مطالب برگزیده

  • تــازه ها
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

خطبه صد و نود و دو، بخش دوازدهم


وَ لَقَدْ نَظَرْتُ فَمَا وَجَدْتُ أَحَداً مِنَ
بیشتر...

خطبه دویست و چهارده، بخش دوم

 

وَ اعْلَمُوا أَنَّ عِبَادَ اللّهِ

بیشتر...

خطبه صد و شانزده، بخش دوم

 

ومنها : وَلَوْ تَعْلَمُونَ مَا أَعْلَمُ مِمَّا طُوِیَ

بیشتر...

طول امل و تذکر مرگ،آیت الله شجاعی-تاریخ

دریافت فایل صوتی

حجم: 4 MB

زمان: 26:37 دقیقه

بیشتر...

إِنّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ

1إِنّا أَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ الْقَدْرِ

2وَ ما أَدْراکَ

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
10996
80916
152227439
اوقات شرعی

احسن الحدیث

احسن الحدیث

یکشنبه, 20 مرداد 1404 11:48

شرح آیه 35 سوره مبارکه المائده

35- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ

 

35- اى کسانى که ایمان آورده اید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید; و وسیله اى براى تقرب به او بجویید; و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید

 

حقیقت توسّل

روى سخن در این آیه، به افراد با ایمان است و براى رستگار شدن، به آنها سه دستور داده شده:

نخست مى گوید: «اى کسانى که ایمان آورده اید! تقوا و پرهیزگارى پیشه کنید» (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ).

پس از آن دستور مى دهد که: «وسیله اى براى تقرّب به خدا انتخاب نمائید» (وَ ابْتَغُوا إِلَیْهِ الْوَسیلَةَ).

و سرانجام مى فرماید: «در راه خدا جهاد نمائید» (وَ جاهِدُوا فی سَبیلِهِ).

و نتیجه همه آنها را این مى شمارد: «شاید در مسیر رستگارى قرار گیرید» (لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ).

موضوع مهمى که در این آیه باید مورد توجه قرار گیرد، دستورى است که درباره انتخاب «وسیله» به افراد با ایمان داده شده است.

* * *

نکته ها:

1 ـ منظور از «وَسِیلَة»

«وَسِیلَة» در اصل به معنى تقرّب جستن و یا چیزى که باعث تقرّب به دیگرى از روى علاقه و رغبت مى شود، مى باشد.

بنابراین، وسیله در آیه فوق معنى بسیار وسیعى دارد و هر کار و هر چیزى را که باعث نزدیک شدن به پیشگاه مقدس پروردگار مى شود، شامل مى گردد که مهم ترین آنها، ایمان به خدا و پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و جهاد و عبادات همچون نماز و زکات و روزه و زیارت خانه خدا و همچنین صله رحم و انفاق در راه خدا ـ اعم از انفاق هاى پنهانى و آشکار ـ و همچنین هر کار نیک و خیر مى باشد.

همان طور که على(علیه السلام) در «نهج البلاغه» فرموده است:

إِنَّ أَفْضَلَ ما تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوَسِّلُونَ إِلَى اللّهِ سُبْحانَهُ وَ تَعالَى الإِیْمانُ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ الْجِهادُ فِى سَبِیْلِهِ فَإِنَّهُ ذِرْوَةُ الإِسْلامِ، وَ کَلِمَةُ الإِخْلاصِ فَإِنَّهَا الْفِطْرَةُ وَ إِقامُ الصَّلاةِ فَإِنَّهَا الْمِلَّةُ، وَ إِیْتاءُ الزَّکاةِ فَإِنَّها فَرِیْضَةٌ واجِبَةٌ وَ صَوْمُ شَهْرِ رَمَضانَ فَإِنَّهُ جُنَّةٌ مِنَ الْعِقابِ وَ حَجُّ الْبَیْتِ وَ اعْتِمارُهُ فَإِنَّهُما یَنْفِیانِ الْفَقْرَ وَ یَرْحَضانِ الذَّنْبَ، وَ صِلَةُ الرَّحِمِ فَإِنَّها مَثْراةٌ فِى الْمالِ وَ مَنْسَأَةٌ فِى الأَجَلِ، وَ صَدَقَةُ السِّرِّ فَإِنَّها تُکَفِّرُ الْخَطِیْئَةَ وَ صَدَقَةُ الْعَلانِیَةِ فَإِنَّها تَدْفَعُ مِیْتَةَ السُّوءِ وَ صَنائِعُ الْمَعْرُوفِ فَإِنَّها تَقِى مَصارِعَ الْهَوانِ...:

«بهترین چیزى که به وسیله آن مى توان به خدا نزدیک شد، ایمان به خدا، پیامبر او و جهاد در راه خدا است که قلّه کوهسار اسلام است، و همچنین کلمه اخلاص (لا إِلهَ إِلاَّ اللّه) که همان فطرت توحید است، و بر پا داشتن نماز که آئین اسلام است، و زکات که فریضه واجبه است، و روزه ماه رمضان که سپرى است در برابر گناه و کیفرهاى الهى، و حج و عُمره که فقر و پریشانى را دور مى کند و گناهان را مى شوید، و صله رحم که ثروت را زیاد و عمر را طولانى مى کند، انفاق هاى پنهانى که جبران گناهان مى نماید و انفاق آشکار که مرگ هاى ناگوار و بد را دور مى سازد و کارهاى نیک که انسان را از سقوط نجات مى دهد».(1)

و نیز شفاعت پیامبران، امامان و بندگان صالح خدا که طبق صریح قرآن باعث تقرّب به پروردگار مى گردد، همه در مفهوم وسیع توسّل داخل است.

و همچنین پیروى از پیامبر و امام و گام نهادن در جاى گام آنها; زیرا همه اینها موجب نزدیکى به ساحت قدس پروردگار مى باشد، حتى سوگند دادن خدا به مقام پیامبران و امامان و صالحان که نشانه علاقه به آنها و اهمیت دادن به مقام و مکتب آنان مى باشد، همه جزء این مفهوم وسیع است.

و آنها که آیه فوق را به بعضى از این مفاهیم اختصاص داده اند، در حقیقت هیچ گونه دلیلى بر این تخصیص ندارند; زیرا همان طور که گفتیم: «وسیله» مفهوم لغویش به معنى هر چیزى است که باعث تقرّب مى گردد.

لازم به تذکر است که هرگز منظور این نیست که چیزى را از شخص پیامبر یا امام مستقلاً تقاضا کنند، بلکه منظور این است: با اعمال صالح یا پیروى از پیامبر و امام(علیه السلام)، یا شفاعت آنان و یا سوگند دادن خداوند به مقام و مکتب آنها (که خود یک نوع احترام و اهتمام به موقعیت آنها و یک نوع عبادت است) از خداوند چیزى را بخواهند.

این معنى نه بوى شرک مى دهد، نه بر خلاف آیات دیگر قرآن است و نه از عموم آیه فوق بیرون مى باشد (دقت کنید).

* * *

2 ـ قرآن و توسّل

از آیات دیگر قرآن نیز به خوبى استفاده مى شود که وسیله قرار دادن مقام انسان صالحى در پیشگاه خدا و طلب چیزى از خداوند به خاطر او، به هیچ وجه ممنوع نیست و منافات با توحید ندارد، در آیه 64 سوره «نساء» مى خوانیم:

وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیْماً:

«اگر آنها هنگامى که به خویشتن ستم کردند (و مرتکب گناهى شدند) به سراغ تو مى آمدند و از خداوند طلب عفو و بخشش مى کردند و تو نیز براى آنها طلب عفو مى کردى، خدا را توبه پذیر و رحیم مى یافتند».

و نیز در آیه 97 سوره «یوسف» مى خوانیم که: برادران یوسف از پدر تقاضا کردند در پیشگاه خداوند براى آنها استغفار کند و یعقوب(علیه السلام) نیز این تقاضا را پذیرفت.

در آیه 114 سوره «توبه» نیز موضوع استغفار ابراهیم(علیه السلام) در مورد پدرش آمده که تأثیر دعاى پیامبران درباره دیگران را تأئید مى کند و همچنین در آیات متعدّد دیگر قرآن این موضوع منعکس است.

* * *

3 ـ روایات اسلامى و توسّل

از روایات متعدّدى که از طرق شیعه و اهل تسنن در دست داریم، نیز به خوبى استفاده مى شود که توسّل، به آن معنى که در بالا گفتیم هیچ گونه اشکالى ندارد، بلکه کار خوبى محسوب مى شود، این روایات بسیار فراوان است و در کتب زیادى نقل شده که ما به چند نمونه از آنها ـ که در کتب معروف اهل تسنن مى باشد ـ اشاره مى کنیم:

الف ـ در کتاب «وفاء الوفاء» تألیف دانشمند معروف سنّى «سمهودى» چنین آمده: مدد گرفتن و شفاعت خواستن در پیشگاه خداوند از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و از مقام و شخصیت او، هم پیش از خلقت او مجاز بوده، هم بعد از تولّد، هم بعد از رحلتش، هم در عالم برزخ، و هم در روز رستاخیز، سپس روایت معروف توسّل آدم(علیه السلام) به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را از «عمر بن خطاب» نقل کرده که: آدم روى اطلاعى که از آفرینش پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در آینده داشت، به پیشگاه خداوند چنین عرض کرد:

یا رَبِّ أَسْئَلُکَ بِحَقِّ مُحَمَّد لَمّا غَفَرْتَ لِى: «خداوندا به حق محمّد(صلى الله علیه وآله) از تو تقاضا مى کنم که مرا ببخشى».(2)

سپس حدیث دیگرى از جماعتى از راویان حدیث، از جمله «نسائى» و «ترمذى» دانشمندان معروف اهل تسنن به عنوان شاهد براى جواز توسّل به پیامبر، در حال حیات نقل مى کند که خلاصه اش این است: مرد نابینائى تقاضاى دعا از پیامبر براى شفاى بیماریش کرد، پیغمبر به او دستور داد که چنین دعا کند:

أَللّهُمَّ إِنِّى أَسْئَلُکَ وَ أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِنَبِیِّکَ مُحَمَّد نَبِىِّ الرَّحْمَةِ یا مُحَمَّدُ إِنِّى تَوَجَّهْتُ بِکَ إِلى رَبِّى فِى حاجَتِى لِتَقْضِىَ لِىَ اللّهُمَّ شَفِّعْهُ فِىَّ:

«خداوندا من از تو به خاطر پیامبرت، پیامبر رحمت تقاضا مى کنم و به تو روى مى آورم اى محمّد! به وسیله تو به سوى پروردگارم براى انجام حاجتم متوجه مى شوم، خداوندا او را شفیع من ساز».(3)

سپس در مورد جواز توسّل به پیامبر(صلى الله علیه وآله) بعد از وفات چنین نقل مى کند که: مرد حاجتمندى در زمان «عثمان» کنار قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)آمده نماز خواند و چنین دعا کرد:

أَللّهُمَّ إِنِّى أَسْئَلُکَ وَ أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِنَبِیِّنا مُحَمَّد(صلى الله علیه وآله) نَبِىِّ الرَّحْمَةِ، یا مُحَمَّدُ إِنِّى أَتَوَجَّهُ بِکَ إِلى رَبِّکَ أَنْ تَقْضِىَ حاجَتِى: «خداوندا من از تو تقاضا مى کنم و به وسیله پیامبر ما محمّد(صلى الله علیه وآله) پیغمبر رحمت، به سوى تو متوجه مى شوم، اى محمّد! من به وسیله تو متوجه پروردگار تو مى شوم تا مشکلم حل شود».

بعداً اضافه مى کند، چیزى نگذشت که مشکل او حل شد.(4)

ب ـ نویسنده کتاب «التوصل الى حقیقة التوسّل» که در موضوع توسّل بسیار سخت گیر است، 26 حدیث از کتب و منابع مختلف نقل کرده که جواز این موضوع در لابلاى آنها منعکس است، اگر چه نامبرده سعى دارد در اسناد این احادیث، خدشه وارد کند، ولى واضح است روایات هنگامى که فراوان باشند و به حدّ تواتر برسند جائى براى خدشه در سند حدیث باقى نمى ماند و روایاتى که در زمینه توسّل در منابع اسلامى وارد شده است مافوق حدّ تواتر است.

از جمله روایاتى که نقل مى کند این است:

«ابن حجر مکّى» در کتاب «صواعق» از «امام شافعى» پیشواى معروف اهل تسنن نقل مى کند که به اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله) توسّل مى جست و چنین مى گفت:

آلُ النَّبِىِّ ذَرِیْعَتِى *** وَ هُمُ إِلَیْهِ وَسِیْلَتِى

أَرْجُو بِهِمْ أُعْطى غَداً *** بِیَدِ الْیَمِیْنِ صَحِیْفَتِى

«خاندان پیامبر وسیله منند * آنها در پیشگاه او سبب تقرّب من مى باشند».

«امیدوارم به سبب آنها فرداى قیامت * نامه عمل من به دست راست من سپرده شود».(5)

و نیز از «بیهقى» نقل مى کند: در زمان خلافت خلیفه دوم سالى قحطى شد، «بلال» به همراهى عده اى از صحابه بر سر قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده، چنین گفت:

یا رَسُولَ اللّهِ إِسْتَسْقِ لاُِمَّتِکَ... فَإِنَّهُمْ قَدْ هَلَکُوا: «اى رسول خدا! از خدایت براى امّتت باران بخواه... که ممکن است هلاک شوند».(6)

حتى از «ابن حجر» در کتاب «الخیرات الحسان» نقل مى کند که: «امام شافعى» در ایامى که در «بغداد» بود به زیارت «ابوحنیفه» مى رفت و در حاجاتش به او متوسّل مى شد!(7)

و نیز در «صحیح دارمى» از «ابى الجوزاء» نقل مى کند که: سالى در «مدینه» قحطى شدیدى واقع شد، بعضى شکایت به «عایشه» بردند، او سفارش کرد بر فراز قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) روزنه اى در سقف ایجاد کنند، تا به برکت قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) از طرف خدا باران نازل شود، چنین کردند و باران فراوانى آمد!

«آلوسى» در تفسیر خود، قسمت هاى زیادى از احادیث فوق را نقل کرده و پس از تجزیه و تحلیل طولانى و حتى سختگیرى درباره احادیث فوق، در پایان ناگزیر به اعتراف شده چنین مى گوید:

«بعد از تمام این گفتگوها من مانعى در توسّل به پیشگاه خداوند به مقام پیامبر(صلى الله علیه وآله)نمى بینم، چه در حال حیات پیامبر، و چه پس از رحلت او».

و بعد از بحث نسبتاً مشروحى در این زمینه، اضافه مى کند: «توسّل جستن به مقام غیر پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پیشگاه خدا نیز مانعى ندارد به شرط این که او حقیقتاً در پیشگاه خدا مقامى داشته باشد».(8)

و اما در منابع شیعه موضوع به قدرى روشن است که نیاز به نقل حدیث ندارد.

* * *

4 ـ چند یادآورى

اوّلاً ـ همان طور که گفتیم، منظور از توسّل این نیست که کسى حاجت را از پیامبر یا امامان بخواهد، بلکه منظور این است که: به مقام او در پیشگاه خدا متوسّل شود، و این در حقیقت، توجه به خدا است; زیرا احترام پیامبر نیز به خاطر این است که: فرستاده او بوده و در راه او گام برداشته و ما تعجب مى کنیم از کسانى که این گونه توسّل را یک نوع شرک مى پندارند در حالى که شرک این است که براى خدا شریکى در صفات و اعمال او قائل شوند و این گونه توسّل به هیچ وجه شباهتى با شرک ندارد.

ثانیاً ـ بعضى اصرار دارند میان حیات و وفات پیامبر و امامان(علیهم السلام) فرق بگذارند، در حالى که گذشته از روایات فوق ـ که بسیارى از آنها مربوط به بعد از وفات است ـ از نظر یک مسلمان، پیامبران و صلحاء، بعد از مرگ «حیات برزخى» دارند، حیاتى وسیع تر از عالم دنیا همان طور که قرآن درباره شهداء به آن تصریح کرده مى گوید: «آنها را مردگان فرض نکنید آنها زندگانند».(9)

ثالثاً ـ بعضى نیز اصرار دارند میان تقاضاى دعاء از پیامبر، و بین سوگند دادن خدا به مقام او، فرق بگذارند، تقاضاى دعا را مجاز و غیر آن را ممنوع بشمارند، در حالى که هیچ گونه فرق منطقى میان این دو دیده نمى شود.

رابعاً ـ بعضى از نویسندگان و دانشمندان اهل تسنن، مخصوصاً «وَهّابى ها» با لجاجت خاصّى کوشش دارند تمام احادیثى که در زمینه توسّل وارد شده است را تضعیف کنند و یا با اشکالات واهى و بى اساس، آنها را به دست فراموشى بسپارند.

آنها در این زمینه چنان بحث مى کنند که هر ناظر بى طرفى احساس مى کند قبلاً عقیده اى براى خود انتخاب کرده، سپس مى خواهند عقیده خود را به روایات اسلامى «تحمیل» کنند، و هر چه مخالف آن بود به نوعى از سر راه خود کنار بزنند.

در حالى که یک محقق هرگز نمى تواند چنین بحث هاى غیر منطقى و تعصّب آمیزى را بپذیرد.

خامساً ـ همان طور که گفتیم، روایات توسّل به حدّ تواتر رسیده یعنى به قدرى زیاد است که ما را از بررسى اسناد آن بى نیاز مى سازد.

علاوه بر این، در میان آنها روایت صحیح نیز فراوان است با این حال، جائى براى خرده گیرى در پاره اى از اسناد آنها باقى نمى ماند.

سادساً ـ از آنچه گفتیم روشن مى شود روایاتى که در ذیل این آیه وارد شده و مى گوید: پیغمبر به مردم مى فرمود: از خداوند براى من «وسیله» بخواهید(10) و یا آنچه در «کافى» از على(علیه السلام) نقل شده که: وسیله بالاترین مقامى است که در بهشت قرار دارد،(11) با آنچه در تفسیر آیه گفتیم هیچ گونه منافاتى ندارد; زیرا همان طور که مکرّر اشاره کردیم، «وسیله»، هر گونه تقرّب به پروردگار را شامل مى شود و تقرّب پیامبر به خدا، و بالاترین درجه اى که در بهشت وجود دارد یکى از مصداق هاى آن است.

* * *


1 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 110.

2 ـ «وفاء الوفاء»، جلد 3، صفحه 1371 (صفحه 419، به نقل از «الغدیر»، جلد 5، صفحه 435، دار الکتاب العربى، طبع چهارم، 1397 هـ ق) ـ در کتاب «التوصل الى حقیقة التوسّل»، صفحه 215، حدیث فوق را از کتاب «دلائل النبوة بیهقى» نیز نقل نموده است ـ «مستدرک» حاکم نیشابورى، جلد 2، صفحه 615، دار المعرفة بیروت، 1406 هـ ق.

3 ـ «وفاء الوفاء»، جلد 3، صفحه 1372 ـ «سنن ترمذى»، جلد 5، صفحه 229، دار الفکر بیروت، طبع دوم، 1403 هـ ق ـ «سنن کبراى نسائى»، جلد 6، صفحه 169، دار الکتب العلمیة بیروت، طبع اول، 1411 هـ ق.

4 ـ «وفاء الوفاء»، جلد 3، صفحه 1373 ـ «مجمع الزوائد هیثمى»، جلد 2، صفحه 279، دار الکتب العلمیة بیروت، 1408 هـ ق ـ «معجم الکبیر طبرانى»، جلد 9، صفحه 31، مکتبة ابن تیمیة، قاهرة، طبع دوم.

5 ـ «التوصل الى حقیقة التوسل»، صفحه 329 ـ «مناقب آل ابى طالب» ابن شهر آشوب، جلد 2، صفحه 3، چاپخانه حیدریه نجف، محمد کاظم حیدرى، 1376 هـ ق ـ «ینابیع المودة قندوزى»، جلد 2، صفحه 468، دار الاسوة، طبع اول، 1416 هـ ق.

6 ـ «التوصل الى حقیقة التوسل»، صفحه 253.

7 ـ «التوصل الى حقیقة التوسل»، صفحه 331.

8 ـ «روح المعانى»، جلد 4 ـ 6، صفحات 114 تا 115.

9 ـ آل عمران، آیه 169.

10 ـ «مستدرک»، جلد 4، صفحه 61، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 7، صفحه 326، و جلد 91، صفحه 65 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 327، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 636، و جلد 5، صفحه 112، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ تفسیر «برهان»، جلد 2، صفحه 139، دار احیاء الکتب العربیة، قاهرة، طبع اول، 1376 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 4، صفحه 190، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق.

11 ـ «کافى»، جلد 8، صفحه 24، دار الکتب الاسلامیة.

.......................

تفسیر نمونه

شنبه, 19 مرداد 1404 12:03

مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ.

امام(عليه السلام) فرمود: از آن زمان كه حق به من نشان داده شده هرگز در آن شك و ترديد نكردم.

 

شرح و تفسير

هيچ گاه در شناخت حق شك نكردم!

امام(عليه السلام) در اين گفتار نورانى خود به حقيقت مهمى اشاره مى كند و مى فرمايد: «از آن زمان كه حق به من نشان داده شده هرگز در آن شك و ترديد نكردم»; (مَا شَكَكْتُ فِي الْحَقِّ مُذْ أُرِيتُهُ). آگاهى بر چيزى درجات دارد كه وابسته به طرق دريافت آن است; گاه انسان چيزى را با ادله نظرى درك مى كند و گاه با مقدمات ضرورى، زمانى با حس و تجربه و هنگامى با شهود باطنى. يا ادله بسيار محكمى همچون شهود است، شهودى كه از همه اينها برتر است يا علم و اطلاعى كه از ادله نظرى حاصل مى گردد. گاه نيز ممكن است در ادامه راه بر اثر دليل معارضى با شك مواجه شود. از اين گذشته افرادى كه چيزى را درك مى كنند با هم متفاوتند; گاه افراد ضعيفى هستند كه با كم ترين شبهه اى متزلزل مى شوند و گاه افراد قوى و نيرومندى كه هيچ شبهه اى آنها را تكان نمى دهد. از سوى سوم معلمانى كه چيزى به انسان مى آموزند نيز مختلف اند; گاه معلّم فرد عادى است و گاه امام معصوم يا پيغمبر خدا; در آموخته هايى از فردى عادى ممكن است شك و ترديد نفوذ كند; ولى آنچه را انسان از استاد معصومى آموخته از شك و ترديد مصون خواهد بود. تمام اين جهات در حد اعلا در روح و جان على(عليه السلام) وجود داشت; هم مشاهده او نسبت به حق از طريق شهود بود و هم قدرت روح او اجازه شك و شبهه به وى نمى داد و هم استاد و معلم او شخصى همچون پيامبر اسلام بود كه مستقيما مطالب را از منبع وحى دريافت مى كرد. به همين دليل امام(عليه السلام) مى گويد: از آن روزى كه حق به من نشان داده شد هرگز در آن ترديد نكردم. افزون بر اينها بسيار مى شود كه تزلزل ايمان انسان از هواپرستى نشأت مى گيرد; مثلاً در داستان معروف «عمر بن سعد» آمده است كه وقتى در برابر شهيد كردن سالار شهيدان، امام حسين وعده فرماندارى رى به او داده شده به قدرى براى او جالب بود كه حتى در معاد شك كرد و گفت: مى گويند خداوند بهشت و دوزخى آفريده اگر راست گفته باشند اين عمل را انجام مى دهم و توبه مى كنم و اگر دروغ گفته باشند به مقام بلندى در دنيا مى رسم و از آنجا كه امام(عليه السلام)از اين امور پاك و منزه بود هرگز شبهه اى در وجود مباركش راه نيافت و چه بسيار افرادى در صدر اسلام و بعد از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) براى جاذبه هاى مال و ثروت و مقام ايمان خود را از دست دادند و گرفتار شبهات شدند. در حديثى از امام صادق(عليه السلام) مى خوانيم كه از آن حضرت سؤال كردند چه چيزى ايمان را در انسان ثابت نگه مى دارد. امام(عليه السلام) فرمود: «الّذي يُثْبِتُهُ فيهِ الْوَرَعُ وَالَّذي يُخْرِجُهُ مِنْهُ الطَّمَعُ; آن چيزى كه ايمان را در انسان ثابت مى دارد ورع و پرهيزگارى است و آن چيزى كه ايمان را از او خارج مى كند طمع است». از اينجا نتيجه مى گيريم كه اگر بخواهيم در عقايد خود راسخ باشيم بايد علاوه بر اين كه آنها را از منبع مطمئنى دريافت داريم خودسازى را نيز فراموش نكنيم مبادا طوفان وسوسه هاى شيطان و هواى نفس كاخ ايمان ما را متزلزل و ويران سازد. مطالعه خطبه هاى نهج البلاغه نيز شاهد صادق اين گفتار است، زيرا مى بينيم همه جا امام(عليه السلام) با قاطعيت تمام در مورد مسائل مختلف از اعتقادات گرفته تا اخلاق و اعمال و احكام سخن مى گويد و اين قاطعيت نشانه اعتقاد قطعى و تزلزل ناپذير امام(عليه السلام) در تمام اين مسائل است. اين سخن را با كلام ديگرى از امام اميرمؤمنان(عليه السلام)در خطبه 189 نهج البلاغه كه برگرفته از قرآن مجيد است پايان مى دهيم. امام(عليه السلام) در آن خطبه مى فرمايد: «بعضى از ايمان ها ثابت و مستقر در دل هاست و بعضى ديگر ناپايدار و عاريتى است كه در ميان قلب و سينه تا سرآمدى معلوم قرار دارد» گويى اين سخن اشاره به آيه 98 سوره انعام است كه مى فرمايد: «(وَهُوَ الَّذِى أَنشَأَكُمْ مِّنْ نَّفْس وَاحِدَة فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ); و كسى است كه شما را از يك انسان آفريد (و شما از نظر ايمان يا آفرينش دو گروه مختلف هستيد:) پايدار و ناپايدار» يكى از تفسيرهاى اين آيه شريفه همان است كه در كلام امام صادق(عليه السلام) آمده كه مى فرمايد: «فَالْمُسْتَقَرُّ الإيمانُ الثّابِتُ وَالْمُسْتَوْدَعُ الْمُعارُ; مستقر به معناى ايمان ثابت است و مستودع ايمان عاريتى است». ما در شرح آن خطبه عوامل پايدارى ايمان و تزلزل آن را مشروحاً آورده ايم.

چهارشنبه, 16 مرداد 1404 14:00

شرح آیات 33 و 34 سوره مبارکه المائده

33- إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلَافٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ

34- إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا مِن قَبْلِ أَن تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ ۖ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ

 

33- کیفر آنها که با خدا و پیامبرش به جنگ برمى خیزند، و براى فساد در روى زمین تلاش مى کنند، (و با تهدید اسلحه، به جان و مال و ناموس مردم حمله مى برند،) فقط این است که اعدام شوند; یا به دار آویخته گردند;یا دست و پاى آنها، بعکس یکدیگر (چهار انگشت از دست راست و چهار انگشت از پاى چپ)، بریده شود; و یا از سرزمین خود تبعید گردند. این رسوایى آنها در دنیاست; و در آخرت، مجازات بزرگى دارند

34- مگر کسانى که پیش از دست یافتن شما بر آنان، توبه کنند; پس بدانید (خدا توبه آنها را مى پذیرد;) خداوند آمرزنده و مهربان است

 

در شأن نزول این آیه، چنین نقل کرده اند که: جمعى از مشرکان خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده مسلمان شدند، اما آب و هواى «مدینه» به آنها نساخت، رنگ آنها زرد و بدنشان بیمار شد.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى بهبودى آنها دستور داد به خارج «مدینه» در نقطه خوش آب و هوائى از صحرا که شتران زکات را در آنجا به چَرا مى بردند، بروند و ضمن استفاده از آب و هواى آنجا از شیر تازه شتران به حدّ کافى استفاده کنند، آنها چنین کردند و بهبودى یافتند، اما به جاى تشکر از پیامبر(صلى الله علیه وآله) چوپان هاى مسلمان را دست و پا بریده، چشمان آنها را از بین بردند، سپس دست به کشتار آنها زدند، شتران زکات را غارت کرده و از اسلام بیرون رفتند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور داد آنها را دستگیر کردند و همان کارى که با چوپان ها انجام داده بودند، به عنوان مجازات درباره آنها انجام یافت، یعنى چشم آنها را کور کردند، دست و پاى آنها را بریدند و کشتند تا دیگران عبرت بگیرند و مرتکب این اعمال ضد انسانى نشوند، آیه فوق درباره این گونه اشخاص نازل گردید و قانون اسلام را در مورد آنها شرح داد.(1)

تفسیر:

کیفر آنها که به جان و مال مردم حمله مى برند

این آیه در حقیقت بحثى را که در مورد قتل نفس در آیات سابق بیان شد، تکمیل مى کند و جزاى افراد متجاوزى که اسلحه بر روى مسلمانان مى کشند و با تهدید به مرگ و حتى کشتن، اموالشان را به غارت مى برند، با شدت هر چه تمام تر بیان مى نماید، مى فرماید: «کیفر کسانى که با خدا و پیامبر به جنگ بر مى خیزند، و در روى زمین دست به فساد مى زنند، این است که کشته شوند، یا به دار آویخته شوند، یا این که دست و پاى آنها به طور مخالف (دست راست با پاى چپ) بریده شود و یا این که از زمینى که در آن زندگى دارند تبعید گردند» (إِنَّما جَزاءُ الَّذینَ یُحارِبُونَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ یَسْعَوْنَ فِی الأَرْضِ فَساداً أَنْ یُـقَتَّلُوا أَوْ یُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَیْدیهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلاف أَوْ یُنْفَوْا مِنَ الأَرْضِ).

چنان که ملاحظه شد، کیفر کسانى که با خدا و رسول او به محاربه بر مى خیزند، یا در زمین فساد به راه مى اندازند چهار گونه است: قتل، به دار آویختن، بریدن دست و پا به طور مخالف و تبعید.

با توجه به این بیان توضیح ذیل براى رفع ابهام لازم به نظر مى رسد:

منظور از «محاربه با خدا و پیامبر» آن چنان که در احادیث اهل بیت(علیهم السلام)وارد شده و شأن نزول آیه نیز کم و بیش به آن گواهى مى دهد این است که: کسى با تهدید به وسیله اسلحه به جان یا مال مردم تجاوز کند، اعم از این که به صورت دزدان گردنه ها در بیرون شهرها چنین کارى کند و یا در داخل شهر.

بنابراین، افراد چاقوکشى که به جان و مال و نوامیس مردم حمله مى کنند نیز مشمول آن هستند.

جالب توجه است که: محاربه و ستیز با بندگان خدا در این آیه، به عنوان محاربه با خدا معرفى شده و این، تأکید فوق العاده اسلام درباره حقوق انسان ها و رعایت امنیت آنان را ثابت مى کند.

و منظور از «قطع دست و پا» طبق آنچه در کتب فقهى اشاره شده، همان مقدارى است که در مورد سرقت بیان گردیده، یعنى تنها بریدن چهار انگشت از دست یا پا مى باشد.(2)

اما آیا مجازات هاى چهارگانه فوق، جنبه تخییرى دارد، یعنى حکومت اسلامى هر کدام از آنها را درباره هر کسى صلاح ببیند اجراء مى کند، و یا متناسب با چگونگىِ جرم و جنایتى است که از آنها سر زده است؟

یعنى اگر افراد محارب دست به کشتن انسان هاى بى گناهى زده اند، مجازات قتل براى آنها انتخاب مى شود.

اگر اموال مردم را با تهدید به اسلحه برده اند، انگشتان دست و پاى آنها قطع مى شود.

اگر، هم دست به آدم کشى و هم سرقت اموال زده باشند اعدام مى شوند و جسد آنها براى عبرتِ مردم، مدتى به دار آویخته مى شود.

و اگر تنها اسلحه به روى مردم کشیده اند بدون این که خونى ریخته شود و یا سرقتى انجام گیرد، به شهر دیگرى تبعید خواهند شد؟

شک نیست که معنى دوم، به حقیقت نزدیک تر است، و این مضمون در چند حدیث که از ائمه اهل بیت(علیهم السلام)نقل شده، به چشم مى خورد.(3)

درست است که در پاره اى از احادیث اشاره به مخیّر بودن حکومت اسلامى در این زمینه شده است ولى، با توجه به احادیث سابق منظور از تخییر، این نیست که: حکومت اسلامى پیش خود یکى از این چهار مجازات را انتخاب نماید و چگونگى جنایت را در نظر نگیرد; زیرا بسیار بعید به نظر مى رسد که مسأله کشتن و به دار آویختن، هم ردیف تبعید بوده باشد، و همه در یک سطح.

اتفاقاً در بسیارى از قوانین جنائى و جزائى دنیاى امروز نیز، این مطلب به وضوح دیده مى شود که براى یک نوع جنایت چند مجازات را در نظر مى گیرند، مثلاً در پاره اى از جرائم، در قانون مجازات مجرم، حبس از سه سال تا 10 سال تعیین شده، و دست قاضى را در این باره باز گذاشته اند، مفهوم آن این نیست که قاضى مطابق میل خود سال هاى زندان را تعیین نماید، بلکه، منظور این است: چگونگى وقوع مجازات را که گاهى با «جهات مخفّفه» و گاهى با «جهات مشدّده» همراه است در نظر بگیرد و کیفر مناسبى انتخاب نماید.

در این قانون مهم اسلامى که درباره محاربان وارد شده، چون نحوه این جرم و جنایت بسیار متفاوت است و همه محاربان مسلماً یکسان عمل نمى کنند و یکسان نیستند، طرز مجازات آنها نیز متفاوت ذکر شده است.

ناگفته پیدا است شدّتِ عمل فوق العاده اى که اسلام در مورد محاربان به خرج داده، براى حفظِ خون هاى بى گناهان و جلوگیرى از حملات و تجاوزهاى افراد قلدر، زورمند، جانى، چاقوکش و آدمکش، به جان و مال و نوامیسِ مردم بى گناه است.(4)

در پایان آیه مى فرماید:

«این مجازات و رسوائى آنها در دنیا است و تنها به این مجازات قناعت نخواهد شد، بلکه در آخرت نیز کیفر سخت و عظیمى خواهند داشت» (ذلِکَ لَهُمْ خِزْیٌ فِی الدُّنْیا وَ لَهُمْ فِی الآخِرَةِ عَذابٌ عَظیمٌ).

از این جمله استفاده مى شود که: حتى اجراى حدود و مجازات هاى اسلامى مانع از کیفرهاى آخرت نخواهد گردید.

* * *

سپس براى این که راه بازگشت را حتى بر روى این گونه جانیان خطرناک نبندد و در صورتى که در صدد اصلاح بر آیند، راه جبران و تجدیدنظر به روى آنها گشوده باشد مى فرماید:

«مگر کسانى که پیش از دسترسى به آنها توبه و بازگشت کنند که مشمول عفو خداوند خواهند شد و بدانید خداوند غفور و رحیم است» (إِلاَّ الَّذینَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَیْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحیمٌ).

از این قسمت استفاده مى شود که تنها در صورتى مجازات و حدّ از آنها برداشته مى شود که پیش از دستگیر شدن به میل و اراده خود از این جنایت توبه کنند و پشیمان گردند.

البته نیاز به تذکر ندارد که توبه آنها سبب نمى شود اگر قتلى از آنها صادر شده، یا مالى را به سرقت برده اند مجازات آن را نبینند، بلکه تنها مجازات تهدید مردم با اسلحه برداشته خواهد شد.

و به عبارت دیگر، توبه او تنها تأثیر در ساقط شدن حق اللّه دارد و اما حق النّاس بدون رضایت صاحبان حق، ساقط نخواهد شد (دقت کنید).

و نیز به تعبیر دیگر: مجازاتِ محارب، از مجازات قاتل یا سارق معمولى شدیدتر است و با توبه کردن، مجازات محارب از او برداشته مى شود، اما مجازات سارق و غاصب یا قاتل معمولى را خواهد داشت.

با این توضیح که: اگر توبه نمى کرد حاکم او را به قتل مى رساند، یا به دار مى آویخت، یا دست و پاى آنها را بر خلاف یکدیگر قطع و یا تبعید مى نمود، چه صاحبان حق و اولیاء دم راضى باشند یا خیر، چه حاضر به عفو شوند، یا به دیه رضایت دهند، در هر صورت حاکم موظف به اجراء حکم محارب بود، اما پس از توبه، قصاص، دیه، و یا عفو مربوط به صاحبان حق و اولیاء دم است، هر گونه آنها تصمیم بگیرند، حاکم عمل خواهد نمود.

ممکن است سؤال شود: توبه یک امر باطنى است از کجا مى توان آن را اثبات کرد؟

در پاسخ مى گوئیم: طریق اثبات این موضوع فراوان است، از جمله این که: دو شاهد عادل گواهى بدهند که در مجلسى توبه او را شنیده اند و بدون این که کسى آنها را اجبار کند به میل خود توبه نموده اند و یا این که برنامه و روش زندگى خود را چنان تغییر دهند که آثار توبه از آن آشکار باشد.

* * *


1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 324، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 31، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 621، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ تفسیر «المنار»، جلد 6، صفحه 353 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 3، صفحه 2145 (جلد 2، صفحه 358، پاورقى، و جلد 6، صفحه 148، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق) ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 278، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق.

2 ـ «کنز العرفان»، جلد 2، صفحات 349 و 352، المکتبة المرتضویة لاحیاء الآثار الجعفریة، 1384 هـ ق ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 325، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 1، صفحه 168، مؤسسه دار الکتاب قم،   طبع سوم، 1404 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 623، موسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 317، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحه 151، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق ـ «جواهر الکلام»، جلد 41، صفحه 573، دار الکتب الاسلامیة، چاپخانه حیدرى، طبع ششم، 1363 هـ ش (و امّا حدّ المحارب و هو کتاباً و سنةً و اجماعاً بقسمیه، القتل، او الصلب، او القطع مخالفاً، بأن تقطع الید الیمنى و الرجل الیسرى کما فى السارق).

3 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 622، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «کافى»، جلد 7، صفحات 246 و 247، دار الکتب الاسلامیة ـ «وسائل الشیعه»، جلد 28، صفحه 309، چاپ آل البیت ـ «المیزان»، جلد 5، صفحه 331، انتشارات جامعه مدرسین قم.

4 ـ احکامى که در بالا گفته شد به عنوان یک بحث تفسیرى و به طور فشرده و خلاصه بود، تفصیل و شرایط این قانون اسلامى را باید در کتب فقهى مطالعه کرد.

.............................

تفسیر نمونه

سه شنبه, 15 مرداد 1404 13:52

شرح آیه 32 سوره مبارکه المائده

32- مِنْ أَجْلِ ذَٰلِكَ كَتَبْنَا عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا ۚ وَلَقَدْ جَاءَتْهُمْ رُسُلُنَا بِالْبَيِّنَاتِ ثُمَّ إِنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم بَعْدَ ذَٰلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ

 

32- به همین جهت، بر بنى اسرائیل مقرّر داشتیم که هر کس، انسانى را بدون ارتکاب قتل یا فساد در روى زمین بکشد،چنان است که گویى همه انسانها را کشته; و هر کس، انسانى را از مرگ رهایى بخشد، چنان است که گویى به همه مردم حیات بخشیده است. و پیامبران ما، دلایل روشن براى آنان [= بنى اسرائیل] آوردند، اما بسیارى از آنها،پس از آن در روى زمین، تعدّى و زیاده روى کردند

 

پیوند انسان ها

پس از ذکر داستان فرزندان آدم(علیه السلام) یک نتیجه گیرى کلّى و انسانى در این آیه شده است، نخست مى فرماید: «به خاطر همین موضوع، بر بنى اسرائیل مقرّر داشتیم که: هر کس انسانى را بدون ارتکاب قتل، و بدون فساد در روى زمین به قتل برساند، چنان است که گویا همه انسان ها را کشته است و کسى که انسانى را از مرگ نجات دهد گویا همه انسان ها را از مرگ نجات داده است» (مِنْ أَجْلِ ذلِکَ کَتَبْنا عَلى بَنی إِسْرائیلَ أَنـَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَیْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِی الأَرْضِ فَکَأَنـَّما قَتَلَ النّاسَ جَمیعاً وَ مَنْ أَحْیاها فَکَأَنـَّما أَحْیَا النّاسَ جَمیعاً).(1)

و در پایان آیه: اشاره به قانون شکنى بنى اسرائیل کرده مى فرماید: «پیامبران ما با دلائل روشن براى ارشاد آنها آمدند ولى بسیارى از آنها قوانین الهى را در هم شکستند و راه اسراف را در پیش گرفتند» (وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُنا بِالْبَیِّناتِ ثُمَّ إِنَّ کَثیراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِکَ فِی الأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ).

باید توجه داشت: «اسراف» در لغت، معنى وسیعى دارد که هر گونه تجاوز و تعدّى از حدّ را شامل مى شود اگر چه غالباً در مورد بخشش ها و هزینه ها و مخارج زندگى اقتصادى به کار مى رود.

* * *

نکته ها:

1 ـ بر اساس این بیان، کشتن یک انسان بدون این که قتلى انجام داده باشد به منزله کشتن همه مردم است و احیاء کردن یک انسان به منزله احیاى همه است، به همین جهت در اینجا سؤال مهمى پیش مى آید که:

چگونه قتل یک انسان مساوى با قتل همه انسان ها و نجات یک نفر، مساوى با نجات همه انسان ها مى باشد؟

مفسران در اینجا پاسخ هاى زیادى داده اند.

در تفسیر «تبیان» شش پاسخ، در «مجمع البیان» پنج پاسخ و در «کنز العرفان» چهار پاسخ به آن داده شده است که پاره اى از آنها از معنى آیه بسیار دور است.(2)

آنچه مى توان در پاسخ سؤال فوق گفت، این است که: قرآن در این آیه یک حقیقت اجتماعى و تربیتى را بازگو مى کند; زیرا:

اوّلاً ـ کسى که دست به خون انسان بى گناهى مى آلاید، در حقیقت چنین آمادگى را دارد که انسان هاى بى گناهِ دیگرى را که با آن مقتول از نظر انسانى و بى گناهى برابرند، مورد حمله قرار دهد و به قتل برساند.

او در حقیقت، یک قاتل است و طعمه او انسانِ بى گناه، و مى دانیم از این نظر تفاوتى در میان انسان هاى بى گناه نیست.

همچنین کسى که به خاطر نوع دوستى و عاطفه انسانى، دیگرى را از مرگ نجات بخشد، این آمادگى را دارد که این برنامه انسانى را در مورد هر بشر دیگرى انجام دهد.

او علاقمند به نجات انسان هاىِ بى گناه است و از این نظر، براى او این انسان و آن انسان، تفاوت نمى کند و با توجه به این که قرآن مى گوید: «فَکَأَنَّما...» استفاده مى شود که: مرگ و حیات یک نفر اگر چه مساوى با مرگ و حیات اجتماع نیست، اما شباهتى به آن دارد.

ثانیاً ـ جامعه انسانى در حقیقت یک واحد بیش نیست و افراد آن همانند اعضاى یک پیکرند، هر لطمه اى به عضوى از اعضاى این پیکر برسد، اثر آن کم و بیش در سائر اعضاء آشکار مى گردد; زیرا یک جامعه بزرگ، از افراد تشکیل شده و فقدان یک فرد، خواه ناخواه ضربه اى به همه جامعه بزرگ انسانى است.

فقدان او سبب مى شود که به تناسب شعاع تأثیر وجودش در اجتماع، محلى خالى بماند، و زیانى از این رهگذر دامن همه را بگیرد.

همچنین احیاى یک نفس، سبب احیاى سائر اعضاى این پیکر است; زیرا هر کس به اندازه وجود خود، در ساختمان مجتمع بزرگ انسانى و رفع نیازمندى هاى آن اثر دارد، بعضى بیشتر و بعضى کمتر.

و اگر در بعضى از روایات مى خوانیم: مجازات چنین انسانى در قیامت مجازات کسى است که همه انسان ها را کشته، اشاره به همین است، نه این که از هر جهت مساوى یکدیگر باشند. لذا در ذیل همین روایات مى خوانیم، اگر تعداد بیشترى را بکشد، مجازات او به همان نسبت مضاعف شود!(3)

از این آیه، اهمیت مرگ و حیات یک انسان از نظر قرآن کاملاً آشکار مى شود، و با توجه به این که: این آیات، در محیطى نازل گردیده که خون بشر مطلقاً در آن ارزشى نداشت، عظمت آن آشکارتر مى گردد.

قابل توجه این که: در روایات متعددى وارد شده است که آیه، اگر چه مفهوم ظاهریش مرگ و حیات مادّى است، اما مهم تر از آن مرگ و حیات معنوى، یعنى گمراه ساختن یک نفر، یا نجات او از گمراهى است.

کسى از امام صادق(علیه السلام) تفسیر این آیه را پرسید، امام فرمود:

مِنْ حَرْق أَوْ غَرْق ـ ثُمَّ سَکَتَ ـ ثُمَّ قالَ تَأْوِیْلُهَا الأَعْظَمُ أَنْ دَعاها فَاسْتَجابَ لَهُ:

یعنى منظور از «کشتن» و «نجات از مرگ» که در آیه آمده: «نجات از آتش سوزى یا غرقاب و مانند آن است ـ سپس امام سکوت کرد ـ بعد فرمود: تأویل اعظم و مفهوم بزرگ تر آیه این است که دیگرى را دعوت به سوى راه حق یا باطل کند، و او دعوتش را بپذیرد».(4)

* * *

2 ـ سؤال دیگرى که در مورد این آیه به ذهن مى رسد این است که: چرا نام بنى اسرائیل به خصوص در این آیه آمده با این که مى دانیم حکم مزبور اختصاصى به آنها ندارد؟

در پاسخ مى توان گفت: ذکر نام بنى اسرائیل به خاطر آن است که مسأله قتل و خونریزى ـ مخصوصاً قتل هائى که از حسد و تفوق طلبى سرچشمه مى گیرد ـ در میان آنها فراوان بوده است، و هم اکنون نیز قربانیان بى گناهى که به دست آنها کشته مى شوند، رقم بزرگى را تشکیل مى دهند، به همین جهت، نخستین بار، این حکم الهى در برنامه هاى آنها گنجانیده شد!

* * *


1 ـ «أَجْل» (بر وزن نخل) در اصل، به معنى جنایت است، سپس به هر کارى که عاقبت ناگوارى دارد گفته شده، و بعد از آن به هر کارى که عاقبتى داشته باشد گفته اند و الآن غالباً براى تعلیل و بیان علت چیزى به کار مى رود.

2 ـ تفسیر «تبیان»، جلد 3، صفحه 502، مکتب الاعلام الاسلامى، طبع اول، 1409 هـ ق ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 322، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ
«کنز العرفان»
، جلد 2، صفحه 353، المکتبة المرتضویة لاحیاء الآثار الجعفریة، 1384 هـ ق.

3 ـ «کافى»، جلد 7، صفحه 271، دار الکتب الاسلامیة ـ «من لایحضره الفقیه»، جلد 4، صفحه 94، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1413 هـ ق ـ «وسائل الشیعه»، جلد 29، صفحه 9، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 101، صفحه 374 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحات 312 و 313، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 619، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق.

4 ـ «کافى»، جلد 2، صفحه 211، دار الکتب الاسلامیة ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 186، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 2، صفحه 20، جلد 71، صفحه 404، و جلد 101، صفحه 374 ـ «مستدرک»، 2
جلد 12، صفحه 239، چاپ آل البیت ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 313، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 620، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق.

........................

تفسیر نمونه

یکشنبه, 13 مرداد 1404 12:00
    تفسیر سوره مبارکه طور - استاد مفسر دکتر محمدعلی انصاری زمان
1  border=

(آیه1) جایگاه و فلسفه سوگند در قرآن

5:07
2  border=

(آیه1) موقعیت جغرافیایی کوه طور

6:17
3  border=

(آیات2و3) ویژگی های تورات- اهمیت حفظ کتابهای آسمانی

5:26
4  border=

(آیات2و3) اجر و پاداش نگاشتن قرآن کریم

3:53
5  border=

(آیه3) فلسفه انتشار کتاب های آسمانی

4:43
6  border=

(آیه4) کعبه، اولین مکان عبادت

4:41
7  border=

(آیه4) آبادانی همیشگی خانهخدا

3:52
8  border=

(آیه4) قلب انسان، جایگاه خداوند

4:04
9  border=

(آیه5) آسمان، عامل حفظ انسان ها

4:32
10  border=

(آیه6) شکافته شدن دریا برای بنی اسرائیل

5:44
11  border=

(آیات1تا6) خلاصه ای از مطالب جلسه قبل

7:06
12  border=

(آیات7و8) اهمیت معاد در قرآن- قطعیت وجود قیامت

5:43
13  border=

(آیات9و10) روشنی و آشکاری همه چیز در قیامت

5:34
14  border=

(آیات9و10) مقدمات و نشانه های وقوع قیامت

5:17
15  border=

(آیه11) عوامل تکذیب قیامت

5:26
16  border=

(آیه12) مفاهیم خوض و شریعت

5:33
17  border=

(ۀ-آیه12) مفهوم خوض در دین

4:32
18  border=

(آیه12) مصادیقی از خوض در دین (1)

4:08
19  border=

(آیه12) مصادیقی از خوض در دین (2)

6:07
20  border=

(آیات12تا17) وضعیت تکذیب کنندگان در عالم قیامت

6:16
21  border=

(آیات11تا17) جایگاه مکذّبین و متقین در قیامت

6:21
22  border=

(آیه18) علت شادمانی متقین در بهشت (1)

4:58
23  border=

(آیه18) علت شادمانی متقین در بهشت (2)

4:29
24  border=

(آیه19) وضعیت خوردنی ها و نوشیدنی ها در بهشت (1)

5:37
25  border=

(آیه19) وضعیت خوردنی ها و نوشیدنی ها در بهشت (2)

3:03
26  border=

(آیه20) امنیت و آرامش متقین در بهشت

4:06
27  border=

(آیه20) آثار و برکات زوجیت در دنیا

4:25
28  border=

(آیه20) زوجیت متقین در بهشت- ویژگی های همسران بهشتی

7:47
29  border=

(آیه20) یکسان بودن زوجیت برای مردان و زنان در بهشت

4:06
30  border=

(آیه21) ملحق شدن فرزندان و والدین متقین در بهشت

6:47
31  border=

(آیه21) مفهوم رهن در فقه

5:13
32  border=

(آیه21) جان انسان ها در رهن تعهدات الهی

4:56
33  border=

(آیه22) شیوه امداد متقین در بهشت

7:08
34  border=

(آیه23) ویژگی های نوشیدنی های متقین در بهشت

5:36
35  border=

(آیات24و25) توصیف خدمتکاران بهشتی

6:32
36  border=

(آیه26) نگرانی از آینده خویشتن، ویژگی متقین (1)

5:14
37  border=

(آیه26) نگرانی از آینده خویشتن، ویژگی متقین (2)

7:05
38  border=

(آیات27و28) راهکار تثبیت اشفاق در وجود انسان

5:44
39  border=

(آیات28و29) ویژگی برّ و احسان خداوند

6:23
40  border=

(آیات25و26) نگرانی متقین از آینده خویش

4:36
41  border=

(آیات27و28) خداخوانی دائمی متقین، کلید موفقیت آنها

4:49
42  border=

(آیه29) شیوه تذکر قرآن و انبیاء به انسان ها

4:09
43  border=

(آیه29) اتهام کاهن بودن به پیامبر(ص)

4:37
44  border=

(آیه29) اتهام کاهن و مجنون بودن به پیامبر(ص)

4:14
45  border=

(آیه30) بررسی اتهام شاعربودن به پیامبر(ص) (1)

4:48
46  border=

(آیه30) بررسی اتهام شاعربودن به پیامبر(ص) (2)

4:32
47  border=

(آیه30) بررسی اتهام شاعربودن به پیامبر(ص) (3)

3:54
48  border=

(آیات30و31) پایان کار دشمنان پیامبر(ص)

4:58
49  border=

(آیه32) تقابل عقل و طغیان

6:39
50  border=

(آیات33تا35) تحدی قرآن، اثبات کننده رسالت پیامبر(ص)

5:28
51  border=

(آیه35) نیازمندی انسان ها به وحی

6:33
52  border=

(آیات36و37) انطباق و تقارن بین اجزاء خلقت

6:38
53  border=

(آیات37و38) راهکار برقراری ارتباط با اسرار غیب

6:05
54  border=

(آیه39) بررسی جنسیت ملائکۀ الله

5:13
55  border=

(آیه40) علت طلب اجر از سوی پیامبر(ص)

6:24
56  border=

(آیه40) حرمت مزد گرقتن در تعلیم واجبات در اسلام

4:29
57  border=

(آیه40) مبنای معامله و تجارت در اسلام

4:12
58  border=

(آیات41و42) کید و مکر، ریشه مخالفت با پیامبر(ص)

6:52
59  border=

(آیات36تا44) عوامل عدم ایمان مشرکین به قرآن و پیامبر(ص)

6:48
60  border=

(آیه45) وجوب امر به معروف و نهی از منکر در اسلام

4:37
61  border=

(آیه45) شرط امر به معروف و نهی از منکر

3:52
62  border=

(آیات45تا47) وضعیت ظالمان در دنیا و آخرت

4:50
63  border=

(آیه47) نتیجه اعمال انسان های شایسته در دنیا- ویژگی های عالم برزخ

4:40
64  border=

(آیه47) اعمال صالحی که انسان از خود باقی می گذارد

5:28
65  border=

(آیه48) اشراف و نظارت دائمی خداوند بر بندگان خویش

6:52
66  border=

(آیات48و49) فلسفه اصل امامت (1)

5:40
67  border=

(آیات48و49) فلسفه اصل امامت (2)

4:34
68  border=

(آیات48و49) جایگاه اصل عدل در بحث جبر و اختیار

6:06
69  border=

(آیات48و49) تسبیح و تحمید خداوند- اهمیت نافله و نماز صبح

5:22
چهارشنبه, 09 مرداد 1404 12:30

شرح آیات 27 لغایت 31 سوره مبارکه المائده

27- ۞ وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبَا قُرْبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ لَأَقْتُلَنَّكَ ۖ قَالَ إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ

28- لَئِن بَسَطتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ ۖ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِينَ

29- إِنِّي أُرِيدُ أَن تَبُوءَ بِإِثْمِي وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ ۚ وَذَٰلِكَ جَزَاءُ الظَّالِمِينَ

30- فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخَاسِرِينَ

31- فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ ۚ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءَةَ أَخِي ۖ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ

 

27- و داستان دو فرزند آدم را به درستى بر آنها بخوان: هنگامى که هر کدام، کارى براى تقرّب انجام دادند; امّا از یکى پذیرفته شد، و از دیگرى پذیرفته نشد; (برادرى که عملش مردود شده بود، به برادر دیگر) گفت: «به خدا سوگند تو را خواهم کشت!» (برادر دیگر) گفت: «(من چه گناهى دارم؟ زیرا) خدا، تنها از پرهیزگاران مى پذیرد

28- اگر تو براى کشتن من، دست دراز کنى،من هرگز به قتل تو دست نمى گشایم، چون من از خداوند که پروردگار جهانیان است مى ترسم

29- من مى خواهم تو بار گناه من و گناه خود را بر دوش کشى; و از دوزخیان گردى. و همین است سزاى ستمکاران!»

30- نفس سرکش، به تدریج او را به کشتن برادرش ترغیب کرد; و (سرانجام) او را کشت; و از زیانکاران شد

31- سپس خداوند زاغى را فرستاد که در زمین، جستجو (و کند و کاو) مى کرد; تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن کند. او گفت: «واى بر من! آیا من ناتوان تر از آن هستم که مانند این زاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم؟!» و سرانجام ( از ترس رسوایى، و براثر فشار وجدان) از نادمان شد

 

نخستین قتل در روى زمین!

آیات قبل، درباره بنى اسرائیل و نعمت هاى الهى به آنان و تمرّد از دستور ورود به سرزمین قدس بحث مى نمود.

در این آیات، داستان فرزندان آدم، و قتل یکى به وسیله دیگرى، شرح داده شده است و شاید ارتباط آن با آیات سابق که درباره بنى اسرائیل بود این باشد که انگیزه بسیارى از خلافکارى هاى بنى اسرائیل مسأله «حسد» بود.

خداوند در این آیات گوشزد مى کند که سرانجامِ حسد چگونه ناگوار و مرگبار مى باشد، که حتى به خاطر آن برادر دست به خون برادر خود مى آلاید!

نخست مى فرماید: «اى پیامبر! داستان دو فرزند آدم را به حق بر آنها بخوان» (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ آدَمَ بِالْحَقِّ).

ذکر کلمه «بِالْحَقِّ» ممکن است اشاره به این باشد که سرگذشت مزبور در «عهد قدیم» (تورات) با خرافاتى آمیخته شده، اما آنچه در قرآن آمده عین واقعیتى است که روى داده است.

شک نیست که منظور از کلمه «آدم» در اینجا همان آدم معروف، پدر نخستینِ نسل هاى کنونى است و این که بعضى احتمال داده اند: منظور از آن مردى به نام «آدم» از قبیله «بنى اسرائیل» بوده، بى اساس است; زیرا این کلمه کراراً در قرآن مجید به همین معنى آمده است و اگر در اینجا معنى دیگرى داشت، لازم بود قرینه اى ذکر شود، اما آیه: «مِنْ أَجْلِ ذلِک...» که تفسیر آن به زودى خواهد آمد، هرگز نمى تواند قرینه اى بر این معنى بوده باشد، چنان که خواهیم گفت.

پس از آن، به شرح داستان مى پردازد و مى گوید: «در آن هنگام که هر کدام کارى براى تقرب به پروردگار انجام دادند، اما از یکى پذیرفته شد و از دیگر پذیرفته نشد» (إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ).

و همین موضوع، سبب شد برادرى که عملش قبول نشده بود، دیگرى را تهدید به قتل کند، و «سوگند یاد نمود که تو را خواهم کشت»! (قالَ لاَ َقْتُلَنَّکَ).

اما برادر دوم او را نصیحت کرده، گفت: اگر چنین جریانى پیش آمده گناه من نیست، ایراد متوجه خود تو است که عملت با تقوا و پرهیزگارى همراه نبوده است; چرا که «خدا تنها از پرهیزگاران مى پذیرد» (قالَ إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ).

* * *

آنگاه اضافه کرد: حتى «اگر تو، به تهدیدت جامه عمل بپوشانى و دست به کشتن من دراز کنى، من هرگز مقابله به مثل نخواهم کرد و دست به قتل تو نمى گشایم» (لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَیَّ یَدَکَ لِتَقْتُلَنی ما أَنَا بِباسِط یَدِیَ إِلَیْکَ لاِ َقْتُلَکَ).

«چرا که من از پروردگار جهانیان مى ترسم و هرگز دست به چنین گناهى نمى آلایم» (إِنِّی أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمینَ).

* * *

به علاوه من نمى خواهم بار گناه دیگرى را به دوش بکشم، «بلکه مى خواهم تو بار گناه من و خویش را به دوش بکشى» (إِنِّی أُریدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمی وَ إِثْمِکَ).(1)

زیرا اگر به راستى این تهدید را عملى سازى، بار گناهان گذشته من نیز بر دوش تو خواهد افتاد; چرا که حق حیات را از من سلب نموده اى، باید غرامت آن را بپردازى و چون عمل صالحى ندارى باید گناهان مرا به دوش بگیرى!

و مسلماً با قبول این مسئولیت بزرگ «از دوزخیان خواهى بود و همین است جزاى ستمکاران» (فَتَکُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ وَ ذلِکَ جَزاءُ الظّالِمینَ).

* * *

چهارمین آیه، دنباله ماجراى فرزندان آدم(علیه السلام) را بدین گونه تعقیب کرده، نخست مى گوید: «نفس سرکش قابیل او را مصمّم به کشتن برادر کرد و او را کشت» (فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخیهِ فَقَتَلَهُ).

با توجه به این که: «طوع» در اصل، به معنى رام شدن چیزى است، از این جمله استفاده مى شود که بعد از قبولى عملِ «هابیل»، طوفانى در دل «قابیل» به وجود آمد.

از یکسو، آتش حسد هر دم در دل او زبانه مى کشید، و او را به انتقامجوئى دعوت مى کرد.

و از سوى دیگر، عاطفه برادرى و عاطفه انسانى و تنفّر ذاتى از گناه و ظلم و بیدادگرى و قتل نفس، او را از این جنایت باز مى داشت.

ولى سرانجام نفس سرکش، آهسته، آهسته بر عوامل باز دارنده چیره شد، و وجدان بیدار و آگاه او را رام کرد، به زنجیر کشید و براى کشتن برادر آماده ساخت.

جمله «طَوَّعَتْ» در عین کوتاهى اشاره اى پر معنى به همه اینها است; زیرا مى دانیم رام کردنِ چیزى در یک لحظه صورت نمى گیرد، بلکه به طور تدریجى و پس از کشمکش هائى صورت مى گیرد.

پس از آن مى گوید: «و بر اثر این عمل زیانکار شد» (فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرینَ).

چه زیانى از این بالاتر که عذاب وجدان، مجازات الهى و نام ننگین را تا دامنه قیامت براى خود خرید.

بعضى خواسته اند از کلمه «أَصْبَحَ» استفاده کنند که: این قتل در شب واقع شده، در حالى که این کلمه در لغت عرب مخصوص به شب یا روز نیست، بلکه دلیل بر وقوع چیزى است مانند آیه 103 «آل عمران» که مى گوید: فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْواناً: «به برکت نعمت خداوند همه شما برادر شدید».

از بعضى روایات که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، استفاده مى شود: هنگامى که «قابیل» برادر خود را کشت او را در بیابان افکنده بود و نمى دانست چه کند؟ چیزى نگذشت که درندگان به سوى جسد «هابیل» روى آوردند و او (که گویا تحت فشار شدید وجدان قرار گرفته بود) براى نجات جسد برادر خود مدتى آن را بر دوش کشید.

ولى باز پرندگان اطراف او را گرفته بودند، و در این انتظار بودند که چه موقع جسد را به خاک مى افکند، تا به آن حملهور شوند!(2)

* * *

در این موقع ـ همان طور که قرآن مى گوید ـ خداوند زاغى را فرستاد که خاک هاى زمین را کنار بزند و با پنهان کردن جسد بى جان زاغ دیگر، و یا با پنهان کردن قسمتى از طعمه خود ـ آن چنان که عادت زاغ است ـ به «قابیل» نشان دهد که چگونه جسد برادر خویش را به خاک بسپارد، مى فرماید: «سپس خداوند زاغى را فرستاد که در زمین جستجو مى کرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن کند» (فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً یَبْحَثُ فِی الأَرْضِ لِیُرِیَهُ کَیْفَ یُواری سَوْأَةَ أَخیهِ).(3)

این موضوع جاى تعجب نیست که انسان مطلبى را از پرنده اى بیاموزد; زیرا تاریخ و تجربه هر دو نشان داده اند که بسیارى از حیوانات داراى یک سلسله معلومات غریزى هستند که بشر در طول تاریخ خود آنها را از آنان آموخته و دانش خود را با آن تکمیل کرده است، حتى در بعضى از کتب طبّى مى نویسند: انسان در قسمتى از معلومات طبّى خود، مدیون حیوانات است!

سپس قرآن اضافه مى کند: در این موقع «قابیل» از غفلت و بى خبرى خود ناراحت شد و «فریاد بر آورد: اى واى بر من! آیا من باید از این زاغ هم ناتوان تر باشم و نتوانم همانند او جسد برادرم را دفن کنم» (قالَ یا وَیْلَتى أَ عَجَزْتُ أَنْ أَکُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِیَ سَوْأَةَ أَخی).

با آموزش چگونگى دفن از زاغ، جسد برادر را دفن نمود، ولى سخت پشیمان شد; چرا که هم برادر را از دست داده بود، هم نمى دانست جواب پدر و مادر را چه بگوید، و هم وجدانش پى در پى او را ملامت مى کرد!

آرى، «سرانجام از کرده خود نادم و پشیمان شد» (فَأَصْبَحَ مِنَ النّادِمینَ).

اما سؤال این است: آیا پشیمانى او به خاطر این بود که عمل زشت و ننگینش سرانجام بر پدر و مادر و احتمالاً بر برادران دیگر آشکار خواهد شد؟ و او را شدیداً سرزنش خواهند کرد؟

یا به خاطر این بود که چرا مدتى جسد برادر را بر دوش مى کشید و آن را دفن نمى کرد؟

و یا به خاطر این بوده که اصولاً انسان بعد از انجام هر کار زشتى یک نوع حالت ناراحتى و ندامت در دل خویش احساس مى کند؟

ولى روشن است: انگیزه ندامت او هر یک از احتمالات سه گانه فوق باشد، دلیل بر توبه او از گناه نخواهد بود، توبه آن است که از ترس خدا و به خاطر زشتى عمل انجام گیرد، و او را وادار کند که در آینده هرگز به سراغ چنین کارهائى نرود، در حالى که هیچ گونه نشانه اى در قرآن از صدور چنین توبه اى از «قابیل» به چشم نمى خورد، بلکه شاید در آیه بعد، اشاره به عدم چنین توبه اى نیز باشد.

در حدیثى از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده که:

لا تُقْتَلُ نَفْسٌ ظُلْماً اِلاّ کانَ عَلَى ابْنِ آدَمَ الأَوَّلِ کِفْلٌ مِنْ دَمِها لاَِنَّهُ کانَ أَوَّلَ مَنْ سَنَّ الْقَتْلَ:

«خون هیچ انسانى به ناحق ریخته نمى شود، مگر این که سهمى از مسئولیت آن بر عهده قابیل، نخستین فرزند آدم است، که این سنت شوم آدم کشى را در دنیا بنا نهاد».(4)

ضمناً از این حدیث، به خوبى بر مى آید که هر سنت زشت و شومى مادام که در دنیا باقى است، سهمى از مجازات آن بر دوش نخستین پایه گذار آن مى باشد!

شک نیست که سرگذشت فرزندان آدم(علیه السلام) یک سرگذشت واقعى است.

علاوه بر این که ظاهر آیات قرآن و اخبار اسلامى این واقعیت را اثبات مى کند، تعبیر «بِالْحَقِّ» که در نخستین آیه از این آیات وارد شده نیز، شاهدى براى این موضوع است.

بنابراین، کسانى که به این آیات جنبه تشبیه و کنایه و داستان فرضى و به اصطلاح «سمبولیک» داده اند، گفتارى بدون دلیل دارند.

ولى در عین حال، هیچ مانعى ندارد که این «سرگذشت واقعى» نمونه اى از نزاع و جنگ مستمرى باشد که همیشه در زندگانى بشر بوده است:

در یکسو، مردان پاک و با ایمان، با اعمال صالح و مقبول درگاه خدا.

و در سوى دیگر، افراد آلوده و منحرف با یک مشت کینه توزى و حسادت و تهدید و قلدرى، قرار داشته اند، و چه بسیار از افراد پاک که به دست آنها شربت شهادت نوشیده اند.

ولى سرانجام، آنها از عاقبت زشت اعمال ننگینشان آگاه مى شوند، و براى پرده پوشى و دفن آن به هر سو مى دوند، و در این موقع آرزوهاى دور و دراز که زاغ سمبل و مظهر آن است به سراغشان مى شتابد، و آنها را به پرده پوشى بر آثار جنایاتشان دعوت مى کند، اما در پایان، جز خسران و زیان و حسرت چیزى عائدشان نخواهد شد!

* * *

نکته ها:

1 ـ در قرآن مجید نامى از فرزندان آدم(علیه السلام) نه در اینجا و نه در جاى دیگر برده نشده، ولى طبق آنچه در روایات اسلامى آمده است نام یکى «هابیل» و دیگرى «قابیل» بوده، اما در سفر تکوین «تورات»، باب چهارم، نام یکى «قائن» و دیگرى «هابیل» ذکر شده، و به طورى که مفسر معروف «ابوالفتوح رازى» مى گوید: در نام هر کدام چندین لغت است، نام اوّلى «هابیل» یا «هابل» یا «هابن» بوده، و نام دیگرى «قابیل» یا «قابین» یا «قابل» یا «قابن» و یا «قبن».

در هر صورت، تفاوت میان روایات اسلامى و متن «تورات» در مورد نام «قابیل»، بازگشت به اختلاف لغت مى کند و مطلب مهمى نیست.

ولى شگفت آور این که یکى از دانشمندان مسیحى این موضوع را به عنوان یک ایراد بر قرآن ذکر کرده که: چرا قرآن به جاى «قائن»، «قابیل» گفته است؟! در حالى که:

اوّلاً ـ این گونه اختلاف در لغت و حتى در ذکر نام ها فراوان است، مثلاً تورات، «ابراهیم» را «ابراهام» و قرآن او را «ابراهیم» نامیده.

و ثانیاً ـ اساساً اسم هابیل و قابیل در قرآن نیست و تنها در روایات اسلامى آمده است.(5)

* * *

2 ـ مى دانیم «قربان» به معنى چیزى است که باعث تقرّب به پروردگار

مى شود، اما درباره کارى که آن دو برادر انجام داده اند در قرآن ذکرى به میان نیامده، ولى طبق بعضى از روایات اسلامى و آنچه در «تورات»، سفر تکوین، باب چهار آمده است، «هابیل» چون دامدارى داشت یکى از بهترین گوسفندان و فراورده هاى آن را براى این کار انتخاب نمود، در حالى که «قابیل» مردى کشاورز بود، از بدترین قسمت زراعت خود خوشه ها یا آردى براى این منظور تهیه کرد.

* * *

3 ـ در این که فرزندان آدم از کجا فهمیدند عمل یکى در پیشگاه پروردگار پذیرفته شده، و عمل دیگرى مردود؟ باز در قرآن توضیحى داده نشده، تنها در بعضى از روایات اسلامى مى خوانیم که آن دو فراورده هاى خود را به بالاى کوهى بردند، صاعقه اى به نشانه قبولى به فراورده «هابیل» خورد و آن را سوزاند، اما دیگرى به حال خود باقى ماند و این نشانه سابقه نیز داشته است.

اما بعضى از مفسران معتقدند: قبولى عمل یکى، و ردّ عمل دیگرى، از طریق وحى به آدم(علیه السلام) به آنها اعلام گشت و علت آن هم چیزى جز این نبود که «هابیل» مردى با صفا، فداکار و با گذشت در راه خدا بود، ولى «قابیل» مردى تاریک دل، حسود و لجوج بود، و سخنانى که قرآن در همین آیات از این دو برادر نقل مى کند، به خوبى روشنگر چگونگى روحیه آنها است.

* * *

4 ـ از این آیات به خوبى استفاده مى شود که: سرچشمه نخستین اختلافات، قتل، تعدّى و تجاوز در جهان انسانیت، مسأله «حسد» بوده، و این موضوع ما را به خطرناک بودن این رذیله اخلاقى و اثر فوق العاده آن در رویداده هاى اجتماعى آشنا مى سازد.

بر این اساس، براى تربیت انسان ها از کودکى تا کهنسالى باید به گونه اى برنامه ریزى کرده که بذر غبطه در وجود آنها تبدیل به حسادت نشود، و به وسیله گناهان و صفات رذیله دیگر، آبیارى نگردد که تبدیل به درخت تناورى شود و دیگر نتوان آن را از بین برد.

* * *


1 ـ «تَبُوءَ» از ماده «بواء» به معنى بازگشت است.

2 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 319، ذیل آیه 31 سوره «مائده»، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 11، صفحه 219 ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 29، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 610، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق.

3 ـ «یَبْحَثُ» از ماده «بحث»، به طورى که در «مجمع البیان» آمده، در اصل به معنى جستجوى چیزى در خاک است، ولى بعداً به هرگونه جستجو حتى در مباحث فکرى و عقلى آمده است.

«سَوْأَةَ» در اصل، به معنى هر چیزى که انسان را ناخوش آید مى باشد، لذا گاهى به جسد مرده و حتى به عورت گفته مى شود.

ضمناً باید توجه داشت: فاعل در جمله «لِیُرِیَهُ» ممکن است خداوند باشد، یعنى خدا مى خواست براى حفظ احترام «هابیل» طرز دفن او را به «قابیل» بیاموزد و نیز ممکن است فاعل آن همان زاغ باشد که به فرمان خداوند چنین برنامه اى را اجرا کرد.

4 ـ «المیزان»، جلد 5، صفحه 321، انتشارات جامعه مدرسین قم ـ «فى ظلال القرآن»، جلد 2، صفحه 703، دار احیاء التراث العربى بیروت، طبع پنجم، 1386 هـ ق ـ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید، جلد 13، صفحه 146، دار احیاء الکتب العربیة ـ «مسند احمد»، جلد 1، صفحات 383 و 433، دار صادر بیروت ـ «صحیح بخارى»، جلد 2، صفحات 79 و 80، جلد 4، صفحه 104، و جلد 8، صفحه 151، دار الفکر بیروت ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 276، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق.

5 ـ علامه فقید «شیخ محمّد جواد بلاغى» رساله اى در این زمینه به نام: الاکاذیب الاعاجیب: «دروغ هاى شگفت انگیز» نوشته است که در آن دروغ هائى همانند دروغ فوق جمع آورى شده. این رساله به فارسى ترجمه و چاپ شده است.

...............................

تفسیر نمونه

قرآن و قرآن پژوهان،نهج البلاغه و ....

سه شنبه, 05 خرداد 1405 0 نظر
خداى آسمان ها و زمین
شرح آیه 3 سوره مبارکه انعام 3- وَهُوَ اللَّهُ فِي
سه شنبه, 05 خرداد 1405 0 نظر
بى‌نهايت بودن قدرت حضرت حق
شرح فراز دوم دعای پنجم صحیفه سجادیه وَ يَا مَنْ لَا تَنْتَهِي

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری