- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
ادامه اثرات تجلي اسم غفور بر سالک،مرحوم آیت الله
امام رضا(علیه السلام) و رسالت تبیین قرآن
چکیده:
قرآن در اندیشه، گفتار و کردار اهل بیت علیهم
اطاعت خدا ضد تمایلات نفسانی، آیت الله مکارم شیرازی
خطبه نود و چهار، بخش دوم
فَاسْتَوْدَعَهُمْ فِی أَفْضَلِ مُسْتَوْدَع، وَ
بخش دیگرى از احکام طلاق
شرح آیات 240 لغایت 242 سوره مبارکه بقره
240- وَالَّذِينَ
آمار بازدید
احسن الحدیث
شرح آیه 3 سوره مبارکه انعام
3- وَهُوَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَفِي الْأَرْضِ ۖ يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَجَهْرَكُمْ وَيَعْلَمُ مَا تَكْسِبُونَ
3- در آسمانها و زمین; خداوند یگانه اوست، پنهان و آشکار شما را مى داند; و از آنچه (انجام مى دهید و) به دست مى آورید، باخبر است
خداى آسمان ها و زمین
در این آیه براى تکمیل بحث گذشته در زمینه توحید و یگانگى خدا، و پاسخ گفتن به کسانى که براى هر دسته اى از موجودات خدائى قائلند و مى گویند: خداى باران، خداى جنگ، خداى صلح، خداى آسمان و مانند آن چنین مى فرماید: «او است خداوندى که الوهیتش بر تمام آسمان ها و زمین حکومت مى کند» (وَ هُوَ اللّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الأَرْضِ).(1)
یعنى با توجه به این که: خالق همه چیز او است، مدبر و اداره کننده همه نیز او مى باشد; زیرا حتى مشرکان جاهلیت نیز خالق و آفریدگار را «اللّه» مى دانستند، ولى تدبیر و تصرف را براى بت ها قائل بودند.
لذا این آیه به آنها چنین پاسخ مى دهد: کسى که خالق است، تدبیر و تصرف در همه جا نیز به دست او است.
این احتمال نیز در تفسیر آیه وجود دارد که، خداوند در همه جا حاضر است، در آسمان ها و در زمین و جائى از او خالى نیست، نه این که: جسم باشد و مکان داشته باشد، بلکه احاطه به همه مکان ها دارد.
بدیهى است: کسى که در همه جا حکومت مى کند و تدبیر همه چیز به دست او است و در همه جا حضور دارد، تمام اسرار و نهانى ها را مى داند، لذا در جمله بعد مى فرماید: «چنین پروردگارى پنهان و آشکار شما را مى داند و نیز از آنچه انجام مى دهید با خبر است» (یَعْلَمُ سِرَّکُمْ وَ جَهْرَکُمْ وَ یَعْلَمُ ما تَکْسِبُونَ).
ممکن است گفته شود: «سرّ» و «جهر» در آیه، اعمال انسان ها و نیات آنها را نیز شامل مى شود، بنابراین نیازى به ذکر ما تَکْسِبُونَ: «انجام مى دهید» نیست.
ولى باید توجه داشت: کسب به معنى نتیجه هاى عمل و حالات روحى حاصل از اعمال خوب و بد است، یعنى او هم از اعمال و نیات شما با خبر است، و هم از اثراتى که این اعمال در روح شما مى گذارد، و در هر حال ذکر این جمله براى تأکید در مورد اعمال انسان ها است.
* * *
1 ـ از نظر ترکیب این جمله در میان مفسران گفتگو است ولى ظاهر این است که «هو» مبتدا است و «اللّه» خبر و «فى السماوات...» جار و مجرور است که متعلق به فعلى مى باشد که از کلمه «اللّه» فهمیده مى شود، و معنى جمله در حقیقت چنین است: «هُوَ الْمُتَفَرِّدُ فِى السَّماواتِ بِالأُلُوهِیَّةِ».
.............................
تفسیر نمونه
يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ، فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِكَ.
امام(عليه السلام) فرمود: اى فرزند آدم هر چه بيش از مقدار خوراك خود به دست آورى (و آن را ذخيره كنى) خزانه دار ديگران در آن خواهى بود.
شرح و تفسير
خزانه دار ديگران بودن
امام(عليه السلام) در اين كلام كوتاه و بسيار پرمعنا اشاره به نكته اى مى كند كه غالباً مردم از آن غافلند، مى فرمايد: «اى فرزند آدم هر چه بيش از مقدار خوراك خود به دست آورى (و آن را ذخيره كنى) خزانه دار ديگران در آن خواهى بود»; (يَا ابْنَ آدَمَ مَا كَسَبْتَ فَوْقَ قُوتِكَ، فَأَنْتَ فِيهِ خَازِنٌ لِغَيْرِكَ). غالب مردم حد و اندازه اى براى به دست آوردن مال و ثروت قائل نيستند و معتقدند هر چه بيشتر بهتر; اما هنگامى كه درست دقيق مى شويم مى بينيم بهره ما از اموالمان همان است كه مصرف مى كنيم; غذايى كه مى خوريم، نوشابه اى كه مى نوشيم، لباسى كه مى پوشيم، خانه اى كه در آن زندگى مى كنيم و مركبى كه بر آن سوار مى شويم و مانند آن و در مورد بسيارى از اشخاص، اين مواد مصرفى تنها گوشه كوچكى از اموال آنها را شامل مى شود و بقيه را ذخيره مى كنند، پيوسته در حفظ آن كوشش و از آن پاسدارى مى كنند تا سرانجام به فرزندان و دامادها و ساير بستگان خود بسپارند و با دنيايى از حسرت، چشم از آنها بپوشند و با يك كفن بسيار كم ارزش وارد سراى ديگر شوند. ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه خود در شرح اين كلام نورانى داستانى از «حسن بصرى» و «عبدالله بن اهتم» نقل مى كند، مى گويد: حسن به هنگامى كه عبدالله بيمار شده بود و آخرين ساعات عمر خود را طى مى كرد به عيادت او رفت. نگاه كرد ديد عبدالله پيوسته چشمش را به صندوقى دوخته كه در گوشه اى از اتاق قرار داشت، سپس رو به حسن بصرى كرد و گفت: در اين صندوق صد هزار (درهم) است كه نه زكات آن داده شده و نه صله رحم با آن انجام گرديده است. حسن گفت: مادرت به عزايت بنشيند براى چه چيز آن را ذخيره كرده اى؟ گفت: براى ترس از حوادث زمان و مخالفت برادران و ظلم سلطان. (آرى براى تأمين زندگى آينده در موارد سخت اندوخته ام) اين را گفت و بعد از مدت كوتاهى از دنيا رفت. حسن در تشييع جنازه او شركت كرده بود. هنگامى كه او را دفن كردند دست خود را (از نهايت تأسف) به يكديگر زد و اشاره به قبر او كرد و گفت: اين كسى است كه شيطان بر او غلبه كرد، او را از حوادث زمان و ظلم سلطان و بىوفايى برادران ترساند و ودايع الهى را براى خود ذخيره كرد سپس از اين دنيا غمگين و اندوهناك بيرون رفت، نه زكات مالش را پرداخت نه صله رحم به جاى آورد. آن گاه روى به بازماندگان كرد و گفت: اى وارثان گوارا اين مال را بخوريد، اين مال حلال به دست شما افتاده مراقب باشيد وبال شما نشود، اين مال از سوى كسى است كه آن را جمع كرد و بخل ورزيد بر امواج درياها سوار شد، از بيابان هاى خشك گذشت و از طريق باطل آن را اندوخت و حق آن را نپرداخت، خودش در حياتش از آن بهره نگرفت ولى ضررهاى او بعد از وفات دامن او را خواهد گرفت. آن را گردآورى كرد و محكم آن را در صندوق نگه داشت تا روز قيامت كه روز حسرت است. (سپس به حاضران گفت:) بالاترين حسرت اين است كه مال خود را در ميزان اعمالِ غير خودت ببينى. تو بخل ورزيدى نسبت به مالى كه خدا به تو روزى كرده بود و در مسير طاعتش مصرف نكردى براى ديگرى آن را نگه دارى كردى كه او در راه رضاى خداوند آن را صرف كند. واى بر اين حسرت غير قابل جبران و رحمت از دست رفته. گويا اين سخن را از على(عليه السلام) گرفته آنجا كه فرمود: «سُئِلَ أميرُالْمُؤْمِنينَ مَنْ أعْظَمُ النّاسُ حَسْرَةً قالَ مَنْ رَأى مالَهُ في ميزانِ غَيْرِهِ وَأدْخَلَهُ اللهُ بِهِ النّارَ وَأدْخَلَ وارِثَهُ بِهِ الْجَنَّةَ; از اميرمؤمنان(عليه السلام) سؤال كردند چه كسى روز قيامت حسرتش از همه بيشتر است؟ فرمود: كسى كه در آن روز اموال خود را در ميزان اعمال ديگران ببيند كه خدا او را به واسطه آن مال وارد دوزخ كند و ديگرى را (كه هيچ زحمتى را براى آن نكشيده بود براى نيكوكارى اش) به سبب آن مال وارد بهشت سازد». اين نكته شايان توجه است كه مقصود امام(عليه السلام) از اين سخن آن نيست كه انسان تنها به اندازه تحصيل قوت خود تلاش و فعاليت اقتصادى داشته باشد بلكه به عكس، طبق دستورات اسلام بايد از طرق صحيح بسيار تلاش كرد ولى اموالى را كه جمع آورى مى كند، اضافه آن را در راه خدا و كارهاى خير و خدمت به بندگانش صرف كند، نه اين كه آنها را ذخيره كرده و براى وارثان بگذارد و خودش هيچ بهره اى معنوى از آن نبرد. قرآن مجيد نيز به همين معنا اشاره فرموده آنجا كه مى گويد: «(وَيَسْأَلُونَكَ مَاذَا يُنفِقُونَ قُلِ الْعَفْوَ); از تو سؤال مى كنند چه چيز را انفاق كنند؟ به آنها بگو از مازاد نيازمندى هاى خود انفاق كنيد». «عفو» در لغت معانى فراوانى دارد; از جمله مقدار اضافى مال و نيز بهترين قسمت مال. در حديثى از امام باقر(عليه السلام) آمده است: «الْعَفْوُ ما فَضُلَ عَنْ قُوتِ سَنَة; عفو چيزى است كه از هزينه سال اضافه بيايد». مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار در حديثى از كتاب خصال از اميرمؤمنان على(عليه السلام) چنين نقل مى كند كه شخصى از حاجتمندى اش به اميرمؤمنان(عليه السلام)شكايت كرد، امام(عليه السلام) فرمود: «اعْلَمْ أنَّ كُلُّ شَىْء تُصيبُهُ مِنَ الدُّنْيا فَوْقَ قُوتِكَ فَإنَّما أنْتَ فيهِ خازِنٌ لِغَيْرِكَ; بدان آنچه را از دنيا بيش از مقدار هزينه خود به دست مى آورى خزانه دار ديگران در آن خواهى بود». گويا امام(عليه السلام) مى دانست كه زندگى او تأمين است و نيازى را كه مطرح كرده فوق آن است، همان گونه كه بسيارى از مردم به همين مصيبت گرفتارند; پيوسته جمع آورى و به گمان خود براى روز مبادا ذخيره مى كنند در حالى كه وضع كار و كسب و فعاليت اقتصادى آنها طورى است كه از آينده بدى هرگز خبر نمى دهد. در واقع بسيارى از كسانى كه به اندوختن مال روى مى آورند، نه حقوق آن را مى پردازند و نه صله رحم به جاى مى آورند و نه كار نيك با آن انجام مى دهند و مى گويند: هدف ما تأمين آينده خود و فرزندان است. اينها سوء ظن به رازقيت خدا دارند، همان گونه كه در نامه مالك اشتر نيز قبلاً گذشت كه امام(عليه السلام)مى فرمايد: «إنَّ الْبُخْلَ وَالْجُبْنَ وَالْحِرْصَ غَرائِزٌ شَتّى يَجْمَعُها سُوءُ الظَّنِّ بِاللهِ; بخل و ترس و حرص غريزه هاى مختلفى است كه ريشه همه آن سوء ظن به خداوند است».
شرح آیات 1 و 2 سوره مبارکه انعام
1- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ۖ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ
2- هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن طِينٍ ثُمَّ قَضَىٰ أَجَلًا ۖ وَأَجَلٌ مُّسَمًّى عِندَهُ ۖ ثُمَّ أَنتُمْ تَمْتَرُونَ
1- *بنام خداوند بخشنده مهربان* حمد و سپاس، مخصوص خداوندى است که آسمانها و زمین را آفرید، و ظلمتها و نور را پدید آورد; امّا کافران براى پروردگار خود، همتا و شبیه قرار مى دهند(با این که دلایل توحید و یگانگى او، در آفرینش جهان آشکار است)
2- او کسى است که شما را از گل آفرید; سپس مدتى مقرّر داشت (تا انسان تکامل یابد); و اجل (و مرگ) حتمى نزد اوست (و فقط او از آن آگاه است). سپس شما (در یگانگى و قدرت او،) تردید مى کنید
ستایشِ خالقِ آسمان ها و زمین
این سوره با حمد و ستایش پروردگار آغاز شده است.
نخست از طریق آفرینش عالَم کبیر (آسمان و زمین) و نظام هاى آنها، آنگاه از طریق آفرینش «عالم صغیر یعنى انسان»، مردم را متوجه اصل توحید مى سازد، ابتدا مى فرماید: «حمد و ستایش مخصوص خدائى است که آسمان ها و زمین را آفرید» (الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الأَرْضَ).
و مى افزاید: «خداوندى که مبدأ نور و ظلمت را ایجاد کرد» (وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ) و بر خلاف عقیده دوگانه پرستان، آفریننده همه چیز است.
«اما مشرکان و کافران به جاى این که از این نظام واحد درس توحید بیاموزند براى پروردگار خود شریک و شبیه مى سازند» (ثُمَّ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ).(1)
قابل توجه این که: عقیده مشرکان را با کلمه «ثم» که در لغت عرب براى «ترتیب با فاصله» است ذکر کرده، و این نشان مى دهد که: در آغاز، توحید به عنوان یک اصل فطرى و عقیده عمومى و همگانى بشر بوده است و شرک بعداً به صورت یک انحراف از این اصل فطرى، به وجود آمده.
اما در این که: چرا درباره آفرینش «زمین و آسمان»، کلمه «خلق» به کار رفته، و در مورد «نور و ظلمت» کلمه «جعل»؟ مفسران سخنان گوناگونى دارند، ولى آنچه نزدیک تر به ذهن مى رسد این است که: «خلقت» درباره اصل وجودِ چیزى است و «جعل» درباره خواص، آثار و کیفیاتى است که به دنبال آنها وجود پیدا مى کند.
و از آنجا که «نور و ظلمت» جنبه تَبَعى دارد، از آن تعبیر به «جعل» شده است.
جالب توجه این که: در حدیثى از امیر مؤمنان على(علیه السلام) در تفسیر این آیه چنین نقل شده است: این آیه در حقیقت به سه طایفه از منحرفان پاسخ مى گوید:
اول، به «مادى ها» که جهان را ازلى مى پنداشتند و منکر خلق و آفرینش بودند.
دوم، به «دوگانه پرستان» که نور و ظلمت را دو مبدأ مستقل مى دانستند.
سوم، به «مشرکان عرب» که براى خدا شریک و شبیه قائل بودند.(2)
* * *
گفتیم این سوره براى تحکیم پایه هاى خداپرستى و توحید در درون دل ها، نخست انسان را متوجه عالم کبیر مى سازد، و در آیه بعد انسان را به عالم صغیر (انسان) توجه مى دهد و در این مورد، به شگفت انگیزترین مسأله، یعنى آفرینش او از خاک و گل اشاره کرده، مى فرماید: «او است خدائى که شما را از گل آفرید» (هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ طین).
درست است که آفرینش ما از پدران و مادرانمان بوده است، نه از خاک، ولى چون آفرینش انسان نخستین، از خاک و گل بوده است، چنین خطابى به ما نیز درست و بى ایراد است.
آنگاه به مراحل تکاملى عمر انسان اشاره کرده، مى فرماید: «پس از آن مدتى را مقرر ساخت» (ثُمَّ قَضى أَجَلاً) که در این مدت انسان در روى زمین پرورش و تکامل پیدا کند.
«اجل» در اصل، به معنى «مدت معین» است، و «قضاء اجل» به معنى تعیین مدت و یا به آخر رساندن مدت است، اما بسیار مى شود، که به آخرین فرصت نیز «اجل» گفته مى شود.
مثلاً مى گویند: «اجلِ دَیْن» فرا رسیده است، یعنى آخرین موقع پرداخت بدهى رسیده است، و این که: به فرا رسیدن مرگ نیز، «اجل» مى گویند، به خاطر آن است که آخرین لحظه عمر انسان در آن موقع است.
سپس براى تکمیل این بحث مى فرماید: «اجل مسمى در نزد خدا است» (وَ أَجَلٌ مُسَمّىً عِنْدَهُ).
و بعد مى گوید: شما مشرکان درباره آفریننده اى که انسان را از این اصل بى ارزش یعنى گل آفریده و از این مراحل حیرت انگیز و حیرت زا گذرانده است شک و تردید به خود راه مى دهید.
موجودات بى ارزشى همچون بت ها را در ردیف او قرار داده، یا در قدرت پروردگار بر رستاخیز و زنده کردن مردگان شک و تردید دارید، لذا مى فرماید: «با این همه تردید مى کنید» (ثُمَّ أَنْتُمْ تَمْتَرُونَ).
* * *
نکته ها:
1 ـ آیا ظلمت از مخلوقات است؟
از آیه نخست استفاده مى شود: همان طور که «نور» مخلوق خداوند است، «ظلمت» هم آفریده او است، در حالى که معروف در میان فلاسفه و دانشمندان علوم طبیعى این است که «ظلمت» چیزى جز «عدم نور» نیست، و این را مى دانیم که نام مخلوق بر معدوم نمى توان گذاشت.
بنابراین، چگونه آیه مورد بحث، ظلمت را جزء مخلوقات خداوند به شمار آورده است؟!
در پاسخ این ایراد مى توان گفت:
اوّلاًـ ظلمت همیشه به معناى ظلمت مطلق نیست، بلکه ظلمت غالباً به معناى نور بسیار کم و ضعیف، در برابر نور فراوان و قوى به کار مى رود، مثلاً: همه مى گوئیم: «شب ظلمانى» با این که مسلّم است: در شب، ظلمت مطلق نیست، بلکه همواره ظلمت شب، آمیخته با نور کم رنگ ستارگان یا منابع دیگر
نور مى باشد.
بر این اساس مفهوم آیه این مى شود که: خداوند براى شما روشنى روز و تاریکى شب را که یکى نور قوى و دیگرى نور بسیار ضعیف است، قرار داد، و بدیهى است که ظلمت به این معنى از مخلوقات خدا است.
ثانیاًـ درست است که ظلمت مطلق، یک امر عدمى است، اما امر عدمى هنگامى که در شرائط خاصى واقع شود، حتماً از یک امر وجودى سرچشمه مى گیرد یعنى کسى که ظلمت مطلق را در شرائط خاصى براى اهداف معینى به وجود مى آورد، حتماً باید از وسائل وجودى استفاده کند.
مثلاً ما مى خواهیم در لحظه معینى اطاق را براى ظاهر کردن عکسى تاریک کنیم، ناچاریم جلوى نور را بگیریم تا ظلمت در این لحظه معین به وجود آید، چنین ظلمتى مخلوق است (مخلوق بالتّبع).
و به اصطلاح عدمِ مطلق گر چه مخلوق نیست، اما عدمِ خاص سهمى از وجود دارد و مخلوق مى باشد.
* * *
2 ـ نور، رمز وحدت; و ظلمت، رمز پراکندگى
نکته دیگرى که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که: در آیات قرآن، «نور» با صیغه «مفرد» آورده شده و «ظلمت» به صورت «جمع» (ظلمات).
ممکن است این تعبیر، اشاره لطیفى به این حقیقت باشد که: ظلمت (اعم از حسى و معنوى) همواره سرچشمه پراکندگى ها، جدائى ها و دور افتادن ها است، در صورتى که نور رمز وحدت و اجتماع مى باشد.
با چشم خود بسیار دیده ایم که در یک شب تابستانى، چراغى در وسط حیاط یا بیابان روشن مى کنیم، در مدت کوتاهى همه گونه حشرات گرد آن جمع مى شوند، و در واقع مجمعى از زندگى را در اشکال متنوع تشکیل مى دهند.
اما هنگامى که آن را خاموش کنیم، هر کدام به طرفى مى روند و پراکنده مى گردند، در مسائل معنوى و اجتماعى نیز همین گونه است، نور علم، قرآن و ایمان مایه وحدت; و ظلمتِ جهل و کفر و نفاق موجب پراکندگى است.
* * *
3 ـ اجل مسمّى چیست؟
شک نیست که کلمه «اجل مسمّى» و «اجلاً» در آیه، به دو معنى است و این که: بعضى هر دو را به یک معنى گرفته اند، با تکرار کلمه «اجل»، مخصوصاً با ذکر قید «مسمّى» در دفعه دوم، به هیچ وجه سازگار نیست.
لذا مفسران درباره تفاوت این دو، بحث ها کرده اند، اما از آنچه به قرینه سایر آیات قرآن و همچنین روایاتى که از طریق اهل بیت(علیهم السلام) به ما رسیده، استفاده مى شود: تفاوت این دو در آن است که «اجل» به تنهائى به معنى عمر، وقت، و مدت غیرحتمى، و «اجل مسمّى» به معنى عمر و مدت حتمى است، و به عبارت دیگر: «اجل مسمّى» مرگ طبیعى و «اجل» مرگ زودرس است.(3)
توضیح این که:
بسیارى از موجودات از نظر ساختمان طبیعى و ذاتى، استعداد و قابلیت بقاء، براى مدتى طولانى دارند، ولى در اثناء این مدت، ممکن است موانعى ایجاد شود که: آنها را از رسیدن به حد اکثر عمر طبیعى، باز دارد.
مثلاً یک چراغ نفت سوز، با توجه به مخزن نفت آن، ممکن است مثلاً بیست ساعت، استعداد روشنائى داشته باشد.
اما وزش یک باد شدید، ریزش باران و یا عدم مراقبت از آن، سبب مى شود که عمر آن کوتاه گردد.
در اینجا اگر چراغ با هیچ مانعى برخورد نکند، و تا آخرین قطره نفت آن بسوزد، سپس خاموش شود، به اجل حتمى خود رسیده است، و اگر موانعى قبل از آن باعث خاموشى چراغ گردد، مدت عمر آن را «اجل غیرحتمى» مى گوئیم.
در مورد یک انسان نیز چنین است، اگر تمام شرائط براى بقاى او جمع گردد، و موانع بر طرف شود، ساختمان و استعداد او ایجاب مى کند که: مدتى طولانى ـ هر چند این مدت بالاخره پایان و حدّى دارد ـ عمر کند، اما ممکن است بر اثر سوء تغذیه، یا مبتلا شدن به اعتیادات مختلف، و یا دست زدن به خودکشى، یا ارتکاب گناهان، خیلى زودتر از آن مدت بمیرد، مرگ را در صورت اول، اجل حتمى و در صورت دوم، اجل غیرحتمى مى نامند.
و به تعبیر دیگر: «اجل حتمى» در صورتى است که ما به مجموع علل تامه بنگریم و «اجل غیرحتمى» در صورتى است که تنها مقتضیات را در نظر بگیریم.
با توجه به این دو نوع «اجل»، بسیارى از مطالب روشن مى شود، از جمله این که: در روایات مى خوانیم: «صله رحم» عمر را زیاد و یا «قطع رحم» عمر را کم مى کند(4) (منظور از عمر و اجل در این موارد اجل غیرحتمى است).
و یا این که در آیه اى مى خوانیم: فَاِذا جاءَ أَجَلُهُم لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ: «هنگامى که اجل آنها فرا رسد، نه ساعتى به عقب مى افتد و نه جلو»(5)در اینجا منظور از اجل همان مرگ حتمى است.
بنابراین، آیه مزبور تنها مربوط به موردى است که انسان به عمر نهائى خود رسیده است، و اما مرگ هاى پیش رس را به هیچ وجه شامل نمى شود.
در هر صورت، باید توجه داشت هر دو اجل، از ناحیه خدا تعیین مى شود: یکى به طور مطلق، و دیگرى به عنوان مشروط و یا معلق، درست مثل این که مى گوئیم: این چراغ بعد از بیست ساعت بدون هیچ قید و شرط خاموش مى شود، و نیز مى گوئیم اگر طوفانى بوزد بعد از دو ساعت، خاموش خواهد شد، در مورد انسان و اقوام و ملتها نیز چنین است; مى گوئیم: «خداوند اراده کرده است که فلان شخص یا ملت پس از فلان مقدار عمر به طور قطع از میان برود» و نیز مى گوئیم: «اگر ظلم و ستم و نفاق و تفرقه و سهل انگارى و تنبلى را پیشه کنند، در یک سوم آن مدت از بین خواهند رفت» هر دو اجل از ناحیه خدا است یکى مطلق و دیگرى مشروط.
از امام صادق(علیه السلام) در ذیل آیه فوق چنین نقل شده که فرمود: هُما أَجَلانِ أَجَلٌ مَحْتُومٌ وَ أَجَلٌ مَوْقُوفٌ:
«این اشاره به دو نوع اجل است، اجل حتمى و اجل مشروط».(6)
و در احادیث دیگرى که در این زمینه وارد شده، تصریح گردیده است که: اجل غیرحتمى (مشروط) قابل تقدیم و تأخیر است و اجل حتمى قابل تغییر نیست.(7)
1 ـ «یَعْدِلُونَ» از ماده «عِدْل» (بر وزن حفظ) به معنى مساوى و هم وزن است و در اینجا به معنى شریک، و شبیه قائل شدن مى باشد.
2 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 701، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 9، صفحه 266 ـ «احتجاج طبرسى»، جلد 1، صفحه 25، دار النعمان، 2 جلدى ـ تفسیر «صافى»، جلد 2، صفحه 106، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ تفسیر «امام حسن عسکرى(علیه السلام)»، صفحه 542، مدرسة الامام المهدى(علیه السلام)، قم، طبع اول، 1409 هـ ق.
3 ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحات 116 و 117 و جلد 57 صفحات 139 و 140 و جلد 52، صفحه 249 و جلد 94، صفحات 25 و... ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 354، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ
«نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 703 و جلد 2، صفحه 27، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 7، صفحه 15، انتشارات جامعه مدرسین قم.
4 ـ «مستدرک»، جلد 7، صفحات 181، 183 و 194 و جلد 12، صفحه 343 و جلد 15، صفحات 235 و 250، چاپ آل البیت ـ «کافى»، جلد 2، صفحات 150 و 152، دار الکتب الاسلامیة ـ «وسائل الشیعه»، جلد 9، صفحات 384 و 397 و جلد 16، صفحه 305 و جلد 21، صفحه 536 و جلد 23، صفحه 207، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 130 و جلد 5، صفحه 138 و جلد 71، صفحات 88، 94، 100، 103 و... ـ «معانى الاخبار»، صفحه 264، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1361 هـ ش.
5 ـ اعراف، آیه 34.
6 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 147، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 116 و جلد 5، صفحه 140 و جلد 52، صفحه 249 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 355، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 704، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق.
7 ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحات 99 و 116 و جلد 5، صفحه 139 و جلد 94، صفحه 25 ـ تفسیر 2«عیاشى»، جلد 1، صفحات 354 و 355، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 703 و جلد 2، صفحه 27، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «مستدرک سفینة البحار»،
جلد 1، صفحات 61 و 62، انتشارات جامعه مدرسین قم، 1419 هـ ق.
.........................
تفسیر نمونه
شرح فراز دوم دعای پنجم صحیفه سجادیه
وَ يَا مَنْ لَا تَنْتَهِي مُدَّةُ مُلْكِهِ ، صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ ، وَ أَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِكَ.
و ای آنکه دوران فرمانرواییاش به نهایت نمیرسد! بر محمّد و آل محمّد درود فرست و ما را از مجازاتت رهایی بخش.
تفسیر
3- بىنهايت بودن قدرت حضرت حق
امام سجاد (عليه السلام) در اين فراز از دعا، قدرت نمايى و توانمندى خداوند و اقتدار حقانى او را در پى بردن به اسرار و رازهاى آفرينش كه مايه قرب و صفا و روشنى دل است؛ ستايش مىفرمايد.
اين فراز از دعا اشاره به آياتى از قرآن مجيد در محور مالكيّت محض و قدرت يكتاى خداوند دارد:
﴿تَبرَكَ الَّذِى بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ﴾«1»هميشه سودمند و با بركت است آن كه فرمانروايى [همه هستى] به دست اوست و او بر هر كارى تواناست.
﴿لِلَّهِ مُلْكُ السَّموَ تِ وَالْأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ وَهُوَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ﴾«2»مالكيّت و فرمانروايى آسمانها و زمين و آنچه در آنهاست، فقط در سيطره خداست، و او بر هر كارى تواناست.
مقصود از مالكيت خداوند، قدرت برتر و توانايى تام در تصرف همه امور به امر و نهى است و از ويژگىهاى اين برترى اين است كه پايان زمانى ندارد.
ملك، نامى برگرفته از ملك النّاس است يعنى حاكم مطلق بر مردم خداوند است. و او متولى سلطنت بر آدميان و همه موجودات انسى بنده فرمان اويند.
صفات خداوند
دانشمندان صفات خداوند را به دو رشته تقسيم كردهاند:
1- صفات ثبوتى يا صفات جمال.
2- صفات سلبى يا صفات جلال.
مقصود از صفات ثبوتى آن رشته از صفاتى است كه جنبه وجودى دارند و اتصاف شخص به يكى و يا همه آنها موجب كمال مىباشد و نبودن آن براى شخص يك نوع نقص شمرده مىشود. مانند: علم و قدرت، از سوى ديگر صفات ثبوتى بازگشت به صفات ذاتى است. صفات ذات، صفاتى هستند كه ذات خداوند را تشكيل داده و پيوسته ذات اقدس وى با آنها همراه مىباشد. مانند علم و قدرت، اين رشته از اوصاف را صفات ذات گويند. زيرا او دانا و تواناست و اگر او را تنها در نظر بگيريم و از همه موجودات و تمام افعال او چشم بپوشيم او را دانا و توانا و زنده خواهيم يافت.
يكى از صفات ثبوتى خداوند قدرت و يكى از نامهاى او قادر است و حقيقت قدرت دو معنا دارد:
1- كار از روى اختيار و اراده و با كمال حريت و آزادى انجام مىدهد مثلًا مىگوييم: فلانى قادر به خواندن و نوشتن است يعنى با كمال آزادى مىتواند بخواند و بنويسد.
2- مبدأ اثر بودن در برابر موجودى كه مبدأ اثر نبوده و كارى از وجود او ساخته نيست و مقصود از قدرت، اين معنى دوّم است.
بنابراين «قدرت» از صفات ثبوتى الهى است يعنى كه خداوند بر هرچيز قادر است. و «قادر» به كسى گويند كه توانايى بر انجام و ترك كارى را با اراده و اختيار داشته باشد.
معناى قدرت
راغب اصفهانى درباره ريشه اين واژگان مىنويسد:
القُدْرَةُ إذا وُصِفَ بها الانسانُ فاسمٌ لهيئةٍ لَهُ بِها يَتَمَكَّنُ مِنْ فِعْلِ شَىءٍ ما، وَ إَذا وُصِفَ اللّهُ تَعالى بِها فَهِىَ نَفْىُ العَجْزِ عَنْهُ وَ مُحالٌ انْ يُوصَفَ غَيْرُ اللّهِ بِالقُدْرَةِ الْمُطْلَقَةِ مَعْنىً وَ انْ أَطْلَقَ عَلَيه لَفْظاً بَلْ حَقُّه أَنْ يُقالَ قادِرٌ على كذا، ...
وَالقَدِيْرُ هُوَ الفاعِلُ لِما يَشاءُ عَلَى قَدْرِ ما تَقْتَضِى الحِكْمَةَ، لازائداً عَلَيْه وَ لاناقِصاً عَنْهُ وَ لِذلكَ لايَصِحُّ أَنْ يُوْصَفَ بِهِ إِلّا الله تعالى.«3»
قدرت از صفاتى است كه اگر انسان به آن متصف شود يعنى حالتى است كه انسان توانايى بر انجام چيزى را دارد. و هر گاه خداوند به آن متصف شود يعنى ناتوانى و ضعف از او دور است. و از محالات است كه از جهت معنى غير خداوند به قدرت فراگير متصف شود هر چند از جهت لفظ گفته مىشود، بلكه حق آن اين است كه گفته شود توانايى بر چنين كارى دارد.
قدير، به معناى كسى است كه هر چه اراده كند به مقتضاى حكمت انجام مىدهد، نه كمتر و نه بيشتر و به همين جهت اين وصف درباره غيرخداوند به كار نمىرود.
اصل واژگان فوق از قدر گرفته شده كه به معناى اندازه چيزى و نهايت آن است.
صاحب لسان العرب در اين باره مىنويسد:
القَديرُ و القادرُ مِنْ صِفاتِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ يَكُونانِ مِنَ القُدْرَةِ وَ يَكُونانِ مِنَ التَّقْدِيرِ ... فَالقادِرُ إِسْمُ فاعِلٍ مِنْ قَدَرَ يَقْدِرُ وَ القَدِيرُ فَعيلٌ مِنْه وَ هُوَ لِلْمُبالَغَةِ وَ المُقْتَدِرُ مُفْتَعِلٌ مِنْ إقْتَدَرَ وَ هُوَ أَبْلَغُ.«4»
قدير و قادر از صفات خداوند بزرگ است كه از ريشه قدرت و تقدير گرفته شده است ... قادر اسم فاعل و قدير صفت مبالغه است ولى مقتدر از آن بليغتر است.
تبارك، از ماده بَرْك به معناى سينه شتر است كه او در هنگام نشستن سينه را بر روى زمين مىگذارد ولى اين واژه به معنى دوام و بقا و زوال ناپذيرى به كار رفته است. وقتى مىگويند نعمت با بركت است يعنى نعمت، دوام و بقا داشته باشد و به كارگيرى اين واژه بر ذات پاك خداوند به خاطر ازليت و ابديت اوست.
﴿بيده الملك﴾، نشانه انحصار است يعنى حكومت عالم هستى فقط به دست تواناى اوست و مالك و متصرف در همه جهان تنها به قدرت اوست.جمله ﴿و هو على كل شى قدير﴾، مفهوم بسيار گستردهاى دارد كه قدرت او را بر همه چيز بدون تغيير شامل مىشود و واژه شىء از وسيعترين مفاهيم است كه تمام آنچه را در عالم امكان بگنجد فرا مىگيرد.
در قرآن 45 بار واژه قدير و 7 بار كلمه قادر و صفات ديگر مانند مقتدر، مقدور، قادرون و قادرين، واسع، غنى، غيرمعجزى اللّه به كار رفته است.
و اما آياتى كه در آنها واژه مقتدر به همراه پيشوند حاكميت آمده است، مانند:
عزيز مقتدر، مليك مقتدر، على كل شىء مقتدر، عليهم مقتدرون، مفهومى فراتر از معنى قادر در آنها ديده مىشود كه قرآن مجيد در هنگام قدرت شديد و يا خشم نهايى الهى از آنها استفاده كرده است.
توجه به اين نكته لازم است كه مِلك (كسر ميم) سلطه فردى بر چيزى است و مُلك (ضم ميم) حاكميت را بر نظام كلى و اجتماعى بازگو مىكند.
برخى مفسران ﴿واسع عليم﴾ را وسعت در كمال قدرت مىدانند.
فخر رازى در ذيل آيه:
﴿وَلَا تُؤْمِنُواْ إِلَّا لِمَن تَبِعَ دِينَكُمْ قُلْ إِنَّ الْهُدَى هُدَى اللَّهِ أَن يُؤْتَى أَحَدٌ مّثْلَ مَآ أُوتِيتُمْ أَوْ يُحَآجُّوكُمْ عِندَ رَبّكُمْ قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشَآءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ﴾«5»و [نيز گفتند: در توضيح حقايق] جز به كسى كه از دينتان پيروى مىكند، اطمينان نورزيد [تا ديگران هدايت نيابند]. بگو: يقيناً هدايت، هدايت خداست. سپس گفتند: گمان نكنيد آنچه به شما اهل كتاب [از نبوّت، معجزه، قبله مستقل و آيات آسمانى] داده شده به كسى [از عرب و غير عرب] داده شود، يا اينكه مؤمنان مىتوانند نزد پروردگارشان با شما محاجّه و گفتگو كنند. [در پاسخ ياوههاى آنان] بگو: فضل و رحمت [كه از جلوههايش نبوّت، كتاب، معجزه و قبله است،] به دست خداست، به هر كس بخواهد مىدهد؛ و خدا بسيار عطا كننده و داناست.
مىنويسد:
«وسعت وجودى خداوند دليل بر كمال قدرت او و عليم بودنش دليل بر كمال علم اوست، پس چنين كسى به جهت جايگاه قدرت، هر فضل و لطفى را نسبت به هر كه شايسته بداند؛ عطا مىكند چرا كه هم از نيازهاى بندگان خود با خبر است و هم براى اعطاى فضل و دانش و حكمت توانايى دارد.»«6»
پس قدرت خداوند هيچ گونه حد و مرز ندارد و آفرينش آسمانها و پهناورى زمين و انواع موجودات و مرگ حيات از نشانههاى اين قدرت بىمنتها است.
در آيات ديگر طرح مسأله قدرت و حاكميت بىنهايت از طرف خداوند در نگاه اول اشاره به عموميت قدرت خداوند است. كه حق در مقام رد هر گونه عجز و ناتوانى از وجود اوست، چرا كه ناتوانى يا ناشى از جهل و بىخبرى يا ضعف در بدن است و قادر عالم نه در حوادث غافلگير مىشود و نه در مقابله ناتوان است.
و از نگاه ديگر گاهى تهديد و سركوبى انسانهاى مغرور و لجوج است كه با گردن كشى راه حق را سدّ مىكنند و گاهى براى اطمينان دادن به بندگان صالح و مؤمن است تا حل همه مشكلات خود را از او بخواهند و تنها به او پناه ببرند.
دلايل قدرت بىپايان خداوند
امّا دلايل قدرت بىپايان پروردگار چيست؟
1- دليل علمى:
در علوم تجربى، ديدن مناظر گوناگون طبيعت و عجايب آسمانها و همچنين ساختمان منظم سلولها و اتمها و گسترش روز افزون علوم و اكتشافات، جهان تازهاى را در برابر چشم ما مجسم مىكند. اين تنوع پيچيده آفرينش همانند تدوين كتاب خداست كه آن همه محتوا و معارف عظيم الهى را در قالب الفاظ ساده ريخته است. از مطالعه مجموع اين مسائل به اين حقيقت مىرسيم كه مبدأ عالم هستى قدرت بىپايان دارد.2- برهان وجوب و امكان:
در بحث توحيد و يگانگى ذات خداوند ثابت شد كه واجب الوجود در عالم يكى بيش نيست و هر چه غير از اوست ممكن الوجود است و تمام ممكنات نه تنها در آغاز كه در بقاى خود نيز متكى به او و مخلوق او هستند و اين معنى قدرت مطلقه خداوند بر همه چيز است.3- برهان فلسفى:
ما اگر توانايى بر كارى نداشته باشيم به خاطر كمبود است و هر مشكلى كه پيش مىآيد در واقع به محدوديت وجود ما منتهى مىشود. پس وجودى كه از هر نظر نامحدود است چگونه ممكن است چيزى خارج از حوزه قدرت او باشد. به تعبير ديگر، او همه جا حاضر است و همه شرايط در اختيار اوست بنابراين هر گونه موانعى را برمىچيند و اين دليل قدرت او بر همه چيز است.4- قدرت اختيارى:
قدرت خدا آميخته با اختيار است و ذات او ازلى و فعلش حادث است پس هر گاه چيزى را اراده كند در همان زمانى كه اراده كرده موجود مىباشد. و اين نشانه احاطه اراده او بر همه موجودات است.البته در ميان فلاسفه و متكلمان مذاهب مختلف در عين اين كه قدرت خداوند را بدون گفتگو قبول دارند در ابديت يا عموميت قدرت به خاطر برخى اشكالات كه از حل آن عاجز بودهاند ترديد كردهاند و به همگى آنها در محل خودش پاسخ داده شده است.«7»
و اما آيات ديگرى قدرت خداوند را از زاويههاى مختلف بررسى مىكند.
در سوره زمر مىفرمايد:
﴿وَ مَا قَدَرُواْ اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ السَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتُ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ﴾«8»
و خدا را آن گونه كه سزاوار اوست نشناختند، در حالى كه زمين در روز قيامت يكسره در قبضه قدرت اوست، و آسمانها هم درهم پيچيده به دست اوست؛ منزّه و برتر است از آنچه با او شريك مىگيرند.
سرچشمه شرك عدم معرفت صحيح درباره خداوند است كسى كه بداند:
اولًا: او وجودى بىپايان و نامحدود از هر نظر است.
ثانياً: آفرينش همه موجودات از ناحيه اوست و حتى در بقاى خود هر لحظه به فيض وجود او نيازمندند.
ثالثاً: تدبير عالم هستى و گشودن گره تمام مشكلات و همه ارزاق به دست با قدرت اوست و حتى اگر شفاعتى هم انجام گيرد به اذن و فرمان او خواهد بود، معنى ندارد كه رو به سوى ديگرى آرد. اصلًا چنين وجودى با اين صفات دوگانگى براى او محال است؛ زيرا دو وجود نامحدود از جميع جهات عقلًا غيرممكن است.
در آيه فوق براى بيان عظمت قدرت او از دو تعبير كنايى ﴿قبضته﴾ و ﴿مطويات بيمينه﴾ استفاده كرده است.
«قبضة» به معنى چيزى است كه در مشت مىگيرند و معمولًا كنايه از قدرت مطلقه و سلطه كامل بر چيزى است. «مطويات» از ماده طى به معنى به هم پيچيدن است كه گاه كنايه از گذشتن عمر يا عبور از چيزى است.
كسى كه طومارى را در هم پيچيده و در دست راست گرفته كاملترين تسلط را بر آن دارد مخصوصاً انتخاب يمين يعنى دست راست به خاطر آن است كه غالب اشخاص كارهاى مهم را با دست راست انجام مىدهند و قوت و قدرت بيشترى در آن احساس مىكنند.
بنابراين همه اين تشبيهات و تعبيرات كنايه از سلطه مطلقه پروردگار بر عالم هستى در جهان ديگر است، تا همگان بدانند در عالم قيامت نيز كليد نجات و حل مشكلات در كف قدرت خداوند است تا به بهانه شفاعت و مانند آن به سراغ بتها و معبودهاى ديگر نروند. و در روز قيامت همگى به روشنى در مىيابند كه همه چيز از آن او و در اختيار اوست.
در آيهاى ديگر مىفرمايد:
﴿قُلِ اللَّهُمَّ ملِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ﴾«9»بگو: خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت مىدهى و از هر كه خواهى حكومت را مىستانى، و هر كه را خواهى عزت مىبخشى و هر كه را خواهى خوار و بىمقدار مىكنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى.
منظور از اراده و مشيت الهى در اين آيه اين نيست كه بدون حساب و بىدليل چيزى را به كسى مىبخشد و يا از او مىگيرد، بلكه مشيت او از روى حكمت و مراعات نظام و مصلحت و حكمت جهان آفرينش و عالم انسانيت است. و گاه اين حكومتها به خاطر شايستگىها است و گاه حكومت ظالمان هماهنگ با ناشايستگى امتهاست.
حكومت خداوند در كلام علّامه طباطبائى
علّامه طباطبايى رحمه الله درباره استناد حكومت و ديگر امور اعتبارى به خداى سبحان مىنويسد:
«ترديدى نيست كه زنجيره عليت در عالم به خداوند واجب الوجود ختم مىشود و رابطه ميان او و جزء و كل جهان هستى، رابطه علّيت است. در مباحث علت و معلول روشن شده كه پديده عليت فقط در ناحيه وجود است به اين معنا كه در آنچه از وجود علت به معلول سرايت مىكند وجود حقيقى در معلول است و غير آن يعنى ماهيت، از صدور و نياز به علت بركنار مىباشد.
با توجه به اين مطلب، مشكلى كه در اين جا پيش مىآيد، استناد امور صرفاً اعتبارى به خداى متعال است؛ زيرا امور اعتبارى اصولًا وجود حقيقى ندارند بلكه وجود و ثبوت آنها يك ثبوت و واقعيّت اعتبارى است كه از ظرف اعتبار و جعل و از حيطه فرض فراتر نمىروند.
اوامر و نواهى و احكام و قوانين شريعت و نيز امورى چون حكومت و عزّت و روزى و غيره همگى امورى اعتبارى هستند. آنچه اين گره را مىگشايد اين است كه:
درست است اين امور از وجود حقيقى عارى و بىبهرهاند امّا داراى آثارى هستند كه نامهاى آنها را حفظ مىكنند و اين آثار امورى حقيقى هستند كه مقصود از اعتبار اين امور نيز همين آثار است. و اين آثار به خداى متعال نسبت وجودى دارند و همين نسبت است كه نسبت اين امور اعتبارى را به خداوند، صحت مىبخشد.
اين سخن درباره عزت اعتبارى و آثار خارجى آن و استنادش به علل حقيقى آن و همچنين درباره ديگر امور اعتبارى مانند امر و نهى و حكم و جعل و غيره نيز صادق مىباشد.
از اين جا روشن مىشود كه تمام اعتبارات شرعى به واسطه استناد آثار آنها به خداى متعال به نحوى كه زيبنده ساحت قدس و عزت او باشد به واجب متعال استناد دارند«10»
جمله ﴿بيدك الخير﴾ با توجه به الف و لام استغراق در «الخير» و مقدم شدن «بيدك» بر او نشان مىدهد كه تمام خيرها و بركات و نيكها در دست خداست و در ضمن استفاده مىشود كه هم عزت خير است و هم ذلت خير است. بخشيدن حكومت و گرفتن آنهم هر كدام در جاى خود خير است و بر طبق قانون عدالت، شرّى وجودى ندارد جانيان و بدكاران، خيرشان در آن است كه در زندان باشند و نيكوكاران با ايمان خيرشان در آزادى است. به تعبير ديگر در جهان هستى شرى وجود ندارد، اين ما هستيم كه خيرات را مبدّل به شر مىكنيم.
جمله ﴿إِنَّكَ عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ﴾ در واقع دليلى است بر تمام آنچه در آيه آمده است؛ زيرا وقتى او بر هر چيزى قادر است؛ حكومت و عزت و خيانت به دست اوست.
و نكته جالب اين است كه ابليس هم در آغاز آفرينش خداوند، در بهشت به آدم گفت: «اى آدم! آيا مىخواهى تو را به درخت جاويدان و مُلك فناناپذير راهنمايى كنم؟» در واقع شيطان حساب كرد كه آدم به زندگى جاويدان و رسيدن به قدرت بى زوال تمايل دارد؛ پس براى كشاندن او به مخالفت فرمان پروردگار از دو عامل جاودانگى و حكومت هميشگى براى فريب او بهره برد و شيطان هم براى گمراهى بشر بر روى آن دو نقطه حساس انگشت مىگذارد.
به همين جهت در قيامت هم خداوند اين پرسش را مطرح مىكند كه قدرت و حكومت از آن كيست؟ ولى پاسخ گو چه كسانى هستند؟
خداوند مىفرمايد:
﴿يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لَا يَخْفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَيْءٌ ۚ لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ ۖ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ﴾«11»روزى كه همه آنان آشكار مىشوند، [و] چيزى از آنان بر خدا پوشيده نمىماند. [و ندا آيد:] امروز فرمانروايى ويژه كيست؟ ويژه خداى يكتاى قهّار است.
اين آيه در حقيقت سومين ويژگى آن روز يعنى حاكميت مطلقه پروردگار را بازگو مىكند. در آن روز منادى حق فرياد برمىآورد كه امروز حاكميت براى كيست؟
پاسخگو كيست؟ در آيه سخنى از آن به ميان نيامده است.
عدهاى از مفسران گفتهاند: سؤال از ناحيه پروردگار مطرح مىشود و جواب را همه مؤمنان و كافران مىگويند.
بعضى گفتهاند: سؤال و جواب هر دو از ناحيه خداست.
و بعضى معتقدند: منادى الهى اين سؤال را آشكار مطرح مىكند و خود او نيز پاسخ مىدهد. ولى ظاهراً كه اين سؤال و جواب از سوى فرد خاصى عنوان نمىشود، سؤال از خالق و مخلوق و همگى به زبان حال به آن پاسخ مىدهند«12»
در تكميل بحث زواياى قدرت الهى نكتهاى قابل توجه است كه، مرحوم شيخ طبرسى در ذيل آيه ﴿إِنَّ اللَّه عَلَى كُلّ شَىْءٍ قَدِيرٌ﴾«13» مىنويسد:
«گفتهاند كه اين سخن خداوند سبحان كه فرمود: «همانا خداوند بر هر چيزى تواناست»، مفيد عموم است كه خداوند از سه بعد بر همه چيز قادر است:
1- بر معدومات قدرت دارد كه آنها را ايجاد نمايد.
2- بر موجودات كه آنها را فانى سازد.
3- بر مقدورات غير خودش (مانند فرشته، جن، بشر) كه اندازهگيرى آنها به دست قدرت اوست و نيز مىتواند آنان را از قدرت باز دارد«14»
قدرت حق در كلام اميرالمؤمنين (عليه السلام)
در پى توصيف امام سجاد (عليه السلام) از بىنهايت بودن حكومت الهى؛ حضرت على (عليه السلام) هم قدرت حق را چنين مىستايد:
وَ اشْهَدُ انْ لاالهَ الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ. الْاوَّلُ لاشَئَ قَبْلَهُ وَ الْاخِرُ لاغايَةَ لَهُ. لاتَقَعُ الأَوْهامُ لَهُ عَلى صِفَةٍ وَ لاتُعْقَدُ الْقُلُوبُ مِنْهُ عَلى كَيْفيَّةٍ، وَ لاتَنالُهُ التَّجْزِئَةُ وَ التَّبْعيضُ وَ لاتُحيطُ بِهِ الْابْصارُ وَ الْقُلُوبُ.«15»
شهادت مىدهم معبودى جز اللّه نيست، يگانهاى است بىشريك. اولى است كه چيزى پيش از او نبوده، و آخرى است كه او را انتهايى نيست. انديشهها به هيچ يك از صفاتش نرسند، دلها او را به كيفيتى تعيين وتحديد ننمايند، تجزيه و تبعيض در حريمش راه ندارد، و ديدهها و دلها به او احاطه پيدا نكند.
و در جاى ديگر درباره قدرت خدا مىفرمايد:
انْتَ الْأَبَدُ فَلا امَدَ لَكَ، وَ انْتَ الْمُنْتَهى فَلامَحيصَ عَنْكَ، وَ انْتَ المَوْعِدُ فَلامَنْجى الَّا إِلَيْكَ. بِيَدِكَ ناصِيَةُ كُلِّ دابَّةٍ وَ الَيْكَ مَصيرُ كُلِّ نَسَمَةٍ.
سُبْحانَكَ ما اعْظَمَ شَأْنَكَ! سُبْحانَكَ ما اعْظَمَ ما نَرى مِنْ خَلْقِكَ وَ مَا اصْغَرَ عَظِمُه فى جَنْبِ قُدْرَتِكَ! وَ ما اهْوَلَ مانَرى مِنْ مَلَكُوتِكَ! وَ ما احْقَرَ ذلِكَ فيما غابَ عَنَّا مِنْ سُلْطانِكَ! وَ ما اسْبَغَ نِعَمَكَ فِى الدُّنيا! وَ ما اصْغَرَها فى نِعَم الآخِرَةِ.«16»
تو ابدى هستى بنابراين زمانى برايت نيست و تو منتهاى هر چيز هستى از اين رو گريزى از تو نيست و تو وعدهگاه هستى كه نجاتى از تو جز به تو نيست.
مهار هر جنبدهاى در كف تو، و بازگشت هر انسانى به سوى توست. منزهى از هر عيب چه بزرگ است شأن تو! منزهى، چه عظيم است آنچه از مخلوقاتت كه مىبينيم و چه كوچك است عظمت آن در كنار قدرت تو! و چه دهشت آور است آنچه از ملكوت تو مشاهده مىنماييم! و چه اندازه حقير است آنچه ديده مىشود در برابر آنچه از سلطنت تو براى ما ناپيداست. نعمتهايت در اين دنيا چه گسترده فراوان است و بااين حال در برابر نعمت آخرتت چقدر كوچك است.
از وجود مقدس حضرت امير مؤمنان على (عليه السلام) درباره معناى «لاحَوْلَ وَ لاقُوَّةَ الَّا بِاللَّه» پرسيدند فرمود:
انَّا لانَمْلِكُ مَعَ اللَّهِ شَيْئاً وَ لانَمْلِكُ إلَّا ما مَلَّكَنا فَمَتى مَلَّكَنا ما هُوَ امْلَكُ بِهِ مِنّا كَلَّفَنا وَ مَتى اخَذَهُ مِنَّا وَضَعَ تَكْليفُهُ عَنَّا.«17»
با وجود خدا دارنده چيزى نيستيم، و دارنده چيزى نمىشويم، جز آنچه او ما را دارنده آن نمايد، بنابراين وقتى ما را دارنده چيزى نمود كه خود نسبت به آن دارندهتر است وظيفهاى بر عهده ما گذاشته و هر گاه آن را از ما گرفت تكليف آن را از ما برداشته است.
روايتى در باب اذان و اقامه؛ در معناى اللّه اكبر است كه حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) از اجدادش نقل فرموده است: كه حسين بن على بن ابى طالب (عليه السلام) فرمود:
ما در مسجد نشسته بوديم؛ در اين حال اذان گو بر بالاى مناره رفت و گفت: اللَّه اكبرُ، اللَّه اكبرُ، پس امير مؤمنان على (عليه السلام) گريه كرد و ما هم با گريه او گريه كرديم؛ پس چون مؤذّن اذان را به پايان رساند، فرمود: آيا مىدانيد مؤذّن چه مىگويد؟ گفتيم: خدا و رسولش داناتر است. حضرت فرمود: اگر مىدانستيد چه مىگويد، اندك مىخنديديد و بسيار گريه مىكرديد؛ سپس فرمود:
فَلِقَولِهِ اللَّه اكْبَرُ مَعَانٍ كَثيرةٌ مِنْها: أَنَّ قَوْلَ المُوَذِّنِ: «اللَّهُ اكْبَرُ» يَقَعُ عَلى قِدَمِهِ وَ أَزليَّتِهِ وَ أَبَديِّتِهِ و عِلْمِهِ وَ قُوَّتِةِ وَ قُدْرَتِةِ وَ حِلْمِهِ وَ كَرَمِهِ وَ جُودِهِ وَ عَطائِهِ وَ كِبْريائِهِ.
فَاذا قالَ المُوَذِّنُ: اللَّهُ اكْبَرُ؛ فَانَّهُ يَقُولُ اللَّهُ الَّذى لَهُ الْخَلْقُ وَ الأَمْرُ وَ بِمَشِيَّتِهِ كانَ الْخَلْقُ وَ مِنْهُ كانَ كُلُّ شَىْ لِلْخَلْقِ وَ الَيْه يَرْجِعُ الْخَلْقَ وَ هُوَ الأَوَّلُ قَبْلَ كُلِّ شَىءٍ لَمْ يَزَل وَ الآخِرُ بَعْدَ كُلِّ شَىءٍ لايَزَالُ وَ الظَّاهِرُ فَوْقَ كُلِّ شَىءٍ لايُدْرَكُ وَ الْباطِنُ دُونَ كُلِّ شَىءٍ لايُحَدُّ، فَهُوَ الباقِى وَ كُلُّ شَىءٍ دُونَهُ فَانٍ.
وَ الْمَعْنَى الثَّانى، اللَّهُ اكْبَرُ اىِ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ، عَلِمَ ما كانَ وَ ما يَكُونُ قَبْلَ انْ يَكُونَ وَ الثَّالِثُ، اللَّهُ اكْبَرُ اىِ الْقادِرُ عَلَى كُلِّ شَىءٍ يَقْدِرُ عَلى ما يَشاءُ، الْقَوِىُّ لِقُدْرَتِهِ الْمُقْتَدِرُ عَلى خَلْقِهِ، الْقَوِىُّ لِذاتِهِ، وَ قُدْرَتُهُ قائِمَةٌ عَلى الأَشْياءِ كُلِّها اذا قَضى أَمْراً فَانَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ ....«18»
پس گفته مؤذّن «اللَّه اكبر»، داراى مفاهيم زياد است از جمله: اين كه گفتار اذان گو: «اللَّه اكبر» بر قديمى بودن و هميشگى و جاودانگى و دانش و نيرو و چيرگى و بردبارى و لطف و بخشش و بزرگوارى خداوند قرار گيرد پس هر گاه مؤذن گويد: اللّه اكبر، پس او مىگويد: خداوند كسى است كه براى او آفرينش و تقدير است. و به اراده او آفريده مىشود و از او همه چيز براى آفرينش است و به سوى او آفريدگان بازگشت مىكنند. و او اوّل پيش از هر چيزى كه هميشگى و آخر پس از هر چيز كه نابود نگردد، آشكار و برتر هر چيزى كه به فهم در نيايد و درون هر شى كه در اندازه نگنجد. پس او ماندگار و هر چيزى غير او نابود شدنى است.
مفهوم دوّم، «اللّه اكبر» يعنى دانا و آگاه؛ و بر آنچه هست و باشد قبل از وجود آگاهى دارد.
مفهوم سوّم، «اللّه اكبر» يعنى توانايى بر هر چيزى دارد و هر چه اراده كند تقدير كند؛ نيرومند در قدرت و حكومت است و بر آفرينش خود چيره دست است؛ در ذاتش نيرومند و قدرتش بر همه چيزها سلطه دارد. هر گاه بر امرى حكم كند پس همانا گويد: باش، پس او موجود است.
شرح عبارت [وَأَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِكَ]
و ما را از عذاب خود رهايى بخش
4- رهايى از ننگ دنيا و عذاب آخرت
آن كه مسؤول سعادت و شقاوت انسان است، خودِ اوست. ﴿كُلُّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ رَهينَةٌ﴾«19»هر كسى در گرو دستآوردههاى خويش است.
اوست كه از جانب حضرت حق مجهّز به عقل، فطرت، وجدان، تمكّن و قدرت و اراده است و براى شكوفايى اين مايههاى رشد و كمال متنعّم به نعمت هدايت، وحى، نبوّت و امامت مىباشد.
او با صد و چهارده كتاب آسمانى و در رأس آنها قرآن مجيد كه كتاب عزيز، حكيم، مجيد، كريم، شفا، رحمت و هدايت است، و با صد و بيست و چهار هزار پيامبر آگاه، عليم و بصير، و با دوازده امام معصوم و هزاران فقيه و عالم و عارف و بينا، براى به دست آوردن سعادت و مصون ماندن از شقاوت هدايت شده و اين خط نورانى هدايت و صراط مستقيم حضرت محبوب است كه زمينه خير و بركت و منفعت و دورى از ضرر و خسارت و پوچى را براى او فراهم مىآورد.
خداوند مهربان كه عاشقى همچون او براى انسان نيست و انبيا و ائمّه و هاديان دلسوز به او سفارش كردهاند كه از عقل و فطرت و وجدان كمك بگير و در حقايق ظاهريّه و باطنيّه مطالعه كن، يا به بينايان راه دست توسل بزن و با انتخاب راه از چاه، به سير و سفر در سبيل اللّه مشغول شو و از آنچه مايه جهل و نادانى و علّت افتادن در شهوات حيوانى است بپرهيز تا شاهد سعادت را در آغوشگيرى و از ضربههاى مهلك و خطرناك غول شقاوت در امان بمانى، كه تو در برابر گوش و چشم و قدرت درك و همه نعمتهاى حق و براى به دست آوردن سعادت دارَيْن و دور شدن از شقاوت كه مورث خِزْى دنيا و عذاب آخرت است، مسؤولى.
﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ الْسَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُوْلئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْؤُولًا﴾«20»و از چيزى كه به آن علم ندارى [بلكه برگرفته از شنيدهها، سادهنگرىها، خيالات و اوهام است] پيروى مكن؛ زيرا گوش و چشم و دل [كه ابزار علم و شناخت واقعىاند] موردِ بازخواست اند.
او كه بدون اتصال به نبوّت و امامت، به خود و به خدا و به جهان و ساير حقايق جهل دارد، نبايد زمام حيات خويش را به دست ديو جهل بسپارد، كه ديو جهل مايه تمام امراض و علت العلل تمام بدبختىها و سرچشمه شقاوت و خزى دنيا و عذاب آخرت است، كه شرعاً و عقلًا بر ما واجب است در آزادى خويش از عذاب و نقمت، با كمك ايمان و عمل صالح بكوشيم.
نصيحتى مشفقانه
از غرور و عُجب و خودبينى و خودپسندى بپرهيزيد، در برابر حق و حقيقت، متكبّر نباشيد، بند بردگى ديگران را كه مايه تمام بدبختىها و سيه روزى است به گردن جان ميفكنيد، از افتادن به دام زر و زور و تزوير خود را حفظ نماييد، دل كه حرم امن خداست به طناب وسوسه خنّاسان دچار مسازيد، دستگاه با عظمت عقل را تعطيل ننماييد، مهار حيات را به دست بىخبران از حقايق هستى مسپاريد، از طواف به دور مكتبهاى مادى و دست ساز خوددارى كنيد، خود و زن و فرزندانتان را و هر كس كه در شعاع شما زيست مىكند به بلاى شهوات و غرايز آزاد دچار ننماييد، مظاهر فانى و زودگذر دنيا شما را نفريبد، از دزدان راه انسانيت و راهزنان صراط آدميّت بر حذر باشيد، در پيچ و خم برنامههاى مرئى و نامرئى شيطان گرفتار مشويد، باطن از آلودگىها پاك داريد، به دامن جان و قلب و دانش و حقيقت راهنمايانِ راه حضرت ربّ العزّه، دست توسل بزنيد، انبيا و اوليا و امامان معصوم و فرهنگ حياتبخش آنان را بشناسيد، عقل و فطرت را به دست آن دانايان و بينايان و عارفان و عاشقان آگاه بسپاريد، در هر حركت و عملى بر اساس خواستههاى حضرت محبوب- جلّ جلاله- قدم برداريد. چشم به تماشاى آيات دوست باز كنيد و گوش به فرامين و دستورهاى سعادت بخش حضرت اللّه بسپاريد.
سالك الى اللّه شويد و در اين مسير به رحمت و لطف و عنايت او توكّل نماييد، تسليم بى قيد و شرط مالك عالَم و آدم شويد تا از قيود و اغلال و سلاسل شياطين درون و برون كه همّتى جز هلاكت و نابودى شما ندارند آزاد گرديد. در تمام شؤون و امور به كتاب حضرت دوست يعنى قرآن مجيد كه كتاب علم و زندگى و حيات و فضيلت و حق و حقيقت است پناه ببريد و به اين نكته توجه داشته باشيد كه جز از اين طريق راهى به سعادت و آزادى از شقاوت نيست.
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پى آن تا كند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايّام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
مهار شهوات با قدرت ايمان
اگر به غرايز و شهوات ميدان تاخت و تاز داده شود، عقل و وجدان را سركوب كرده و بين انسان و حقايق حايل گشته و آدمى را از تمام واقعيتها جدا ساخته و چنانكه تاريخ حيات ثابت كرده از انسان موجودى بدتر از تمام حيوانات خواهند ساخت. ﴿إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَايَعْقِلُونَ﴾«21»قطعاً بدترين جُنبندگان نزد خدا، كرانِ [از شنيدن حق] و لالانِ [از گفتن حق] هستند كه [كلام حق را] نمىانديشند!
مهار غرايز و شهوات را بايد به دست قدرت ايمان به حق و روز قيامت، و عقل ملكوتى واخلاق حسنه و حلال و حرام خدا سپرد تا در اين قلمرو، استعدادها رشد كند و فضايل زنده گردد و درِ قلب به روى حقايق ربّانيّه و واقعيتهاى ملكوتيّه باز شود و سعادت دنيا و آخرت انسان تأمين گردد و از خزى دنيا و عذاب آخرت رهايى حاصل شود.
به دانش دين كه بيانگر حقايق الهى و انسانى و نشان دهنده صراط مستقيم و مبيِّن حسنات اخلاقى است، آراسته شويد، آنگاه در مقام عمل به واقعيتهاى دين برآييد و براى استوار ماندن ايمان و عمل خود با تمام وجود از در افتادن به چاله و چاه گناه بپرهيزيد، كه گناه ومعصيت خطرناكترين عامل شقاوت و بر باد دهنده ايمان و آخرت و مورث خزى دنيا و عذاب جهنّم است.
ترك گناه را شبانه روز به تمرين بگذاريد و در اين زمينه در مقام رياضت شرعيّه برآييد، كه تكرار ترك، شما را به روح تقوا كه بهترين حافظ و نگهبان انسان از خطرات است مجهّز مىكند و باعث باز شدن تمام درهاى خير به روى انسان مىشود.
تقوا در نهج البلاغه
«نهج البلاغه» تقوا را به عنوان يك نيروى معنوى و روحى كه بر اثر ممارست و تمرين پديد مىآيد و به نوبه خود آثار و لوازم و نتايجى دارد و پرهيز از گناه را سهل و آسان مىنمايد، طرح و عنوان كرده است:ذِمَّتى بِما أقُولُ رَهينَةٌ و أنَا بِهِ زَعيمٌ، إنَّ مَنْ صَرَّحَتْ لَهُ الْعِبَرُ عَمّا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْمَثُلاتِ حَجَزَتْهُ التَّقْوى عَنْ تَقَحُّمِ الشُّبُهاتِ.
عهدهام در گرو درستى سخنم قرار دارد، و نسبت به آن ضامن و پاىبندم. كسى كه عبرتهاى روزگار كيفرهاى پيش رويش را بر او آشكار كند، تقوا او را از افتادن در اشتباهات مانع گردد.
تا آنجا كه مىفرمايد:
ألا وإنَّ الْخَطايا خَيْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَيْها أهْلُها وَخُلِعَتْ لُجُمُها فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِى النّارِ. ألا وَإنَّ التَّقْوى مَطايا ذُلُلٌ حُمِلَ عَلَيْها أهْلُها وَاعْطُوا أزِمَّتَها فَأَورَدَتْهُمُ الْجَنَّةَ.«22»
بدانيد خطاها اسبان سركشند، كه افسار گسيخته سوارههاى خود را به پيش مىبرند تا به جهنّم وارد كنند. آگاه باشيد كه تقوا مركبهاى راهوارند كه مهارشان به دست سوارههاى آنها سپرده شده، در نتيجه آنان را وارد بهشت مىنمايند.
در اين خطبه تقوا به عنوان يك حالت روحى و معنوى كه اثرش، ضبط و مالكيت نفس است ذكر شده است.
اين خطبه مىگويد: لازمه بىتقوايى و مطيع هواى نفس بودن ضعف و زبونى و بى شخصيت بودن در برابر محرّكات شهوانى و هواهاى نفسانى است. انسان در آن حالت مانند سوار زبونى است كه از خود اراده و اختيارى ندارد و اين مركب است كه به هر جا كه دلخواهش هست مىرود.
لازمه تقوا قدرت اراده و شخصيت معنوى داشتن و مالك حوزه وجود خود بودن است، مانند سوار ماهرى كه بر اسب تربيت شدهاى سوار است و با قدرت و تسلّط كامل، آن اسب را در جهتى كه خود انتخاب كرده مىراند و اسب در كمال سهولت اطاعت مىكند.
إنَّ تَقْوَى اللّهِ حَمَتْ أوْلِياءَ اللّهِ مَحارِمَهُ، وَألْزَمَتْ قُلُوبَهُمْ مَخافَتَهُ، حَتّى أسْهَرَتْ لَيالِيَهُمْ وَأَظْمَأَتْ هواجِرَهُمْ.«23»
بندگان خدا، تقواى الهى اولياى خدا را از دچار شدن به حرامها بازداشت، و دلهايشان را ملازم ترس از خدا كرد، تا جايى كه آنانرا به شبزندهدارى واداشت، و در گرماى روز موفق به روزه نمود.
در اين جا على (عليه السلام) تصريح مىكند كه تقوا چيزى است كه پرهيز از محرمات الهى و همچنين ترس از خدا از لوازم و آثار آن است.
فَإنَّ التَّقْوى فِى الْيَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ، و فى غَدٍ الطَّريقُ إلَى الْجَنَّةِ.«24»
همانا تقوا در امروز دنيا براى انسان به منزله يك حصار و به منزله يك سپر است، و در فرداى آخرت راه به سوى بهشت است.«25»
آرى، بر اساس معارف اسلاميه به خصوص منابعى چون«قرآن مجيد»و«نهج البلاغه» و«صحيفه سجّاديه» و كتب معتبر روايى، آنچه بين انسان و بين نقمت، حجاب و حايل است و آنچه آدمى را از خزى دنيا و عذاب آخرت كه همان نقمت است حفظ مىنمايد، پس از ايمان به حق و آخرت، عمل به دستورهاى الهى و به خصوص مراعات تقواست.
طريق تحصيل سعادت
عالم ربّانى، حكيم صمدانى، فقيه الهى، ملا مهدى نراقى، در اين كه انسان چگونه مىتواند از نقمت محفوظ بماند و خير دنيا و آخرت خود را تأمين كند مىفرمايد: «اين مسأله به چند چيز بستگى دارد:
از جمله، انتخاب و اختيار همنشينى ملكوتى و مصاحبت با نيكان و معاشرت با كسانى كه داراى فضايل اخلاقىاند و فرا گرفتن نحوه رفتار آنان با خالق و مخلوق؛ و همچنين اجتناب از همنشينى با اشرار و بدكاران و صاحبان اخلاق زشت و ناپسند و نشنيدن داستانها و حكايتهاى مربوط به آنان و كارها و مزخرفاتى كه از آنها صادر مىشود، زيرا مصاحبت و معاشرت با هر كسى قوىترين انگيزه براى خو گرفتن به صفات و اخلاق اوست.
طبع آدمى آماده گرفتن نيك و بد ديگران است؛ سرّ اين مطلب اين است كه:
نفس انسان داراى قوايى است كه بعضى به نيكىها و فضايل مىخوانند و برخى متمايل به بدىها و رذايلاند و هر گاه براى يكى از اين دو كمترين انگيزهاى كه مناسب و در خور طبع و سرشت اوست پديد آيد به آن ميل مىكند و بر صاحب آن چيره مىشود. و چون انگيزههاى بدى و شرّ براى قوا، بيشتر از انگيزههاى خير است، تمايل به شرّ و بدى زودتر و آسانتر از تمايل به خير و نيكى رخ مىنمايد، و از اينرو گفتهاند: تحصيل فضايل به منزله صعود به قلّههاى مرتفع است و كسب رذايل به مثابه نزول از آنهاست؛ و قول پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) به همين مطلب اشاره دارد كه:
حُفَّتِ الْجَنّةُ بِالْمَكارِهِ، وَحُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ.«26»
بهشت با ناملايمات همراه است، و جهنّم با خواستنىها قرين است.
و از جمله، به كار بردن قوا در راه كسب صفات شريف و مواظبت بر افعالى است كه آثار و نتايج آن فضايل و ملكات است، و واداشتن نفس بر كارهايى كه مقتضى و در خور اخلاقى است كه حفظ آن مطلوب است. چنانكه كسى كه مىخواهد ملكه جود و سخاوت را حفظ كند، همواره بايد به انفاق مال و بذل و بخشش بر مستحقّان ادامه دهد و بر نفسِ خويش هنگامى كه به امساك و بخل تمايل دارد مسلّط باشد. و آن كه مىخواهد ملكه شجاعت را حفظ كند بايد از اقدام به كارهاى خطرناك و هولانگيز به شرط اشاره به فرمان عقل روى نگرداند و بر نفس خود هنگامى كه احساس جبن مىكند خشم ورزد و سخت گيرد، و حال به همين منوال است در مورد ديگر صفات؛ و اين كار به منزله رياضت جسمانى در بهداشت بدنى است.
و از جمله، اين كه هنگام اقدام به هر فعلى تفكّر و تأمّل كند تا كارى از روى غفلت برخلاف آنچه مقتضى فضيلت است از او سر نزند و اگر احياناً سر زد نفس خويش را به انجام ضدّ آن تنبيه و تأديب كند و بعد از سرزنش و توبيخ، نفس را مورد عقوبت و سختگيرى قرار دهد، چنانكه وقتى مىخوهد غذايى مضرّ بخورد بايد خود را به روزه ادب كند، و اگردر واقعهاى خشم بى جا و ناپسندى از او صادر شود خود را در مانند آن واقعه بيفكند و صبر و تحمّل ورزد و يا خود را با كارهاى سخت و دشوار مانند نذر و صدقه و غيره تأديب كند.
و شايسته است كه سعى و كوشش را در تحصيل و حفظ آن از دست ندهد هر چند در اين طريق به مقام والايى رسيده باشد، زيرا تعطيل وبطالت به تنبلى و كسالت مىانجامد و اين حالت موجب قطع فيوضات الهى خواهد شد و در نتيجه، صورت انسانى دگرگون مىشود و هلاك ابدى در پى خواهد آمد.
اين سعى و كوشش موجب افزايش تجرّد و صفاى نفس انسان و انس به حق و الفت با صدق خواهد شد و از دروغ و باطل متنفّر خواهد گشت و در مدارج كمالات و مراتب سعادات بالا خواهد رفت، تا هنگامى كه اسرار الهى بر او منكشف شود و همانند قدسيان و روحانيان و فرشتگان گردد. و كوشش وى در امور دنيا بايد به قدر ضرورت باشد و تحصيل بيش از مقدار نياز ضرورى را بر خود حرام سازد، زيرا هيچ بدبختى و شقاوتى شديدتر از صرف گوهر باقى نورانى در تحصيل خرمهره«27»
فانى ظلمانى كه از دست او مىرود و به ديگران مىرسد، نيست.
و از جمله، از ديدن و شنيدن و تخيّل آنچه شهوت و غضب را برمىانگيزد بپرهيزد، و كسى كه اين دو قوه را تهييج كند گويى سگ هار يا اسب سركشى را برانگيزد، و آنگاه براى رهايى از آنها چاره جويى كند. و هر گاه آن دو قوه بالطبع به جنبش درآمدند در آرام ساختن آنها به قدرى كه منافى سلامت نباشد بس كند و اين همان اندازهاى است كه عقل و شرع جايز مىشمرند.
و از جمله، در جستجو و كشف عيبهاى پنهانى خود سعى و كوشش كند و چون به چيزى از آنها آگاه شد در دفع و ازاله آن جدّاً بكوشد. و چون نفس صفات و افعال خود را دوست دارد بسيار اتفاق مىافتد كه بعضى از عيوب از او پنهان مىماند.
بنابراين هر كسى كه خواستار سلامت و نگهبان آن است بايد از بعضى از دوستان خود بخواهد كه از عيوب او تفحّص كند و به آنچه آگاه شد وى را با خبر سازد. و چون از عيب خود اطلاع يافت بايد از اين آگاهى خشنود شود و به دفع و برطرف كردن آن بپردازد تا اين كه دوستش به گفته او اطمينان پيدا كند و بداند كه گوشزد كردن عيوب وى نزد او از هر چه دوست دارد بهتر است. و بسا كه دشمن در اين زمينه سودمندتر از دوست است، زيرا دوست غالباً عيب را مىپوشاند و آن را آشكار نمىسازد، ولى دشمن در آشكار كردن آن اصرار مىورزد، بلكه بسا تا حدّ بهتان تجاوز مىكند. و چون دشمنان عيوب وى را آشكار ساختند بايد خدا را سپاس گزارد و به دفع آن عيوب مبادرت نمايد.
و در اين مقام سودمند است كه مردم را آيينه عيوب خويش قرار دهد و چون عيبى در آنان يافت در زشتى آن بينديشد و بداند كه اگر اين عيب از او صادر شود همچنان زشت است و ديگران اين زشتى را در مىيابند، پس در دفع و ازاله آن بكوشد. و سزاوار است كه در پايان هر روز و شب از خود حساب بكشد و همه كارهاى خويش را بررسى كند، پس اگر كار زشت و ناپسندى از او سر نزده خدا را بر اين برنامه نيك سپاس گزارد، و اگر كار بد و نكوهيدهاى از او صادر شده خود را مورد سرزنش قرار دهد و توبه كند و بكوشد كه ديگر مانند آن از او سر نزند«28»
آرى، اگر دل تجلّى گاه اعتقاد و ايمان به حق شود و اعضا و جوارح از پى آن دل به اخلاق حسنه و اعمال صالحه آراسته گردند، درب سعادت به روى انسان باز مىشود و چهره مقصود با تمام زيباييش، خود را نشان مىدهد.
به قول عارف معارف الهيّه، ملا احمد نراقى در كتاب«طاقديس»:
اى خوشا آن دل كه پرتو گاه اوست
ساحت آن در گذار راه اوست
خوشتر آن صاحبدلى كاندر طلب
منتظر باشد در دل روز و شب
در حريم كعبه دل سال و ماه
در طواف و سعى چشمانش به راه
منتظر بنشسته در دل صبح و شام
ديدههايش بر در و ديوار بام
در كنار گوشه دل در كمين
چشمهايش بر يسار و بر يمين
تا مگر ديدار رخسار حبيب
يك نظر آيد نصيبش با نصيب
تا مگر روزى به دل آرد گذار
آن نگار دلفريب جان شكار
لحظهاى غافل مشو از كار دل
ديده افكن بر در و ديوار دل
معامله با خدا براى رهايى از نقمت
اگر چه آنچه در اختيار انسان است مِلك او نيست و ملكيت نسبت به همه چيز وقف حريم مقدّس كبرياست، كه در قرآن مجيد، اين سند متين و محكم ملكوتى آمده: ﴿وَلِلّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالْأرض وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْءٍ قَديرٌ﴾«29»و مالكيّت و فرمانروايى آسمانها و زمين فقط در سيطره خداست، و خدا بر هر كارى تواناست.
اماّ از باب فضل و رحمت و عنايت و لطف، براى انسان مسأله مالكيت را نسبت به اشيايى كه با سعى و كوشش صحيح به دست مىآورد تجويز فرموده و فروش آنچه را در اختيار دارد مجاز دانسته و خود نيز در صف خريداران املاك و اجناس انسان قرار گرفته، تا آدمى در اين معامله از نقمت و خزى دنيا و عذاب آخرت مصون بماند، كه راهى براى نجات از نقمت جز معامله جان و مال با حضرت محبوب نيست و اگر كسى بدون معامله جان و مال و به تعبير روشنتر بدون ايمان و عمل صالح و جهاد و تقوا، طمع در نجات داشته باشد و خود را از حضرت حق طلبكار مغفرت و رحمت بداند، طمع بىجايى است و اميدش وى را به آنچه منظور اوست نخواهد رساند. ثمن حضرت حق در برابر مُثمَن انسان، براساس آيات قرآن مجيد، بهشت و رضوان الهى است:
﴿إنَّ اللّهَ اشْترَى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أنْفُسَهُمْ وَأمْوالَهُمْ بِأنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ﴾«30»يقيناً خدا از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهاى آن كه بهشت براى آنان باشد خريده.
آرى، اگر در سايه ايمان، تمام حركات برونى و درونى انسان و همچنين اموالش با حضرت حق معامله شود عاقبت كار، بهشت و رضوان الهى است. آنان كه در كنار ثروت و اموالشان جود و سخاوت ندارند و از خرج كردن حركات جسم و روح در راه خداوند مضايقه مىكنند و با اين حال اميد به رحمت حق دارند و به بهشت عنبر سرشت طمع مىبندند، آيا اين اميد و طمعشان بجا و به مورد و قابل قبول طبع سليم است؟
اينان مصونيّت از نقمت را در چه مىجويند؟ مگر نه اين است كه معارف الهيّه و آيات قرآنيّه مصونيّت از نقمت را در سايه معامله انسان با خدا مىدانند. اينان بايد زندگى انبيا و امامان و اوليا و عاشقان حضرت محبوب را مورد توجه قرار دهند و ببينند كه اين طايفه چگونه نفس و مال و فرزند خود را در راه دوست بذل كردند و آنچه را از فضل حق به دست آورده بودند به حضرت حق برگرداندند و حاضر نشدند با غير يار معامله كنند و آنچه دارند به غير دوست واگذار نمايند.
انبيا و اوليا اين حقيقت را روشنتر از خورشيد يافته بودند؛ كه معامله با غير حق جز خسارت و افتادن در نقمت و هلاكت ابدى و خزى دنيا و عذاب آخرت محصول ديگرى ندارد.
ابراهيم عزيز با حمله به بتهاى بتخانه، جانش را در ترازوى معامله با حق گذاشت تا جايى كه به هنگام قرار گرفتن در منجنيق براى افتادن در آتش و جانبازى در راه دوست، در پاسخ سؤال جبرئيل كه به او گفت: اگر تو را حاجتى هست بگو، گفت: حاجت هست اما نه به تو؛ كه به همين مقدار هم حاضر نشد با غير محبوب به معامله برخيزد! او با يقين به يك خواب، فرزند با كرامتش را به سرزمين مِنى آورد و به طور جدّ و با تصميمى قاطع براى قربانى كردن وى در راه حضرت دوست كارد به گلويش كشيد! او از بذل مال در راه حضرت حق تا لحظات آخر عمر دريغ نكرد، تا جايى كه ملائكه الهى داستان انتخابش را به مقام خليل اللّهى در زمينه ايمان و عمل و اخلاقش يافتند.
قرآن مجيد از آن مرد بزرگ و حكيم سترگ، قهرمان توحيد، ظرف اخلاص و پاكى و پهلوان عمل و معرفت، به عنوان ابراهيم وفادار به تمام پيمانهاى الهى ياد كرد:
﴿وَإِبْرَاهِيمَ الَّذِي وَفَّىٰ﴾«31»و [يا به آنچه در صحيفههاى] ابراهيم [است] همان كه به طور كامل [به پيمانش با خدا] وفا كرد [آگاهش نكردهاند؟].
اهل خوف و سلامت در قيامت
طمع و اميد به مغفرت و رحمت، بدون ايمان و عمل، محصول جدايى انسان از خوف ممدوح است. اگر بر گذشته منهاى طاعت و آلوده به گناه و معصيت، و بر آيندهاى كه براى تهيدستان از عبادت و ايمان و اخلاق جز نقمت و عذاب دردناك ابدى نيست، خائف بوديم و اين خوف ما خوفى جدّى و قطعى بود، به اين طمع و اميد غلط دچار نمىشديم و در عبادت و طاعت، فقير و تهيدست نمىمانديم و ظرف وجودمان ازانواع معاصى ظاهره و باطنه پُر نمىشد و زمينه دچار شدن به نقمت براى ما فراهم نمىگشت. بياييد همچون سيّد سجّاد، آن عاشق واله، آن عابد زاهد، آن امام معصوم كه عبادات و اخلاقيات وايمان و نالههاى شبانه و طاعات روزانهاش جهان را به بهت و حيرت انداخته، به پيشگاه حضرت محبوب دست به دعا برداشته و در كمال تضرّع و زارى عرضه بداريم:
«وَأعْتِقْ رِقابَنا مِنْ نَقِمَتِك»
الهى! اى اميد اميدواران، اى آرامش قلب عاشقان، اى محمود حامدان، اى انيس ذاكران، اى جليس شاكران، ما را از عذاب و كيفر فردا، و جريمههاى روز قيامت، و در يك كلمه از نقمت آزاد فرما.
سلامت فرداى قيامت از آنِ اهل خوف و ترس است و نجات از نقمت و عذاب از آن آنان است، چنانكه قرآن مجيد بر اين معنا دلالت دارد:
﴿وَلِمَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ جَنَّتانِ﴾«32»و براى كسى كه از مقام پروردگارش [كه احاطه و تسلّط او بر ظاهر و باطن هستى است] بترسد دو بهشت است.
﴿ذلِك لِمَنْ خافَ مَقامى وَخافَ وَعِيدِ﴾«33»اين [لطف و رحمت] ويژه كسى است كه از مقام من بترسد، و از تهديد [به عذابم] بيم داشته باشد.
﴿وَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ يَتَسَاءَلُونَ* قَالُوا إِنَّا كُنَّا قَبْلُ فِي أَهْلِنَا مُشْفِقِينَ* فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا وَوَقَانَا عَذَابَ السَّمُومِ﴾«34»و به يكديگر روى مىكنند [و از احوالات گذشته] از هم مىپرسند.* مىگويند: ما پيش تر [در دنيا] در ميان كسان خود [از عذاب امروز] ترسان بوديم؛* ولى خدا بر ما منت نهاد و ما را از عذاب مرگبار حفظ كرد.
مصونيّت از عذاب در نهجالبلاغه
اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى مصونيّت انسان از نقمت و عذاب فردا، در خطبههاى ملكوتى«نهج البلاغه» هشدارهاى عجيبى مىدهد:
فَاحْذَرُوا- عِبادَ اللّهِ- الْمَوْتَ وَقُرْبَهُ، وَأعِدُّوا لَهُ عُدَّتَهُ، فَإنَّهُ يَأتى بِأمْرٍ عَظيمٍ، وَخَطْبٍ جَليلٍ، وَيَأْتى بِخَيْرٍ لا شَرَّ بَعْدَهُ أبَداً، وَبِشَرٍّ لاخَيْرَ بَعْدَهُ أبَداً، فَمَنْ أقْرَبُ مِنَ الْجَنَّةِ مِنْ عامِلها؟ وَمَنْ أقْرَبُ مِنَ النّارِ مِنْ عامِلها؟ وَأنْتُمْ طُرَداء الْمَوْتِ الَّذى إنْ أقَمْتُمْ لَهُ أخَذَكُمْ، وَإنْ فَرَرْتُمْ مِنْهُ أدْرَكَكُمْ وَهُوَ ألْزَمُ لَكُمْ مِنْ ظِلِّكُمْ، الْمَوْتُ مَعْقُودٌ بِنَواصيكُمْ، وَالدُّنْيا تُطْوى مِنْ خَلْفِكُمْ، فَاحْذَرُوا ناراً قَعْرُها بَعيدٌ، وَحَرُّها شَديدٌ، وَعَذابُها جَديدٌ، وَحِلْيَتُها حَديدٌ. دارٌ لَيْسَ فيها رَحْمَةٌ، وَلا تُسْمَعُ فيها دَعْوَةٌ، وَلا تُفَرَّجُ فيها كُرْبَةٌ.«35»
بندگان خدا! از مرگ و نزديك بودنش حذر نماييد، و براى آن ساز و برگ آماده كنيد، مرگ با امرى عظيم، و حادثهاى بزرگ مىآيد. به خيرى كه با آن شرّى نيست، يا شرّى كه با آن خيرى نمىباشد. چه كسى به بهشت از كسى كه كار بهشتى كند نزديكتر است؟ و چه كسى به جهنّم از آن كه عمل جهنّمى كند نزديكتر است؟ شما رانده شدههاى مرگ هستيد، اگر بايستيد به دستش مىافتيد، و اگر فرار كنيد شما را خواهد يافت، مرگ از سايه شما با شما همراهتر است، و با زلفتان گره خورده، و دنيا به دنبال شما در نَوَر ديده مىشود.
برحذر باشيد از آتشى كه عمقش ناپيدا، و حرارتش شديد، و عذابش تازه است: جايى كه رحمت در آن نيست، ناله و فرياد كسى را نمىشنوند، و اندوهى را برطرف نمىكنند.
فَاتَّقُوا اللّهَ، وَلا تُسْخِطُوهُ بِرِضى أحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ.«36»
پس تقواى خدا پيشه كنيد و براى خشنودى كسى خود را به سخط حضرت حق دچار نكنيد.
به حقيقت بيا بيدار شو، و به عرصه گاه بينايى و آگاهى قدم بگذار و اين معنا را كه خدا و انبيا و امامان بر آن تأكيد دارند به خود بباوران كه: در برابر كم و زياد و كوچك و بزرگ و اندك و بيش حتى به اندازه آنچه كه از تراش تخته و سنگ بر زمين مىريزد و به مقدار پوست نازك بين خرما و هسته آن و به قدر نخى كه وسط شكاف هسته خرما است در فرداى قيامت مسئولى و مورد مؤاخذه قرار خواهى گرفت. اين معنا را بدان كه آنچه در درونت مىگذرد و آنچه در برون دارى حتى اشارات چشم و خيانتهايش به حسابت خواهد آمد.
راستى، اگر مىخواهى قلبت خاشع شود و اعضايت به لرزه آيد و اشك چشمت سرازير گردد، برابر آنچه در قرآن مجيد و گفتار انبيا و امامان درباره قيامت آمده، از اهوال عظيمش و رنج و دردش و شدّت و حِدّت مسائلش همه و همه را در ميدان نفس مجسّم كن، باشد كه از اين طريق مصونيت خود را از خزى دنيا و عذاب آخرت تضمين نمايى و خود را از نقمت امروز و فردا رهانيده و آزاد سازى و تا زندهاى دست نياز به درگاه بى نياز دراز كنى و با خضوع و خشوع از حضرت ربّ العزّه بخواهى كه:
«وَأعْتِقْ رِقابَنا مِنْ نَقِمَتِك»
بلبل گلستان عشق، حافظ شوريده حال، خطاب به حضرت محبوب گويد:
روى بنماى و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش كه ببويد هيهات
اى دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشكده فارس بكُش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
اعضا و جوارح، شاهدان اعمال در قيامت
اين را بدان كه جوارحت در قيامت شاهدان عمل، اعضايت جنود حق، ضمايرت جاسوسان او و پنهانت آشكار محضر حضرت ربّ الارباب است. چه بسيار گناهانى كه فراموشت شده، چه عبادتها و طاعتها كه از آن غافل گذشتى و چه آلودگىهايى كه بر قبحش مطّلع شدى و بر آن شرمنده گشتى در حالى كه شرمت فايده نداشت، و به وحشت افتادى در صورتى كه ترس و وحشتت سودمند نبود، نمىدانم با چه قدمى و با كدام رويى مىخواهى در برابر مولا قرار بگيرى، و با چه زبانى به وقت عرض اعمال، پاسخ آن محبوب را بدهى و با كدام قلب مىخواهى به انديشه برخيزى؟!اگر حضرت مولا در آن صحنه به تو بگويد:
بنده من! آيا از من حيا نكردى كه با اعمال قبيحه به جنگ من آمدى، در حالى كه از خجالت و حيايى كه از بندگانم داشتى آن اعمال را به پنهانى انجام دادى؟ چه شد كه از مردم شرم كردى ولى از من كه همه جا با تو بودم خجالت نكشيدى؟ من خوبىهايت رادر برابر مردم قرار دادم، تو با گناه ومعصيت با من معامله كردى. آيا من در نزد تو از بندگانم سبكتر بودم؟! مرا كوچك شمردى و عبادم را بزرگ دانستى! اين چه برنامه بود كه دچارش بودى؟!
نجات از نقمت و عذاب در روايات
براى نجات از نقمت و عذاب، به ايمان و عمل صالح و مكارم اخلاق يعنى عفو و حلم و كرم و گذشت و مهربانى و چشم پوشى و جود و سخا و خشوع و خضوع و رأفت آراسته شويد كه خداوند مهربان به اين امور دستور داده و بندگانش را ترغيب فرموده و آراسته به اين حقايق را محبوب خود دانسته و تارك اين واقعيتها را از ديده محبّت انداخته است.
مصونيت از نقمت در كلام رسول خدا (صلى الله عليه و آله)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) براى دورى از نقمت در حديث بسيار جالبى مىفرمايد:
لا تَجْلِسُوا إلّا عِنْدَ كُلِّ عالِمٍ يَدْعُوكُمْ مِنْ خَمْسٍ إلى خَمْسٍ: مِنَ الشَّك إلَى الْيَقينِ، و مِنَ الرِّياء إلَى الإخْلاصِ، وَمِنَ الرَّغْبَةِ إلَى الرَّهْبَةِ، وَمِنَ الْكِبْرِ إلَى التَّواضُعِ، وَمِنَ الْغَشِّ إلَى النَّصيحَةِ.«37»
منشينيد جز در پيشگاه انسان بينا و آگاهى كه شما را از پنج چيز به پنج چيز دعوت كند: از شك به يقين، از ريا به اخلاص، از اميد غلط به ترس حقيقى، از كبر به تواضع و از فريب و خيانت و خدعه به صافى و پاكى و سلامت.
و نيز فرمود:
ما مِنْ عَبْدٍ مُؤمِنٍ تَخْرُجُ مِنْ عَيْنِهِ دُمُوعٌ، وَلَوْ مِثْلُ رُؤُوسِ الذُّبابِ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ إلّا حَرَّمَهُ اللّهُ عَلَى النّار؛ و ما مِنْ قَطْرَةٍ أحَبَّ إلَى اللّهِ تَعالى مِنْ قَطْرَةِ دَمْعٍ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ! وَقَطْرَةِ دَمٍ فى سَبيلِ اللّهِ.«38»
مؤمنى نيست كه به اندازه سر مگس از خشيت حق اشك از ديدهاش بريزد مگر اين كه خداوند وجودش را به آتش حرام كند. قطرهاى در پيشگاه حضرت حق محبوبتر از اشك از خشيت، و قطره خون در راه خدا نيست.
و نيز فرمود:
لا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ إلّا رَحيمٌ. فَقيلَ: كُلُّنا نَرْحَمُ يا رَسُولَ اللّهِ، فَقالَ: لَيْسَ رَحْمَةُ أحَدِكُمْ فى خُوَيْصَةِ أهْلِهِ حَتّى يَرْحَمَ النّاسَ عامَّةً.«39»
جز رحيم وارد بهشت نمىشود. عرضه شد: همه ما اهل رحمت هستيم. فرمود: رحمت فقط در اهل خود نيست، بلكه دخول بهشت با رحمت به تمام مردم ميسّر است.
مصونيّت از نقمت در كلام امام صادق (عليه السلام)
إذا أحَبَّ اللّهُ تَعالى عَبْداً ألْهَمَهُ الطّاعَةَ، وَألْزَمَهُ الْقَناعَةَ، وَفَقَّهَهُ فِى الدِّينِ، وَقَوّاهُ بِالْيَقينِ، فَاكْتَفى بِالْكَفافِ، وَاكْتَسى بِالْعَفافِ.«40»
چون محبّت و عشق حق متوجه عبد شود، او را ملهَم به طاعت وملزم به قناعت و دين شناس مىكند و با يقين به حقايق، بر قدرت معنوى و روحى او بيفزايد، پس كارش به جايى رسد كه به كفاف از روزى حق اكتفا كند و به لباس عفاف خود را بپوشاند.
حسن بن يقطين از پدرش از جدّش حكايت مىكند كه:
مردى از كاتبانِ يحيى بن خالد والى اهواز شد، ماندهاى از ماليات بر عهده من بود كه اگر مىگرفت تهيدست و فقير مىشدم و چيزى در بساطم نمىماند. به من گفتند: او اهل گذشت نيست، به انتظار باش كه مانده ماليات را بر تو ادّعا كند. از اين كه با او ملاقات كنم مىترسيدم، به حضرت ربّ العزّه پناه بردم، به وجود مقدس حضرت صادق (عليه السلام) راهنمايى شدم، مشكلم را به حضرت عرضه داشتم، آن منبع كرامت بر كاغذى كوچك نوشت:
بِسمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ: إنَّ لِلّهِ فى ظِلِّ عَرْشِهِ ظِلًّا لا يَسْكُنُهُ إلّا مَنْ نَفَّسَ عَنْ أخيهِ كُرْبَةً، أوْ أعانَهُ بِنَفْسِهِ، أوْ صَنَعَ إلَيْهِ مَعْرُوفاً وَلَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ، وَهذا أخُوك، وَالسَّلامُ.«41»
به نام خداوند بخشنده مهربان: براى خداوند در سايه عرشش سايهاى است كه در آنجا مسكن نمىگيرد مگر كسى كه رنجى را از برادرش بردارد، يا وى را در امر زندگى كمك دهد، يا كار نيكى در حقّش انجام بدهد گر چه به اندازه نصف خرما باشد، و آورنده نامه برادر توست.
مصونيّت از نقمت در كلام امام على (عليه السلام)
اميرالمؤمنين (عليه السلام) براى مصونيت از نقمت مىفرمايد:
نَبِّهْ بِالتَّفَكُّرِ قَلْبَك، وَجافِ عَنِ اللَّيْلِ جَنْبَك، وَاتَّقِ اللّهَ رَبَّك.«42»
با انديشه در واقعيتها و حقايق دلت را بيدارى و بينايى ده. به هنگام شب براى راز و نياز با حق، پهلو از بستر بردار، و تقوا و پرهيز از هر حرامى را رعايت كن.
قَالَ أميرُالمؤمنينَ (عليه السلام): إنَّ التَّفَكُّرَ يَدْعُو إلَى الْبِرِّ وَالْعَمَلِ بِهِ.«43»
امير المؤمنين (عليه السلام) فرمود: همانا انديشه و تفكر در امور، كشاننده انسان به خوبى و عمل به آن است.
توضيح حديث تفكّر در كلام مجلسى
مغز متفكّر علم حديث حضرت علامه مجلسى- رضوان اللّه عليه- در شرح اين روايت مىفرمايد:
تفكّر وارد در اين حديث شامل همه اقسام انديشههاى درست است، چون تفكّر در بزرگى و عظمت حق كه دعوت مىكند به ترس از مقام او و اطاعت از دستورهايش؛ و تفكّر در فناى دنيا و لذّتهاى زودگذر آن كه دعوت مىكند به ترك آن؛ و تفكّر در سرانجام نيكوكاران كه دعوت مىكند به پيروى از آنان؛ و تفكّر در عاقبت مجرمان كه دعوت مىكند به دورى از اعمال و اخلاق ايشان؛ و تفكّر در اسرار عبادات و اهداف آن كه دعوت مىكند به دورى از اعمال و اخلاق ايشان؛ و تفكّر در اسرار عبادات و اهداف آن كه دعوت مىكند به تكميل طاعات و كوشش براى رفع نقايص آنها و تفكّر در درجات ملكوتى آخرت كه دعوت مىكند براى تحصيل آن درجات و كمالات و ....
آرى، هر انديشه صحيحى انسان را به مقصد و منظور مثبتى رهنمون مىشود، چه بسا كه تفكّر و انديشه در وجود خويش در اين كه كيستم، از كجايم، از كه هستم، تا كى هستم، و به كجا مىروم، درِ تمام حقايق را به روى انسان بگشايد.
مكارم اخلاق در كلام امام صادق (عليه السلام)
امام صادق (عليه السلام) درباره مكارم اخلاق مىفرمايد:
إنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ خَصَّ رُسُلَهُ بِمَكارمِ الأخْلاقِ، فَامْتَحِنُوا أنْفُسَكُمْ، فإِنْ كانَتْ فيكُمْ فَاحْمَدُوا اللّهَ وَاعْلَمُوا أنَّ ذلِك خَيْرٌ، وَإنْ لا تَكُنْ فيكُمْ فَاسْألُوا اللّهَ وَارْغَبُوا إلَيْهِ فيها. قالَ: فَذَكَرَها عَشَرَةً: الْيَقينُ وَالقَناعَةُ والصَّبْرُ وَالشُّكْرُ وَالْحِلْمُ وَحُسْنُ الْخُلْقِ والسَّخاءُ وَالغَيْرَةُ وَالشَّجاعَةُ وَالْمُرُوَّةُ. قال: وَرَوى بَعْضُهُمْ بَعْدَ هذِهِ الْخِصالِ الْعَشَرَةِ وَ زادَ فيهَا الصِّدْقَ وَأداءَ الأمانَةِ.«44»
خداوند عز و جل رسولانش را به مكارم اخلاق مخصوص نموده، پس خود را بيازماييد، اگر مكارم اخلاق در شما وجود دارد خدا را به اين نعمت سپاس گوييد و بدانيد كه اين خير است، و اگر در شما نباشد آن را از خدا خواهش كنيد و به پيشگاه خدا براى به دست آوردن آنها ابتهال و زارى نماييد. راوى گويد امام صادق (عليه السلام) آنها را به ده شماره فرمودند:
يقين، قناعت، صبر، شكر، حلم، خوش خلقى، سخاوت، غيرت، شجاعت، مروّت. گويد: برخى اين ده خصلت را روايت كرده و به آنها صدق و اداى امانت را نيز افزوده است.
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
ثَلاثٌ مَنْ أتَى اللّهَ بِواحِدَةٍ مِنْهُنَّ أوْجَبَ اللّهُ لَهُ الْجَنَّةَ: الإنْفاقُ مِنْ إقْتارٍ، والْبِشْرُ لِجَميعِ الْعالَمِ، والإنْصافُ مِنْ نَفْسِهِ.«45»
سه چيز است كه هر كس با يكى از آنها به ديدار خدا رود بهشت را بر او واجب كند. در حال تنگدستى انفاق كند، با تمام مردم جهان خوشرويى نمايد، و به ديگران نسبت به خود انصاف دهد (حق را بگويد اگر چه به زيان خودش باشد).
علل نقمت
گناهان تغيير دهنده نعمت
امام سجاد (عليه السلام) در حديث ذيل به علل نِقَم اشاره مىفرمايند:
إنَّ الذُّنُوبَ الَّتى تُغَيِّرُ النِّعَمَ: الْبَغْىُ عَلَى النّاسِ، وَالزَّوالُ عَنِ الْعادَةِ فِى الْخَيْرِ وَاصْطِناعِ الْمَعْرُوفِ، وَكُفْرانُ النِّعَمِ، وَتَرْكُ الشُّكرِ؛ قالَ اللّهُ تَعالى:﴿إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ﴾«46»
گناهانى كه باعث تغيير نعمت حق بر عبد است عبارت است از: ستم بر مردم، از دست دادن حالتى كه مورث انجام خوبى است، تعطيل كردن نيكى به مردم، كفران نعمت و ترك شكر؛ خداوند مىفرمايد: يقيناً خدا سرنوشت هيچ ملتى را [به سوى بلا، نكبت، شكست و شقاوت] تغيير نمىدهد تا آن كه آنان آنچه را [از صفات خوب و رفتارشايسته و پسنديده] در وجودشان قرار دارد به زشتىها و گناه تغيير دهند.
گناهان مورّث پشيمانى
وَالذُّنُوبُ الَّتى تُورِثُ النَّدَمَ: قَتْلُ النَّفْسِ الَّتى حَرَّمَ اللّهُ؛ قالَ اللّهُ فى قِصَّةِ قابيلَ حينَ قَتَلَ أخاهُ فَعَجَزَ عَنْ دَفْنِهِ: ﴿فَأصْبَحَ مِنَ النّادِمينَ﴾«47»، وَتَرْكُ صِلَةِ الرَّحِمِ حينَ يَقْدِرُ، وَتَرْكُ الصَّلاةِ حَتّى يَخْرُجَ وَقْتُها، وَتَرْكُ الْوَصِيَّةِ وَرَدِّ الْمَظالِمِ، وَمَنْعُ الزَّكاةِ حَتّى يَحْضُرَ الْمَوْتُ وَيَنْغَلِقَ اللِّسانُ.
گناهانى كه باعث پشيمانى و ندامت است: ريختن خون انسان كه خداوند آن را حرام فرموده؛ حضرت حق در داستان قابيل كه در مقام كشتن برادرش هابيل برآمد و از دفن وى عاجز ماند مىفرمايد: نهايتاً از پشيمانان شد. و ترك صله رحم در زمان قدرت، وترك نماز تا وقت بگذرد، و ترك وصيّت، و ترك ردّ مظالم، و منع كردن زكات تا وقت حضور مرگ و بسته شدن زبان.
گناهان زايل كننده نعمت
وَالذُّنُوبُ الَّتى تُزيلُ النِّعَمَ: عِصْيانُ الْعارِفِ، وَالتَّطاوُلُ عَلَى النّاسِ، وَالاستهزاءُ بِهِمْ، وَالسُّخْرِيَّةُ مِنْهُم.
گناهانى كه باعث زوال نعمت است: با شناخت به گناه مرتكب گناه شدن، تعدّى و تجاوز به حقوق مردم، ريشخند كردن انسانها، خوار نمودن افراد.
گناهان دافع نعمت
وَالذُّنُوبُ الَّتى تَدْفَعُ القِسْمَ: إظْهارُ الافْتِقارِ، وَالنَّوْمُ عَنِ صَلاةِ الْعَتَمَةِ، وَعَنْ صَلاةِ الْغَداةِ، وَاسْتِحْقارُ النِّعَمِ، وَشَكْوَى الْمَعْبودِ عَزَّوَجَلَّ.
گناهانى كه نمىگذارد روزى و نعمت به انسان برسد: اظهار فقر و احتياج، خواب ثلث اول شب كه باعث از دست رفتن نماز است، خوابيدن تا قضا شدن نماز صبح، كوچك شمردن نعمت، و شكايت و گلايه از حضرت معبود عز و جل.
گناهانى كه باعث پردهدرى است
وَالذُّنُوبُ الَّتى تَهْتِك الْعِصَمَ: شُرْبُ الْخَمْرِ، وَلَعْبُ الْقِمارِ، وَتَعاطِى ما يُضْحِك النّاسَ، وَاللَّغْوُ، والْمُزاحُ، وَذِكْرُ عُيُوبِ النّاسِ، وَمُجالَسَةُ أهْلِ الرَّيبِ.
گناهانى كه باعث پرده درى مىگردد: شرابخوارى، قمار بازى، انجام كارى كه به ناحق مردم را بخنداند (دلقك بازى)، كار بيهوده، شوخى بىجا، گفتن عيوب مردم، و معاشرت با اهل شكّ و ترديد.
گناهان نازل كننده بلا
وَالذُّنُوبُ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاءَ: تَرْكُ إغاثَةِ الْمَلْهُوفِ، وَتَرْكُ مُعاوَنَةِ الْمَظْلُومِ، وَتَضْييعُ الأمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْىِ عَنِ الْمُنْكَرِ.
گناهانى كه باعث نزول بلاست: ترك فريادرسى نسبت به انسان دلسوخته گرفتار، و ترك يارى مظلوم، و ضايع كردن امر به معروف و نهى از منكر.
گناه حمايت از دشمنان
وَالذُّنُوبُ الَّتى تُديلُ الأعْداءَ: الْمُجاهَرَةُ بِالظُّلْمِ، وَإعْلانُ الْفُجُورِ، و إباحَةُ الْمَحْظُورِ، وَعِصْيانُ الْأخْيارِ، وَالْانْقِيادُ إلَى الْأشْرارِ.
گناهانى كه باعث پيروزى دشمنان است: آشكارا ظلم كردن، معصيت در برابر همگان، حلال دانستن حرام، سرپيچى از خواسته نيكان، اطاعت از بدكاران.
گناه و مرگ زودرس
وَالذُّنُوبُ الَّتى تُعَجِّلُ الْفَناءَ: قَطيَعةُ الرَّحِمِ، وَالْيَمينُ الْفاجِرَةُ وَالأقْوالُ الْكاذِبَةُ، وَالزِّنا، وَسَدُّ طُرُقِ الْمُسْلِمينَ، وَادِّعاءُ الْإمامَةِ بِغَيْرِ حَقٍّ.
گناهانى كه باعث مرگ زودرس است: قطع رحم، سوگند دروغ، گفتار به كذب، زنا، بستن راه مسلمين، و ادّعاى بىجاى رهبرى.
گناه و قطع اميد از حق
وَالذُّنُوبُ الَّتى تَقْطَعُ الرَّجاءَ: الْيَأسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ، وَالْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ، وَالثِّقَةُ بِغَيْرِ اللّهِ تَعالى، وَالتَّكْذيبُ بِوَعْدِ اللّهِ.
گناهانى كه باعث قطع اميد از رحمت حق است: نااميدى از رحمت حضرت رب، دلسردى از عنايت حق، تكيه به غير پروردگار متعال، تكذيب وعده الهى.
گناه و تيره شدن فضا
والذٌّنُوبُ الَّتى تُظِلمُ الهواءَ: السِّحْرُ والكِهانَةُ والْإيمانُ بِالنُّجُومِ وَالتَّكذيبُ بِالْقَدَرِ وعقوقُ الوالدَيْنِ.
گناهانى كه باعث تيره شدن فضاست، سحر و جادوگرى، عقيده به اين كه ستارگان در سرنوشت دخالت دارند، تكذيب مقدَّرات الهى و عاق پدر و مادر شدن.
شكسته شدن حرمت بين حق و عبد
وَالذُّنُوبُ الَّتى تَكْشِفُ الْغِطاءَ: الْاسْتِدانَةُ بِغَيْرِ نِيَّةِ الْأداءِ، وَالْإسْرافُ فِى النَّفَقَةِ عَلَى الباطِلِ، وَالْبُخْلُ عَلَى الأهْلِ وَالْأوْلادِ وَذَوِى الْأرْحامِ، وَسُوءُ الْخُلْقِ، وَقِلَّةُ الصَّبْرِ، وَاسْتِعْمالُ الضَّجَرِ وَالْكَسَلِ، وَالْاستِهانَةُ بِأَهْلِ الدِّينِ.
گناهانى كه باعث برداشته شدن پرده حرمت بين حق و عبد است: وام گرفتن با نيّت بازنگرداندن، زياده روى در بيهوده خرج كردن، بخل ورزى نسبت به اهل و اولاد و خويشان، بدخلقى، كم صبرى، اقامت در فضاى تنبلى و كسالت، سبك شمردن اهل دين.
گناه و عدم استجابت دعا
وَالذُّنُوبُ الَّتى تَرُدُّ الدُّعاءَ: سُوءُ النِّيَّةِ، وَخُبْثُ السَّريرَة، وَالنِّفاقُ مَعَ الْإخْوانِ، وَتَرْكُ التَّصْديقِ بِالْإجابَةِ، وَتَأخيرُ الصَّلاةِ الْمَفْرُوضَةِ حَتّى تَذْهَبَ أوْقاتُها، وَتَرْكُ التَّقَرُّبِ إلَى اللّهِ عَزَّ وجَلَّ بِالْبِرِّ وَالصَّدَقَةِ، وَاسْتِعْمالُ الْبَذاءِ وَالْفُحْشِ فِى الْقَوْلِ.
گناهانى كه باعث عدم استجابت دعاست: بدى نيّت، آلودگى باطن، دورويى با برادران دينى، باور نداشتن اجابت دعا از جانب حق، تأخير نماز واجب تا از بين رفتن وقت آن، ترك نيكىهايى كه سبب تقرّب به حق است، ترك صدقه، ناسزا و فحش در گفتار.
گناه و حبس باران
وَالذُّنُوبُ الَّتى تَحْبِسُ غَيْثَ السَّماءِ: جَوْرُ الْحُكّامِ فِى الْقَضاءِ، وَشَهادَةُ الزُّورِ، وَكِتْمانُ الشَّهادَةِ، وَمَنْعُ الزَّكاةِ وَالْقَرْضِ وَالْماعُونِ، وَقِساوَةُ الْقُلُوبِ عَلى أهْلِ الْفَقْرِ وَالْفاقَةِ، وَظُلْمُ الْيَتيمِ وَالْأرْمَلَةِ، وَانْتِهارُ السّائِلِ وَ رَدُّهُ بِاللَّيْلِ.«48»
گناهانى كه باعث حبس باران است: ستم داوران در مسأله قضا، شهادت به ناحق، كتمان شهادت، منع زكات و قرض، منع اشيايى از قبيل ظرف، فرش و اثاث و آنچه مردم و به خصوص همسايگان بدان نيازمندند، سخت دلى نسبت به اهل فقر و فاقه، ستم بر يتيم و بيوهزنان و تهيدستان و بيچارگان، راندن سائل به قهر و تلخى، رد كردن حاجتمند به وقت شب.
در روايت بالا، تقريباً به هفتاد و پنج گناه، از جانب جامع اسرار الهيّه و ظرف انوار ربّانيّه حضرت امام زين العابدين (عليه السلام) اشاره شده كه مورث اقسام نقمتها در دنياست. امّا نقمتهايى كه هر يك از اين گناهان در آخرت دارد و در قرآن مجيد و روايات به آن اشاره رفته شرحش مساوى با مثنوى هفتاد من كاغذ خواهد شد.
امام سجّاد (عليه السلام) پس از نماز شب خود، دعايى مىخواند كه در آن دعا به گوشهاى از عذاب جهنّم و نقمت آخرت اشاره داشت، سپس از حضرت حق نجات از گرفتارى فردا را در خواست داشت:
«پروردگارا! پناه مىبرم به تو از آتشى كه آن را بر اهل معصيت سخت و شديد قرار دادهاى، و فراگيرى آن را نسبت به آنان كه روى گردان از خشنوديت هستند وعده دادهاى، از آتشى كه نورش تاريكى، سهلش دردناك و دورش نزديك است، آتشى كه بعضى از آن بعض ديگر را مىخورد و برخى از آن به برخى ديگر حمله و يورش مىبرد، آتشى كه استخوان را خاكستر مىكند و به اهلش حميم مىچشاند، و به كسى كه در برابر او تضرّع كند و از او مهربانى طلبد رحم نمىكند و بر كسى كه در برابرش خاشع و تسليم است قدرت تخفيف ندارد و به گرفتارانش سختترين درد را مىچشاند. پناه مىبرم به تو از عقربهاى جهنّم كه دهانشان باز است و مارهايى كه داراى نيش پرزور و قوى هستند. پناه مىبرم به تو از آشاميدنى جهنّم كه امعا و احشاى اهلش را قطع كرده و دلهاشان را از جا مىكند.
الهى! مرا به طاعت و عبادت و اخلاق و عمل و ايمان و عشق كه باعث نجات از آن عذاب است توفيق ده، كه جز با عنايت و رحمت و لطف و مرحمت و كرم و آقايى تو كسى از آن عذاب رهايى ندارد«49»
الهى و ربى و سيدى و مولاى:
اگر چون خاك پامالم كنى خاك درت گردم
و گر چون گرد بر بادم دهى گرد سرت گردم
كشى خنجر كه مىسازم به دست خويش قربانت
چه لطفست اين كه من قربان دست و خنجرت گردم
تو ماه كشور حُسنىّ و شاه لشگر خوبان
گداى كشورت باشم اسير لشگرت گردم
پس از مُردن چو در پرواز آيد مرغ جان من
چو مرغان حرم بر گرد قصر و منظرت گردم
______________________________
(1)- ملك (67): 1.
(2)- مائده (5): 120.
(3)- مفردات ألفاظ القرآن، راغب اصفهانى: ماده قدر.
(4)- لسان العرب: ماده قدر.
(5)- آل عمران (3): 73.
(6)- التفسير الكبير، فخر رازى: 8/ 99، ذيل آيه 73 سوره آل عمران.
(7)- برگرفته از: راه خداشناسى و شناخت صفات او، جعفر سبحانى: 293- 309، پيام قرآن، مكارم شيرازى: 4/ 16، صفات جمال و جلال در قرآن مجيد.
(8)- زمر (39): 67.
(9)- آل عمران (3): 26.
(10)- تفسير الميزان: 3/ 149- 150، ذيل آيه 26 سوره آل عمران، بحث فلسفى.
(11)- غافر (40): 16.
(12)- تفسير نمونه: 20/ 58، ذيل آيه 16 سوره غافر.
(13)- بقره (2): 20.
(14)- مجمع البيان فى تفسير القرآن: 1/ 120، ذيل آيه 20 سوره بقره.
(15)- نهج البلاغه: خطبه 84.
(16)- نهج البلاغه: خطبه 108.
(17)- نهج البلاغه: حكمت 404.
(18)- بحار الأنوار:، 81/ 131، باب 13، حديث 24؛ مستدرك الوسائل: 4/ 66، باب 37، حديث 4187.
(19)- مدّثّر (74): 38.
(20)- اسراء (17): 36.
(21)- انفال (8): 22.
(22)- نهج البلاغه: خطبه 16.
(23)- نهج البلاغه: خطبه 113.
(24)- نهج البلاغه: خطبه 233.
(25)- سيرى در نهج البلاغه: 203.
(26)- مستدرك سفينة البحار: 6/ 94؛ مسند احمد بن حنبل: 2/ 38؛ صحيح مسلم: 8/ 142.
(27)- خرمهره: نوعى مهره بزرگ سفيد يا آبى كه آن را بر گردن خر و اسب و استر آويزند.
(28)- علم اخلاق اسلامى: 1/ 141.
(29)- آل عمران (3): 189.
(30)- توبه (9): 111.
(31)- نجم (53): 37.
(32)- الرحمن (55): 46.
(33)- ابراهيم (14): 14.
(34)- طور (52): 25- 27.
(35)- نهج البلاغه: نامه 27.
(36)- أعلام الدين: 248.
(37)- أعلام الدين: 272؛ بحار الأنوار: 71/ 188، باب 13، حديث 18؛ مستدرك الوسائل: 8/ 327، باب 10، حديث 9570.
(38)- أعلام الدين: 274.
(39)- أعلام الدين: 274؛ فيض القدير: 1/ 695.
(40)- أعلام الدين: 278؛ مستدرك الوسائل: 13/ 36، باب 11، حديث 14671.
(41)- أعلام الدين: 289؛ عدة الداعى: 193.
(42)- الكافى: 2/ 54، حديث 1؛ مستدرك الوسائل: 11/ 183، باب 5، حديث 12688؛ مجموعة ورام: 2/ 183.
(43)- الكافى: 2/ 55، حديث 5؛ مستدرك الوسائل: 11/ 186، باب 5، حديث 12698.
(44)- الكافى: 2/ 56، حديث 2؛ بحار الأنوار: 67/ 371، باب 59، حديث 18.
(45)- الكافى: 2/ 103، حديث 2؛ وسائل الشيعة: 12/ 161، باب 107، حديث 15952.
(46)- رعد (13): 11.
(47)- مائده (5): 31.
(48)- تمام روايت در معانى الاخبار: 270- 271، حديث 2؛ عدة الدّاعى: 212- 215؛ وسائل الشيعة: 16/ 281- 282، باب 41، حديث 21556.
(49)- بحار الأنوار: 8/ 324، باب 24، حديث 100؛ مستدرك سفينة البحار: 10/ 177.
......................
پایگاه اطلاع رسانی استاد حسین انصاریان
نَّمَا الْمَرْءُ فِي الدُّنْيَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِيهِ الْمَنَايَا وَ نَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ؛ وَمَعَ كُلِّ جُرْعَةٍ شَرَقٌ. وَ فِي كُلِّ أَكْلَةٍ غَصَصٌ. وَلاَ يَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَى، وَلاَ يَسْتَقْبِلُ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ. فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ، وَأَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ؛ فَمِنْ أَيْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ وَهَذَا اللَّيْلُ وَالنَّهَارُ لَمْ يَرْفَعَا مِنْ شَيْءٍ شَرَفاً، إِلاَّ أَسْرَعَا الْكَرَّةَ فِي هَدْمِ مَا بَنَيَا، وَ تَفْرِيقِ مَا جَمَعَا؟!.
امام(عليه السلام) فرمود: انسان در اين دنيا هدفى است كه تيرهاى مرگ همواره به سوى او نشانه گيرى مى كند و ثروتى است كه مصائب، در غارت آن شتاب دارند و بر يكديگر سبقت مى گيرند. همراه هر جرعه اى گلوگير شدنى و همراه هر لقمه اى (نيز) گلوگرفتنى است. انسان به نعمتى از آن نمى رسد جز با فراق نعمت ديگر. به استقبال هيچ روز از عمرش نمى رود جز اين كه از روز ديگرى از عمرش جدا مى شود، بنابراين ما اعوان و ياران مرگيم و جانمان هدف (عوامل) مرگبار و با اين حال چگونه مى توانيم اميد بقا داشته باشيم. اين شب و روز هرگز ارزش چيزى را بالا نبرده جز اين كه پراكنده مى كنند.
شرح و تفسير
چهره واقعى دنيا و سرانجام دنياپرستان
امام(عليه السلام) در اين گفتار نورانى چهره واقعى دنيا را به همگان نشان داده و از بىوفايى و ناپايدارى و مشكلات گوناگون آن سخن مى گويد; سخنى كه از جان مولا برخاسته و بر جان مى نشيند. حضرت در آن به شش نكته مهم اشاره كرده است: نخست مى فرمايد: «انسان در اين دنيا هدفى است كه تيرهاى مرگ همواره به سوى او نشانه گيرى مى كند و ثروتى است كه مصائب، در غارت آن شتاب دارند و بر يكديگر سبقت مى گيرند»; (إِنَّمَا الْمَرْءُ فِي الدُّنْيَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِيهِ الْمَنَايَا، وَنَهْبٌ تُبَادِرُهُ الْمَصَائِبُ). «غرض» به معناى هدفى است كه به آن تير مى اندازند و «تَنْتَضِلُ» از ريشه «نضل» (بر وزن عزل) به معناى غلبه در مبارزه و «منايا» جمع «منية» به معناى مرگ است. جالب اينكه در اين عبارت انسان به دو چيز تشبيه شده; يكى هدفى كه تيراندازان آن را نشانه مى گيرند و ديگر سرمايه اى كه غارتگران آن را چپاول مى كنند. انسان آن هدف است و عوامل مرگ زا تيرهايى كه به سوى او پرتاب مى شوند. وجود انسان و استعدادهاى فراوان او همان سرمايه عظيمى است كه مصائب مختلف به غارت آن مى پردازند و به همين دليل آرامش واقعى هرگز در اين زندگى ديده نمى شود. چگونه انسانى مى تواند آرامش داشته باشد در حالى كه دشمنانى از اطراف، او را نشانه گرفته اند و غارتگرانى اطراف خانه او جمع شده اند. در دومين نكته كه در واقع تكميل كننده نكته پيشين است مى فرمايد: «همراه هر جرعه اى گلوگير شدنى و همراه هر لقمه اى (نيز) گلوگرفتنى است»; (وَمَعَ كُلِّ جُرْعَة شَرَقٌ. وَفِي كُلِّ أَكْلَة غَصَصٌ). «شَرَق» مايه اى است كه گلوى انسان را مى گيرد و «غَصَص» غذايى كه گلوگير مى شود. اشاره به اين كه در كنار هر لذتى از لذات دنيا خطرات و ناراحتى هايى وجود دارد; در كنار هر نوشى نيشى است و در كنار هر خوشبختى بدبختى. زندگى آميخته با انواع مشكلات و مصائبِ از دست رفتن نيرو و توان جسمانى و بستگان و دوستان و ثروت ها و سرمايه ها. با اين حال كدام عاقل مى تواند آن را به عنوان هدف اصلى خود برگزيند؟ زندگى خالى از هر گونه ناراحتى زندگى جاويدان آخرت در بهشت برين است. «(وَإِنَّ الدَّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ); و فقط سراى آخرت، سراى زندگى (واقعى) است، اگر مى دانستند». در سوره «فاطر» آيات 34 و 35 مى خوانيم: «(وَقَالُوا الْحَمْدُ للهِِ الَّذِى أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنَا لَغَفُورٌ شَكُورٌ * الَّذِى أَحَلَّنَا دَارَ الْمُقَامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لاَ يَمَسُّنَا فِيهَا نَصَبٌ وَلاَ يَمَسُّنَا فِيهَا لُغُوبٌ); آنها مى گويند حمد (و ستايش) براى خداوندى است كه اندوه را از ما برطرف ساخت پروردگار ما آمرزنده و سپاسگزار است همان كسى كه با فضل خود ما را در اين سراى اقامت (جاويدان) جاى داد نه در آن رنجى به ما مى رسد و نه سستى و واماندگى». سپس در ادامه معرفى حقيقت دنيا به سومين نكته پرداخته مى فرمايد: «(يكى از مشكلات مهم دنيا اين است كه) انسان به نعمتى از آن نمى رسد جز با فراق نعمت ديگرى»; (وَ لاَ يَنَالُ الْعَبْدُ نِعْمَةً إِلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَى). اين نكته واقعيتى ملموس و شايان دقت و عبرت است; فى المثل كسى كه فرزند ندارد واقعاً در زحمت است; اما هنگامى كه خدا اين نعمت را به او ارزانى مى دارد مشكلات زيادى براى نگهدارى و اداره و تربيت فرزند به سراغ او مى آيد، هنگامى كه مركبى ندارد در زحمت است و وقتى صاحب مركبى شد آسودگى هاى ديگرى را از دست مى دهد و هنگامى كه نام و نشان و شهرتى پيدا مى كند به نعمتى رسيده اما نعمت هاى ديگرى را به سبب اين شهرت از دست مى دهد. در واقع تمام نعمت هاى دنيا اين گونه است كه نعمت ها با هم جمع نمى شوند، بلكه يكى مى آيد و ديگرى از دست مى رود. در چهارمين نكته كه بى شباهت به نكته قبل نيست مى فرمايد: «انسان به استقبال هيچ روز از عمرش نمى رود جز اين كه از روز ديگرى از عمرش جدا مى شود»; (وَ لاَ يَسْتَقْبِلُ يَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إِلاَّ بِفِرَاقِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ). گرچه هر روزى از عمر نعمتى از نعمت هاى گرانبهاى الهى است ولى اين نعمت از سرمايه عمر انسان برداشته مى شود و او را يك گام به مرگ نزديك تر مى كند. اين شبيه همان چيزى است كه در يكى ديگر از گفتارهاى حكيمانه امام(عليه السلام)(در حكمت 74 گذشت) كه مى فرمايد: «نَفَسُ الْمَرْءِ خُطَاهُ إِلَى أَجَلِهِ; نفس هاى انسان گام هاى او به سوى پايان عمر است» بسيارند كسانى كه از اين نكته غافلند; گويى عمر خود را در اين دنيا جاويدان مى دانند به همين سبب به سادگى روزها و ماه ها و سال هايى را به هدر مى دهند بى آنكه چيزى در برابر اين سرمايه عظيم دريافت دارند. اين حقيقت را قرآن مجيد به صورت ديگرى بيان كرده، مى فرمايد: «(وَالْعَصْرِ * إِنَّ الاِْنسَانَ لَفِى خُسْر); سوگند به عصر كه انسان در زيان كارى است». چه زيانى از اين بالاتر كه هر روز كه مى گذرد بخشى از سرمايه گرانبهاى عمر او كاسته مى شود. آن گاه در پنجمين نكته كه باز در ارتباط با نكات پيشين است مى فرمايد: «بنابراين ما اعوان و ياران مرگيم و جانمان هدف (عوامل) مرگبار و با اين حال چگونه مى توانيم اميد بقا داشته باشيم»; (فَنَحْنُ أَعْوَانُ الْمَنُونِ وَأَنْفُسُنَا نَصْبُ الْحُتُوفِ فَمِنْ أَيْنَ نَرْجُو الْبَقَاءَ). «منون» از ريشه «منّ» به معناى قطع و نقصان گرفته شده و از آنجا كه مرگ عمر انسان را قطع مى كند و مايه نقصان عدد انسان ها مى گردد به آن «منون» گفته شده است. تعبير به «أعْوانُ الْمَنُون» (ياران و كمك كاران مرگ) از اين نظر است كه انسان با گذراندن عمر خود گويى به مرگ خويش كمك مى كند و تعبير به «نَصْبُ الْحُتُوف» (حتُوف جمع «حَتف» به معناى مرگ) اشاره به اين است كه عوامل نابودى، بيمارى ها، سيل ها، زلزله ها، جنگ ها و حادثه هاى ناگوار هر كدام جان انسان را نشانه گرفته اند و سرانجام يكى از آنها تير خود را به هدف مى زند و به زندگى انسان پايان مى دهد و به اين دليل امام(عليه السلام) مى فرمايد: با وجود اين عوامل مرگبار ما چگونه اميد بقا داريم؟ هيچ كس از يك روز بعد از اين و يا حتى يك ساعت بعد آگاه نيست كه چه سرنوشتى دارد. آيا در زمره زندگان است، يا در كنار مردگان آرميده; خواه پير باشد يا جوان، سالم باشد يا بيمار. حضرت در ششمين و آخرين نكته در تكميل بحث هاى گذشته مى فرمايد: «اين شب و روز هرگز ارزش چيزى را بالا نبرده جز اين كه به سرعت باز مى گردند و آنچه را بنا كرده ويران مى سازند و هرچه را جمع كرده پراكنده مى كنند»; (وَهَذَا اللَّيْلُ وَ النَّهَارُ لَمْ يَرْفَعَا مِنْ شَيْء شَرَفاً إِلاَّ أَسْرَعَا الْكَرَّةَ فِي هَدْمِ مَا بَنَيَا وَتَفْرِيقِ مَا جَمَعَا). شب و روز در واقع واحدهاى زندگى انسان را تشكيل مى دهند كه عمر انسان با گذشت آنها سپرى مى شود و نسبت حوادث به شب و روز (با آنكه آنها ظرف زمانند نه عامل حوادث) نوعى مجاز در نسبت است. شبيه آنچه در خطبه اى از پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله) آمده كه مى فرمايد: «وَقَدْ رَأيْتُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ كَيْفَ يُبْلِيانِ كُلَّ جَديد وَيُقَرِّبانِ كُلَّ بَعيد; شما مردم شب و روز را ديده ايد كه چگونه هرچيز نو و جديدى را كهنه و هر دورى را نزديك مى سازند». اميرمؤمنان(عليه السلام) با تعبير ديگرى در خطبه 90 كه در جلد سوم گذشت آن را بيان فرموده و به جاى شب و روز خورشيد و ماه را عامل كهنه شدن نوها و دور شدن نزديك ها مى شمرد. (وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دائِبانِ في مَرْضاتِهِ يُبْلِيانِ كُلَّ جَديد وَيُقَرِّبانِ كُلَّ بَعيد). در يك جمع بندى از مجموع اين گفتار حكيمانه مى توان چنين گفت: از آنجا كه «حُبُّ الدُّنْيا رَأْسُ كُلِّ خَطيئَة» و علاقه به ماديات سرچشمه همه يا اغلب گناهان است، امام(عليه السلام) براى كاستن حب دنيا به ناپايدارى آن از تعبيرات بسيار پرمعنا در اين كلام نورانى استفاده كرده است. نخست هدف بودن انسان را در برابر تيرهاى مرگ كه سرانجام هر كسى است مطرح مى كند و سپس به خطراتى كه در هر لحظه حيات انسان را تهديد مى كند ـ مانند گلوگير شدن جرعه آب يا لقمه غذا ـ اشاره مى فرمايد سپس به اين نكته مهم توجه مى دهد كه هميشه مواهب دنيا با محروميت هايى همراه است و هرگز انسان نمى تواند تمام آنها را يكجا در اختيار بگيرد. آن گاه هشدار مى دهد كه روزهاى عمر پى در پى در گذرند و هر روز، انسان گام تازه اى به سوى مرگ بر مى دارد و مهم اينجاست كه از دست دادن سرمايه عمر در اختيار ما نيست; چه بخواهيم و چه نخواهيم پى در پى از ما گرفته مى شود. مجموع اين سخن درس عبرتى است براى همگان تا زهد در دنيا را پيشه كنند و از حرص و آز و طمع و غرق شدن در لذات بپرهيزند و از اين دنيا براى سعادت جاويدان خود در سراى آخرت بيندوزند.
شرح آیات 119 و 120 (آیات پایانی) سوره مبارکه المائده
119- قَالَ اللَّهُ هَٰذَا يَوْمُ يَنفَعُ الصَّادِقِينَ صِدْقُهُمْ ۚ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ۚ رَّضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ۚ ذَٰلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ
120- لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا فِيهِنَّ ۚ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
119- خداوند مى گوید: «این (همان) روزى است که راستى راستگویان، به آنها سود مى بخشد; براى آنها باغهاى بهشتى است که نهرها از پاى درختان آن مى گذرد، و تا ابد، جاودانه در آن مى مانند; خداوند از آنها خشنود است، و آنها نیز، از او خشنودند; این، (همان) رستگارى بزرگ است.»
120- حکومت و مالکیت آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست، تنها از آن خداست; و او بر هر چیزى تواناست.
رستگارى بزرگ
در تعقیب سخن از گفتگوى خداوند با حضرت مسیح(علیه السلام) در روز رستاخیز که شرح آن در آیات قبل گذشت، در این آیه مى خوانیم: «خداوند پس از این گفتگو چنین مى فرماید: امروز روزى است که راستى راستگویان به آنها سود مى بخشد» (قالَ اللّهُ هذا یَوْمُ یَنْفَعُ الصّادِقینَ صِدْقُهُمْ).
البته منظور از این جمله، صدق و راستى در گفتار و کردار در دنیا است، که در آخرت مفید واقع مى شود، و گر نه صدق و راستى در آخرت که محل تکلیف نیست فایده اى نخواهد داشت.
به علاوه اوضاع آن روز چنان است که: هیچ کس نمى تواند جز راست بگوید، و حتى گناهکاران و خطاکاران، همگى به اعمال بد خویش اعتراف مى کنند و به این ترتیب، در آن روز دروغگوئى وجود ندارد.
بنابراین، آنها که مسئولیت و رسالت خود را انجام دادند و جز راه صدق و درستى نپیمودند، مانند: مسیح(علیه السلام) و پیروان راستین او، یا پیروان راستین سایر پیامبران که در این دنیا از در صدق وارد شدند، از کار خود بهره کافى خواهند برد.
ضمناً از این جمله، اجمالاً استفاده مى شود که: تمام نیکى ها را مى توان در عنوان صدق و راستى خلاصه کرد.
صدق و راستى در گفتار.
صدق و راستى در عمل، و در روز رستاخیز تنها سرمایه صدق و راستى است که به کار مى آید، نه غیر آن.
پس از آن پاداش صادقان را چنین بیان مى کند: «براى آنها باغ هائى از بهشت است که از زیر درختان آن، نهرها جارى است، و جاودانه در آن خواهند ماند» (لَهُمْ جَنّاتٌ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً).
و از این نعمت مادى مهم تر این است که: «هم خداوند از آنها راضى است و هم آنها از خداوند راضى و خشنودند» (رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ).
و شک نیست که: «این موهبت بزرگ که جامع میان موهبت مادى و معنوى است رستگارى بزرگ محسوب مى شود» (ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ).
قابل توجه این که: در این آیه، پس از ذکر باغ هاى بهشت، با آن همه نعمت هایش، نعمت خشنودى خداوند از بندگان و بندگان از خداوند را ذکر مى کند، و به دنبال آن، «ذلِکَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ» مى گوید، و این نشان مى دهد: تا چه اندازه این رضایت دو جانبه، واجد اهمیت است (رضایت پروردگار از بندگان و رضایت بندگان از پروردگار); زیرا ممکن است: انسان غرق عالى ترین نعمت ها باشد، ولى هنگامى که احساس کند مولا، معبود و محبوب او از او ناراضى است، تمام آن نعمت ها و مواهب در کام جانش تلخ مى گردد.
و نیز ممکن است: انسان واجد همه چیز باشد، ولى به آنچه دارد راضى و قانع نباشد.
بدیهى است: آن همه نعمت با این روحیه او را خوشبخت نخواهد کرد، ناراحتى مرموزى دائماً او را آزار و شکنجه مى دهد، و آرامش روح و روان را که بزرگ ترین موهبت الهى است از او مى گیرد.
علاوه بر این، هنگامى که خدا از کسى خشنود باشد، هر چه بخواهد به او مى دهد و هنگامى که هر چه خواست به او داد، او نیز خشنود مى شود، نتیجه این که بالاترین نعمت این است که: خدا از انسان خشنود و او نیز از خدایش راضى باشد.
* * *
در آخرین آیه به مالکیت و حکومت خدا بر آسمان ها و زمین و آنچه در آنها است اشاره شده و عمومیت قدرت او بر همه چیز را چنین بیان مى کند: «حکومت آسمان ها و زمین و آنچه در آنها است از آنِ خدا است و او بر هر چیزى توانا است» (لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما فیهِنَّ وَ هُوَ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ).
ذکر این جمله در واقع به عنوان دلیل و علت براى رضایت بندگان از خدا است; زیرا کسى که بر همه چیز توانا است و بر سراسر عالم هستى حکومت مى کند، توانائى دارد که هر چه بندگان از او بخواهند به آنها ببخشد، و آنها را خشنود و راضى گرداند.
ضمناً مى تواند اشاره اى به نادرستى عمل «نصارى» در پرستش «مریم»(علیها السلام)بوده باشد; زیرا عبادت، تنها شایسته کسى است که بر سراسر عالم آفرینش حکومت مى کند، نه «مریم»(علیها السلام) که مخلوقى بیش نبوده است.
.............................
تفسیر نمونه

























