- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
ارزش انفاق از دیدگاه قرآن و روایات
خداوند در کنار نماز به انفاق توجه میدهد تا ارزش و اهمیت
خطبه صد و یک، بخش دوم
أَیُّهَا النَّاسُ، لاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شِقَاقِی، وَلاَ
معجزات حضرت موسي(ع) بر فرعون و قبطيان
اظهار اسلامِ کسى را انکار نکنید
شرح آیه 94 سوره مبارکه النساء
94- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ
پایدارى حواریون مسیح(علیه السلام)
شرح آیات 52 لغایت 54 سوره مبارکه آل عمران
52- فَلَمَّا
آمار بازدید
احسن الحدیث
تبیین مبانی اخلاقی اسلامی بر اساس آموزه های صحیفه سجادیه،محور اصلی این گفتار است . نویسنده پس ازبیان نکات مقدّماتی در مورد صحیفه،توحید را به عنوان مبنای اخلاق در صحیفه شناسانده و شش نکته را در این زمینه بر می شمرد: آنگاه هفت راه از راه های تعالی معنوی را که در صحیفه مطرح شده، توضیح می دهد: نویسنده، تمام موارد را با تکیه بر متن صحیفه سجادیه توضیح داده است.
مقدمه:
بخش عظیمی از تعالیم انسان ساز انبیا را اخلاق تشکیل داده است. تعلیم خلق و خوی شایسته که موجبات سعادت دنیوی و اخروی انسان ها را فراهم سازد، یکی از آموزه های اساسی ادیان الهی است. در حدیثی از پیامبر اسلام(ص)آمده است: «علیکم بمکارم الاخلاق فان الله عزوجل بعثنی بها»[1] بر شماست که به مکارم اخلاق آراسته شوید، زیرا خدای تعالی مرا برای آن مبعوث کرده است.
در ایات قرآنی نیز به مفاهیم اخلاقی در ابعاد فردی و اجتماعی آن تأ کید فراوانی شده است. قرآن، فضائل را ستوده و رذایل را نکوهیده است.
پیامبر اکرم خود الگو و اسوۀ اخلاق بود. خداوند، خلق و خوی والای او را ستوده و او را چنین می ستاید: انّک لعلی خلق عظیم.[2] شخصیت تو مبتنی بر خلق و خوی عظیمی است. اخلاق والای پیامبر اکرم، خود یکی از اسباب ایمان و جذب مردم به آئین اسلام بوده است و در قرآن کریم می خوانیم: ولو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک[3] اگر تند خو و خشن بودی مردم از گرد تو پراکنده می شدند.
امامان شیعه نیز- که خلفای بر حق پیامبر اکرم بودند- همگی اسوه های اخلاق و رفتار و فضایل انسانی بودند و همین ویژگی، یکی از نشانه های جانشینان راستین پیامبر اکرم است. امّا به این ویژگی اساسی رهبران راستین اسلام کمتر استناد شده و ابعاد اخلاقی شخصیت آنها کمتر مورد بررسی قرار گرفته است .
یکی از کهن ترین متون اسلامی که در قرن اوّل هجری تأ لیف شده، کتاب الصحیفة الکامله یا الصحیفه السجادیه تألیف امام زین العابدین و سید الساجدین علی بن الحسین (ع) است. این کتاب به زبور آل محّمد نیز موسوم است و به تواتر، توسط سه فرقۀ زیدیه، اسماعیلیه و امامیه به طرق گوناگون از آن امام همام روایت شده است.[4] این کتاب مجموعه دعاهای امام زین العابدین (ع) با خالق یکتا است، امّا آنچه که از اخلاق حسنه و فاضله در این دعاها تعلیم داده می شود، کمتر از سایر مضامین شریف آن نیست. در این مجموعۀ گرانقدر، ضمن مناجات با خالق هستی، عالی ترین خلق و خوی انسانی در رفتار فردی و اجتماعی تعلیم گردیده است و هر کس که به مطالعۀ مضامین آن بپردازد، به شخصیت والا و پیامبر گونۀ گویندۀ آن اعتراف خواهد کرد.
در دعاهای صحیفه سجادیه، امام سجاد(ع) ضمن راز و نیاز با خداوند، به طورغیر مستقیم از فضایل ورذایل اخلاقی سخن می گوید. گویی در دیدگاه امام (ع) از طریق سخن گفتن و راز و نیاز با خداوند، می توان همة کمالات انسانی و وظایف فردی و اجتماعی را باز شناخت.
دعاهای صحیفه، غالباً آمیخته با ستایش باری تعالی و توحید است. این عبارت- که از سویی لطیف ترین تعابیر عرفانی است که می تواند بر زبان انبیا و اولیای الهی جاری شود و از سویی دیگر عالی ترین و بلندترین معارف توحیدی را در بر دارد- جایگاه رفیع و ممتازی به این مجموعه داده است، به گونه ای که هیچ مجموعه دیگری در معارف توحیدی قابل مقایسة با آن نیست به ویژه آنکه جامه ای زیبا از حسن بیان- بر خاسته از معدن فصاحت اهل بیت پیامبر(ص)- نیز بر زیبایی محتوای آ نها می افزاید.
در اینجا به عنوان نمونه به بحث املکیت خداوند سبحان اشاره می شود. امام سجاد(ع) دعای 22 را این گونه آغاز می کند:« اللهم انّک کلّفتنی من نفسی ما انت املک به منّی،و قدرتک علیه و علی اغلب من قدرتی». این عبارت، به صراحت، دو نکته را بیان می کند: اول آنکه انسان و قدرت او، واقعی است نه خیالی و پنداری. این جمله، خطّ بطلانی است بر این اندیشه که تمام موجودات و هم و خیال و تصورهایی در اینه است یا سخن دیگری که همۀ انسان ها را شیر می داند، ولی نه شیر واقعی، بلکه تصویر شیری که روی پرده است، به اختیارخود حرکتی ندارد، بلکه این باد است که او را به هر سویی که بخواهد به جنبش در می آورد. [5]
در عبارت امام سجاد صلوات الله علیه، سخن از قدرت و تکلیف واقعی انسان است. این دو واقعیت- که بر انسان واقعی مترتّب است- اختیار را به خوبی می رساند و جبر را نفی
می کند. امّا نفی جبر، به گونه ای است که او را به ورطۀ تفویض نمی کشاند و واقعیت
«لا یمکن الفرار من حکومتک» را نادیده
نمی گیرد. این ویژگی بیان وحی است که در جایی به اجمال،«لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین»[6] می گوید، و در جایی دیگر آن را تبیین می کند.[7] جالب توجّه آن که این نکات را، هر کسی با اندک توجّهی با
واقعیت های زندگی خود منطبق می یابد، یعنی هم مالکیت خود و هم املکیت خداوند را توأمان در زندگی خود می بیند، که اوّلی نفی جبر و دوّمی نفی تفویض است.
این گونه گره گشایی از معضل دیرینۀ جبر و تفویض، امام سجاد(ع) را در خور است، که هم راز آشنای خلقت است و هم بر اوج قله های معرفت توحیدی جای دارد. در این گفتار، بر آنیم که برخی از مبانی اخلاق اسلامی رابر اساس صحیفۀ سجادیه تبیین کنیم.
1- توحید، مبنای اخلاق؛
در منطق امام سجاد(ع)، توحید، یک بحث نظری خشک و بی نتیجه نیست. بلکه آثار عملی فراوان بر آن مترتّب است، به ویژه در مقولۀ اخلاق. بخشی از این آثار را بر
می شماریم، تا بتوانیم به محکی برای بررسی ادّعاهای مدّعیان توحید، دست یابیم.
2-1. معرفت خدا، مبنای انسانیت؛
معرفت خدا، مبنا و معنای انسانیت است. خداوند، در برابر منّت های پیاپی که به مردم داده و نعمت های متوالی که بر آنها ارزانی کرده، شناخت حمد خود را از آنها باز نداشته است، و گرنه بدون سپاسگزاری و شکر، در نعمت های او تصرّف می کردند و در آن صورت، از حدود انسانیت فرود می آمدند و در حّد چهارپایان بودند.[8]
2-2. نعمت خدا و استحقاق مردم؛
خداوند منّان،به لطف و تفضّل خود، پدیده ها را پدید آورد و وجود بخشید. و نیست را به هست بدل کرد. ونام مبدیء شاهد بر آن است. بدین روی، سخن گفتن از استحقاق یا استدعاء ذاتی برای چیزی که وجود ندارد، بی معنا است.
امام سجاد(ع) به این حقیقت روشن و فطری، در دعاهای مختلف صحیفه توجّه داده است. از جمله به عبارت آغاز دعای ورود ماه رمضان بنگرید: منّت تو ابتداء است، یعنی مسبوق به سابقه ای مانند استحقاق و استدعاء ذاتی نیست، عفو تو تفضل و عقوبت حضرتت عدالت است.... اگر عطا کنی، عطای خود را به منّت آلوده نمی رسانی و اگر نعمتی را باز داری، باز داشتن تو، تعّدی بر کسی نیست. بر کسی
پرده پوشی می کنی که اگر بخواهی او را رسوا می کنی، و به کسی می بخشی که اگر بخواهی، نعمت را از او باز می داری؛در حالی که این هر دو تن، برای رسوایی و منع از سوی حضرتت سزاوارند، امّا تو کارهای خود را بر مبنای تفضّل بنا کردی...[9]
سراسر دعای تقصیر از ادای شکر نعمت های الهی، نیز، به الفاظی فصیح ورسا بیان همین حقایق است.[10]
2-3. خوف و رجاء؛
معنای دقیق خوف- بر خلاف ترجمۀ رایج- عدم امنیت است. کلمۀ خوف، هیچ جا در برابر شجاعت به کار نرفته، تا آن را به ترس معنا کنیم. بلکه غالباًدر برابر امنیت و گاهی در برابر رجاء به کار می رود.
در توضیح می گوییم: روشن است که انسان هیچ طلبی از خدای خود ندارد و تمام
نعمت های خداوند به تفضّل اوست که هر لحظه بگیرد، ظلم روا نداشته است. این است که انسان عاقل، همواره خود را در معرض این خطر می بیند که خداوند، نعمت هایی را که به او داده، از او پس بگیرد. کسی که طعم شیرین نعمت خدا- به خصوص نعمت های معنوی الهی- را چشیده، از این چگونگی می لرزد و همواره در حال عدم امنیت به سر می برد، یعنی همواره به درگاه خداوند سبحان، در حالت خوف است، حتّی وقتی که در مسیر عبادت
می کوشد.
امّا از سوی دیگر، جود و فضل و احسان الهی نیز حقیقتی است که درِ امید را همواره به روی انسان گشوده می دارد، حتّی وقتی که در مسیر معصیت قرار دارد.[11]
توجه به این حقیقت، همواره انسان را در میان دو حالت قرار می دهد که هر دو، نشان از عبودیت او به درگاه مولایش دارد. آثار سازندۀ این توجّه در اخلاق و تربیت انسانی،
فوق العاده است.
امام سجاد(ع) در دعای 39 در بیان این حقیقت، بر این نکته تأکید می ورزد که نه یأس انسانی از نجات، از روی نومیدی مطلق است که از گناهان کبیره است و نه طمع فردی به رهایی، به دلیل فریفته شدن به اعمال اوست. بلکه انسان عابد، همواره حسنات خود را در برابر سیئات خود، اندک می بیند، آن هم در برابر خدایی که افراد صدّیق در پیشگاه او نباید به اعمال خود فریفته شوند و تبهکاران نیز نباید به دلیل کارنامۀ سیاه خود، از لطف و رحمت حضرت او نومید گردند.
2-4. امید به رحمت الهی در هر حال؛
بر اساس توضیحاتی که بیان شد، برای انسان هیچ نقطۀ امیدی جز رحمت الهی وجود ندارد، خدایی که عفوش، بیشتر از عذابش و رضای او فراوان تر از خشم اوست[12] خدایی که رحمتش پیشاپیش غضبش قرار دارد و عطایش بیشتر از منع اوست و آفریدگان همه در گسترۀ وُسع اویند[13] خدایی که کوچکترین عمل خیری را که برایش انجام شود، سپاس می گزارد و پاداش می دهد. و به هر کس که به سوی او گامی فراپیش نهد، بسیار نزدیک می شود و کسانی را که از درگاه او می گریزند، به سوی خود می خواند، کار نیک را به ثمر می نشاند و رشد می دهد و کار بدِ بندگان را نادیده میگیرد و از آن در می گذرد.[14]
آری، چنین تکیه گاهی را سزاوار است که انسان بدان تکیه کند و به آن امید بندد.
2-5. اتکاء بر توفیق الهی؛
دست نصرت الهی، همواره به یاری انسان
می شتابد، تا او را در برابر دشمنان بزرگ- همچون ابلیس و سپاهیان و یارانش از بیرون، و تمایلات کِشنده و کُشندۀ نفس از درون- حمایت کند. بدین سان، نعمت توفیق الهی به انسان مختار می رسد. اینک انسان است که می تواند به اختیار خود، از توفیق خداوندی بهره گیرد و به سوی کمال برود یا آن را نادیده گیرد و به سوی تمایلات نفس امّاره پیش تازد. خداوند متعال، همواره به انسان، توفیق می دهد و برخوردهای زشت او را نادیده می گیرد. امّا در مواردی نیز این گونه یاری خاصّ را از او دریغ می دارد تا انسان با همان سر مایۀ اولیۀ خود، یعنی تذکّرات عقل درونی و هشدارهای پیامبران و حجّت های معصوم خداوند، با دشمنانِ یاد شده بجنگد، اگر توانِ چنین جنگی را داشته باشد. در این حالت گرفتار خذلان
می شود، یعنی خداوند، او را به همان تذکّرات اوّلیه ارجاع می دهد، تذکّراتی که از هیچ کس دریغ نداشته است.
2-6. توکّل بر خدا؛
ندای همیشگی قرآن، این است که ]علی الله فلیتوکّل المؤمنون[[15] ]علی الله فلیتوکّل المتوکلون[[16] افرادی که ایمان آورده اند و
می خواهند به جایی سر بسپارند و دل ببندند، تنها باید بر خدای قادر حکیم، دل بندند و سر بسپارند. چرا چنین است؟ دیدیم که هیچ کس، امکان و نعمتی از خود ندارد. هر چه در دست کسی ببینیم، امانتی است که خدای ولی النعم به او داده و هر زمان بخواهد، از او باز پس
می گیرد. به این جهت، همۀ مردم، فقیر به درگاه آن غنی بالذاتند، که حتی در وجود خود نیز امانت دار خدای بزرگ هستند: یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله، و الله هو الغنی الحمید. إن یشأ یذهبکم و یأت بخلق جدید و ما ذلک علی الله بعزیز.[17]
این دیدگاه در مورد آفریدگان، دیدۀانسان را به سوی آفریدگار میکشاند، تا از مخلوق ناتوان چشم امید بندند و تنها به سرچشمة توانای او چشم بدوزند. سراسر دعای 28 صحیفه، همین مضامین را دارد. عبارت این دعای ارزشمند ترکیب خاص خود را دارد، ترکیبی زیبا از عاطفه و استدلال، به گونه ای که همچون تار و پود یک نظام دقیق و کار آمد، معنای عبودیت را می رساند. بدین جهت، امام سجاد(ع) از خدای خود، صداقت در توکل، یقین افراد متوکل بر خدا و توکل مؤمنان راستین بر خدا را از او می خواهد.[18]
3- راه های تعالی معنوی؛
صحیفه سجادیه، در کلمه کلمة خود، راهکارهایی برای تعالی معنوی انسان عرضه می دارد. از این رو، در پی یافتن این راه ها، باید به بازخوانی این نامة نامدار آسمانی پرداخت و از هر کلامی شیوه نامه ای استخراج کرد. بدیهی است که این بازخوانی، یک زبان خواهد به پهنای فلک، که با اختصار این نوشتار، سازگار نیست. ولی به اقتضای کوتاهی مجال و مقال، تنها به چند راه اشاره می شود.
3-1. قرآن؛
بر اساس حدیث متواثر ثقلین، امام سجاد(ع)، خود، تالی قرآن است و کلام او همواره همراه آن تا روز قیامت است. براساس احادیث دیگر، حضرتش در شمار سلسله ای است که به تبیین حقایق قرآن می پردازند. از این رو، بهترین توصیف را از قرآن ارائه می کند.[19]
3-2. خدایی که روزها و شب ها را آفرید؛
برخی از آنها را بر بعضی دیگر برتری داد. این برتری، می رساند که لحظاتی که پیش روی خودداریم – بر خلاف نظر ظاهر بینان و کوته نگران – مانند هم نیستند. برای کسانی که نه تنها به پاره های زمان نظاره می کنند، بلکه در ورای آن، خالق آنها را می بینند، این مطلب، حقیقتی است روشن و انکار نا پذیر.
امام سجاد(ع) در بیان فضیلت ماه رمضان، از همین راه وارد می شود. ابتدا از راه هایی سخن می گوید که خداوند – به لطف و تفضل و منت بی پایان خود بر بشر – برای آنها قرار داده تا بندگان را به رضوان خود برساند. آنگاه بیان می دارد که یکی از این راه ها، ماه رمضان است. ویژگی های ماه رمضان به بیان حضرتش، بسیار شایان توجه است: ماه خدا، ماه اسلام، ماه پاکیزگی، ماه آزمون، ماه نزول قرآن.[20] برگزیدة خدا در میان ماه ها؛ ماه مضاعف شدن ایمان؛ ماه ترغیب به شب زنده داری و وجوب روزه؛ عید اولیای خدا؛ بهترین وقتی که همراه انسان است؛ یاور انسان در برابر کید و مکر شیطان؛ همراهی که راه های نیکوکاری را آسان می سازد؛ ماه نزول برکت ها و شویندة گناهان.[21]
انصاف دهیم! اگر چنین پرتوافکنی از سوی حجت خدا بر این لحظات آسمانی نباشد، چگونه برتری آن بر دیگر زمان ها را باز شناسیم؟ و اگر این گونه تعبیرها را به خوبی قدر بدانیم، ایا ابزاری بهتر از آن برای راه یابی انسان به اوج کمال، میتوان تصور کرد؟
3-3. تولی و تبری؛
تولی و تبری، دو رکن رکین هدایت و دو بنیان استوار نجات انسان است. وقتی پذیرفتیم که راهی برای نجات، جز این که بر در خانة خدا برویم وجود ندارد، آنگاه روشن می شود که دشمن او را باید طرد کرد، به گونه ای که قلب و زبان و دست ما، گواه این طرد باشد. بنگرید که قرآن، چگونه این پیام آفریدگار را به آفریدگان می رساند:
پیام مهم خداوند به انسان، این است که شیطان را دشمن خود بدارید و با او دشمنی کنید. او پیروان خود را فرا می خواند تا به آتش دوزخ بکشاند. یعنی از ورود در حلقة پیروان او اجتناب کنید.[22]
امام سجاد(ع) در مواضع مختلف صحیفه، این اصل اصیل را باز می نماید. از جمله در دعای مکارم اخلاق، از خدا می خواهد افرادی را که اهل بدعتند وسخنان خود بافته به کار میگیرند، طرد کند.[23]
در آخرین سطور دعای روز عرفه، از خدا می خواهد که او را پشتوانه و یاور ستمگران در محو کتاب خدا نگرداند.[24]
در دعای عید اضحی، ابتدا به تفصیل، جنایات دشمنان و غاضبان حقوق حقة برگزیدگان به حق خداوند را بر می شمارد، به گونه ای که جانشینان و بر گزیدگان خدا در زمین، در اثر آن ستم ها، مورد غلبه و قهر و غضب حق خود قرار گرفتند، احکام الهی را در حال تغییر و تبدیل می بینند، پشت کردن به قرآن را – در عمل – نظاره می کنند، تحریف فرائض و زایل شدن سنت های پیامبر را شاهدند، ولی نمی توانند سخن بگویند.
اینجا است که امام سجاد(ع) زبان به لعن دشمنان خاندان نور می گشاید. نه تنها خود آنها، که پیروان آنها و کسانی را که به کارشان رضایت دهند نیز، مشمول لعن خود می گرداند. و آنگاه تعجیل در فرج و گشایش الهی را برای اولیای به حق خدا می طلبد.[25]
و سر انجام، پیام تربیتی امام سجاد(ع) این است که باید فرزندان را چنان بار آورد که نسبت به اولیای خدا، دوستدار و خیر خواه باشند، همان سان که نسبت به دشمنان او، عناد و بغض داشته باشند.[26]
3-4. شفاعت؛
شفاعت، از آموزه های مهم قرآن و عترت است، که راهی فراخ برای امید به نومیدان
می نمایاند. از این رو، در روایات اهل بیت(ع)، امید بخش ترین ایة قران را ایة «ولسوف یعطیک ربک فترضی»[27] دانسته اند که ناظر به مقام شفاعت است.
امام سجاد(ع)، سه جزء را در یک جمله بیان می دارد:
فانی لم آتک، ثقة منی بعمل صالح قدمته و
لا شفاعة مخلوق رجوته الا شفاعة محمد و اهل بیته صلواتک علیه و علیهم و سلامک.[28]
اموری که از این جمله نورانی عاید می شود عبارت است از:
1- هیچگاه به عمل صالح و کار نیک خود نباید دل بست، چرا که اصل بر قبول آن از جانب خداوند متعال است، که عموم انسانها از آن بی خبرند.
2- اصل شفاعت، صحیح است.
3- به شفاعت هیچ کس نمی توان امیدوار بود، مگر کسانی که خداوند، آنها را به عنوان شفیع درگاه خود معین کرده است.
4- این گرامیان عوش الهی، پیامبر و خاندان پاک نهاد او(ع) هستند.
5- در اینجا نیز – مانند دیگر راه های خیر – باب خوف و رجاء باز است، چرا که شفاعت پیامبر و اهل بیت(ع) در حق افراد، زمانی نفع می بخشد که مورد رضایت خداوند متعال واقع گردد.
همچنین در دعای 42، از خداوند متعال
می خواهد که شفاعت پیامبر را در حق امت قبول فرماید؛ در دعای 31 سخن از شفاعت صلواتی است که بر پیامبر و اهل بیت(ع) بفرستیم؛ و در دعای 2 سخن از وعده الهی است که برای شفاعت امت به پیامبرش داده است.[29] همان گونه که از شفاعت فضل و کرم الهی نیز سخن رفته است.[30]
3-5. توسل؛
توسل، لازمة تقوا است. خدای تعالی می فرماید: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله.[31]
از این رو امام سجاد(ع) در جمله ای به تبیین ایة شریفه می پردازد: «صل علی اطائب اهل بیته الذین .... جعلتهم الوسیلة الیک»[32]
ما، راهی برای تعیین وسیله به درگاه خدا نداریم. همان گونه که راهی به احاطه بر خدا نداریم. پس باید به کسانی روی آوریم که خداوند، به عنوان وسیله به سوی خود شناسانده و قرار داده است. و این افراد به تصریح امام سجاد(ع)، همان اهل بیت پیامبر(ص) هستند.
امام سجاد(ع) در اواخر دعای 49، به وسیله مقام عظیم پیامبر خدا(ص) و امام امیرالمؤمنین(ع) به درگاه الهی تقرب می جوید:
اللهم فانی اتقرب الیک بالمحمدیة الرفیعة و العلویة البیضاء و أتوجه الیک بها ان تعیذنی
من شر کذا و کذا.
جایی که امام معصوم و حجت خدا(ع)، خود، به صاحب مقام نبوت و ولایت توسل و تقرب
می جوید، بر پیروان امام سجاد(ع) است که این باب نجات را از دست ندهند.
بدیهی است که این حقیقت، منافاتی با حقایق دیگر ندارد، از این قبیل که امام سجاد(ع)، عقیده به توحید یا قرآن را وسیلة خود به درگاه خدا بداند، چرا که این ها، همه یک نورند و بیانگر یک حقیقت واحد، به زبان های مختلف.
3-6. شهود اعمال؛
کسی که بداند جزئیات کارهای او در معرض شهادت شاهدان گوناگون است، در رفتارهای خود دقت می کند.
از دعاهای امام سجاد(ع) در این باره
می آموزیم که: هر روز نو پدید، بر ما شاهدی سخت گیر است که بر اعمال ما گواهی
می دهد. اگر به نیکی عمل کنیم، با حمد و سپاس ما را وداع می گوید. و اگر بد کنیم، با نکوهش، از ما جدا می شود.[33]
ملائک موکل بر ثبت اعمال، بار گزارش کارهای ما را به دوش می کشند. در آغاز هر روز جدید، باید از خدا بخواهیم که بار سنگینی را که بر دوش آنها می نهیم، آسان گرداند؛ بدین طریق که کارنامة خود را از حسنات پر کنیم و در محضر آنها به سوء عمل، روا نشویم.[34] آنها به نامه ای درخشان، شاد
می شوند. پیوسته در جهت شادی آنها بکوشیم.[35]
آسمان و زمین و ساکنان آنها، صدای توبة بندة گنهکار را می شنوند و بر آن شهادت می دهند. برخی از آنها در هنگام توبة بنده، برای او دعا می کنند. این دعا، یکی از عواملی است که امید می رود سبب نجات انسان گردد.[36]
برتر و بالاتر از همة شاهدان اعمال، خدایی است که آشکار و نهان آدمیان را می بیند و بر پیدا و ناپیدای آنها گواه است. با این همه، به لطف و کرم خود، این همه عیب را می بیند و می پوشد، که اگر چنین تفضلی بر مردم
نمی کرد، هیچ فردی، فرد دیگر را به انسانیت نمی پذیرفت.[37] و این لطفی است از خدای منان بر بنده ای که سزاوار رسوا شدن است.[38]
امام سجاد(ع) از خداوند متعال می خواهد که اولاً این لطف خود را ادامه دهد و در هر حال، از روی تفضل، گناهان بنده اش را بپوشاند.[39] ثانیاً در مواقف دشوار قیامت و در حضور تمامی آفریدگان نیز گناهان بنده را آشکار سازد.[40]
3-7. صلوات؛
صلوات بر محمد و آل محمد(ع)، بیش از تمام دعاها در صحیفة سجادیه تکرار می شود، به گونه ای که اکثر موارد، در صدر و ذیل و متن دعا، بارها این دعای مستجاب و والاقدر، بیان می شود و دیگر حاجات و نیازهای انسان، در جوار آن، در خواست می گردد.
امام سجاد(ع)، از خداوند متعال می خواهد که این صلوات را بی پایان و مستمر قرار دهد.[41] البته سود این درود و صلوات به خود ما
می رسد،[42] از جمله این که وسیلة استجابت دعاهای ما است.[43] از خدا می خواهیم که بیش از هر بنده و آفریده ای بر محمد و آل محمد، درود فرستد.[44] و این، ادای بخشی از حقوقی است که بر ما دارند، از جمله نعمت هدایت و نعمت نجات بخشی ما.[45] بدین رو، امام سجاد(ع)، پس از دعای عید قربان، فرموده است که نیازهای خود را به درگاه خدای متعال عرضه کنید و پس از آن هزار بار بر محمد و آل محمد درود فرستید، چنان که حضرتش خود چنان عمل می کرد.[46]
گسترة بحث صلوات و درود، در بخش دوم دعای عرفه[47] بیش از همه مطرح است.[48] سخن از کامل ترین برکت ها، سودمند ترین رحمت ها، درودی فزاینده که فزاینده تر از آن نباشد، درودی که از رضوان الهی درگذرد و پیوستگی آن به بقای الهی پیوند خورد، درودی که مانند کلمات الهی پایان نپذیرد، درودی که چندین برابر شود و همراه با گردش روزگار، مضاعف گردد، درودی هم وزن عرش و مادون آن، به اندازةآسمان ها و مافوق آنها، به شماره زمین ها و آنچه زیر آنها و آنچه میان آنهاست، درودی که خدا را پسند اید و ... در میان است.
علاوه بر آن، درود بر امامی از شمار امامان (ع) مطرح می شود که خداوند، دین خود را به وسیلة او تایید می بخشد، پناهگاه مؤمنان، رشتة نجات متمسکان، و نور عالمین است. امام سجاد(ع) از خدا می خواهد که او را به فتح آسان برساند، در کنف حفظ خود حمایت کند، با ملائکه خود یاری رساند، کتاب و حدود و شرایع و سنت های رسول خود را به دست او بر پا دارد، معالم دین الهی را که ستمگران از میان برده اند، حیات دوباره بخشد، زنگار ستم را بزداید و کسانی را که از راه راست الهی به بیراهه می روند، ارشاد فرماید.
امام سجاد(ع)، نه تنها بر پیامبر و اهل بیت(ع) درود می فرستد، بلکه درود الهی را برای کسانی می خواهد که مقام اهل بیت را به خوبی شناخته و پذیرفته اند، راه آنها را پی
می گیرند، از ولایتشان جدا نمی شوند، در برابر امر شان تسلیم هستند، در راه طاعتشان
می کوشند، چشم به راه دولت حقه ایشانند و به سوی آن روزگار، دیده دوخته اند.
به نظر می رسد که این عبارت، در وصف حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه باشد، چنان که ویژگی های یاد شده بر آن دلالت دارد. به هر حال، پیوند قلبی و زبانی و عملی با خاندان نور – که صلوات، نشانة بارز آن است – مهم ترین راه برای بهسازی درون و برون فرد و جامعه ای است که در مسیر تعالی معنوی پیش می رود.
*. گرفته شده از فصلنامة سفینه، شماره 8، ویژه صحیفه سجادیه، ص72.
[1]. بحار الانوار، ج66، ص375. [2]. القلم / 4. [3]. آل عمران / 159. [4]. اسناد و مشایخ راویان صحیفه کامله، علوم حدیث، ج12، ص26. [5]. به عنوان نمونه، بنگرید به: بحث املکیت خداوند با حفظ مالکیت انسان(دعای 22)، تنزیه خدای تعالی از احاطۀ بشر بر او،(دعای 5و32)، لطف و فضل بی پایان الهی (دعای 13)، توحید و تسبیح و تنزیه و حمد
باری تعالی(دعای 32و47و52).
[6]. در بحار الانوار بابی وجود دارد تحت عنوان: ابطال الجبر و التفویض و اثبات الامر بین الامرین. بحار الا نوار، ج2، ص387. [7]. دعای 22 صحیفه. [8]. دعای1 [9]. دعای 45 [10]. دعای 37. [11]. بحارالانوار، ج70،ص323، باب الخوف و الرجاء. آنچه در متن آمد، چکیده مضامین حدود 110 ایه و 75 حدیث است که علامه مجلسی در این باب آورده است. [12]. دعای 12. [13]. دعای 16. [14]. دعای 46. [15]. آل عمران / 122. [16]. ابراهیم / 12. [17]. فاطر / 15و16. [18]. دعای 54. [19]. در این رابطه به دعای 42 و 47 رجوع گردد. [20]. دعای 44. [21]. دعای 45. [22]. فاطر / 6. [23]. دعای 20. [24]. دعای 47. [25]. دعای 48. [26]. دعای 45. [27]. ضحی، 5. [28]. دعای 48. [29]. بنگرید: الدلیل الی موضوعات الصحیفة السجادیة، محمد حسین مظفر، ص98، باب5، فصل19 (شفاعه). [30]. دعای 31. [31]. مائده / 35. [32]. دعای 47. [33]. دعای 6. [34]. دعای 6. [35]. دعای 11. [36]. دعای 31. [37]. مضمون روایت امام جواد(ع) که فرمود: لو تکاشفتم، ما تدافنتم. بحار الانوار، ج77، ص385. [38]. دعای 45. [39]. دعای 5، 16، 22، 31، 34، 41، 45. [40]. دعای 11، 32. [41]. دعای 13،32. [42]. دعای 45. [43]. دعای 13. [44]. دعای 45. [45]. دعای 31. [46]. دعای 48. [47]. دعای 47. [48]. دعای 47.
..........................
اگر نيكى كردن، سپس منت نهادن، از صفات زشت به شمار مىرود، پس چرا يكى از اسماى حسناى خدا «منان» است؟
از اسما و صفاتى كه در احاديثبراى خداوند اطلاق شده، اسم «منان» است.
حضرت صادق عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نقل مىكند كه آن حضرت فرمود: براى خداوند«نود و نه» اسم «كلى» (1) است هر كس آنها را بشمارد وارد بهشت مىشود و از آنهاست «منان». (2)
اين كلمه گاهى در معناى منت نهادن به كار مىرود، مثلا اگر كسى در حق انسانى نيكى نمايد و سپس آن را به رخ او بكشد مىگويند منت گذارد، و در نزد همه يكى از صفات زشتبه شمار مىرود، و يكى از سفارشهاى مردان بزرگ اين است كه: «اذا صنعتم صنيعة فانسوها» هر گاه كار خوبى درباره كسى انجام داديد آن را فراموش كنيد.
شاعر عرب زبان مىگويد:
ان امرء اسدى الي صنيعة
و ذكرنيها مرة للئيم (3)
اگر كسى كار نيكى درحق من انجام دهد و آن را گرچه يكبار ياد آورد، او انسان پست است.
رسول خدا در حديثى فرمود: «المنان بما يعطي، لا يكلمه الله ولا ينظر اليه ولا يزكيه و له عذاب اليم». (4) كسى كه به چيزى كه بخشش مىكند، منت نهد، خداوند با او سخن نمىگويد، و به او از دريچه لطف نمى نگرد، و او را (از گناه) پاك نمىسازد و عذاب دردناك در كمين او است.
و نيز فرمود: هر كس به مؤمنى نيكى كند، وبعد او را با سخن خود آزار دهد و يا بر او منت نهد، خداوند «نيكى» او را باطل مىكند و به او پاداش نمىدهد. (5)
از طرفى در خود قرآن از منت گذارى، نكوهش شده چنانكه مىفرمايد:
1. «يا ايها الذين آمنوا لاتبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى» (بقره/24): افراد ايمان آورده ها، صدقه هاى خود را با اذيت و منت نهادن باطل نكنيد.
2. قرآن،در وصف بندگان صالح چنين مىفرمايد:
«الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله ثم لا يتبعونما انفقوا منا و لا اذى لهم اجرهم عندربهم» (بقره/262). آنها كه اموال خود را در راه خدا انفاق مىكنند و به دنبال آن اذيت نكرده و منت نمىگذارند اجر و پاداش آنها نزد خداست.
اين دستور، به ما مى آموزد اگر خواسته باشيم كار نيك ما در راه خدا ضايع نگردد نبايد آن را با منت آلوده كنيم.
1. چيزى كه ممكن استسؤال شود اين است كه اگر منت نهادن نوعى كار زشت است پس چرا خدا گاهى به طور زمانى بر برخى از مسلمانان كه اسلام و ايمان خود را به رخ پيامبر مىكشيدند منت مىگذارد و مىفرمايد:
«يمنون عليك ان اسلموا قل لا تمنوا علي اسلامكم بل الله يمن عليكم ان هداكم للايمان» (حجرات/17): «بر تو منت مى نهند كه بدون جنگ اسلام آورده اند بگو اسلام خود را به رخ من نكشيد، بلكه خدا بر شما منت مى نهد كه شما را هدايت به ايمان كرد».
پاسخ اين پرسش واضح است و آن اين كه: به كار بردن «منت» در اين جا از باب «مشاكله» است، كه در قرآن نيز نظير دارد چنان كه مىفرمايد: «و مكروا ومكر الله و الله خير الماكرين» (آل عمران/54) حيله ورزيدند، خدا نيز حيله ورزيد، خدا بهترين حيله ورزان است.
مشاكله در علم بديع اين است كه انسان مقصود خود را با لفظ مخاطب ادا كند مثلا درمورد آيه دوم چون مخالفان حيله مىورزيدند، خدا ابطال حيله آنها را از باب مشاكله مكر خوانده است و در آيه بحث چون آنان منت مىنهادند، خدا، هدايتبدون عوض خود را منت مىنامد و در حقيقت كار خدا منت نهادن لفظى نيست ولى چون آنان بر پيامبر منت مىنهادند خدا، هدايت آنان را به اسلام بدون طلب عوض از باب «مشاكله» يعنى (يك نواخت سخن گفتن) منت مىخواند.
2. باز ممكن استسؤال شود اگر منت نهادن زشت است، چرا خدا به مسلمانان دستور مىدهد كه اسيران كافر، يكى از دو كار را انجام دهند؟
1.« اما منا بعد»: يا منتبگذارند و بدون عوض آزاد نمايند.
2.« اما فداء»: يا عوض دريافت كنيد و آزاد كنيد. (سوره محمد/41).
در آيه اولا منت گذار، خدا نيست، مؤمنان هستند.
ثانيا: منت نهادن بر اسير كافر جنبه شخصى ندارد; زيرا منت كشيدن كافرها نوعى عزت براى مسلمانان و مايه تحقير براى كفر و كافران است، از اين جهت فرمان مىدهد كه به آنان منت بگذاريد و بدون دريافت عوض آزاد سازيد.
ثالثا: منت نهادن در آيه جنبه عملى دارد نه لفظى. همين كه اسير را بدون دريافت عوض آزاد كنند خود يك نوع منت نهادن است و اين نوع منت نهادن، كاملا زيباست.
با توجه به آنچه كه بيان گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه به توضيح اسم «منان» بپردازيم:
منت در لغت: نعمتبخشيدن است نه منت نهادن
با توجه به كلمات اهل لغت و تفسير خواهيم ديد كه مقصود از «منان» نعمت بخشى است، يعنى طرف را غرق نعمت ساختن و حاجت او را بر آورده ساختن است، نه منت نهادن.
1. راغب اصفهانى براى منت دو معناى اساسى نقل مىكند يكى «النعمة الثقيلة» نعمت گرانقدر كه به دو صورت «فعلى» و «قولى» تحقق مىيابد كه «فعلى» نيكو و پسنديده، و قولى و زبانى نكوهيده است و در آيات ذيل به قسم نخست اشاره مىكند.
«لقد من الله على المؤمنين اذبعث فيهم رسولا...».
«و لقد مننا على موسى و هارون».
«و نريد اننمن على الذين استضعفوا في الارض...».
كه در همه اين موارد منت گذاردن خدا، به صورت بخشيدن نعمت انجام گرفته است، يعنى منت فعلى و عملى.
و اين نوع تنها شان خداوند است چون اوست بخشنده نعمتها.
اما منت قولى همان چيزى است كه مردم گاهى به كار مىبرند و قبيح و ناپسند مىباشد.
معروف است كه مىگويند: «المنة تهدم الصنيعة» منت گذارى كار خوب و پسنديده را منهدم و نابود مىكند.
و اما معناى ديگر منت، شمارش نمودن و قطع و نقص وارد كردن است. (6)
2. ابن اثير چنين گفته است:«المن في كلامهم بمعنى الاحسان الى من لا يستثيبه، ولا يطلب الجزاء عليه» منت در كلام عرب، احسان نمودن است اما بدون چشم داشت و طلب پاداش». (7)
3. «فيومى» مىگويد: «من عليه و امتن عليه: انعم عليه منتبه معناى انعام نمودن است چنانكه به معناى شماره كردن نيز آمده.... (8)
4.طبرسى مىگويد: اصل كلمه منتبه معناى قطع كردن است و نعمت را منت گويند چون انسان آن را از سرمايه زندگى جدا مىكند و منتگذارى (به معناى مذموم) را از اين جهت منت ناميدهاند كه سبب قطع تشكر مىگردد و براى سپاسگزارى جاى نمىگذارد.... (9)
5. صدوقرحمه الله فرمود: «المنان: معطي النعم، ومنه قوله تعالى: «فامنن او امسك» (سوره ص/39) بنابر اين، منت نهادن به دو صورت متصور است:
1. با بذل نعمت، و بخشيدن مال به انسان بدون اين كه در اين مورد سخنى بگويد.
2. نعمت بخشيدن، توام با منت قولى و زبانى.
آيات قرآن كه منت را به خدا نسبت مىدهد با خبرى كه او را «منان» مىخواند، ناظر به معنى نخست است، نه معنى دوم.
و اگر هم قرآن در آياتى، نعمتهاى خدا را بازگو مىكند به منظور منت گذارى نيست، بلكه به خاطر ايجاد توجه به منعم است مانند:
1. «الذي خلق لكم ما في الارض جميعا» (سوره بقره/29):« آنچه كه در زمين استبراى شما آفريده است».
2. «و الانعامخلقها لكم فيها دفء و منافع ومنها تاكلون» (سوره نحل/5): «چهارپايان را براى شما آفريده، در آنها، حرارت و سودها از گوشت آنها مىخوريد».
3 «الم تروا ان الله سخر لكم ما في السمواتو ما في الارض...». (سوره لقمان/20): «آيا نمىبينيد كه خداوند همه آنچه در زمين و آسمانهاست را مسخر و سر به فرمان شما كرده است».
هدف از اين آيات و آيات ديگر منت نهادن به معنى مذموم آن نيستبلكه هدف ايجاد توجه به خدا و شناخت ديگر اسماى او مانند رحمان و رحيم است.
به عبارت ديگر، يادآورى نعمت گاهى به صورت هدف عنوان مىگردد، و اينكه:اى انسانها! بدانيد كه بر سفره خوان خداوندى نشستهايد، ويادتان نرود كه نان او را مىخوريد اين همان منت نهادن ناپسند به معنى مذموم است كه ساحت ربوبى از آن منزه است.
و گاهى تذكر نعمت وبرشمردن آن به عنوان ايجاد زمينه رشد و توجه به مطالب اساسى ديگر است، در اين صورت منت مذموم نيست چون در اين فرض منت نسبتبه موضوعى جنبه هدفى دارد، عينا بسان پدرى كه خوبيهاى خود را به فرزند بازگو مىكند تا از اين طريق او را تربيت كند.
تفسير منت در سخنان پيشوايان معصومعليهم السلام
پيشوايان ما كه در همه امور پيشوا هستند در معرفت اسما و صفات نيز امام و پيشوا مىباشند، آنها «منان» را كه از اسماى الهى استبسيار زيبا تفسير كردهاند به برخى اشاره مىكنيم:
شخصى از حضرت امير مؤمنان عليه السلام از معنى «حنان» و «منان» سؤال كرد او در جواب فرمود:
«الحنان هو الذي يقبل على من اعرض عنه».
والمنان هو الذي يبدء بالنوال قبلالسؤال». (10)
«حنان» آن است كه روى آورد و اقبال نمايد حتى بر كسى كه اعراض كرده باشد.
و «منان» به اين معناست كه نيازمندان را عطا و بذل و بخشش كند پيش از آنكه حاجت و نياز خود را سؤال كنند.
روى اين اصل سيد الساجدين عليه السلام به آستان ربوبى چنين عرض مىكند:
«...منتك ابتداء، وعفوك تفضل...». (11)
«خدايا عفو و گذشت تو تفضل و بزرگوارى است».
اين جمله منت و منان بودن خداوند را به روشنى تفسير مىكند واينكه، نعمتبخشيدن قبل از ا ظهار حاجت،«منان» بودن خداست در اين مورد، منتبا خود عمل تحقق مىپذيرد در حالى كه در منت گذارى رايج، منت گذارى متاخر از عمل است و به اصطلاح كار صورت مىپذيرد و به دنبال آن منت گذارى آغاز مىشود.
سيد على مدنى در تفسير «منتك ابتداء» مىگويد: نعمت دادن تو بر بندگان از روى استحقاق آنها نيستبلكه همه احسانها كه مىنمايى محض فضل و كرم است چنانكه در دعا چنين وارد شده:
«يا من بدء بالنعمة قبل استحقاقها» (12) ،اى آن كس كه به نعمت آغاز مىكند بى آنكه استحقاقى در كار باشد.
اميرمؤمنان عليه السلام در خطبهاى به نام «خطبه اشباح» كه در بيان اوصاف خداوند است چنين فرمود:
«المنان بفوائد النعم
وعوائد المزيد والقسم...» (13)
ستايش خداوندى را كه «منان» استبه نعمتهاى پر فايده و بركتهاى فراوان و قسمتهاى مقدره».
در جايى ديگر اين جمله را دارد: «...وامنن عليكم بنعمته...» (14) با نعمتهاى خود به شما منت گذاشت.
نظريه ابن ميثم در تفسير «منان»
تا اين جا نظريه ما روشن گرديد و معلوم شد كه منت گذارى لفظى مطلقا زشت، و منت گذارى خدا به معنى انعام و بخشندگى او است; ولى ابن ميثم بحرانى «منان» را به معنى مبالغه در منت گذارى و اظهار احسانهاى خود معنى كرده و فرمود: اظهار نعمتها گرچه براى مخلوق صفت زشت است اما براى خالق صفت مدح است. گواه اينكه در بسيارى از موارد، خدا نعمتهاى خود را بر مردم برشمرده است مانند:
«يا بني اسرائيل اذكروا نعمتي التي انعمت عليكم».
و اين صفتبراى خالق نيكو، و براى مخلوق ناپسند است; علت آن اين است كه اگر از مخلوق چنين صفتى سرزند يا براى احسان خود، پاداش مىطلبد و يا با منت گذارى مىخواهد كمالى در خود پديد آورد و كمترين فايدهاى كه تصور مىكند توقع و انتظار ذكر نام او است و زشت است كه كسى با نعمتخود و احسانى كه نموده منت گذارد، چون منت گذارى مستلزم كبر و بلندپروازى بيهوده است.... (15)
اين نظر چندان صايب نيست و با توجه به روايتى كه حنان و منان را تفسير كرد، و ظاهر عبارت مذكور المنان بفوائد النعم...» مىتوان گفت: «منان» به معنى به رخ كشيدن كارهاى خير نيست چون «فوائد النعم» چه از قبيل اضافه صفتبه موصوف باشد و يا اضافه موصوف به صفت، در واقع مفسركلمه «منان» است و مىرساند منان بودن خدا با دادن نعمتها و ثمرات آنها صورت مىپذيرد تا به رخ كشيدن آنها.
از همين جهتسيد على مدنى مىگويد: «منان» از اسما و صفات الهى است و به معنى «اظهار نيكى» نيست وچنين صفتى كه بر مخلوق جايز نيستبر خالق نيز روا نمىباشد. به رخ كشيدن احسان صفت پست است كه از دنائت نفس، و دون همتى، و بزرگ ديدن نعمت و احسان خود، ناشى مىگردد. و ساحت ربوبى از آن به دور است; زيرا هر نعمتى هرچه در ديد بندگان بزرگ باشد اما نسبتبه حق تعالى حقير و ناچيز است، وشان الهى بالاتر از اين است كه نعمتى در نظرش عظيم باشد به طورى كه اگر در حق كسى ارزانى داشت آن را مهم و بزرگ شمارد». (16)
حضرت امام سجاد عليه السلام به پيشگاه الهى عرض مىكند:
«...و يا من لا يبيع نعمه بالاثمان، ويا من لا يكدر عطاياه بالامتنان...». (17)
خدايى كه نعمتهاى خود را به بهايى نمىفروشد (چون همه از روى تفضل واحسان است) و بخششهاى خود را به منت نهادن تيره نمىكند.
منت گذارى مايه كدورت و تيرهگى روابط طرفين مىگردد و اين صفت ناپسند از مقام ربوبى دور است.
در عبارت امام سجاد عليه السلام يك قياس منطقى نهفته استبه اين مضمون «امتنان» مايه كدورت و تيرهگى است(صغرى) وهر تيرهگى ناپسند است و با مقام خداوندى سازگار نيست (كبرى) پس امتنان با مقام ربوبى مناسب نيست(نتيجه).
در ميان دعاهاى امام زين العابدين عليه السلام اين جمله چشم فكر را خيره مىكند:
«... انت المنان بالعطيات على اهل مملكتك، و العائد عليهم تحنن رافتك». (18)
خدايا تو «منانى» با عطا و بخششهايى كه بر اهل مملكتخود مىكنى، و از روى رافت و مهربانى نعمت و بركتبه آنها مىرسانى.
در اين جمله به خوبى «منان» تفسير شده; زيرا مفاد آن اين است كه تو با عطا و بخشش «منان» هستى يعنى احسان و انعام تو به موجودات «منان» بودن تو مىباشد.
از آنچه گذشت چنين نتيجه مىگيريم كه «منان» كه از اسما و صفات ربوبى استبايد طورى تفسير شود كه موجب نقص و عيب نشود چون صفات الهى همه حاكى از انواع كمالات بى انتهاى خداوند مىباشند.
«منان» بودن پروردگار همان منت گذارى «عملى» و انعام و احسان به موجودات است و اين مطلب با در نظر گرفتن سخن حضرت امير عليه السلام در تفسير «منان» و سخن حضرت سجاد عليه السلام به درگاه الهى... منتك ابتداء...» كه قبلا گذشت (19) كاملا روشن است گرچه برخى عقيده دارند كه «منان» همان منت نهادن لفظى است كه آن را به طورى تفسير مىكنند كه مدح باشد نه ذم. (20)
1. البته بايد توجه داشت چون خدا از نظر ذات نامتناهى است طبعا از نظر صفات نيز، نامتناهى خواهد بود; زيرا صفات او عين ذات او است متحد با متناهى قطعا نامتناهى خواهد بود. از اين جهتحصر اسما در نود و نه، ويا هفت، و يا چهار اسم نظر به اسماى كلى است كه امور ديگر را نيز در بردارند.
2. صدوق، كتاب التوحيد، ص 195، ط جديد.
3. زمخشرى، كشاف:1/393.
4. طبرسى، مجمع البيان، ذيل آيه 262 از سوره بقره.
5. منهج الصادقين: 2/125.
6. راغب اصفهانى، مفردات القرآن، ماده «منن» و از كلام طبرسى كه بعدا مىآيد استفاده مىشود كه معنى نخست از فروع معنى دوم است.
7. نهايه ابن اثير به نقل لسان العرب ماده «منن».
8. فيومى، المصباح المنير، ماده «من».
10. طريحى، مجمع البحرين، ماده «منن».
11. صحيفه كامله سجاديه، دعاى شماره 45.
12. سيد عليخان كبير مدنى شيرازى، رياض السالكين، ص 404، طبع قديم.
13. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه:6/398.
14.همان:10/188.
15. ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغة:2/323.
16. سيد على خان كبير شيرازى، رياض السالكين، ص 150 طبع قديم.
17. صحيفه كامله سجاديه، دعاى شماره 13.
18. دعاى ابوحمزه ثمالى، حاج ملا هادى سبزوارى، شرح الاسماء الحسنى، ص 49 طبع قديم.
19. راغب اصفهانى در مفردات، وشارح صحيفه سجاديه سيد على كبير مدنى، وشارح نهج البلاغه ميرزا حبيب الله خوئى و ديگران طرفدار همين نظر هستند.
20. از اين افراد، ابن ميثم بحرانى شارح ديگر نهج البلاغه است.
..................................................
|
||
| ● نویسنده : احمد اسدى | ||
|
شرح آیه 41 سوره مبارکه انفال
41وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِیالْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِوَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلىکُلِّ شَیْء قَدیرٌ
ترجمه:
41 ـ بدانید هر گونه غنیمتى به دست آورید، خمس آن براى خدا، و براى پیامبر، و براى نزدیکان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از آنها) است، اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدائى حق از باطل، روز درگیرى دو گروه (با ایمان و بى ایمان یعنى روز جنگ بدر) نازل کردیم، ایمان آورده اید; و خداوند بر هر چیزى تواناست!
تفسیر:
خمس، یک دستور مهم اسلامى
در آغاز این سوره دیدیم که پاره اى از مسلمانان بعد از جنگ «بدر»، بر سر تقسیم غنائم جنگى مشاجره کردند و خداوند براى ریشه کن ساختن ماده اختلاف، غنائم را دربست در اختیار پیامبر گذاشت، تا هر گونه صلاح مى داند آن را مصرف کند و پیامبر آنها را در میان جنگجویان به طور مساوى تقسیم کرد.
این آیه، در حقیقت بازگشت به همان مسأله غنائم است به تناسب آیاتى که درباره جهاد، قبل از این گفته شد; زیرا در چند آیه قبل، اشارات مختلفى به موضوع جهاد گردید.
و از آنجا که جهاد غالباً با مسأله غنائم آمیخته است تناسب با ذکر حکم غنائم دارد (بلکه چنان که خواهیم گفت قرآن در اینجا حکم را از مسأله غنائم جنگى نیز فراتر برده و به همه درآمدها اشاره کرده است).
در آغاز آیه، مى فرماید: «بدانید هر گونه غنیمتى نصیب شما مى شود یک پنجم آن، از آنِ خدا و پیامبر و ذِى القُربى (امامان اهل بیت(علیهم السلام)) و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه (از خاندان پیامبر) مى باشد» (وَ اعْلَمُوا أَنـَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْء فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ).
و براى تأکید اضافه مى کند: «اگر شما به خدا و آنچه بر بنده خود در (روز جنگ بدر) روز جدائى حق از باطل ـ روزى که دو گروه مؤمن و کافر در مقابل هم قرار گرفتند ـ نازل کردیم، ایمان آورده اید، باید به این دستور عمل کنید و در برابر آن تسلیم باشید» (إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِوَ ما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ).
در اینجا توجه به این نکته لازم است: با این که روى سخن در این آیه به مؤمنان است; ـ زیرا پیرامون غنائم جهاد اسلامى بحث مى کند ـ و معلوم است مجاهد اسلامى مؤمن است، ولى با این حال مى گوید: «اگر ایمان به خدا و پیامبر آورده اید» اشاره به این که: نه تنها ادعاى ایمان نشانه ایمان نیست، که شرکت در میدان جهاد نیز ممکن است نشانه ایمان کامل نباشد، بلکه، به خاطر اهداف دیگرى انجام گیرد.
مؤمن کامل کسى است که در برابر همه دستورات مخصوصاً دستورات مالى تسلیم باشد و تبعیضى در میان برنامه هاى الهى قائل نگردد.
و در پایان آیه اشاره به قدرت نا محدود الهى کرده مى فرماید: «و خدا بر همه چیز قادر است» (وَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ).
یعنى، با این که در میدان «بدر» از هر نظر شما در اقلیت قرار داشتید و دشمن ظاهراً از هر نظر برترى چشمگیرى داشت، خداوند قادر و توانا آنها را شکست داد و شما را یارى کرد تا پیروز شدید.
* * *
نکته ها:
1 ـ روز جدائى حق از باطل
نام روز جنگ «بدر» در این آیه روز جدائى حق از باطل (یَوْمَ الْفُرْقانِ) و روز درگیرى گروه طرفداران کفر با گروه طرفداران ایمان ذکر شده; اشاره به این که:
اوّلاً ـ روز تاریخى «بدر» روزى بود که نشانه هاى حقانیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) ظاهر گشت; زیرا قبلاً وعده پیروزى به مسلمانان داده بود، در حالى که ظاهراً هیچ نشانه اى از آن وجود نداشت، و چنان عوامل مختلف غیر منتظره براى پیروزى دست به دست هم داد که نمى شد آن را بر تصادف حمل کرد.
بنابراین، صدق آیاتى که بر این پیامبر(صلى الله علیه وآله) در چنین روزى نازل شده دلیل آن در خودش نهفته است.
ثانیاً ـ درگیرى «بدر» (یَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ) در واقع یک نعمت بزرگ الهى براى مسلمانان بود که گروهى در آغاز از آن پرهیز داشتند، اما همین درگیرى و پیروزى سال ها آنها را جلو برد، اسم و آوازه آنها در پرتو آن در سراسر جزیره عرب پیچید، و همه را به اندیشه در آئین جدید و قدرت حیرت انگیزى که در پرتو آن در جزیره عرب تولد یافته بود وادار نمود.
ضمناً در آن روز که روز وا نفسا براى امت کوچک اسلام بود، مؤمنان راستین اسلام، از مدعیان کاذب شناخته شدند، پس این روز، از هر نظر روز جدائى حق از باطل بود.
* * *
2 ـ در آغاز سوره گفتیم، میان آیه آغاز سوره «انفال» و این آیه تضادى وجود ندارد و لزومى ندارد یکى را ناسخ دیگرى بدانیم; زیرا به مقتضاى آیه آغاز سوره «انفال»، غنائم جنگى نیز متعلق به پیامبر است.
ولى پیامبر چهار پنجم آن را به جنگجویان مى بخشد و یک پنجم آن را براى مصارفى که در آیه تعیین شده نگاه مى دارد (براى توضیح بیشتر به ذیل آیه نخست همین سوره مراجعه کنید).
* * *
3 ـ منظور از «ذى القربى» چیست؟
منظور از «ذى القربى» در این آیه نه همه خویشاوندان افراد است، و نه همه خویشاوندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، بلکه امامان اهل بیت(علیهم السلام) هستند. دلیل بر این موضوع روایات متواترى است که از طرق اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)نقل شده است.(1) و در کتب اهل سنت نیز اشاراتى به آن وجود دارد.(2)
بنابراین، آنها که یک سهم از خمس را متعلق به همه خویشاوندان پیامبر مى دانند، در برابر این سؤال قرار مى گیرند: این چه امتیازى است که اسلام براى اقوام و بستگان پیامبر(صلى الله علیه وآله)قائل شده است، در حالى که مى دانیم اسلام مافوق نژاد و قوم و قبیله است؟
ولى اگر آن را مخصوص امامان اهل بیت(علیهم السلام) بدانیم، با توجه به این که آنها جانشینان پیامبر و رهبران حکومت اسلامى بوده و هستند، علت دادن این یک سهم از خمس به آنها روشن مى گردد.
به تعبیر دیگر، «سهم خدا» و «سهم پیامبر» و «سهم ذى القربى» هر سه سهم، متعلق به «رهبر حکومت اسلامى» است، او زندگى ساده خود را از آن اداره مى کند و بقیه را در مخارج گوناگونى که لازمه مقام رهبرى امت است مصرف خواهد نمود، یعنى: در نیازهاى جامعه و مردم.
بعضى از مفسران اهل سنت مانند نویسنده «المنار» چون «ذى القربى» را همه خویشاوندان دانسته است، براى پاسخ اشکال فوق، به دست و پا افتاده و براى حکومت اسلامى پیامبر(صلى الله علیه وآله) تشریفاتى قائل شده و او را موظف دانسته که قوم و قبیله خویش را به وسیله اموال، گرد خود نگاه دارد!
روشن است: چنین منطقى به هیچ وجه با منطق حکومت جهانى و انسانى و حذف امتیازات قبیلگى سازگار نیست (در این زمینه توضیح دیگرى داریم که در بحث هاى آینده خواهد آمد).
* * *
4 ـ منظور از «یتیمان»، «مسکینان» و «واماندگان در راه» تنها ایتام و مساکین و ابناء سبیل «بنى هاشم» و سادات مى باشند.
اگر چه ظاهر آیه مطلق است و قیدى در آن دیده نمى شود، اما دلیل ما بر این تقیید، روایات زیادى است که در تفسیر آیه از طرق اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده.(3)
و مى دانیم بسیارى از احکام در متن قرآن به طور مطلق آمده ولى «شرائط و قیود» آن به وسیله «سنت» بیان شده است و این منحصر به آیه مورد بحث نیست تا جاى تعجب باشد.
به علاوه، با توجه به آن که زکات غیر بنى هاشم، بر نیازمندان بنى هاشم به طور مسلّم حرام است، باید احتیاجات آنها از طریق دیگرى تأمین گردد، و این خود، قرینه مى شود بر این که منظور از آیه فوق، خصوص نیازمندان بنى هاشم است. لذا، در احادیث مى خوانیم: امام صادق(علیه السلام) مى فرموده: «خداوند هنگامى که زکات را بر ما حرام کرد خمس را براى ما قرار داد. بنابراین، زکات بر ما حرام است و خمس حلال».(4)
* * *
5 ـ آیا غنائم، منحصر به غنائم جنگى است؟
موضوع مهم دیگرى که در این آیه باید مورد بررسى دقیق قرار گیرد، و در حقیقت قسمت عمده بحث در آن متمرکز مى گردد، این است که: لفظ «غَنِمْتُمْ» که در آیه آمده است تنها شامل غنائم جنگى مى شود، یا هر گونه درآمدى را در بر مى گیرد؟!
در صورت اول، آیه تنها خمس غنائم جنگى را بیان مى کند و براى خمس در سایر موضوعات باید از سنت، اخبار و روایات صحیح و معتبر استفاده کرد و هیچ مانعى ندارد که قرآن به قسمتى از حکم خمس و به تناسب مسائل جهاد اشاره کند و قسمت هاى دیگرى در سنت بیان شود.
مثلاً در قرآن مجید نمازهاى پنجگانه روزانه صریحاً آمده است، و همچنین به نمازهاى طواف که از نمازهاى واجبه است اشاره شده.
ولى از نماز آیات که مورد اتفاق تمام مسلمانان اعم از شیعه و سنى است ذکرى به میان نیامده است، و هیچ مسلمانى را نمى یابیم که بگوید چون نماز آیات در قرآن ذکر نشده و تنها در سنت پیامبر آمده نباید به آن عمل کرد.
و یا این که چون در قرآن به بعضى از غسل ها اشاره شده و سخن از دیگر غسل ها به میان نیامده است باید از آن صرف نظر کرد، این منطقى است که هیچ مسلمانى آن را نمى پذیرد.
بنابراین، هیچ اشکالى ندارد که قرآن تنها قسمتى از موارد خمس را بیان کرده باشد و بقیه را موکول به سنت نماید و نظیر این مسأله در فقه اسلام بسیار زیاد است.
با این حال باید ببینیم «غنیمت» در لغت و در نظر عرف چه معنى مى دهد؟!
آیا راستى منحصر به غنائم جنگى است و یا هر گونه درآمدى را شامل مى شود؟
آنچه از کتب لغت استفاده مى شود، این است که: در ریشه معنى لغوى این کلمه عنوان جنگ و آنچه از دشمن به دست مى آید، نیفتاده است، بلکه هر درآمدى را شامل مى شود، به عنوان شاهد به چند قسمت از کتب معروف و مشهور لغت که مورد استناد دانشمندان و ادباى عرب است اشاره مى کنیم:
در کتاب «لسان العرب» مى خوانیم:
وَ الْغُنْمُ الْفَوْزُ بِالشَّىْءِ مِنْ غَیْرِ مَشَقَّة... وَ الْغُنْمُ، الغَنِیْمَةُ وَ الْمَغْنَمُ الْفَیْىءُ... وَ فِى الْحَدِیْثِ الرَّهْنُ لِمَنْ رَهَنَهُ لَهُ غُنْمُهُ وَ عَلَیْهِ غُرْمُهُ، غُنْمُهُ زِیادَتُهُ وَ نِمائُهُ وَ فاضِلُ قِیْمَتِهِ... وَ غَنِمَ الشَّىْءَ فازَ بِهِ...:
«غنم; یعنى دسترسى یافتن به چیزى بدون مشقت، و غُنْم و غنیمت و مَغنَم به معنى فَیْىء است (فَیْىء را نیز در لغت به معنى چیزهائى که بدون زحمت به انسان مى رسد ذکر کرده اند...)
و در حدیث وارد شده: گروگان در اختیار کسى است که آن را به گرو گرفته، غنیمت و منافعش براى اوست و غرامت و زیانش نیز متوجه اوست; و نیز غنم به معنى زیادى و نمو و اضافه قیمت است، و فلان چیز را به غنیمت گرفت; یعنى به او دسترسى پیدا کرد».(5)
و در کتاب «تاج العروس» مى خوانیم: وَ الْغُنْمُ الْفَوْزُ بِالشَّىْءِ بِلامَشَقَّة:
«غنیمت آن است که انسان بدون زحمت به چیزى دست یابد».(6)
در کتاب «قاموس» نیز غنیمت به همان معنى فوق ذکر شده است.
و در کتاب «مفردات راغب» مى خوانیم: غنیمت از ریشه «غَنَم» به معنى گوسفند گرفته شده و سپس مى گوید:
ثُمَّ اسْتُعْمِلَ فِى کُلِّ مَظْفُورِ بِهِ مِنْ جَهَةِ الْعِدى وَ غَیْرِهِمْ:
«سپس در هر چیزى که انسان از دشمن و یا غیر دشمن به دست مى آورد به کار رفته است».(7)
حتى کسانى که یکى از معانى غنیمت را غنائم جنگى ذکر کرده اند انکار نمى کنند که معنى اصلى آن معنى وسیعى است که به هر گونه خیرى که انسان بدون مشقت به آن دست یابد گفته مى شود.
در استعمالات معمولى نیز «غنیمت» در برابر «غرامت» ذکر مى شود، همان طور که «غرامت» داراى معنى وسیعى است و هر گونه غرامت را شامل مى شود، «غنیمت» نیز معنى وسیعى دارد و به هر گونه درآمد قابل ملاحظه اى گفته مى شود.
این کلمه در «نهج البلاغه» در موارد زیادى به همین معنى آمده است، در خطبه 76 مى خوانیم:
إِغْتَنَمَ الْمُهَلَ: «فرصت ها و مهلت ها را غنیمت شمرد».
در خطبه 120 مى فرماید:
مَنْ أَخَذَ بِها لَحِقَ وَ غَنِمَ: «کسى که به آئین خدا عمل کند به سر منزل مقصود مى رسد و بهره مى برد».
در نامه 53 به «مالک اشتر» مى فرماید:
وَ لاتَکُونَنَّ عَلَیْهِمْ سَبُعاً ضارِیاً تَغْتَنِمُ أَکْلَهُمْ: «در برابر مردم مصر همچون حیوان درنده اى مباش که خوردن آنها را غنیمت و درآمدى براى خود فرض کنى».
در نامه 45 به «عثمان بن حنیف» مى فرماید:
فَوَ اللّهِ ما کَنَزْتُ مِنْ دُنْیاکُمْ تِبْراً وَ لاَادَّخَرْتُ مِنْ غَنائِمِها وَفْراً: «به خدا سوگند از دنیاى شما طلائى نیاندوختم و از غنائم و درآمدهاى آن اندوخته اى فراهم نکردم».
در کلمات قصار، جمله 331 مى فرماید:
إِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ جَعَلَ الطّاعَةَ غَنِیْمَةَ الأَکْیاسِ: «خداوند اطاعت را غنیمت و بهره هوشمندان قرار داده است».
و در نامه 31 مى خوانیم:
وَ اغْتَنِمْ مَنِ اسْتَقْرَضَکَ فِى حالِ غِناکَ: «هر کس در حال بى نیازیت از تو قرضى بخواهد غنیمت بشمار»!
و نظیر این تعبیرات بسیار فراوان است که همگى نشان مى دهد «غنیمت» منحصر به غنائم جنگى نیست.
و اما مفسران:
بسیارى از مفسران که در زمینه این آیه به بحث پرداخته اند، صریحاً اعتراف کرده اند که: غنیمت در اصل، معنى وسیعى دارد و شامل غنائم جنگى و غیر آن و به طور کلى هر چیزى را که انسان به دون مشقت فراوانى به آن دست یابد مى شود.
حتى آنها که آیه را به خاطر فتواى فقهاى اهل تسنن مخصوص غنائم جنگى دانسته اند باز معترفند: در معنى اصلى آن این قید وجود ندارد بلکه به خاطر قیام دلیل دیگرى این قید را به آن زده اند.
«قرطبى» مفسر معروف اهل تسنن در تفسیر خود، ذیل آیه چنین مى نویسد:
«غنیمت در لغت، خیرى است که فرد یا جماعتى با کوشش به دست مى آورند... و بدان که اتفاق (علماى تسنن) بر این است که مراد از غنیمت در آیه (وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُم) اموالى است که با قهر و غلبه در جنگ به مردم مى رسد، ولى باید توجه داشت که این قید همان طور که گفتیم در معنى لغوى آن وجود ندارد، ولى در عرف شرع، این قید وارد شده است».(8)
«فخر رازى» در تفسیر خود تصریح مى کند: أَلْغُنْمُ الْفَوْزُ بِالشَّىْءِ: «غنیمت این است که انسان به چیزى دست یابد».
و پس از ذکر این معنى وسیع از نظر لغت مى گوید: «معنى شرعى غنیمت (به عقیده فقهاى اهل تسنن) همان غنائم جنگى است».(9)
و نیز در تفسیر «المنار»، «غنیمت» را به معنى وسیع ذکر کرده و اختصاص به غنائم جنگى نداده، اگر چه معتقد است باید معنى وسیع آیه فوق را به خاطر قید شرعى مقید به غنائم جنگى کرد.(10)
در تفسیر «روح المعانى» نوشته «آلوسى» مفسر معروف اهل تسنن نیز چنین آمده است: «غنم در اصل به معنى هر گونه سود و منفعت است».(11)
در تفسیر «مجمع البیان» نخست غنیمت را به معنى غنائم جنگ تفسیر کرده، ولى به هنگام تشریح معنى آیه چنین مى گوید:
قالَ أَصْحابُنا: إِنَّ الْخُمْسَ واجِبٌ فِى کُلِّ فائِدَة تَحْصُلُ لِلإِنْسانِ مِنَ الْمَکاسِبِ وَ أَرْباحِ التِّجاراتِ، وَ فِى الْکُنُوزِ وَ الْمَعادِنِ وَ الْغَوْصِ وَ غَیْرِ ذلِکَ مِمّا هُوَ مَذْکُورٌ فِى الْکُتُبِ وَ یُمْکِنُ أَنْ یُسْتَدَلَّ عَلى ذلِکَ بِهذِهِ الآیَةِ فَإِنَّ فِى عُرْفِ اللُّغَةِ یُطْلَقُ عَلى جَمِیْعِ ذلِکَ اسْمُ الْغُنْمِ وَ الْغَنِیْمَةِ:
«علماى شیعه معتقدند خمس در هر گونه فایده اى که براى انسان فراهم مى گردد واجب است; اعم از این که از طریق کسب و تجارت باشد، یا از طریق گنج و معدن، و یا آن که با غوص از دریا خارج کنند، و سایر امورى که در کتب فقهى آمده است، و مى توان از آیه بر این مدعى استدلال کرد، زیرا در عرف لغت به تمام اینها غنیمت گفته مى شود».(12)
شگفت آور این که بعضى از مغرضان که گویا براى سم پاشى در افکار عمومى مأموریت خاصى دارند در کتابى که در زمینه خمس نوشته اند دست به تحریف رسوائى در عبارت تفسیر «مجمع البیان» زده، قسمت اول گفتار او را که متضمن تفسیر غنیمت به غنائم جنگى است ذکر کرده ولى توضیحى را که درباره عمومیت معنى لغوى و معنى آیه در آخر بیان کرده است، به کلى نادیده گرفته و یک مطلب دروغین به این مفسر بزرگ اسلامى نسبت داده اند، گویا فکر مى کرده اند تفسیر «مجمع البیان» تنها در دست خود آنها است و دیگرى آن را مطالعه نخواهد کرد، و عجیب این است که: این خیانت را تنها در این مورد مرتکب نشده، بلکه در موارد دیگر نیز آنچه به سود بوده گرفته، و آنچه به زیان بوده است نادیده گرفته اند.(13)
در تفسیر «المیزان» نیز با استناد به سخنان علماى لغت تصریح شده که غنیمت، هر گونه فایده اى است که از طریق تجارت یا کسب و کار و یا جنگ به دست انسان مى افتد و مورد نزول آیه، گر چه غنائم جنگى است ولى مى دانیم که هیچ گاه خصوصیتِ مورد، عمومیت مفهوم آیه را تخصیص نمى زند.(14)
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه گرفته مى شود که:
آیه غنیمت، معنى وسیعى دارد و هر گونه درآمد، سود و منفعتى را شامل مى شود; زیرا معنى لغوى این لفظ عمومیت دارد و دلیل روشنى بر تخصیص آن در دست نیست.
تنها چیزى که جمعى از مفسران اهل تسنن روى آن تکیه کرده اند این است که: آیات قبل و بعد در زمینه جهاد وارد شده است و همین موضوع قرینه مى شود که آیه غنیمت نیز اشاره به غنائم جنگى باشد.
در حالى که مى دانیم شأن نزول ها و سیاق عمومیت آیه را تخصیص نمى زنند و به عبارت روشن تر، هیچ مانعى ندارد که مفهوم آیه یک معنى کلى و عمومى باشد و در عین حال مورد نزول آیه، غنائم جنگى، که یکى از موارد این حکم کلى است، بوده باشد، و این گونه احکام در قرآن و سنت فراوان است که حکم، کلّى است و مصداق جزئى است:
مثلاً در آیه 7 سوره «حشر» مى خوانیم: وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا: «هر چه پیامبر براى شما مى آورد بگیرید و هر چه از آن نهى مى کند خوددارى کنید».
این آیه یک حکم کلى درباره لزوم پیروى از فرمان هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیان مى کند، در حالى که مورد نزول آن اموالى است که از دشمنان بدون جنگ به دست مسلمانان مى افتد (و اصطلاحاً به آن «فَیْىء» گفته مى شود).
و نیز در آیه 233 سوره «بقره» یک قانون کلى به صورت: لاتُکَلَّفُ نَفْسٌ إِلاّ وُسْعَها: «هیچ کس بیش از آنچه قدرت دارد تکلیف نمى شود» بیان شده، در حالى که مورد آیه درباره اجرت زنان شیرده است و به پدر نوزاد دستور داده شده است به اندازه توانائى خود به آنها اجرت بدهد.
ولى آیا ورود آیه در چنین مورد خاصى مى تواند جلو عمومیت این قانون (عدم تکلیف به ما لایُطاق) را بگیرد؟!
خلاصه این که: درست است که آیه در ضمن آیات جهاد وارد شده ولى مى گوید: هر درآمدى از هر موردى عاید شما شود، که یکى از آنها غنائم جنگى است، خمس آن را بپردازید مخصوصاً «ما» موصوله و «شَىْء» که دو کلمه عام و بدون هیچ گونه قید و شرطند این موضوع را تأئید مى کنند.
* * *
6 ـ آیا اختصاص نیمى از خمس به بنى هاشم تبعیض نیست؟
بعضى چنین تصور مى کنند: این مالیات اسلامى که بیست درصد بسیارى از اموال را شامل مى شود و نیمى از آن اختصاص به سادات و فرزندان پیامبر(صلى الله علیه وآله)دارد، یک نوع امتیاز نژادى محسوب مى شود; و ملاحظات جهات خویشاوندى و تبعیض در آن به چشم مى خورد، و این موضوع با روح عدالت اجتماعى اسلام و جهانى بودن و همگانى بودن آن، سازگار نیست.
پاسخ:
کسانى که چنین فکر مى کنند، شرائط و خصوصیات این حکم اسلامى را کاملاً بررسى نکرده اند; زیرا جواب این اشکال به طور کامل در این شرائط نهفته شده است.
توضیح این که:
اوّلاً ـ نیمى از خمس، که مربوط به سادات و بنى هاشم است، منحصراً باید به نیازمندان آنان داده شود، آن هم به اندازه احتیاجات یک سال، و نه بیشتر.
بنابراین، تنها کسانى از آن مى توانند استفاده کنند که یا از کار افتاده اند، و بیمارند، و یا کودک و یتیم و یا کسان دیگرى که به علتى در بن بست از نظر هزینه زندگى قرار دارند.
اما، کسانى که قادر به کار کردن هستند، (بالفعل و یا بالقوة) مى توانند درآمدى که زندگى آنها را بگرداند داشته باشند، هرگز نمى توانند از این قسمت خمس استفاده کنند. و جمله اى که در میان بعضى از عوام معروف است که مى گویند: «سادات مى توانند خمس بگیرند، هر چند ناودان خانه آنها طلا باشد»، گفتار عوامانه اى بیش نیست، و هیچ گونه پایه و اساسى ندارد.
ثانیاً ـ مستمندان و نیازمندان سادات و بنى هاشم حق ندارند چیزى از زکات مصرف کنند، و به جاى آن مى توانند تنها از همین قسمت خمس استفاده نمایند.(15)
ثالثاً ـ اگر سهم سادات، که نیمى از خمس است، از نیازمندى ساداتِ موجود بیشتر باشد، باید آن را به بیت المال ریخت و در مصارف دیگر مصرف نمود.
همان طور که اگر سهم سادات کفایت آنها را ندهد باید از بیت المال و یا سهم «زکات» به آنها داد.
با توجه به جهات سه گانه فوق، روشن مى شود در حقیقت هیچ گونه تفاوت از نظر مادّى میان سادات و غیر سادات گذارده نشده است.
نیازمندان غیر سادات مى توانند مخارج سال خود را از محل زکات بگیرند ولى از خمس محرومند، و نیازمندان سادات تنها مى توانند از محل خمس استفاده کنند، اما حق استفاده از زکات را ندارند.
در حقیقت دو صندوق در اینجا وجود دارد: «صندوق خمس» و «صندوق زکات»، و هر کدام از این دو دسته تنها حق دارند از یکى از این دو صندوق آیا مى توان باور کرد اسلام براى از کار افتاده ها و ایتام و محرومان غیر بنى هاشم فکرى کرده باشد اما نیازمندان «بنى هاشم» را بدون هیچ گونه تأمین رها ساخته باشد؟
استفاده کنند آن هم به اندازه مساوى; یعنى به اندازه نیازمندى یک سال (دقت کنید).
ولى کسانى که در این شرائط و خصوصیات دقت نکرده اند، چنین مى پندارند که براى سادات سهم بیشترى از بیت المال قرار داده شده است و یا از امتیاز ویژه اى برخوردارند.
تنها سؤالى که باقى مى ماند این است که: اگر هیچ گونه تفاوتى از نظر نتیجه میان این دو نبوده باشد این برنامه چه ثمره اى دارد؟
پاسخ این سئوال را نیز با توجه به یک مطلب مى توان دریافت، و آن این که: میان خمس و زکات تفاوت مهمى وجود دارد و آن این است که «زکات» از مالیات هائى است که در حقیقت جزو اموال عمومى جامعه اسلامى محسوب مى شود، لذا مصارف آن عموماً در همین قسمت مى باشد.
ولى «خمس» از مالیات هائى است که مربوط به حکومت اسلامى است; یعنى مخارج دستگاه حکومت اسلامى و گردانندگان این دستگاه از آن تأمین مى شود.
بنابراین، محروم بودن سادات از دست یابى به اموال عمومى (زکات) در حقیقت براى دور نگه داشتن خویشاوندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) از این قسمت است، تا بهانه اى به دست مخالفان نیفتد که پیامبر خویشان خود را بر اموال عمومى مسلط ساخته است.
و از سوى دیگر، نیازمندان سادات نیز باید از طریقى تأمین شوند، این موضوع در قوانین اسلام چنین پیش بینى شده که آنها از بودجه حکومت اسلامى بهره مند گردند، نه از بودجه عمومى. در حقیقت خمس نه تنها یک امتیاز براى سادات نیست بلکه یک نوع کنار زدن آنها، به خاطر مصلحت عموم و به خاطر این که هیچ گونه سوء ظنى تولید نشود مى باشد.(16)
جالب این که به این موضوع در احادیث شیعه و سنى اشاره شده است:
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام)مى خوانیم: «جمعى از بنى هاشم به خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله)رسیدند و تقاضا کردند که آنها را مأمور جمع آورى زکات چهارپایان نمایند; و گفتند: این سهمى را که خداوند براى جمع آورى کنندگان زکات تعیین کرده است، ما به آن سزاوارتریم! پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: اى «بنى عبدالمطلب» زکات نه براى من حلال است، و نه براى شما، ولى من به جاى این محرومیت به شما وعده شفاعت مى دهم... شما به آنچه خداوند و پیامبر برایتان تعیین کرده راضى باشید (و کار به امر زکات نداشته باشید) آنها گفتند: راضى شدیم».(17)
از این حدیث، به خوبى استفاده مى شود: بنى هاشم این را یک نوع محرومیت براى خود مى دیدند، و پیامبر در مقابل آن به آنها وعده شفاعت داد!
در «صحیح مسلم» که از معروف ترین کتب اهل تسنن است، حدیثى مى خوانیم که خلاصه اش این است: «عباس و ربیعة ابن حارث خدمت پیامبر رسیدند، و تقاضا کردند فرزندان آنها یعنى عبدالمطلب ابن ربیعة و فضل بن عباس که دو جوان بودند، مأمور جمع آورى زکات شوند، و همانند دیگران سهمى بگیرند تا بتوانند هزینه ازدواج خود را از این راه فراهم کنند.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) از این موضوع امتناع ورزید و دستور داد از راه دیگر، وسائل ازدواج آنها فراهم گردد، و از محل خمس مهریه همسران آنها پرداخته شود».(18)
از این حدیث، که شرح آن طولانى است، نیز استفاده مى شود که پیامبر(صلى الله علیه وآله)اصرار داشت خویشاوندان خود را از دست یافتن به زکات (اموال عمومى مردم) دور نگه دارد.
از مجموع آنچه گفتیم روشن شد: خمس نه تنها امتیازى براى سادات محسوب نمى شود که یک نوع محرومیت براى حفظ مصالح عمومى بوده است.
* * *
7 ـ منظور از سهم خدا چیست؟
ذکر سهمى براى خدا به عنوان «لِلّهِ» به خاطر اهمیت بیشتر روى اصل مسأله خمس و تأکید و تثبیت ولایت و حاکمیت پیامبر و رهبر حکومت اسلامى است، یعنى همان گونه که خداوند سهمى براى خویش قرار داده و خود را سزاوارتر به تصرف در آن دانسته است، پیامبر و امام را نیز به همان گونه حق ولایت و سرپرستى و تصرف داده، و گرنه سهم خدا در اختیار پیامبر قرار خواهد داشت و در مصارفى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) یا امام(علیه السلام) صلاح مى داند صرف مى گردد، و خداوند نیاز به سهمى ندارد.
* * *
1 ـ به کتاب «وسائل الشیعه»، جلد 6، بحث خمس مراجعه شود (جلد 15، صفحه 114، باب 14: باب کیفیة قسمة الغنائم و نحوها، حدیث 12618، چاپ آل البیت) ـ «کافى»، جلد 1، صفحات 294، 414، 539 و...، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 93، صفحه 198 و...
2 ـ به کتاب «درّ المنثور»، جلد 3، صفحات 160، 185 و 186، دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق مراجعه فرمائید.
3 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 9، صفحات 509، 510 و 516، باب 6: باب انه یقسم ستة اقسام، حدیث 12611 و جلد 15، صفحات 113 و 114، چاپ آل البیت ـ «من لایحضره الفقیه»، جلد 2، صفحه 42، انتشارات جامعه مدرسین، 1413 هـ ق ـ «تهذیب»، جلد 4، صفحه 125 ـ «بحار الانوار»، جلد 90، صفحه 46 و جلد 93، صفحات 195، 198، 199 و 202.
4 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 6 (جلد 9، صفحات 270 و 271، چاپ آل البیت) بحث خمس ـ تفسیر «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث.
از طرق اهل سنت نیز در این زمینه روایاتى نقل شده که به زودى به آن اشاره خواهد شد.
5 ـ «لسان العرب»، جلد 12، صفحه 445، نشر ادب الحوزة، طبع اول، 1405 هـ ق، ماده غنم.
6 ـ «تاج العروس»، جلد 9، صفحه 7، المکتبة الحیاة بیروت، ماده غنم.
7 ـ «مفردات راغب».
8 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 4، صفحه 2840 (جلد 8، صفحه 1، مؤسسة التاریخ العربى، بیروت، 1405 هـ ق).
9 ـ تفسیر «کبیر»، جلد 15، صفحه 164 (صفحه 484، چاپى دیگر)، ذیل آیه مورد بحث.
10 ـ تفسیر «المنار»، جلد 10، صفحات 3 ـ 7، ذیل آیه مورد بحث.
11 ـ تفسیر «روح المعانى»، جلد 10، صفحه 2، ذیل آیه مورد بحث.
12 ـ «مجمع البیان»، جلد 4، صفحات 543 و 544، ذیل آیه مورد بحث.
13 ـ اشاره به نوشته اى که «حیدرعلى قلمداران» در مورد خمس نوشته بود و با همکارى «سیّد ابوالفضل برقعى» در مسجد «گذر وزیر دفتر» تبلیغات مى کردند، تمام تلاش آنها با پشتیبانى طاغوت و ارتباط با حکومت سعودى این بود که دو اصل در تشیع را خدشه دار سازند: یکى «تقلید» و دیگرى «خمس»، یعنى درست دو پایگاه مهم در تشیع که در طول تاریخ آن را استوار و سربلند نگه داشته است.
14 ـ «المیزان»، جلد 9، صفحه 89، ذیل آیه مورد بحث.
15 ـ محروم بودن «بنى هاشم» از زکات، امرى مسلّم است که در بسیارى از کتب حدیث و کتب فقهىآمده است.
16 ـ و اگر ملاحظه مى کنیم در بعضى از روایات این عنوان آمده است: کَرامَةً لَهُمْ عَنْ أَوْساخِ النّاسِ: «هدف این است که سادات از زکات ـ که یک نوع چرک اموال مردم محسوب مى شود ـ بر کنار مانند» به خاطر آن است که از یک سو «بنى هاشم» را به این ممنوعیت و محرومیت قانع سازد.
و از سوى دیگر، به مردم حالى کند که تا مى توانند سر بار بیت المال نشوند; و زکات را براى آنها که استحقاق شدید دارند واگذارند.
«کافى»، جلد 1، صفحه 540، دار الکتب الاسلامیة ـ «وسائل الشیعه»، جلد 9، صفحه 513، چاپ آل البیت ـ «تهذیب»، جلد 4، صفحه 129، دار الکتب الاسلامیة، 1367 هـ ش.
17 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 6، صفحه 186 (جلد 9، صفحه 268، چاپ آل البیت) ـ «کافى»، جلد 4، صفحه 58، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 8، صفحه 47 و جلد 93، صفحه 75.
18 ـ «صحیح مسلم»، جلد 2، صفحه 752 (جلد 3، صفحه 118، دار الفکر بیروت) ـ «سنن نسائى»، جلد 5، صفحات 105 و 106، دار الفکر بیروت، طبع اول، 1348 هـ ق ـ «مسند احمد»، جلد 4، صفحه 166، دار صادر بیروت.
یَذْهَبُ الْیَوْمُ بِمَا فِیهِ، وَ یَجِیءُ الْغَدُ لاَحِقاً بِهِ، فَکَأَنَّ کُلَّ امْرِىء مِنْکُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الاَْرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ، وَ مَخَطَّ حُفْرَتِهِ. فَیَا لَهُ مِنْ بَیْتِ وَحْدَة، وَ مَنْزِلِ وَحْشَة، وَ مُفْرَدِ غُرْبَة! وَ کَأَنَّ الصَّیْحَةَ قَدْ أَتَتْکُمْ، وَالسَّاعَةَ قَدْ غَشِیَتْکُمْ، وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ، قَدْ زَاحَتْ عَنْکُمُ الاَْبَاطِیلُ، وَاضْمَحَلَّتْ عَنْکُمُ الْعِلَلُ، وَاسْتَحَقَّتْ بِکُمُ الْحَقَایِقُ، وَ صَدَرَتْ بِکُمُ الاُْمُورُ مَصَادِرَهَا، فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بِالْغِیَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ.
اى بندگان خدا بدانيد که مراقبانى از خودتان بر شما گماشته شده و ديده بانانى از اعضاى پيکرتان، و نيز حسابدارانى راستگو مراقب شمايند که اعمالتان و حتى شماره نفس هايتان را ثبت مى کنند. نه ظلمت شب تاريک شما را از آن ها پنهان مى دارد و نه درهاى محکم و فروبسته. فردا به امروز نزديک است، امروز آن چه را در آن است با خود مى برد و فردا پشت سر آن فرا مى رسد (و به اين ترتيب، عمر به سرعت سپرى مى شود). گويى هر يک از شما به سر منزل تنهايى و حفره گور خويش رسيده است. اى واى از آن خانه تنهايى و منزلگاه وحشت و جايگاه غربت. گويى نفخه صور و صيحه قيامت فرا رسيده، رستاخيز، شما را در بر گرفته و در صحنه دادگاه الهى حاضر شده ايد. باطل از شما رخت بر بسته; عذر تراشى ها از ميان رفته; حقايق براى تان مسلّم شده و حوادث، شما را به سرچشمه اصلى رسانده است (و نتايج اعمال خود را آشکارا مى بينيد). حال که چنين است از عبرت ها پند گيريد، از دگرگونى نعمت ها اندرز پذيريد و از هشدارِ هشداردهندگان بهره گيريد.
شرح و تفسیر: حضور در دادگاه الهى
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه براى تکمیل نصایح گذشته به سه نکته مهم اشاره مى فرماید: نخست درباره مراقبان و کاتبان و حافظان اعمال و سپس درباره مرگ و قبر و مشکلات آن و سرانجام درباره حساب و کتاب قیامت که در مجموع، روح خفتگان را بیدار و غافلان را هشیار مى کند.
در قسمت اوّل مى فرماید: «اى بندگان خدا بدانید که مراقبانى از خودتان بر شما گماشته شده و دیده بانانى از اعضاى پیکرتان، و نیز حسابدارانى راستگو که مراقب شمایند که اعمالتان و حتى شماره نفس هایتان را ثبت مى کنند» (اعْلَمُوا، عِبَادَ اللّهِ، أَنَّ عَلَیْکُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِکُمْ، وَ عُیُوناً مِنْ جَوَارِحِکُمْ، وَ حُفَّاظَ صِدْق یَحْفَظُونَ أَعْمَالَکُمْ، وَ عَدَدَ أَنْفَاسِکُمْ).
و در ادامه در وصف این مراقبان اعمال مى فرماید: «نه ظلمت شب تاریک شما را از آن ها پنهان مى دارد و نه درهاى محکم و فروبسته!» (لاَ تَسْتُرُکُمْ مِنْهُمْ ظُلْمَةُ لَیْل دَاج(1)، وَ لاَ یُکِنُّکُمْ(2) مِنْهُمْ بَابٌ ذُو رِتَاج(3)).
جمله «أَنَّ عَلَیْکُمْ رَصَداً مِنْ أَنْفُسِکُمْ...» اشاره به گواهى اعضاى پیکر انسان و حتى پوست تن او در قیامت است; آن گونه که قرآن مى گوید: «(یَوْمَ تَشْهَدُ عَلَیْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَیْدِیهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ); روزى که زبان ها و دست ها و پاهاى آن ها بر ضدّ آن ها گواهى مى دهد و اعمالشان را بازگو مى کند».(4) و نیز مى فرماید: «(حَتَّى إِذَا مَا جَاءُوهَا شَهِدَ عَلَیْهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصَارُهُمْ وَجُلُودُهُمْ بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ * وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُّمْ عَلَیْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللهُ الَّذِى أَنطَقَ کُلَّ شَىْء); وقتى (کنار آتش دوزخ) مى رسند گوش ها و چشم ها و پوست هاى تنشان به آن چه مى کردند گواهى مى دهند. به پوست هاى تنشان مى گویند: چرا بر ضدّ ما گواهى دادید آن ها جواب مى دهند: همان خدایى که هر موجودى را به نطق درآورده، ما را گویا ساخته است».(5)
با توجه به این که «رصد» به معناى مراقب است و «عیونا» به معناى دیده بان ها، روشن مى شود که این دو از قبیل اجمال و تفصیل است; یعنى مراقبان اعمال انسان در درجه اوّل، همان اعضا و جوارح اویند که در قیامت به نطق مى آیند و تمام اعمال را گواهى مى دهند. این که جمعى از شارحان نهج البلاغه «رصد» را به معناى وجدان اخلاقى انسان گرفته اند که او را بر بدى ها ملامت مى کند، اشتباه است; زیرا وجدان قاضى درون است; نه مراقب و گواه که در مفهوم «رصد» نهفته است.
آیا این گواهى با زبان قال و نطق معمولى است و یا با زبان حال و شهادت آثار است؟ هر دو احتمال ممکن است; چرا که انسان هر عملى انجام مى دهد در تمام اعضاى او اثر مى گذارد و در قیامت، این آثار بازگو کننده تمام اعمالى است که انسان در طول عمر خود انجام داده و نیز قابل تبدیل به امواج صوتى است که همگان آن را بشنوند.
و جمله «وَ حُفَّاظَ صِدْق...» اشاره به فرشتگانى است که مأمور ثبت و ضبط اعمال انسان است; آن گونه که قرآن کریم مى فرماید: «(وَإِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ * کِرَاماً کَاتِبِینَ * یَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ); و بى شک، نگاهبانانى بر شما گمارده شده والا مقام و نویسنده (اعمال نیک و بد شما) که مى دانند شما چه مى کنید».(6)
در این جا سؤال معروفى مطرح است و آن این است که با وجود علم خداوند به همه حقایق جهان هستى و این که به ما از خود ما نزدیک تر است چه نیازى به این مراقبان و گواهان است؟
پاسخ این پرسش با توجه به یک نکته روشن مى شود. انسان موجودى است مادى و با جهان ماوراى ماده آشنایى زیادى ندارد و نزدیک بودن خداوند را به خود احساس نمى کند; اما هنگامى که گفته شود اعضاى پیکر و پوست تن شما در قیامت گواه تن شماست این مطلب را به خوبى درک مى کند; همچنین اگر گفته شود: دو فرشته الهى همیشه با شماست و اعمال و کردار شما را ثبت و ضبط مى کند، این گونه امور او را به موضوع مراقبت توجّه بیشترى مى دهد و عامل بازدارنده مؤثرى در برابر گناهان اوست. خداوند متعال مى خواهد به هر وسیله بندگانش را از گناهان باز دارد و گواه قراردادن اعضاى پیکر و فرشتگان یکى از این وسائل است.
جالب این که این گواهان همه چیز حتى تعداد نفس کشیدن هاى ما را ثبت مى کنند و براى نوشتن نامه اعمال ما نیازى به روشنایى چراغ ندارند; حتى در ظلمت مطلق نیز مى نویسند و ثبت مى کنند; اما نوشتن آن ها چگونه است؟ به یقین مانند نوشتن ما نیست; هر چند جزئیات آن را نمى دانیم.
در ادامه بحث حافظان و مراقبان اعمال از مرگ و قبر سخن به میان مى آید; مرگ و قبرى که توجّه به آن، خفتگان را بیدار و هوسبازان را هشیار مى کند; مى فرماید: «فردا به امروز نزدیک است، امروز آن چه را در آن است با خود مى برد و فردا پشت سر آن فرا مى رسد (و به این ترتیب، عمر به سرعت سپرى مى شود)» (وَ إِنَّ غَداً مِنَ الْیَوْمِ قَرِیبٌ. یَذْهَبُ الْیَوْمُ بِمَا فِیهِ، وَ یَجِیءُ الْغَدُ لاَحِقاً بِهِ).
منظور از «فردا» فرداى مرگ و پایان عمر است که اگر انسان آن را دور پندارد، در گرداب غفلت فرو مى رود و هنگامى که آن را نزدیک ببیند مراقب اعمال خویش و تسویه حساب و اداى حقوق و توبه از گناهان مى شود.
و به راستى پایان عمر دور نیست، حتى اگر انسان عمر طبیعى طولانى کند; چرا که سال و ماه به سرعت مى گذرد و کودکان، جوان و جوانان پیر مى شوند; ضمن این که حوادث غیر منتظره توفان بلاها و بیمارى ها همواره در کمین عمرند و گاه در یک چشم بر هم زدن همه چیز پایان مى یابد.
بعضى از شارحان نهج البلاغه «غد» را در عبارت بالا به معناى فرداى قیامت تفسیر کرده اند; گرچه آن هم نزدیک است، ولى با توجه به جمله هاى بعد که سخن از قبر است، معناى اوّل صحیح تر به نظر مى رسد.
سپس همگان را به تنهایى در قبر توجه مى دهد و مى فرماید: «گویى هر یک از شما به سر منزل تنهایى و حفره گور خویش رسیده است. اى واى از آن خانه تنهایى و منزلگاه وحشت و جایگاه غربت» (فَکَأَنَّ کُلَّ امْرِىء مِنْکُمْ قَدْ بَلَغَ مِنَ الاَْرْضِ مَنْزِلَ وَحْدَتِهِ، وَ مَخَطَّ(7) حُفْرَتِهِ. فَیَا لَهُ مِنْ بَیْتِ وَحْدَة، وَ مَنْزِلِ وَحْشَة، وَ مُفْرَدِ غُرْبَة!).
آرى، انسانى که یک ساعت تنهایى را به آسانى تحمل نمى کرد و همیشه در جمع دوستان و بستگان و یاران مى زیست، هنگامى که چشم از این دنیا مى پوشد از همه دوستان و یاران و خویشان براى همیشه فاصله مى گیرد و در گورى سرد و تاریک و وحشتناک در تنهایى مطلق گرفتار مى شود و چه سخت و دردناک است; مگر این که توفیق یابد یاران جدیدى از میان اعمال صالح خود و فرشتگان پروردگار برگزیند و قبر او روضه اى از ریاض جنّت و باغى از باغ هاى بهشت شود; نه حفره اى از حفره هاى جهنم.
در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: «اِنْ لِلْقَبْرِ کَلاَماً فِی کُلِّ یَوْم یَقُولُ: أَنَا بَیْتُ الْغُرْبَةِ; أَنَا بَیْتُ الْوَحْشَةِ; أَنَا بَیْتَ الدُّودِ; أَنَا الْقَبْرُ; أَنَا رَوْضَةٌ مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ أَوْ حُفْرَةٌ مِنْ حُفَرِ النَّارِ; قبر هر روز این سخن را تکرار مى کند: من خانه غربت، خانه وحشت، خانه حشرات، خانه قبرم. من باغى از باغ هاى بهشت یا حفره اى از حفره هاى دوزخم».(8)
سرانجام امام(علیه السلام) در آخرین بخش از سخنان خود بعد از بیان پدیده مرگ و داستان قبر به سراغ صحنه قیامت و دادگاه عدل الهى مى رود و به همگان هشدار مى دهد و مى فرماید: «گویى نفخه صور و صیحه نشور فرا رسیده، و قیامت، شما را در بر گرفته و در آن صحنه دادگاه الهى حاضر شده اید. باطل ها از شما رخت بر بسته; عذر تراشى ها از میان رفته; حقایق براى تان مسلّم شده و حوادث، شما را به سرچشمه اصلى رسانده است (و به نتایج اعمال خود رسیده اید)» (وَ کَأَنَّ الصَّیْحَةَ قَدْ أَتَتْکُمْ، وَالسَّاعَةَ قَدْ غَشِیَتْکُمْ، وَ بَرَزْتُمْ لِفَصْلِ الْقَضَاءِ، قَدْ زَاحَتْ عَنْکُمُ الاَْبَاطِیلُ، وَاضْمَحَلَّتْ عَنْکُمُ الْعِلَلُ، وَاسْتَحَقَّتْ بِکُمُ الْحَقَایِقُ، وَ صَدَرَتْ بِکُمُ الاُْمُورُ مَصَادِرَهَا).
«صیحه» در جمله «وَ کَأَنَّ الصَّیْحَةَ...» اشاره به صیحه رستاخیز است; فریاد عظیمى که مردگان را از خواب مرگ بیدار مى سازد و از قبرها بیرون مى فرستد و آماده حسابرسى مى کند.
از آیات و روایات استفاده مى شود که جهان با صیحه و فریاد عظیمى پایان مى گیرد که آن را «نفخه صور اوّل» مى گویند: سپس با صیحه عظیم دیگرى که فرمان حیات است قیامت آغاز مى گردد و آن را «نفخه صور دوم» مى نامند و آن چه در خطبه بیان شده به قرینه جمله هاى بعد از آن، اشاره به صیحه دوم است.
تعبیر به ساعت، اشاره به قیامت است; زیرا ساعت در اصل به معناى جزئى از زمان یا لحظاتى زودگذر است و از آن جا که قیام قیامت سریع و حسابرسى بندگان نیز به مقتضاى سریع الحساب بودن خداوند به سرعت انجام مى گیرد از قیامت به ساعت تعبیر شده است.
و «فَصْلِ الْقَضَاءِ» به معناى داورى صحیح است که حق را از باطل جدا مى سازد و زوال اباطیل و اضمحلال علل، اشاره به این است که در صحنه قیامت، مطالب دروغین و چهره هاى توخالى و عذرتراشى هاى بى اساس وجود ندارد. هر چه هست حق است و حقیقت است و واقعیت.
و جمله «وَ صَدَرَتْ بِکُمُ الاُْمُورُ مَصَادِرَهَا» اشاره به این است که هر کس به نتیجه اعمال خود مى رسد و هر چیز جایگاه اصلى خود را در آن جا پیدا مى کند.
امام(علیه السلام) در این جا قیامت را چنان نزدیک مى بیند که مى فرماید: گویى همه این امور واقع شده است: نفخ صور، قیام قیامت، زنده شدن مردگان، تشکیل دادگاه هاى عدل الهى و رسیدن به نتایج اعمال و به راستى با توجّه به کوتاهى عمر دنیا در برابر آخرت مطلب همین گونه است.
قرآن مجید درباره قیامت چنین تعبیر مى کند: «(یَوْمَ یَسْمَعُونَ الصَّیْحَةَ بِالْحَقِّ ذَلِکَ یَوْمُ الْخُرُوجِ); روزى که صیحه رستاخیز را به حق مى شنوند آن روز، روز خروج (از قبرها) است».(9) و نیز از قیامت تعبیر به «یوم الفصل» یعنى روز جداسازى حق از باطل و داورى سریع کرده است و در جایى دیگر مى گوید: «(وَلاَ یُؤْذَنُ لَهُمْ فَیَعْتَذِرُونَ); به آن ها اجازه داده نمى شود تا عذر خواهى کنند».(10) و نیز از قیامت به (یَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ)(11)(روز ظهور) و (یَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ)(12) (روز آشکار شدن پنهانى ها) تعبیر شده است.
و در آخرین جمله بعد از بیان آن همه هشدارها مى فرماید: «حال که چنین است از عبرت ها پند گیرید، از دگرگونى نعمت ها اندرز پذیرید و از هشدارِ هشداردهندگان بهره گیرید» (فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بِالْغِیَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ).
«عبر» (جمع عبرت) اشاره به حوادث عبرت انگیزى است که در طول تاریخ به چشم مى خورد و در عمر خود نیز فراوان دیده ایم و «غیر» (جمع غیرة به معناى تغییر) اشاره به انقلاب ها و تغییرهاى روزگار و دگرگونى نعمت ها و نزول بلاهاست و «نذر» (جمع نذیر) به معناى انذار کننده و هشدار دهنده است; اعم از: پیامبران و امامان یا آیات الهى و روایات آن ها و یا حوادث روزگار.
نکته ها
1ـ خیل گواهان عمل
با این که خداوند، شاهد و ناظر اعمال ما در همه حال و در هر زمان و مکان است و علم او به همه چیز براى ثبت و ضبط اعمال به یقین کفایت مى کند، براى اثبات حجت بیشتر و جلب توجّه نیکوکاران و بدکاران، مراقبان مختلفى بر ما گمارده که شاهدان اعمال مایند; از جمله:
1. اعضا و جوارح بدن ما و حتى پوست تن، مطابق آیاتى که نازل شده، گواه اعمال مایند. جالب این که بعد از مطرح شدن موضوع «شبیه سازى» این حقیقت براى همه روشن شده که هر ذره اى از ذرات بدن انسان یک انسان کامل را در خود جاى داده است! و جالب تر این که اخیراً براى شبیه سازى از پوست تن استفاده کرده اند.
2. «حفظه» و «کتّاب» یعنى فرشتگان مأمور ثبت اعمال.
3. زمینى که در آن زندگى مى کنیم نیز شاهد و گواه دیگرى است; قرآن مجید مى فرماید: «(یَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا * بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحَى لَهَا); در آن روز، زمین تمام خبرهایش را بازگو مى کند; چرا که پروردگارش به آن وحى کرده و آن را به نطق درآورده است».(13)
4. زمانى که در آن زندگى مى کنیم نیز از گواهان روز قیامت است; چنان که امیرمؤمنان(علیه السلام) مى فرماید: «مَا مِنْ یَوْم یَمُرُّ عَلَى ابْنِ آدَمَ اِلاَّ قالَ لَهُ ذلِکَ الْیَوْمَ: یَا بْنَ آدَمَ أَنَا یَوْمٌ جَدِیدٌ وَ أَنَا عَلَیْکَ شَهِیدٌ، فَقُلْ فِىَّ خَیْراً وَ اعْمَلْ فِىَّ خَیْراً اُشْهِدُ لَکَ بِهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ; روزى بر انسان نمى گذرد مگر این که آن روز به انسان مى گوید: اى فرزند آدم! من روز تازه اى هستم و بر اعمالت گواهم، در من سخنان خوب بگو و اعمال خوب بجا آور تا روز قیامت براى تو شهادت دهم».(14)
5. و از همه فراتر گواهى پیامبران است; چرا که به گواهى قرآن مجید، پیامبر هر امّتى روز قیامت گواه اعمال امت خویش است و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)گواه بر همه آنهاست: (فَکَیْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ کُلِّ أُمَّة بِشَهِید وَجِئْنَا بِکَ عَلَى هَؤُلاَءِ شَهِیداً).(15)
به این ترتیب هرانسانى در تمام عمر خود در میان این گواهان و مراقبانى که از شش جهت، متوجّه اعمال اویند قرار گرفته و کسى که ایمان به حقیقت و حقانیت این گواهان داشته باشد سزاوار است که کم ترین خطایى از او سر نزند.
2ـ سه جمله پرمعنا
عبارت (فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، وَاعْتَبِرُوا بِالْغِیَرِ، وَانْتَفِعُوا بِالنُّذُرِ) داراى سه جمله کوتاه و بسیار پرمعناست که براى بیدار ساختن غافلان بهترین عامل است و در هر یک از این سه جمله به حقیقتى جداگانه اشاره شده است.
در جمله اوّل، عبرت ها را اندرز دهنده مى شمارد. این واژه، شامل تمام حوادث تکان دهنده اى که در گذشته و حال بوده است و تاریخ پیشین ومعاصر آن را در برگرفته است، مى شود و حتى طبق آیات قرآن حوادث طبیعى مانند رفت و آمد شب و روز مى تواند عبرت باشد: «(یُقَلِّبُ اللهُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَعِبْرَةً لاُِّوْلِى الاَْبْصَارِ)(16); خداوند، شب و روز را دگرگون و جانشین یکدیگر مى سازد در این عبرتى است براى صاحبان بصیرت».
در دوّمین جمله، تغییراتى که در زندگى انسان ها و در مجموعه جهان پیدا مى شود وسیله دیگرى براى پند گرفتن شمرده است. عزیزان دیروز ذلیلان امروزند و ذلیلان دیروز، عزیزان امروز، حاکمان به سرعت محکوم و محکومان به سرعت حاکم مى شوند. جوانان رعنا پیران خمیده مى شوند و کودکان ضعیف وناتوان، جوانانى نیرومند و قوى بنیه. همه چیز در حال تغییر است و چیزى پایدار نیست. از اجتماع پرشور و پرهیاهوى یک قرن قبل، امروز چیزى جز یک قبرستان خاموش باقى نمانده و از این شور و غوغایى که امروز برپاست یکصد سال بعد خبرى نیست که نیست. چه پند و اندرزى از این بهتر؟
در سوّمین جمله، اشاره به این مى فرماید که فریاد انذار کنندگان و هشدار دهندگان از هر سو بلند است. انبیا و اولیا، بزرگان و صلحا، آیات و روایات هر یک با زبان حال یا قال هشدار مى دهند. مى فرماید از این هشدارها بهره مند شوید.
1. «داج» از ماده «دَجْو» (بر وزن هجو) به معناى تاريک شدن است و «ليل داج» به معناى شب تاريکى است که حتى ماه و ستارگان در آن ديده نشوند. 2. «يکنّکم» از ماده «کنّ» (بر وزن جنّ) در اصل به ظرفى مى گويند که چيزى در آن محفوظ مى دارند (ظرف در دار) سپس اين معنا توسعه يافته به هر چيزى که اشيا يا اشخاص را محفوظ و مستور مى دارد، اطلاق شده است. ر 3. «رتاج» و «رَتَج» (بر وزن کرج) به درهاى بزرگ يا درهاى بسته گفته مى شود. 4. نور، آيه 24. 5. فصلت، آيات 20 و 21. 6. انفطار، آيات 10 - 12. 7. «مخط» از ماده «خط» به معناى خط کشيدن و علامت گذارى کردن است; بنابراين «مخط» که اسم مکان است در خطبه مزبور به معناى جايگاهى است که خط کشيده اند تا براى گور حفر کنند. 8. بحارالانوار، جلد 6، صفحه 267; اصول کافى، جلد 3، صفحه 242. 9. ق، آيه 42. 10. مرسلات، آيه 36. 11. مؤمن، آيه 16. 12. طارق، آيه 9. 13. زلزال، آيات 4 و 5. 14. بحارالانوار، جلد 74، صفحه 379. 15. نساء، آيه 41. 16. نور، آيه 44.
مؤسسه ندای ملکوت در کنار دیگر فعالیتهای تخصصی و عمومی خود در حیطه قرآن، طرحی را با عنوان «بهراه» در حال اجرا دارد. به گزارش خبرگزاری بینالمللی قرآن(ایکنا)، مؤسسه قرآنی ندای ملکوت در سال ۱۳۸۹ به منظور توسعه و ترویج فرهنگ قرآنی در جامعه در راستای عینیت بخشیدن به فرمایشات مقام معظم رهبری تأسیس شد و در سه بخش آموزش، پژوهش و تبلیغ و ترویج، فعالیتهای مختلفی را برنامه ریزی و اجرا کرد. این مؤسسه زیرمجموعهای تحت عنوان مرکز هنرهای قرآنی «بهراه» را راهاندازی کرده است که برای آشنایی بیشتر با این مرکز به تشریح آن پرداخته میشود.
این مرکز پس از سه سال پژوهش در موضوع های میان رشتهای قرآن و انواع هنرها، با هدف تربیت نسلهای ارزشی و پیرو قرآن در هنرهای گوناگون با رویکرد به ترویج فرهنگ قرآنی در میان هنرمندان و بهرهبرداری بهینه از ظرفیتهای هنری قرآن مجید و نیز تولید آثار فاخر هنری مبتنی بر قرآن کریم دیماه ۱۳۹۵ آغاز به کار کرده است.
در دوران امروز، هنر قویترین و بیرقیبترین ابزار برای بیان مفاهیمِ عمیق و بنیادی در میان جوامع بشری است. ازسوی دیگر در شرایط کنونی دنیای امروز، راه نجات بشریت تنها و تنها فهم و عمل به قرآن است. جهت سوق دادن جوامع به سوی قرآن مجید که سرشار از مفاهیم ژرف در همه ابعاد زندگی بشر است، لازم است از بهترین ابزار بهره برد. هنر به عنوان قویترین و پرنفوذترین ابزار میتواند هر سلیقه با هر گرایش دینی و سیاسی را به خود جلب و جذب کند.
ارائه مفاهیم ارزشمند و عمیق قرآنی به وسیله هنر نیازمند آموزش و شناخت است. به همین سبب مرکز هنرهای قرآنی «بهراه» با شیوههای نظاممند و علمی، اقدام به آموزش و ترویج هنرهای قرآنی کرده و هنرمند قرآنی تربیت میکند.
در این راستا دو هدف عمده سرلوحه این مرکز قرار گرفت که میتوان به تربیت نسلهای ارزشی و پیرو قرآن در هنرهای گوناگون با رویکرد به ترویج فرهنگ قرآنی در میان هنرمندان و بهرهبرداری بهینه از ظرفیتهای هنری قرآن مجید و تولید آثار فاخر هنری مبتنی بر قرآن کریم است.
گروههای آموزشی این مرکز شامل: هنرهای تجسمی، هنرهای دراماتیک، هنرهای ادبی، هنرهای آوایی، صنایع دستی است که از طرف معاون آموزش و پژوهش به مدیر «بهراه» معرفی و پس از تایید از معاونت مربوطه ابلاغ رسمی دریافت میکنند.
ثبت نام در رشتههای مختلف در سه سطح مقدماتی، تکمیلی، پیشرفته با ارایه مدارک انجام میشود. نامنویسی در هر رشته از هر گروه هنری ـ قرآنی برای عموم آزاد است.
مربیان و اعضاء فعال کانونهای قرآنی، قاریان، حافظان و خدمتگزاران قرآنی در اولویت ثبت نام بوده و از تخفیفهای ویژه برخوردار خواهند شد.
برای آشنایی بیشتر با این طرح به اینجا مراجعه کنید.

























