم براى زمامدارى هستیم، نسب عالى و ثروت فراوان و همان طور که قبلاً در شرح داستان آمد، «طالوت» جوانى از یک قبیله گمنام بنى اسرائیل و از نظر مالى یک کشاورز ساده بود.

ولى قرآن پاسخ دندان شکنى را که آن پیامبر به گمراهان بنى اسرائیل داد چنین بازگو مى کند: «گفت: خداوند او را بر شما برگزیده و علم و (قدرت) جسم او را وسعت بخشیده» (قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ).

این که مى بینید خداوند او را برگزیده و زمامدار شما قرار داده، به خاطر این است که از نظر هوش و فرزانگى و علم، پر مایه است و از نظر نیروى جسمانى، قوى و پر قدرت، یعنى:

اولاً ـ این گزینش خداوند حکیم است.

ثانیاً ـ شما سخت در اشتباهید و شرایط اساسى رهبرى را فراموش کرده اید، نسبت عالى و ثروت، هیچ امتیازى براى رهبرى نیست، چون هر دو امر اعتبارى و بیرون ذاتى است، ولى، علم و دانش و نیروى جسمانى دو امتیاز واقعى و درون ذاتى است که تأثیر عمیقى در مسأله رهبرى دارد.

رهبر باید با علم و دانش خود، مصلحت جامعه اى را که در رأس آن است تشخیص دهد، و با قدرت خود آن را به موقع اجرا در آورد.

با علم و تدبیر خود نقشه صحیح براى پیکار با دشمن بکشد و با نیروى جسمانى آن را پیاده کند.

تعبیر به بَسْطَةً: «گسترش» اشاره به این است که وسعت وجودى انسان در پرتو علم و قدرت است، هر قدر اینها افزوده شود هستى انسان گسترده تر مى شود.

در اینجا گسترش علم بر گسترش نیروى جسمانى، مقدم داشته شده; زیرا شرط اول علم و آگاهى است.

ضمناً از این تعبیر استفاده مى شود: امامت و رهبرى، گزینش الهى است، و او است که شایستگى ها را تشخیص مى دهد، اگر در فرزندان پیامبر این شایستگى را ببیند، امامت را در آنجا قرار مى دهد، و اگر در جاى دیگر، در آنجا قرار مى دهد، و این همان چیزى است که دانشمندان شیعه به آن معتقدند و از آن دفاع مى کنند.

سپس مى افزاید: «خداوند، مُلک خود را به هر کس بخواهد مى بخشد و خداوند (احسانش) وسیع و گسترده و دانا (به لیاقت و شایستگى افراد) است» (وَ اللّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَلیمٌ).

این جمله ممکن است اشاره به شرط سومى براى رهبرى باشد و آن فراهم شدن امکانات و وسائل مختلف از سوى خدا است; زیرا ممکن است رهبرى از نظر علم و قدرت کاملاً پر مایه باشد، ولى، در شرائط و ظرفى قرار گیرد که هیچگونه زمینه و آمادگى براى پیشرفت اهداف او وجود نداشته باشد، مسلماً چنین رهبرى به پیروزى درخشانى نخواهد رسید، قرآن مى گوید: خدا حکومت الهى را به هر کس بخواهد مى بخشد، یعنى شرائط و وسائل لازم را براى او فراهم مى سازد (این سخن ممکن است دنباله کلام آن پیامبر باشد و یا از کلام خداوند در قرآن).

* * *

آیه بعد نشان مى دهد: گویا بنى اسرائیل هنوز به مأموریت «طالوت» از سوى خداوند حتى با تصریح پیامبرشان «اشموئیل»، اطمینان پیدا نکرده بودند و از او خواهان نشانه و دلیل شدند، «پیامبرشان به آنان گفت: نشانه حکومت او این است که صندوق عهد به سوى شما خواهد آمد، که در آن آرامشى از سوى پروردگارتان براى شما است، همان صندوقى که یادگارهاى خاندان موسى و هارون در آن است، در حالى که فرشتگان آن را حمل مى کنند، در این موضوع، نشانه روشنى براى شما است، اگر ایمان داشته باشید» (وَ قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ آیَةَ مُلْکِهِ أَنْ یَأْتِیَکُمُ التّابُوتُ فیهِ سَکینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ إِنَّ فی ذلِکَ لآَیَةً لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ).

* * *

سرانجام به رهبرى و فرماندهى «طالوت» تن در دادند و او لشکرهاى فراوانى را بسیج کرد و به راه افتاد، در اینجا بود که بنى اسرائیل در برابر آزمون عجیبى قرار گرفتند، بهتر است این سخن را از زبان قرآن در ادامه این آیات، بشنویم، مى فرماید:

«هنگامى که طالوت (به فرماندهى لشکر بنى اسرائیل منصوب شد و) سپاهیان را با خود بیرون برد، به آنها گفت: خداوند شما را با یک نهر آب امتحان مى کند، هر کس که از آن بنوشد از من نیست و آن کس که جز یک پیمانه با دست خود، بیشتر از آن نچشد از من است» (فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالْجُنُودِ قالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلیکُمْ بِنَهَر فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنِّی وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّی إِلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِیَدِهِ).(5)

در اینجا لشکریان «طالوت» در برابر آزمون بزرگى قرار گرفتند، و آن مسأله مقاومت شدید در برابر تشنگى، و چنین آزمونى براى لشکر «طالوت»
ـ مخصوصاً با سابقه بدى که بنى اسرائیل در بعضى جنگ ها داشتند ـ ضرورت داشت; چرا که پیروزى هر جمعیتى، بستگى به مقدار انضباط و قدرت ایمان و استقامت در مقابل دشمن و اطاعت از دستور رهبر و فرمانده دارد.

«طالوت» مى خواست بداند انبوه لشکر تا چه اندازه، فرمان او را اطاعت مى کنند، به ویژه این که آنها با تردید و دودلى و حتى اعتراض، رهبرى او را پذیرفته بودند، گر چه در ظاهر تسلیم شده بودند، ولى، شاید هنوز در باطن، شک و تردید بر دل هاى آنها حکومت مى کرد.

به همین دلیل، مأمور مى شود: آنها را امتحان کند، تا روشن شود، آیا این سربازان که مى خواهند در برابر شمشیر آتشبار دشمن بایستند، توانائى تحمل مقدارى تشنگى را دارند یا نه؟!

ولى اکثریت آنها ـ همان طور که در شرح داستان قبلاً خواندیم و در آیه مورد بحث به طور فشرده به آن اشاره شده ـ از بوته این امتحان سالم بیرون نیامدند، چنان که قرآن مى گوید: «آنها همگى جز عده کمى از آنها، از آن آب نوشیدند» (فَشَرِبُوا مِنْهُ إِلاّ قَلیلاً مِنْهُمْ).

و به این ترتیب، دومین تصفیه در ارتش «طالوت» انجام یافت; زیرا «تصفیه اول» همان بود که به هنگام اعلام بسیج عمومى، گفته بود: کسانى که تجارت یا بناى نیمه کاره و امثال آن دارند، همراه من نیایند.

پس از آن مى افزاید: «هنگامى که او (طالوت) و افرادى که به وى ایمان آورده بودند (و از بوته آزمایش سالم به در آمدند)، از آن نهر گذشتند، گفتند: امروز ما (با این جمعیت اندک) توانائى مقابله با جالوت و سپاهیان او را نداریم» (فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذینَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا الْیَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ).

این جمله به خوبى نشان مى دهد: همان گروه اندک که از آزمایش تشنگى سالم به در آمدند همراه او حرکت کردند، ولى همانها نیز وقتى فکر کردند که به زودى در برابر ارتش عظیم و نیرومند «جالوت» قرار مى گیرند فریادشان از کمى نفرات بلند شد، و این سومین مرحله آزمایش بود; زیرا تنها گروه کوچک ترى از این گروه اندک، اعلام آمادگى و وفادارى کامل کردند، چنان که قرآن در ادامه این آیه مى فرماید: «آنها که مى دانستند خدا را ملاقات خواهند کرد (و به روز رستاخیز و وعده هاى الهى ایمان داشتند) گفتند: چه بسیار گروه هاى کوچکى که به فرمان خدا بر گروه هاى عظیمى پیروز شدند، و خداوند با صابران (و استقامت کنندگان) همراه است» (قالَ الَّذینَ یَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ کَمْ مِنْ فِئَة قَلیلَة غَلَبَتْ فِئَةً کَثیرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرینَ).(6)

این جمله به خوبى نشان مى دهد: کسانى که ایمان راسخ به روز رستاخیز داشتند به بقیه هشدار دادند که: نباید به «کمیّت» جمعیت نگاه کرد، بلکه باید «کیفیت» را در نظر گرفت; زیرا بسیار شده جمعیت کم از نظر نفرات، اما با کیفیتى بالا، از جهت ایمان و اراده و تصمیم و متکى به عنایات الهى به اذن اللّه بر جمعیت هاى انبوه پیروز شدند.

باید توجه داشت: «یَظُنُّونَ» در اینجا به معنى «یَعْلَمُونَ» مى باشد، یعنى کسانى که به رستاخیز، یقین داشتند و وعده هاى الهى را در مورد پاداش مجاهدان راستین مى دانستند (زیرا ظن در بسیارى از موارد به معنى یقین به کار مى رود و اگر آن را به معنى گمان هم بدانیم باز بى تناسب نخواهد بود; زیرا مفهوم آیه چنین مى شود که گمان به رستاخیز ـ چه رسد به علم و یقین ـ انسان را در برابر اهداف الهى مصمّم مى سازد همان گونه که گمان به منافع، در کارهاى مهم همچون کشاورزى و تجارت و صنعت صاحبان آنها را مصمم مى کند.

درباره این که چرا به روز قیامت، روز لقاى پروردگار گفته شده در ذیل آیه 46 همین سوره به مقدار کافى بحث کردیم.

* * *

در آیه بعد، مسأله رویارویى دو لشکر مطرح شده، مى فرماید: «به هنگامى که آنها (لشکر «طالوت» و بنى اسرائیل) در برابر جالوت و سپاهیان او قرار گرفتند گفتند: پروردگارا! صبر و استقامت را بر ما فرو ریز و گام هاى ما را استوار بدار، و ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان» (وَ لَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ).

«بَرَزُوا» از ماده «بُروز»، به معنى ظهور است، و از آنجا که وقتى انسان در میدان جنگ، آماده و ظاهر مى شود، ظهور و بروز دارد به این کار، مبارزه یا «بَراز» مى گویند.

این آیه، مى گوید: هنگامى که «طالوت» و سپاه او، به جایى رسیدند که لشکر نیرومند «جالوت»، نمایان و ظاهر شد، و در برابر آن قدرت عظیم صف کشیدند، دست به دعا برداشتند و از خداوند سه چیز طلب کردند:

نخست صبر و شکیبائى و استقامت، در آخرین حدّ آن، لذا تعبیر به «أَفْرِغْ عَلَیْنا صَبْراً» کردند که از ماده «اِفْراغ» به معنى ریختن آب یا ماده سیال دیگر از ظرف، به طورى که ظرف کاملاً خالى شود، نکره بودن «صبر» نیز تأکیدى به این مطلب است.

تکیه بر ربوبیت پروردگار (رَبَّنا) و تعبیر به «افراغ» که به معنى خالى کردن پیمانه است، و تعبیر به «عَلى» که بیانگر نزول از طرف بالا است و تعبیر به «صَبْراً» که در این گونه موارد دلالت بر عظمت دارد، هر کدام نکته اى در بر دارد که مفهوم این دعا را کاملاً عمیق و پر مایه مى کند.

دومین تقاضاى آنها از خدا این بود: «گام هاى ما را استوار بدار» تا از جا کنده نشود و فرار نکنیم، در حقیقت، دعاى اول جنبه باطنى و درونى داشت و این دعا جنبه ظاهرى و برونى دارد و مسلماً ثبات قدم از نتایج روح استقامت و صبر است.

سومین تقاضاى آنها این بود: «ما را در برابر این قوم کافر یارى فرما و پیروز کن» که در واقع هدف اصلى را تشکیل مى دهد و نتیجه نهایى صبر و استقامت و ثبات قدم است.

* * *

به یقین خداوند چنین بندگانى را تنها نخواهد گذاشت هر چند عدد آنها کم و عدد دشمن زیاد باشد، لذا در آیه بعد مى فرماید: «آنها به فرمان خدا سپاه دشمن را شکست دادند و به هزیمت واداشتند» (فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّهِ).

«و داود (جوان کم سن و سال و نیرومند شجاعى که در لشکر طالوت بود) جالوت را کشت» (وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ).

در اینجا چگونگى کشته شدن آن پادشاه ستمگر به دست داود جوان و تازه کار در جنگ، تشریح نشده، ولى همان گونه که در شرح داستان آمد، با فلاخنى که در دست داشت، یکى دو سنگ آن چنان ماهرانه پرتاب کرد که درست بر پیشانى و سر «جالوت» کوبیده شد، و در آن فرو نشست و فریادى کشید و فرو افتاد، و ترس و وحشت تمام سپاه او را فرا گرفت و به سرعت فرار کردند، گویا خداوند مى خواست قدرت خویش را در اینجا نشان دهد که: چگونه پادشاهى با آن عظمت و لشکرى انبوه به وسیله نوجوان تازه به میدان آمده اى، آن هم با یک سلاح ظاهراً بى ارزش، از پاى در مى آید.

آن گاه مى افزاید: «خداوند حکومت و دانش را به او بخشید و از آنچه مى خواست به او تعلیم داد» (وَ آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ).

ضمیر در این دو جمله به «داود» برمى گردد که در واقع فاتح این جنگ بود.

گر چه در این آیه تصریح نشده که این «داود» همان داود، پیامبر بزرگ بنى اسرائیل، پدر سلیمان است، ولى جمله «آتاهُ اللّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا یَشاءُ»، نشان مى دهد او به مقام نبوت رسید; زیرا این گونه تعبیرات معمولاً درباره انبیاى الهى است به خصوص که شبیه این تعبیر در آیه 20 سوره «ص» درباره داود(علیه السلام) آمده است: وَ شَدَدْنا مُلْکَهُ وَ آتَیْناهُ الْحِکْمَةَ: «پایه حکومت او را محکم ساختیم و به او دانش و تدبیر دادیم».

از روایاتى که در تفسیر این آیه، نقل شده، نیز به روشنى استفاده مى شود: او همان داود(علیه السلام)، پیامبر بنى اسرائیل است.

این تعبیر ممکن است اشاره به علم تدبیر کشوردارى و ساختن زره و وسائل جنگى و مانند آن باشد که داود(علیه السلام) در حکومت بسیار عظیم خود به آن نیاز داشت; زیرا خداوند هر مقامى را که به کسى مى سپارد آمادگى هاى لازم را نیز به او مى بخشد.

و در پایان آیه، به یک قانون کلى اشاره کرده، مى گوید: «و اگر خداوند بعضى از مردم را به وسیله بعضى دیگر، دفع نکند، سراسر روى زمین فاسد مى شود، ولى خداوند نسبت به تمام جهانیان، لطف و احسان دارد» (وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الأَرْضُ وَ لکِنَّ اللّهَ ذُو فَضْل عَلَى الْعالَمینَ).

خداوند نسبت به جهانیان لطف و مرحمت دارد، که جلو همه گیر شدن و همگانى شدن فساد را در روى زمین مى گیرد.

درست است که سنت پروردگار بر این قرار گرفته که: در این دنیا اصل آزادى اراده و اختیار، حکومت کند و انسان ها در انتخاب راه خیر و شرّ آزاد باشند، ولى هنگامى که طغیان ستمگران، جهان را در معرض فساد و تباهى عمومى قرار دهد خداوند جمعى از بندگان خود را برمى انگیزد و یارى مى کند که جلو طغیان آنها را بگیرند، و حالت اهریمنى آنها را در هم بکوبند و این یکى از الطاف پروردگار بر بندگان است.

شبیه همین معنى در آیه 40 سوره «حج» نیز آمده است، مى فرماید: وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ: «اگر خداوند به وسیله بعضى از بندگان خود، بعض دیگر را دفع نکند، صومعه ها و کلیساها و معابد یهود و مساجد مسلمین ویران مى گردد».

و این آیات، بشارت است براى مؤمنان که در مواقعى که در فشار شدید از سوى طاغوت ها و جباران قرار مى گیرند در انتظار نصرت و پیروزى الهى باشند.

* * *

آخرین آیه مى فرماید: «اینها آیات خدا است که به حق بر تو مى خوانیم و تو

از رسولان هستى» (تِلْکَ آیاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ وَ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ).

این آیه، به داستان هاى متعددى که در آیات گذشته درباره بنى اسرائیل آمد اشاره مى کند، و مى گوید: هر کدام نشانه اى از قدرت و عظمت پروردگار است (و پاک از هر گونه خرافه و افسانه) و از سوى خداوند بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل گردیده است، و این خود یکى از نشانه هاى صدق گفتار و نبوت او است.

* * *

نکته ها:

1 ـ تابوت یا صندوق عهد؟

«تابوت» در لغت به معنى صندوقى است که از چوب مى سازند و این که مى بینیم به صندوق نقل و انتقال جنازه ها تابوت مى گویند: به همین مناسبت است، اما باید توجه داشت که معنى اصلى تابوت اختصاصى به مردگان ندارد بلکه هر گونه صندوق چوبى را شامل مى شود.

درباره این که تابوت بنى اسرائیل و به عبارت دیگر «صندوق عهد» چه بوده؟ و به دست چه کسى ساخته شد؟ و محتویات آن را چه چیز تشکیل مى داد؟

در روایات و تفاسیر ما و همچنین در کتب «عهد قدیم» (تورات) سخن بسیار است و از همه روشن تر چیزى است که در احادیث اهل بیت(علیهم السلام) و گفته هاى بعضى از مفسران مانند: «ابن عباس» آمده است و آن این که:

«تابوت» همان صندوقى بود که مادر موسى او را در آن گذاشت و به دریا افکند و هنگامى که به وسیله عُمّال فرعون از دریا گرفته شد و موسى را از آن بیرون آوردند همچنان در دستگاه فرعون نگهدارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائیل افتاد، بنى اسرائیل این صندوق خاطره انگیز را محترم مى شمردند، و به آن تبرک مى جستند.

موسى(علیه السلام) در واپسین روزهاى عمر خود، الواح مقدس را که احکام خدا بر آن نوشته شده بود به ضمیمه زره خود و یادگارهاى دیگرى در آن نهاد، و به وصى خویش «یوشع بن نون» سپرد.(7)

و به این ترتیب، اهمیت این صندوق در نظر بنى اسرائیل بیشتر شده و لذا در جنگ هائى که میان آنان و دشمنان واقع مى شد آن را با خود مى بردند، و اثر روانى و معنوى خاصى در آنها مى گذارد.

لذا گفته اند: تا هنگامى که این صندوق خاطره انگیز با آن محتویات مقدس در میانشان بود، با سربلندى زندگى مى کردند.

ولى تدریجاً مبانى دینى آنها ضعیف شد و دشمنان بر آنها چیره شدند و آن صندوق را از آنها گرفتند، اما «اشموئیل» طبق آیات مورد بحث، به آنها وعده داد که به زودى صندوق عهد، به عنوان یک نشانه بر صدق گفتار او به آنها باز خواهد گشت.

از جمله «فیهِ سَکینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِیَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ» بر مى آید که:

اولاً ـ صندوق عهد، همان طور که گفتیم، محتویاتى داشت که جمعیت بنى اسرائیل را آرامش مى بخشید و در حوادث گوناگون نفوذ معنوى و اثر روانى در آنها داشت (فیهِ سَکینَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ).

ثانیاً ـ قسمتى از یادگارهاى خاندان موسى(علیه السلام) و خاندان هارون(علیه السلام) نیز بعدها به محتویات آن افزوده شده بود.

باید توجه داشت «سَکِیْنَةٌ» از ماده «سُکُون» به معنى آرامش است و منظور از آن در اینجا آرامش دل و جان مى باشد.

«اشموئیل» به بنى اسرائیل خاطر نشان ساخت، صندوق عهد، بار دیگر به میان شما باز مى گردد و آرامش از دست رفته خود را خواهید یافت.

و در حقیقت، صندوقى که علاوه بر جنبه معنوى و تاریخى چیزى بالاتر از پرچم و شعار براى بنى اسرائیل بود، و وجود آن را نشانه استقلال و موجودیت خود مى دانستند و با مشاهده آن، به یاد تجدید دوران عظمت پیشین مى افتادند، به آنها باز مى گشت، طبیعى است این بشارت بزرگى براى بنى اسرائیل محسوب مى شد.

* * *

2 ـ منظور از حمل کردن فرشتگان؟

چگونه فرشتگان «صندوق عهد» را آوردند؟

در پاسخ این سؤال نیز مفسران سخنان بسیار گفته اند: از همه روشن تر این که:

در تواریخ آمده، هنگامى که «صندوق عهد» به دست بت پرستان فلسطین افتاد و آن را به بتخانه خود بردند، به دنبال آن گرفتار ناراحتى هاى فراوانى شدند.

بعضى گفتند: اینها همه از آثار «صندوق عهد» است، لذا تصمیم گرفتند آن را از شهر و دیار خود بیرون بفرستند، و چون کسى حاضر به بیرون بردن آن نبود، ناچار آن را به دو گاو بستند و آنها را در بیابان رها ساختند، اتفاقاً این جریان درست مقارن با نصب «طالوت» به فرماندهى بنى اسرائیل بود، فرشتگان خدا مأموریت یافتند: این دو حیوان را به سوى شهر «اشموئیل» برانند هنگامى که بنى اسرائیل «صندوق عهد» را در میان خود دیدند، آن را به عنوان آیت و نشانه اى از طرف خداوند بر مأموریت «طالوت» تلقى کردند.

بنابراین، گر چه در ظاهر، آن دو گاو آن را به شهر آوردند، لکن در واقع به وسیله فرشتگان الهى این کار انجام شد، به همین جهت حمل صندوق به فرشتگان نسبت داده شده است.

اصولاً، فرشته و ملک در قرآن و اخبار، معنى وسیعى دارد که علاوه بر موجودات روحانى عاقل، یک سلسله از نیروهاى مرموز این جهان را نیز در بر مى گیرد.

از آنچه گفته شد به خوبى استفاده مى شود: با این نشانه هاى اعجاز آمیز مسأله رهبرى و فرماندهى الهى «طالوت» ثابت شد، اما همان گونه که از جمله «اِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِیْنَ» استفاده مى شود، باز افراد ضعیف الایمان تسلیم حق نشدند و دنباله این داستان، این حقیقت را آشکار خواهد ساخت.

* * *

3 ـ مسأله تنازع بقاء

در اینجا سؤالى مطرح است و آن این که: آیا این آیه اشاره به مسأله تنازع بقا که یکى از اصول چهارگانه فرضیّه «داروین» در مسأله تکامل انواع است نمى باشد؟

فرضیه اى که مى گوید: باید جنگ و تنازع همواره در میان بشر باشد و اگر نباشد رکود و سستى و فساد، همه را فرا خواهد گرفت و نسل بشر به عقب بر خواهد گشت ولى تنازع و جنگ دائمى سبب مى شود که نیرومندان بمانند و ضعیفان در این نظام پایمال شوند و از میان بروند، و به این ترتیب انتخاب اصلح صورت گیرد.

پاسخ:

این تفسیر، در صورتى امکان دارد که: ما رابطه آیه را به کلى از ما قبل آن قطع کنیم و حتى آیه همانند آن در سوره «حج» را از نظر دور داریم، ولى، با توجه به آنها روشن مى شود: آیه مورد بحث، ناظر به مبارزه با افراد طغیانگر و ستمکار است که اگر خداوند از طرق مختلف جلو آنها را نگیرد، تمامى روى زمین به فساد کشیده مى شود، بنابراین جنگ را به عنوان یک اصل کلى در زندگى انسان ها، مقدس نمى شمرد.

به علاوه، آنچه به عنوان قانون «تنازع بقاء» گفته مى شود، و یادگار اصول چهارگانه «داروین» در مسأله تکامل انواع است، نه تنها یک قانون مسلّم علمى نیست بلکه فرضیه اى است ابطال شده، و حتى طرفداران تکامل انواع امروز به هیچ وجه روى اصل تنازع بقاء تکیه نمى کنند و تکامل جانداران را مربوط به مسأله «جهش» مى دانند.(8)

از همه اینها گذشته، به فرض این که: فرضیه تنازع بقاء را یک اصل علمى بدانیم، باید از آن فقط در مورد زندگى جانوران استفاده کرد و زندگى انسان هرگز نمى تواند بر اساس آن بنا شود; زیرا تکامل انسان در پرتو «تعاون بقاء» است نه «تنازع بقاء»!

چنین به نظر مى رسد: تعمیم فرضیه تنازع بقاء به جهان انسانیت، یک نوع طرز تفکر استعمارى است که بعضى از جامعه شناسان سرمایه دارى براى توجیه جنگ هاى خونین و نفرت انگیز حکومت هاى خود، به آن متوسل شده اند و خواسته اند: جنگ و نزاع را یک ناموس طبیعى و یک وسیله براى تکامل و پیشرفت جوامع انسانى معرفى کنند.

و به این ترتیب، بر روى جنایات خود یک سرپوش علمى بگذارند، کسانى که ناآگاه تحت تأثیر افکار ضد انسانى آنها قرار گرفته و آیه فوق را بر آن تطبیق کرده اند، مسلماً از تعلیمات قرآنى دور افتاده اند; زیرا قرآن صریحاً مى گوید: یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً: «اى افراد با ایمان! همگى داخل در صلح و صفا شوید».(9)

جاى تعجب است که بعضى از مفسران اسلامى مانند نویسنده «المنار» و همچنین «مراغى» در تفسیر خود چنان تحت تأثیر این فرضیه واقع شده اند که آن را یکى از سنن الهى پنداشته، و آیه فوق را به آن تفسیر نموده اند و چنین پنداشته اند که این فرضیه از ابداعات قرآن است، و نه از ابتکارات «داروین»!

ولى، همان گونه که گفتیم نه آیه فوق ناظر به آن است و نه این فرضیه اصل و اساسى دارد بلکه اصل حاکم بر روابط انسان ها تعاون بقاء است و نه تنازع بقاء!

* * *


1 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحه 350 (جلد 2، صفحه 140، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، طبع اول، 1415 هـ ق)، ذیل آیات مورد بحث ـ «بحار الانوار»، جلد 13، صفحه 442.

2 ـ «مجمع البیان»، جلد 1 و 2، صفحه 350 (جلد 2، صفحه 140، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، طبع اول، 1415 هـ ق)، ذیل آیات مورد بحث ـ «بحار الانوار»، جلد 13، صفحه 442.

3 ـ «روح المعانى» و تفسیر «کبیر»، ذیل آیات مورد بحث ـ «بحار الانوار»، جلد 13، صفحات 437، 438، 441 و 454.

4 ـ صاحب «کشّاف»، طالوت را نامى عجمى مى داند، مانند جالوت و داود، و بعضى نیز گفته اند: نامى است عربى و از ماده «طول» گرفته شده که اشاره به قامت بلند او است (تفسیر کبیر، جلد 6، صفحه 172).

5 ـ «فَصَلَ» در اصل به معنى بریدن و قطع کردن است و در اینجا به معنى جداسازى مى باشد (جدا شدن از شهر و دیار) و «جُنُود» جمع «جُند» در اصل به معنى زمینى است که داراى سنگ هاى بزرگ و روى هم انباشته اى باشد، سپس به هر چیز متراکم و چشمگیر اطلاق شده و معمولاً به انبوه لشکر «جُند» مى گویند.

و تعبیر به «لَمْ یَطْعَمْهُ» به جاى «لَمْ یَشْرَبْهُ» اشاره به این است که آنها بیش از یک کف از آب آن نهر ننوشند و حتى در هان نکنند و نچشند.

6 ـ «فِئَة» از ماده «فَیْىء» در اصل به معنى بازگشت است و از آنجا که جمعیتى که پشتیبان یکدیگرند هر یک به کمک دیگرى باز مى گردد، به آنها «فِئَة» (بر وزن هبه) اطلاق شده است.

7 ـ به «بحار الانوار»، جلد 13، صفحات 438، 439 و 440 و بعد از آن مراجعه فرمائید.

 

8 ـ براى توضیح بیشتر به کتاب «آخرین فرضیه تکامل» مراجعه نمائید.

9 ـ بقره، آیه 208.

.......................

تفسیر نمونه

یکشنبه, 21 اسفند 1401 14:50
سازمان دارالقرآن در راستای صدور مجوز مؤسسات فرهنگی قرآن و عترت، مؤسسه رضوان القرآن و العترت را به عنوان مؤسسه ارائه‌دهنده خدمات مدیریتی به مؤسسات و خانه‌های قرآن معرفی کرد.

به گزارش ایکنا، سازمان دارالقرآن در راستای اجرای تبصره ۳ ماده ۷ شیوه‌نامه تقسیم‌بندی مصوب هیئت هماهنگی صدور مجوز مؤسسات فرهنگی قرآن و عترت، مؤسسه رضوان القرآن و العترت را به عنوان مؤسسه ارائه‌دهنده خدمات مدیریتی به مؤسسات قرآنی معرفی کرد.

برهمین اساس با توجه به موضوع بند ب ماده ۳ شیوه‌نامه فوق الذکر این مؤسسه جهت ارائه خدمات توانمندسازی، برگزاری دوره‌های ارتقای شغلی و مهارتی، ارائه روش‌های نوین اداری، مالی و آموزشی به مؤسسات و نیز ارائه مشاوره و خدمات حقوقی و ثبتی به متقاضیان در چارچوب شیوه‌نامه ابلاغی سازمان دارالقرآن الکریم معرفی شده است.

تمامی متقاضیان تأسیس مؤسسه قرآنی و تغییر در آن می‌توانند برای تسهیل و تسریع در چرخه کارشناسی و اخذ تأییدیه‌های فنی و حقوقی برای ثبت مؤسسه و صورت‌ جلسات تغییرات به این مؤسسه قرآنی مراجعه کنند.

مؤسسات علاقه‌مند و واجد شرایط برای بهره‌مندی از مجوز ارائه خدمات مدیریتی نیز می‌توانند به اداره امور قرآنی اداره کل تبلیغات اسلامی استان‌ها مراجعه کنند.

علاقه‌مندان برای ثبت مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت و خانه قرآن به اینجا و یا برای دریافت اطلاعات بیشتر یا مراجعه به مؤسسه رضوان القرآن و العترت می‌توانند با شماره‌های ۷۷۴۷۴۲۱ – ۰۲۱، ۷۷۶۴۷۴۲۲ – ۰۲۱ و ۰۹۳۶۵۷۱۷۰۵۰ به نام خانم سالم مراجعه کنند.

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری