- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
آغاز نبوت و چگونگى نزول قرآن
چکیده: در رابطه با آغاز نبوت و چگونگى نزول قرآن بر
قوم «لوط» به سرنوشت شوم ترى مبتلا شدند
شرح آیات 33 لغایت 40 سوره مبارکه قمر
33کَذَّبَتْ قَوْمُ
تفسیر سوره مبارکه احزاب، بخش پایانی، حجت الاسلام
تردید به خود راه مده!
شرح آیات 94 لغایت 97 سوره مبارکه یونس
94فَإِنْ کُنْتَ فی
عزت و شرافت
حسن عزتطلبی-شرافت واقعی- شکوه و عزت در گرو چه عاملی
آمار بازدید
احسن الحدیث
مفسر قرآن کریم گفت: انسان باید طوری زندگی کند که حرف او در جامعه اثر کند؛ عالم حوزوی باید منذر باشد نه فقط مبلغ؛ مگر مردم حرف هر کسی را گوش میدهند؟ خداوند به پیامبر(ع) فرمود؛ قُمْ فَأَنْذِرْ؛ بپاخیز و انذار کن؛ به حوزویان هم میگوید بروید دیگران را انذار کنید نه سخنرانی.
برخی از خدمات علمی امام صادق(ع)
اسرائیل تا قیامت با خودش درگیر است
وظیفه مبلغان دین
لزوم حفظ اسرار
شرح آیات 155 لغایت 158 سوره مبارکه النساء
155- فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَاقَهُمْ وَكُفْرِهِم بِآيَاتِ اللَّهِ وَقَتْلِهِمُ الْأَنبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَقَوْلِهِمْ قُلُوبُنَا غُلْفٌ ۚ بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْهَا بِكُفْرِهِمْ فَلَا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا
156- وَبِكُفْرِهِمْ وَقَوْلِهِمْ عَلَىٰ مَرْيَمَ بُهْتَانًا عَظِيمًا
157- وَقَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسِيحَ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَٰكِن شُبِّهَ لَهُمْ ۚ وَإِنَّ الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكٍّ مِّنْهُ ۚ مَا لَهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلَّا اتِّبَاعَ الظَّنِّ ۚ وَمَا قَتَلُوهُ يَقِينًا
158- بَل رَّفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا
155- (ولى) بخاطر پیمان شکنى آنها، و انکار آیات خدا، و کشتن پیامبران به ناحق، و این که (از روى استهزا) مى گفتند: «دلهاى ما، در غلاف است (و سخنان پیامبر را درک نمى کنیم.» رانده درگاه خدا شدند.) آرى، خداوند به سبب کفرشان، بر دلهاى آنها مهر زده; که جز عدّه کمى (که راه حق مى پویند) ایمان نمى آورند
156- و (نیز) بخاطر کفرشان، و تهمت بزرگى که بر مریم زدند;
157- و اینکه گفتند: «ما، مسیح ـ عیسى بن مریم ـ، پیامبر خدا را کشتیم.» در حالى که نه او را کشتند، و نه بردار کردند; بلکه امر بر آنها مشتبه شد. و کسانى که در مورد (قتل) او اختلاف کردند، نسبت به آن در شک هستند و به هیچ صورت علم به آن ندارند و تنها از پندارهاى بى اساس پیروى مى کنند; و به یقین او را نکشتند;
158- بلکه خدا او را به سوى خود، بالا برد. و خداوند، توانا و حکیم است
گوشه دیگرى از خلافکارى هاى یهود
در این آیات، به قسمت هاى دیگرى از خلافکارى هاى بنى اسرائیل، کارشکنى ها، عداوت ها و دشمنى هاى آنها با پیامبران خدا اشاره شده است.
در آیه نخست، به پیمان شکنى و کفر جمعى از آنها و قتل پیامبران به دست آنان اشاره کرده، چنین مى فرماید: «آنها به خاطر این که پیمانشان را شکستند و آیات خدا را انکار کردند و پیامبران را به ناحق کشتند و به خاطر این که مى گفتند: بر دل هاى ما پرده افکنده شده، آنها را از رحمت خود دور ساختیم یا قسمتى از نعمت هاى پاکیزه را بر آنان تحریم نمودیم» (فَبِما نَقْضِهِمْ میثاقَهُمْ وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللّهِ وَ قَتْلِهِمُ الأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقّ وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ).(1)
از سیاق آیه مى توان استفاده کرده که: آنها به دنبال این پیمان شکنى، آیات پروردگار را انکار کردند و راه مخالفت پیش گرفتند، لذا مى فرماید: (وَ کُفْرِهِمْ بِآیاتِ اللّهِ).
و به این نیز قناعت نکردند، بلکه دست به جنایت بزرگ دیگرى یعنى قتل و کشتن راهنمایان و هادیان راه حق زدند و بدون هیچ مجوزى آنها را از بین بردند، که با جمله (وَ قَتْلِهِمُ الأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقّ) به آن اشاره شده.
و به قدرى در اعمال خلاف جسور و بى باک بودند که گفتار پیامبران را به باد استهزاء مى گرفتند و صریحاً به آنها مى گفتند: بر دل هاى ما پرده افکنده شده که مانع شنیدن و پذیرش دعوت شما است! که جمله (وَ قَوْلِهِمْ قُلُوبُنا غُلْفٌ) دلالت بر آن دارد.
پس از آن قرآن توجه مى دهد که: پس از این همه جنایت، دل هاى آنها به کلّى مُهر شده و هیچگونه حقى در آن نفوذ نمى کند، البته عامل آن کفر و بى ایمانى، خود آنها هستند و به همین دلیل جز افراد کمى که خود را از این گونه لجاجت ها بر کنار داشته اند، شایستگى ایمان آوردن ندارند، لذا مى فرماید: «خدا (به جهات مذکور) بر دل هاى آنها مُهر زده و جز عده کمى از آنها ایمان نمى آورند» (بَلْ طَبَعَ اللّهُ عَلَیْها بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلیلاً).
یعنى نه تنها دل هاى آنها در غلاف است و چیزى در آن نفوذ نمى کند که مُهر کامل عدم پذیرش حق به آن خورده است.
* * *
در آیه بعد مى افزاید: خلافکارى هاى آنان منحصر به اینها نیست، آنها در راه کفر آن چنان سریع تاختند که به مریم پاکدامن، مادر پیامبر بزرگ خدا که به فرمان الهى بدون همسر باردار شده بود تهمت بزرگى زدند، مى فرماید: «این عدم امکانِ ایمان، به خاطر کفر آنها و تهمت بزرگى است که به مریم زدند» (وَ بِکُفْرِهِمْ وَ قَوْلِهِمْ عَلى مَرْیَمَ بُهْتاناً عَظیماً).
* * *
آنها حتى به کشتن پیامبر افتخار مى کردند «و مى گفتند: ما مسیح عیسى بن مریم رسول خدا را کشته ایم» (وَ قَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا الْمَسیحَ عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ رَسُولَ اللّهِ).
شاید تعبیر به رسول اللّه در مورد مسیح را از روى استهزاء و سخریه مى گفتند.
در حالى که در این ادعاى خود نیز کاذب بودند; زیرا:
«آنها هرگز نه مسیح را کشتند و نه به دار آویختند، بلکه دیگرى را که شباهت به او داشت اشتباهاً به دار زدند» (وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لکِنْ شُبِّهَ لَهُمْ).
قرآن پس از آن مى گوید: «آنها که درباره مسیح اختلاف کردند، خودشان در شک بودند و هیچ یک به گفته خود ایمان نداشتند و تنها از تخمین و گمان پیروى مى کردند» (وَ إِنَّ الَّذینَ اخْتَلَفُوا فیهِ لَفی شَکّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ).
درباره این که آنها در مورد چه چیز اختلاف کردند؟ در میان مفسران گفتگو است:
احتمال دارد: این اختلاف مربوط به اصل موقعیت و مقام مسیح(علیه السلام) بوده که جمعى از مسیحیان او را فرزند خدا مى دانستند و بعضى به عکس همانند یهود او را اصلاً پیامبر نمى دانستند و همگى در اشتباه بودند.
و نیز ممکن است اختلاف در چگونگى قتل او باشد که بعضى مدّعى کشتن او بودند و بعضى مى گفتند: کشته نشده، و هیچ یک به گفته خود اطمینان نداشتند.
یا این که: مدعیان قتل مسیح(علیه السلام) به خاطر عدم آشنائى با او، در شک بودند آن کس را که کشتند خود مسیح بوده یا دیگرى به جاى او؟
آنگاه قرآن به عنوان تأکید مطلب مى گوید: «قطعاً او را نکشتند» (وَ ما قَتَلُوهُ یـَقیناً).
* * *
و سرانجام اعلام مى دارد: «خداوند او را به سوى خود بالا برد و خداوند قادر و حکیم است» (بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَیْهِ وَ کانَ اللّهُ عَزیزاً حَکیماً).
* * *
نکته:
مسیح کشته نشد
قرآن در آیه فوق مى گوید: «مسیح نه کشته شد، و نه به دار رفت، بلکه امر بر آنها مشتبه گردید و پنداشتند او را به دار زده اند و یقیناً او را نکشتند»!
ولى «اناجیل» چهارگانه کنونى همگى مسأله مصلوب شدن (به دار آویخته شدن) مسیح(علیه السلام)و کشته شدن او را ذکر کرده اند، و این موضوع در فصول آخر هر چهار انجیل (متى، لوقا، مرقس و یوحنا) مشروحاً بیان گردیده، و اعتقاد عمومى مسیحیان امروز نیز بر این مسأله استوار است.
بلکه به یک معنى مسأله قتل و مصلوب شدن مسیح(علیه السلام)، یکى از مهمترین مسائل زیربناى آئین مسیحیت کنونى را تشکیل مى دهد، چه این که: مى دانیم مسیحیان کنونى، مسیح(علیه السلام) را پیامبرى که براى هدایت، تربیت و ارشاد خلق آمده باشد نمى دانند، بلکه او را «فرزند خدا»! و «یکى از خدایان سه گانه»! مى دانند که هدف اصلى آمدن او به این جهان، فدا شدن و بازخرید گناهان بشر بوده است.
مى گویند: او آمده تا قربانى گناهان ما شود، او به دار آویخته و کشته شد، تا گناهان بشر را بشوید و جهانیان را از مجازات نجات دهد.
بنابراین، راه نجات را منحصراً در پیوند با مسیح(علیه السلام) و اعتقاد به این موضوع مى دانند!
به همین دلیل، گاهى مسیحیت را مذهب «نجات» یا «فداء» قلمداد و مسیح را «ناجى» و «فادى» لقب مى دهند.
و این که مى بینیم: مسیحیان روى مسأله «صلیب» فوق العاده تکیه مى کنند و شعارشان «صلیب» است از همین نقطه نظر مى باشد.
این بود، خلاصه اى از عقیده مسیحیان درباره سرنوشت حضرت مسیح(علیه السلام).
ولى هیچ یک از مسلمانان در بطلان این عقیده تردید ندارند; زیرا:
اوّلاً ـ مسیح(علیه السلام) پیامبرى همچون سایر پیامبران خدا بود، نه خدا بود و نه فرزند خدا، خداوند، یکتا و یگانه است، شبیه، نظیر، مثل، مانند، همسر و فرزند ندارد.
ثانیاً ـ «فداء» و قربانى گناهان دیگران شدن مطلبى کاملاً غیر منطقى است، هر کس در گرو اعمال خویش است و راه نجات نیز تنها ایمان و عمل صالح خود انسان است.
ثالثاً ـ عقیده «فداء» گناهکارپرور و تشویق کننده به فساد، تباهى و آلودگى است.
و اگر مى بینیم: قرآن مخصوصاً روى مسأله مصلوب نشدن مسیح(علیه السلام) تکیه کرده است، با این که ظاهراً موضوع ساده اى به نظر مى رسد، به خاطر همین است که عقیده خرافى فداء و بازخرید گناهان امت را به شدت بکوبد و مسیحیان را از این عقیده خرافى باز دارد، تا نجات را در گرو اعمال خویش ببینند، نه در پناه بردن به صلیب.
و رابعاً ـ قرائنى در دست است که مسأله مصلوب شدن عیسى(علیه السلام) را تضعیف مى کند، این قرائن عبارتند از:
1 ـ مى دانیم «اناجیل» چهارگانه کنونى که گواهى به مصلوب شدن عیسى(علیه السلام) مى دهند، همگى سال ها بعد از مسیح(علیه السلام) به وسیله شاگردان و یا شاگردانِ شاگردان او نوشته شده اند، و این سخنى است که مورخان مسیحى به آن معترفند.
و نیز مى دانیم شاگردان مسیح(علیه السلام) به هنگام حمله دشمنان به او فرار کردند، و اناجیل نیز گواه بر این مطلب مى باشد.(2)
بنابراین، مسأله مصلوب شدن عیسى(علیه السلام) را از افواه مردم گرفته اند و همان طور که بعداً اشاره خواهیم کرد، اوضاع و احوال چنان پیش آمد که موقعیت براى اشتباه کردن شخص دیگرى به جاى مسیح(علیه السلام) آماده گشت.
2 ـ عامل دیگر که اشتباه شدن عیسى را به شخص دیگر امکان پذیر مى کند این است: کسانى که براى دستگیر ساختن حضرت عیسى(علیه السلام) به باغ «جستیمانى» در خارج شهر رفته بودند، گروهى از لشکریان رومى بودند که در اردوگاه ها مشغول وظائف لشکرى بودند.
این گروه، نه یهودیان را مى شناختند، نه آداب و زبان و رسوم آنها را مى دانستند و نه شاگردان(علیه السلام) عیسى را از استادشان تشخیص مى دادند.
3 ـ «اناجیل» مى گوید: حمله به محل عیسى(علیه السلام) شبانه انجام یافت و چه آسان است که در این گیر و دار شخص مورد نظر فرار کند و دیگرى به جاى او گرفتار شود.
4 ـ از نوشته همه «اناجیل» استفاده مى شود که: شخص گرفتار در حضور «پیلاطس» (حاکم رومى در بیت المقدس) سکوت اختیار کرد و کمتر در برابر سخنان آنها سخن گفت، و از خود دفاع نکرد.
بسیار بعید به نظر مى رسد که عیسى(علیه السلام) خود را در خطر ببیند و با آن بیان رسا و گویاى خود و با شجاعت و شهامت خاصى که داشت از خود دفاع نکرده باشد.
آیا جاى این احتمال نیست که دیگرى (به احتمال قوى «یهوداى اسخریوطى» که به مسیح(علیه السلام) خیانت کرد و نقش جاسوس را ایفا نمود و مى گویند: شباهت کاملى به مسیح(علیه السلام) داشت) به جاى او دستگیر شده و چنان در وحشت و اضطراب فرو رفته که حتى نتوانسته است از خود دفاع کند، و سخنى بگوید به خصوص این که در اناجیل مى خوانیم: «یهوداى اسخریوطى» بعد از این واقعه دیگر دیده نشد و طبق گفته اناجیل انتحار کرد!(3)
5 ـ همان طور که گفتیم: شاگردان مسیح(علیه السلام) به هنگام احساس خطر، طبق شهادت «اناجیل»، فرار کردند، و طبعاً دوستان دیگر هم در آن روز مخفى شدند و از دور بر اوضاع نظر داشتند.
بنابراین، شخص دستگیر شده در حلقه محاصره نظامیان رومى بوده و هیچ یک از دوستان او اطراف او نبودند، به این ترتیب چه جاى تعجب که اشتباهى واقع شده باشد؟
6 ـ در «اناجیل» مى خوانیم که: شخص محکوم بر چوبه دار از خدا شکایت کرد که چرا او را تنها گذارده و به دست دشمن براى قتل سپرده است!(4)
اگر مسیح(علیه السلام) براى این به دنیا آمده که به دار آویخته شود و قربانى گناهان بشر گردد، چنین سخن ناروائى از او به هیچ وجه درست نبوده است، این جمله به خوبى نشان مى دهد که شخص مصلوب آدم ضعیف، ترسو و ناتوانى بوده است که صدور چنین سخنى از او امکان پذیر بوده است، و او نمى تواند مسیح باشد.(5)
7 ـ بعضى از «اناجیل» موجود (غیر از اناجیل چهارگانه مورد قبول مسیحیان) مانند: انجیل برنابا رسماً مصلوب شدن عیسى(علیه السلام) را نفى کرده.
نیز بعضى از فرق مسیحى در مصلوب شدن عیسى(علیه السلام) تردید کرده اند.(6)
و حتى بعضى از محققان معتقد به وجود دو عیسى در تاریخ شده اند:
یکى «عیساى مصلوب» و دیگرى «عیساى غیر مصلوب» که میان آن دو پانصد سال فاصله بوده است!(7)
مجموع آنچه در بالا گفته شد، قرائنى است که گفته قرآن را در مورد اشتباه در قتل و صلب مسیح روشن مى سازد.
* * *
1 ـ «فَبِما نَقْضِهِمْ» از نظر ادبى جار و مجرور است و باید عاملى داشته باشد، ممکن است عامل آن «لَعَنّاهُمْ» محذوف و مقدّر بوده باشد و یا جمله «حَرَّمْنا عَلَیْهِمْ...» که در آیه 160 خواهد آمد.
بنابراین، آنچه در این وسط آمده، حال جمله معترضه را دارد که در این گونه موارد بر زیبائى کلام مى افزاید.
2 ـ «... در آن وقت جمیع شاگردان او را واگذارده بگریختند» (انجیل متى، باب 26، جمله 57).
3 ـ «انجیل متى»، باب 27، شماره 6.
4 ـ «...عیسى به آواز بلند صدا زده گفت: اِیِلى! اِیِلى! لما سبقتنى، یعنى الهى! الهى! مرا چرا ترک کردى»؟! (انجیل متى، باب 27، جمله هاى 46 و 47).
5 ـ در چند قسمت از قرائن فوق از کتاب «قهرمان صلیب» استفاده شده است.
6 ـ تفسیر «المنار»، جلد 6، صفحه 34.
7 ـ «المیزان»، جلد 3، صفحه 345 (جلد 3، صفحه 314 و جلد 5، صفحه 132، انتشارات جامعه مدرسین).
........................
تفسیر نمونه
شرح آیات 153 و 154 سوره مبارکه النساء
153- يَسْأَلُكَ أَهْلُ الْكِتَابِ أَن تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتَابًا مِّنَ السَّمَاءِ ۚ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسَىٰ أَكْبَرَ مِن ذَٰلِكَ فَقَالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ۚ ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِن بَعْدِ مَا جَاءَتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ فَعَفَوْنَا عَن ذَٰلِكَ ۚ وَآتَيْنَا مُوسَىٰ سُلْطَانًا مُّبِينًا
154- وَرَفَعْنَا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثَاقِهِمْ وَقُلْنَا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبَابَ سُجَّدًا وَقُلْنَا لَهُمْ لَا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ وَأَخَذْنَا مِنْهُم مِّيثَاقًا غَلِيظًا
153- اهل کتاب از تو مى خواهند کتابى از آسمان (یکجا) بر آنها نازل کنى; (در حالى که این یک بهانه است;) آنها از موسى، بزرگتر از این را خواستند، و گفتند: «خدا را آشکارا به ما نشان ده!» و بخاطر ظلم و ستمشان، صاعقه آنها را فرا گرفت. سپس گوساله (سامرى) را، پس از آن همه دلایل روشن که براى آنها آمد، (به خدایى) انتخاب کردند. ولى ما از آن در گذشتیم (و عفو کردیم) و به موسى، برهان آشکارى دادیم
154- و کوه طور را برفراز آنها برافراشتیم; و در همان حال از آنها پیمان گرفتیم، و به آنها گفتیم: «(براى توبه،) از در (بیت المقدس) با خضوع در آیید.» و به آنان گفتیم: «در روز شنبه تعدّى نکنید (و دست از کار بکشید.)» و از آنان (در برابر همه اینها،) پیمان محکمى گرفتیم
در تفسیر «تبیان»، «مجمع البیان» و «روح المعانى» چنین آمده: جمعى از یهود نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده، گفتند: اگر تو پیغمبر خدائى کتاب آسمانى خود را یک جا به ما عرضه کن، همان طور که موسى(علیه السلام) «تورات» را یک جا آورد، آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.(1)
تفسیر:
بهانه جوئى یهود
این آیات، نخست اشاره به درخواست اهل کتاب (یهود) مى کند و مى گوید:
«اهل کتاب از تو تقاضا مى کنند کتابى از آسمان (یک جا) بر آنها نازل کنى» (یَسْئَلُکَ أَهْلُ الْکِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً مِنَ السَّماءِ).
شک نیست که آنها در این تقاضاى خود حُسن نیّت نداشتند; زیرا هدف از نزول کتب آسمانى، همان ارشاد، هدایت و تربیت است.
گاهى این هدف با نزول کتاب آسمانى یک جا تأمین مى شود.
و گاهى تدریجى بودن آن به این هدف بیشتر کمک مى کند.
بنابراین، آنها مى بایست از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دلیل بخواهند، و تعلیمات عالى و ارزنده، نه این که چگونگى نزول کتب آسمانى را تعیین کنند.
لذا خداوند به دنبال این تقاضا به عدم حُسن نیّت آنها اشاره کرده، و ضمن دلدارى به پیامبرش، سابقه لجاجت، عناد و بهانه جوئى یهود در برابر پیامبر بزرگشان موسى بن عمران(علیه السلام) را بازگو مى کند.
مى فرماید: «اینها از موسى چیزهائى بزرگ تر و عجیب تر از این خواستند، گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده»! (فَقَدْ سَأَلـُوا مُوسى أَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً).
این درخواست عجیب و غیر منطقى که نوعى از عقیده بت پرستان را منعکس مى ساخت و خدا را جسم و محدود معرفى مى کرد و بدون شک از لجاجت و عناد سرچشمه گرفته بود، سبب شد که: «صاعقه آسمانى به خاطر این ظلم و ستم آنها را فرا گیرد» (فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ).
پس از آن به یکى دیگر از اعمال زشت آنها که مسأله «گوساله پرستى» بود، اشاره کرده، مى گوید: «آنها پس از مشاهده آن همه معجزات و دلائل روشن، گوساله را به عنوان معبود خود انتخاب کردند»! (ثُمَّ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّناتُ).
ولى با این همه، براى این که آنها به راه باز گردند و از مَرکب لجاجت و عناد فرود آیند، «ما آنها را بخشیدیم و به موسى برترى و حکومت آشکارى دادیم» (فَعَفَوْنا عَنْ ذلِکَ وَ آتَیْنا مُوسى سُلْطاناً مُبیناً) و بساط رسواى سامرى و گوساله پرستان را برچیدیم، اما این سبب نشد که آنها دست از لجاجت خود بردارند.
* * *
لذا در آیه بعد مى افزاید: آنها از خواب غفلت بیدار نشدند و از مَرکب غرور پائین نیامدند، به همین جهت خداوند کوه طور را بر بالاى سر آنها به حرکت
در آورد، و در همان حال از آنها پیمان گرفت که به عنوان توبه از گناهان خود از در بیت المقدس با خضوع و خشوع وارد شوند، و نیز به آنها تأکید کرد که در روز شنبه دست از کسب و کار بکشند و راه تعدّى و تجاوز را پیش نگیرند و از ماهیان دریا که در آن روز صیدش حرام بود استفاده نکنند و در این موارد پیمان شدید از آنان گرفت، اما آنها به هیچ یک از این پیمان هاى مؤکّد وفا نکردند!(2)
مى فرماید: «ما کوه طور را بر فراز آنها برافراشتیم و در همان حال از آنها پیمان گرفتیم و به آنها گفتیم: از در (بیت المقدس) با خضوع وارد شوید و به آنها گفتیم: در روز شنبه تعدّى نکنید و از آنها پیمان محکمى گرفتیم» (وَ رَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمیثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِی السَّبْتِ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ میثاقاً غَلیظاً).
اکنون بنگرید:
این جمعیت با این سوابق تاریک، آیا مى توانند در این تقاضائى که از تو دارند صادق و راستگو باشند؟!
اگر آنها راست مى گویند، چرا طبق صراحت کتب آسمانى خود درباره نشانه هاى آخرین پیامبر عمل نمى کنند؟
و چرا این همه نشانه هاى روشن تو را نادیده مى گیرند؟
در اینجا ذکر دو نکته لازم به نظر مى رسد:
نخست این که اگر گفته شود: این اعمال مربوط به پیشینیان یهود بوده است چه ارتباطى به یهودیان معاصر پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) دارد که این گونه مورد خطاب واقع شده اند؟
در پاسخ باید گفت: آنها هیچ گاه نسبت به اعمال نیاکان خود معترض نبودند، بلکه نسبت به آن نظر موافق نشان مى دادند، و لذا همگى در یک صف قرار گرفتند.
دیگر این که: آنچه در شأن نزول آیات فوق آمده که یهودیان مدّعى بودند «تورات» یک جا نازل شده است، مطلب مسلّمى نیست، شاید چیزى که باعث این توهّم شده، این است که: فرمان هاى دهگانه (وصایاى عشر) یک جا بر موسى در اَلْواحى نازل شد، و اما در مورد سایر دستورهاى «تورات» دلیلى بر این که یک جا نازل شده باشد در دست نداریم.
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 228، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 9، صفحه 77 ـ تفسیر «صافى»، جلد 1، صفحه 516، مکتبة الصدر تهران، طبع دوم، 1416 هـ ق ـ «جامع البیان»، جلد 7، صفحه 348، دار الفکر بیروت، 1415 هـ ق ـ«درّ المنثور»، جلد 3، صفحه 29، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدّة، طبع اول، 1365 هـ ق.
2 ـ درباره معنى قرار گرفتن کوه طور بالاى سر یهود و این که آیا این موضوع بر اثر زلزله اى بوده یا عامل دیگر و همچنین راجع به گوساله پرستى و قسمت هاى دیگرى از سوابق سوء یهود، در جلد اول این تفسیر، ذیل آیات 63 به بعد سوره «بقره» بحث کرده ایم.
.......................
تفسیر نمونه
شرح آیات 150 لغایت 152 سوره مبارکه النساء
150- إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَرُسُلِهِ وَيَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَيُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًا
151- أُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا ۚ وَأَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ عَذَابًا مُّهِينًا
152- وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ وَلَمْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ أَحَدٍ مِّنْهُمْ أُولَٰئِكَ سَوْفَ يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ ۗ وَكَانَ اللَّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا
150- کسانى که به خدا و پیامبران او کفر مىورزند، و مى خواهند میان خدا و پیامبرانش جدایى بیفکنند، و مى گویند: «به بعضى ایمان مى آوریم، و بعضى را انکار مى کنیم» و مى خواهند در میان این (دو)، راهى (براى خود) انتخاب کنند
151- آنها کافران حقیقى اند; و براى کافران، مجازات خوارکننده اى فراهم ساخته ایم
152- ولى کسانى که به خدا و پیامبرانش ایمان آورده، و میان هیچ یک از آنها فرق نگذاشته اند، خداوند پاداششان را خواهد داد; خداوند، آمرزنده و مهربان است
میان پیامبران تبعیض نیست
در این چند آیه، توصیفى از حال جمعى از کافران و مؤمنان و سرنوشت آنها آمده است که آیات گذشته درباره منافقان را تکمیل مى کند.
نخست به حال کسانى که میان پیامبران الهى فرق گذاشته، بعضى را بر حق و بعضى را بر باطل مى دانستند اشاره کرده، مى فرماید: «آنها که به خدا و پیامبرانش کافر مى شوند و مى خواهند میان خدا و پیامبران او تفرقه بیندازند و اظهار مى دارند ما نسبت به بعضى از آنها ایمان داریم اگر چه بعضى دیگر را به رسمیت نمى شناسیم، و به گمان خود مى خواهند در این میان راهى پیدا کنند» (إِنَّ الَّذینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یـَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْض وَ نَکْفُرُ بِبَعْض وَ یُریدُونَ أَنْ یَتَّخِذُوا بَیْنَ ذلِکَ سَبیلاً).
* * *
بلافاصله در آیه بعد وضع آنها را روشن ساخته، مى فرماید: «آنها کافران واقعى هستند» (أُولئِکَ هُمُ الْکافِرُونَ حَقّاً).
در حقیقت این جمله حال یهود و مسیحیان را روشن مى سازد; چرا که یهود، مسیح را به رسمیت نمى شناختند، و هر دو، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را، در حالى که طبق کتب آسمانى، نبوت این پیامبران برایشان ثابت شده بود.
این تبعیض در قبول واقعیت ها، که از هوا و هوس، تعصبات جاهلانه و احیاناً حسادت و تنگ نظرى هاى بى دلیل سرچشمه مى گیرد، نشانه عدم ایمان به پیامبران و خدا است; زیرا ایمان آن نیست که آنچه مطابق میل انسان است بپذیرد، و آنچه بر خلاف میل و هواى او است ردّ کند، این یک نوع هواپرستى است نه ایمان.
ایمان واقعى آن است که انسان حقیقت را بپذیرد خواه مطابق میل او باشد یا بر خلاف میل او، و لذا قرآن در آیات فوق این گونه افراد را با این که دم از ایمان به خدا و بعضى از انبیاء مى زدند، به طور کلّى کافر دانسته و مى گوید: «آنها کافران واقعى هستند».
بنابراین ایمان آنها حتى در مواردى که نسبت به آن اظهار ایمان مى کنند، بى ارزش قلمداد شده است; چرا که از روح حق جوئى سرچشمه نمى گیرد.
و در پایان آنها را تهدید کرده، مى فرماید: «ما براى کافران عذاب توهین آمیز و خوار کننده اى فراهم ساخته ایم» (وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ عَذاباً مُهیناً).
توصیف عذاب در این آیه به مُهِین: «توهین آمیز» ممکن است از این جهت باشد که آنها با تفرقه انداختن میان پیامبران خدا در واقع به جمعى از آنان توهین کرده اند و باید عذاب آنان متناسب با عمل آنها باشد.
* * *
سپس در سومین آیه، به وضع مؤمنان و سرنوشت آنها اشاره کرده، مى گوید: «کسانى که ایمان به خدا و همه پیامبران او آورده اند و در میان هیچ یک از آنها تفرقه نینداختند و با این کار، تسلیم و اخلاص خود در برابر حق، و مبارزه با هر گونه تعصب نا به جا را اثبات نمودند، به زودى خداوند پاداش هاى آنها را به آنها خواهد داد» (وَ الَّذینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ لَمْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ أَحَد مِنْهُمْ أُولئِکَ سَوْفَ یُؤْتیهِمْ أُجُورَهُمْ).
البته ایمان به پیامبران و به رسمیت شناختن آنها با این منافات ندارد که بعضى را از بعضى برتر بدانیم; زیرا تفاوت در میان آنها همانند تفاوت مأموریت هاى آنان قطعى است.
منظور این است که در میان پیامبران راستین، تفرقه اى از نظر ایمان و به رسمیت شناختن نیندازیم.
و در پایان آیه به این مطلب اشاره شده که اگر این دسته از مؤمنان در گذشته مرتکب چنان تعصب ها، تفرقه ها و گناهان دیگر شدند اگر ایمان خود را خالص کرده و به سوى خدا باز گردند، خداوند آنها را مى بخشد «و خداوند همواره
آمرزنده و مهربان بوده و هست» (وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحیماً).
قابل توجه این که: در آیات فوق افرادى که در میان پیامبران تفرقه مى اندازند به عنوان «کافران حقیقى» معرفى شده اند.
ولى آنها که به همه ایمان دارند به عنوان «مؤمنان حقیقى» معرفى نشده اند، تنها به عنوان «مؤمن» توصیف شده اند.
شاید این تفاوت به خاطر آن باشد که مؤمنان حقیقى آنها هستند که علاوه بر ایمان، از نظر «عمل» نیز کاملاً پاک و صالح باشند، شاهد این سخن آیاتى است که در آغاز سوره «انفال» آمده است که مؤمنان را پس از ایمان به خدا با یک سلسله اعمال مثبت و زنده مانند نمو و رشد اخلاقى و اجتماعى و ایمانى، و نماز و زکات، و توکّل بر خدا، توصیف کرده و به دنبال آن فرموده: «أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقّاً».(1)
* * *
نکته:
تناسب گناه و کیفر
در آیات قرآن مجازات هاى خداوند به انواع مختلف توصیف شده:
گاهى «دردناک» است (عذاب الیم) مانند: شلاق زدن و آزار بدنى.
گاهى «توهین آمیز» است (عذاب مهین) مانند: پاشیدن لجن بر لباس کسى و مانند آن.
گاهى «پر سر و صدا» است (عذاب عظیم) مانند: مجازات در حضور جمعیت.
و گاهى اثر آن در وجود انسان عمیق است و تا مدتى باقى مى ماند (عذاب شدید)، مانند: زندان هاى طویل المدّة با اعمال شاقّه... و امثال آن.
روشن است توصیف عذاب به یکى از این صفات، با نوع «گناه» تناسب دارد، لذا در بسیارى از آیات قرآن، مجازات ظالمان به عنوان عذاب الیم آمده است; زیرا متناسب با دردناک بودن ظلم نسبت به بندگان خدا است، و آنها که گناهشان توهین آمیز بوده، عذابشان نیز توهین آمیز است.
و همچنین آنها که دست به گناهان شدید و یا پر سر و صدا مى زنند کیفرى همانند آن دارند.
ولى منظور از ذکر مثال هاى فوق، نزدیک ساختن مطلب به ذهن است و گرنه مجازات هاى آن جهان قابل مقایسه با مجازات هاى این عالم نیست.
* * *
1 ـ انفال، آیه 4.
...........................
تفسیر نمونه
شرح آیات 148 و 149 سوره مبارکه النساء
148- ۞ لَّا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ ۚ وَكَانَ اللَّهُ سَمِيعًا عَلِيمًا
149- إِن تُبْدُوا خَيْرًا أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَن سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كَانَ عَفُوًّا قَدِيرًا
148- خداوند دوست ندارد کسى با سخنان خود، بدیها (ى دیگران) را اظهار کند; مگر آن کس که مورد ستم واقع شده باشد. خداوند، شنوا و داناست
149- اگر نیکیها را آشکار یا پنهان سازید، و از بدیها گذشت نمایید، خداوند آمرزنده و تواناست (و با این که قادر بر مجازات است، عفو و گذشت مى کند)
خدا اظهار بدى ها را دوست نمى دارد
در این دو آیه، اشاره به بخشى از دستورات اخلاقى اسلام شده است:
نخست مى فرماید: «خدا دوست نمى دارد کسى با سخنان خود بدى ها، عیوب و اعمال زشت اشخاص را اظهار کند» (لا یُحِبُّ اللّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ).
زیرا همان گونه که خداوند «ستّار العیوب» است، دوست ندارد که افراد بشر پرده درى کنند، عیوب مردم را فاش سازند و آبروى آنها را ببرند.
به علاوه مى دانیم هر انسانى معمولاً نقاط ضعف پنهانى دارد که اگر بنا شود این عیوب اظهار گردد یک روح بدبینى عجیب بر سراسر جامعه سایه مى افکند، و همکارى آنها را با یکدیگر مشکل مى سازد، بنابراین هم به خاطر استحکام پیوندهاى اجتماعى و هم به خاطر رعایت جهات انسانى، لازم است بدون در نظر گرفتن یک هدف صحیح، پرده درى نشود.
ضمناً باید توجه داشت: منظور از کلمه «سوء» هر گونه بدى و زشتى است و منظور از «جهر... من القول» هر گونه ابراز و اظهار لفظى است، خواه به صورت شکایت باشد یا حکایت، یا نفرین، یا مذمت، و یا غیبت، و به همین جهت از جمله آیاتى که در بحث تحریم «غیبت» به آن استدلال شده همین آیه است، ولى مفهوم آیه منحصر به غیبت نیست و هر نوع بدگوئى را شامل مى شود.
پس از آن به بعضى از امور که مجوّز این گونه بدگوئى ها و پرده درى ها مى شود اشاره کرده، مى فرماید: «مگر کسى که مظلوم واقع شده» (إِلاّ مَنْ ظُلِمَ).
چنین افرادى براى دفاع از خویشتن در برابر ظلم ظالم حق دارند اقدام به شکایت کنند و یا از مظالم و ستمگرى ها آشکارا مذمت، انتقاد و غیبت نمایند و تا حق خود را نگیرند و دفع ستم ننمایند از پاى ننشینند.
در حقیقت ذکر این استثناء به خاطر آن است که حکم اخلاقى فوق مورد سوء استفاده ظالمان و ستمگران واقع نشود.
و یا بهانه اى براى تن در دادن به ستم نگردد.
روشن است در این گونه موارد نیز تنها به آن قسمت که مربوط به ظلمِ ظالم و دفاع از مظلوم است باید قناعت کرد.
و در پایان آیه ـ همان طور که روش قرآن است ـ براى این که افرادى از این استثناء نیز سوء استفاده نکنند و به بهانه این که مظلوم واقع شده اند عیوب مردم را بدون جهت آشکار نسازند، مى فرماید: «خداوند شنوا و داناست» (وَ کانَ اللّهُ سَمیعاً عَلیماً) یعنى هم سخنان را مى شنود و هم از نیّات آگاه است.
* * *
در آیه بعد، به نقطه مقابل این حکم اشاره کرده که: اگر نیکى هاى افراد را اظهار کنید و یا مخفى نمائید مانعى ندارد، به خلاف بدى ها که مطلقاً جز در موارد استثنائى باید کتمان شود و نیز اگر در برابر بدى هائى که افراد به شما کرده اند راه عفو و بخشش را پیش گیرید بهتر است; زیرا این کار در حقیقت یک نوع کار الهى است که با داشتن قدرت بر هر گونه انتقام، بندگان شایسته خود را مورد عفو قرار مى دهد، مى فرماید: «(اما) اگر نیکى ها را آشکار یا مخفى سازید و یا از بدى ها گذشت نمائید، خداوند بخشنده و توانا است» (إِنْ تُبْدُوا خَیْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوء فَإِنَّ اللّهَ کانَ عَفُوّاً قَدیراً).
در حقیقت آیه دوم، از دو جهت در نقطه مقابل آیه اول قرار گرفته، نخست «اظهار نیکى ها» در برابر «اظهار بدى ها» و سپس «عفو و بخشش» در برابر کسانى که به آنها ستم شده است.
* * *
نکته:
آیا گذشت از ستمگر موجب تقویت او نیست؟!
در اینجا این سؤال پیش مى آید که:
آیا عفو و گذشت از ستمگر در حقیقت موجب امضاى ظلم او نخواهد بود؟
آیا این کار، او را تشویق به ادامه ستم نمى کند؟!
و آیا این دستور، یک نوع واکنش منفى تخدیرى در مظلومان ایجاد نخواهد کرد؟
پاسخ سؤال این است که: مورد «عفو و گذشت» از مورد «احقاق حق و مبارزه با ظالم» جدا است.
به همین دلیل در دستورهاى اسلامى از یک طرف مى خوانیم: «نه ظلم کنید و نه تن به ظلم دهید» (لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ).(1)
و مى خوانیم: «دشمنِ ظالم و یارِ مظلوم باشید» (کُونا لِلْظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلُومِ عَوْناً).(2)
و یا: «با ظالمان پیکار کنید تا به حکم خدا گردن نهند» (فَقاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتّى تَفِىءَ اِلى أَمْرِ اللّهِ).(3)
و از سوى دیگر دستور به عفو و بخشش و گذشت داده شده است همان طور که مى فرماید: «اگر عفو کنید به تقوا نزدیک تر است» (وَ أَنْ تَعْفُوا أَقْرَبُ لِلتَّقْوى).(4)
و یا در جاى دیگر مى فرماید: «آنها باید عفو کنند و چشم بپوشند; آیا دوست نمى دارید خداوند شما را ببخشد»؟! (وَ لْیَعْفُوا وَ لْیَصْفَحُوا أَلا تُحِبُّونَ أَنْ یَغْفِرَ اللّهُ لَکُمْ).(5)
گرچه ممکن است بعضى از افراد کم اطلاع میان این دو حکم در بدو نظر تضادى ببینند، ولى با توجه به آنچه در منابع اسلامى وارد شده روشن مى شود که مورد عفو و گذشت جائى است که از آن سوء استفاده نشود و مورد مبارزه و کوبیدن ظلم، جاى دیگر.
توضیح این که:
عفو و گذشت مخصوص موارد قدرت و پیروزى بر دشمن و شکست نهائى او است.
یعنى در موردى که احساس خطر جدیدى از ناحیه دشمن نشود، بلکه عفو و گذشت از او یک نوع اصلاح و تربیت در مورد او محسوب شود و او را به تجدیدنظر در مسیر خود وادارد، چنان که در موارد زیادى از تاریخ اسلام به چنین افرادى برخورد مى کنیم و حدیث معروف: اِذا قَدَرْتَ عَلى عَدُوِّکَ فَاجْعَلِ الْعَفْوَ عَنْهُ شُکْراً لِلْقُدْرَةِ عَلَیْهِ:
«هنگامى که بر دشمن پیروز شدى، گذشت را زکات این پیروزى قرار ده».(6)
شاهدى بر این مدعا است.
اما در مواردى که خطر دشمن هنوز برطرف نگشته و احتمالاً گذشت، او را جسورتر و آماده تر مى کند.
یا این که عفو و گذشت یک نوع تسلیم و رضایت به ظلم محسوب مى شود، هیچ گاه اسلام اجازه چنین عفوى را نمى دهد و هرگز پیشوایان اسلام در چنین مواردى راه عفو و گذشت را انتخاب نکرده اند و به آن دستور نداده اند.
* * *
1 ـ بقره، آیه 279.
2 ـ «مستدرک»، جلد 12، صفحه 180، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 42، صفحه 256 و جلد 97، صفحه 90 ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 17، صفحه 5، کتابخانه آیت اللّه مرعشى نجفى، قم، 1404 هـ ق ـ «نهج البلاغه»، بخش نامه ها، نامه شماره 47.
3 ـ حجرات، آیه 9.
4 ـ بقره، آیه 237.
5 ـ نور، آیه 22.
6 ـ «نهج البلاغه»، کلمات قصار، کلمه 11 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 12، صفحه 171، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 68، صفحه 427 ـ «شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید»، جلد 18، صفحه 109، کتابخانه آیت اللّه مرعشى نجفى، قم، 1404 هـ ق..
....................................
تفسیر نمونه
خطیب برجسته دینی گفت: آیتالله بروجردی نمونه برجسته یک عالم ربانی بود که منیت و خودیتی برای خود قائل نبود؛ ۳۰ سال در ماه مبارک رمضان و محرم منبر رفت، در حالی که او اولین مرجعی است که بر عروه، حاشیه زد.
به گزارش ایکنا، حجتالاسلام والمسلمین شیخ حسین انصاریان، خطیب برجسته، شامگاه ۲۱ فروردین ماه در مراسم سالگرد آیتالله بروجردی در مسجد اعظم قم که با حضور نمایندگان بیوت مراجع عظام، شخصیتهای سیاسی و مذهبی برگزار شد، با بیان اینکه در حوزه ائمه(ع) بزرگانی چون ابوحمزه ثمالی و شخصیتهای ربانی چون زراره و ... پدید آمدند، گفت: حضرت به زراره میفرمود برو در مسجد پیامبر(ص) بنشین و فتوا بده یعنی امام معصوم چنین اعتمادی به این عالم ربانی دارد؛ وقتی حمران بن اعین از دنیا رفت، امام صادق(ع) برای او گریست و فرمود در روز قیامت یک دست او را امام باقر(ع) و یک دست او را من خواهم گرفت و هر کجا خداوند ما را برد او را با خود خواهیم برد. این چه تربیتی است که او در حوزه توحید پیدا کرده است؟
وی افزود: در حوزه امام صادق(ع) ابن یعفور تربیت میشود که وقتی از دنیا رفت، امام صادق(ع) فرمود او در رحمت خداست و خدا و پیامبر(ص) از او رضایت کامل دارند. در حوزه موسی بن جعفر(ع) ابن عمیر تربیت میشود که ۹۰ جلد کتاب نوشته است که همه روایتهایی است که او خودش شنیده است. وقتی حکومت عباسیان او را گرفتند و مغازه او را غارت کردند خواهرش هر چه کتاب در منزل بود از بین برد که به دست حکومت نیفتد ولی او دوباره همه این روایات را نوشت. در زندان به هزار ضربه تازیانه خاردار مبتلا شد؛ تازیانهای که مفتول آهن در آن بود.
انصاریان با بیان اینکه تازیانه اول گوش و پوست او را از تن جدا کرد که اسرار موسی بن جعفر(ع) را بگوید ولی او مقاومت کرد، گفت: شبی که آزاد شد و به خانه آمد، شام نداشت و وقتی فردی که به او بدهکار بود به منزلش آمد و ده هزار درهم آورد از او پرسید این پول از کجاست و وقتی او گفت من منزلم را برای رفع دیون شما فروختم از او قبول نکرد و گفت من از امام صادق(ع) شنیدهام که خانه از دین استثناء است.
این خطیب برجسته اظهار کرد: در حوزه موسی بن جعفر(ع)، هشام و علی بن یقطین و در حوزه حضرت رضا(ع) کسانی چون صفوان بن یحیی و شریک تربیت میشوند که با هم عهد میکنند اگر یکی از آنان وفات کرد دیگری همه نمازهای او را قضا کند و چنین کردند؛ فضل بن شاذان در محضر حضرت رضا(ع) ۵۰ جلد کتاب نوشته است که برخی چاپ شده است و اسماعیل بزنطی و دیگران که در حوزه شیعه، تربیت و تبدیل به عالم ربانی شدهاند.
عالم ربانی، اهل خشیت است
وی با بیان اینکه عالم ربانی خداترس و اهل خشیت است و خداترسی او دائمی است، افزود: براساس آیه شریفه«وَمِنَ النَّاسِ وَالدَّوَابِّ وَالْأَنْعَامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ كَذَٰلِكَ ۗ إِنَّمَا يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ ۗ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ»، انما از ادارت حصر است یعنی فقط عالم ربانی است که از خدا خشیت دارد؛ بنابراین عالم بدون خشیت، فقط حمال الفاظ کتب و یکسری علوم است؛ فقط عالمان ربانی خداترس هستند. پیامبر(ص) فرمودند العلماء امناء الله؛ عالمان امینان خدا هستند یعنی خداوند به آنان اطمینان صددرصد دارد. عالم ربانی کسی است که آن چه را نمیداند فتوا نمیدهد و اگر چیزی را میداند و باید فتوا بدهد میدهد؛ فتوا یک روزگاری در شیعه خیلی ارزش داشته است و نباید آن را کمرنگ کنیم؛ میرزای شیرازی با فتوای تحریم تنباکو، کمر انگلیس را شکست.
انصاریان بیان کرد: بنده خدمت مرحوم آیتالله العظمی گلپایگانی رسیدم و از ایشان مطلبی پرسیدم؛ ایشان با کمال تواضع و در حالی که نزدیک ۹۰ سال سن داشتند به بنده فرمود نمیدانم و بعد به آیتالله العظمی صافی فرمودند فلان کتاب را بیاورید شاید جواب در آن کتاب باشد و وقتی ایشان آورد پاسخ را به بنده دادند؛ کتمان فتوا، کتمان حق است به این دلیل عالم ربانی حق ندارد آن را کتمان کند و البته ممکن است خطر جانی و مالی و ... داشته باشد، کما اینکه دهها عالم ربانی در طول تاریخ مانند شهید اول و ثانی و قاضی نورالله داشتیم که به همین دلایل شهید شدند.
پژوهشگر برجسته دین با بیان اینکه آیتالله العظمی بروجردی یکی از نمونههای امناءالله و عالمان ربانی است، گفت: یکی از خصیصههای دیگر عالمان ربانی، تبلیغ دین است که با تربیت شاگرد و یا مستقیم از سوی خود آنان انجام میشود؛ آیتالله بروجردی، ۳۰ روز ماه مبارک رمضان و یک دهه محرم را به مدت ۳۰ سال خودشان به منبر میرفتند و سخنرانی میکردند و وقتی از ایشان پرسیدند که شما روضه هم میخوانید، فرمودند: کیف روضه. هیچ مستمعی بیشتر از خودشان وقت روضه گریه نمیکرد.
بزرگی شخصیت آیتالله بروجردی
وی افزود: ایشان در بروجرد به عروه حاشیه زد و اولین مرجعی بود که به عروه، حاشیه زد و وقتی آن عالم بزرگوار به ایشان پیام داد که تبلیغ مرجعیت شما را بکنیم، گفت که آیتالله اصفهانی اعلم است و همه باید از او تقلید کنند و با اینکه خودش اعلم بود، اجازه تبلیغ برای خودش نداد.
انصاریان با اشاره به تعبیر یکی از عالمان بزرگ که حوزه مدیون امام حسین(ع) است، تصریح کرد: آیا امروز ما روحانیون مقدار دینی را که به امام حسین(ع) داشتهایم، ادا کردهایم؟ آیا امام زمان(عج) امروز از ما راضی است و آیا امام از اختلاف به خصوص بین علما و روحانیت خرسند است یا در رنج هستند و زجر میکشند؟ من به خودم میگویم آیا درصدد جلب رضایت امام(عج) بودهایم وگرنه شیطان که از ما راضی است.
وی با اشاره به مرحوم شیخ عباس قمی تصریح کرد: ایشان مدت مدیدی در مشهد بود و ماه مبارک رمضان او را به مسجد گوهرشاد دعوت کردند و وقتی یک شب چشمش به مرحوم تربتی(پدر مرحوم راشد) در پای منبر افتاد، وسط منبر پایین آمد و دست ملاعباس تربتی را گرفت و گفت که با وجود شما منبررفتن من اشکال دارد و ۱۵ شب تا عید فطر، مرحوم تربتی منبر رفت.
انصاریان تأکید کرد: عالم ربانی، منیت و خودیت ندارد؛ وقتی کتاب منازل الاخره را نوشت؛ چند روزی پدرش پای منبر یک روحانی در حرم حضرت معصومه(س) بود و او مطالبی براساس همین کتاب بیان میکرد؛ یک روز پدر خطاب به مرحوم شیخ عباس گفت یک روحانی در منبر از روی کتاب منازل الاخره مطالب زیبایی میگوید تو هم یک کتابی مانند آن بنویس؛ ایشان برای اینکه مرتکب ریا نشود، اجازه نداد تا پایان عمر پدر، او متوجه شود که کتاب منازل برای خود او هست که آن روحانی به آن استناد کرده است
شرح آیات 144 لغایت 147 سوره مبارکه النساء
144- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِ الْمُؤْمِنِينَ ۚ أَتُرِيدُونَ أَن تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا مُّبِينًا
145- إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَلَن تَجِدَ لَهُمْ نَصِيرًا
146- إِلَّا الَّذِينَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَأَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولَٰئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ ۖ وَسَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْرًا عَظِيمًا
147- مَّا يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِن شَكَرْتُمْ وَآمَنتُمْ ۚ وَكَانَ اللَّهُ شَاكِرًا عَلِيمًا
144- اى کسانى که ایمان آورده اید!، کافران را به جاى مؤمنان، ولىّ و تکیه گاه خود انتخاب نکنید. آیا مى خواهید (با این عمل،) دلیل آشکارى بر ضدّ خود در پیشگاه خدا قرار دهید؟!
145- منافقان در پایین ترین درکات (و طبقات) دوزخ قرار دارند; و هرگز یاورى براى آنها نخواهى یافت. (بنابراین، از طرح دوستى با دشمنان خدا، که نشانه نفاق است، بپرهیزید.)
146- مگر کسانى که توبه کنند، و اصلاح (و جبران) نمایند و به خدا تمسک جویند، و دین خود را براى خدا خالص کنند; آنها با مؤمنان خواهند بود; و خداوند به افراد با ایمان، پاداش عظیمى خواهد داد
147- اگر شکرگزارى کنید وایمان آورید چگونه ممکن است خداوند شما را مجازات کند؟! خداوند (در برابر اعمال شما) قدردان و (از آن) آگاه است
تکیه بر کفار نکنید
در آیات گذشته اشاره به گوشه اى از صفات منافقان و کافران شد و در این آیات، نخست به مؤمنان هشدار داده که کافران (و منافقان) را به جاى مؤمنان تکیه گاه و ولىّ خود انتخاب نکنند، مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آورده اید! کافران را به جاى مؤمنان ولىّ و تکیه گاه خود قرار ندهید» (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا
لا تَتَّخِذُوا الْکافِرینَ أَوْلِیاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنینَ).
چرا که این عمل، یک جرم، قانون شکنى آشکار و شرک به خداوند است و با توجه به قانون عدالت پروردگار، موجب استحقاق مجازات شدیدى است لذا به دنبال آن مى فرماید: «آیا مى خواهید دلیل روشنى بر ضد خود در پیشگاه پروردگار درست کنید» (أَ تُریدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلّهِ عَلَیْکُمْ سُلْطاناً مُبیناً).(1)
* * *
در آیه بعد، براى روشن ساختن حال منافقانى که این دسته از مسلمانان غافل، طوق دوستى آنان را بر گردن مى نهند، و یا حال خود اینها که در عین اظهار اسلام، راه نفاق را پیموده و از درِ دوستى با منافقان در مى آیند، مى فرماید:
«منافقان در پائین ترین و نازل ترین مراحل دوزخ قرار دارند و هیچگونه یاورى براى آنها نخواهى یافت» (إِنَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصیراً).(2)
از این آیه به خوبى استفاده مى شود: از نظر اسلام نفاق بدترین انواع کفر، و منافقان دورترین مردم از خدا هستند و به همین دلیل، جایگاه آنها بدترین و پست ترین نقطه دوزخ است، و باید هم چنین باشد.
زیرا خطراتى که از ناحیه منافقان به جوامع انسانى مى رسد، با هیچ خطرى قابل مقایسه نیست.
آنها با استفاده از مصونیتى که در پناه اظهار ایمان پیدا مى کنند، ناجوانمردانه، و آزادانه به افراد بى دفاع حملهور شده، از پشت به آنها خنجر مى زنند، مسلماً حال چنین دشمنان ناجوانمرد و خطرناک که در قیافه دوست آشکار مى شوند، از حال دشمنانى که با صراحت اعلان عداوت کرده و وضع خود را مشخص ساخته اند، به مراتب بدتر است.
در حقیقت «نفاق» راه و رسم افراد بى شخصیت و پست، مرموز و ترسو، و به تمام معنى آلوده است.
* * *
سپس براى این که روشن شود حتى این افرادِ فوق العاده آلوده، راه بازگشت به سوى خدا و اصلاح موقعیت خویشتن را دارند، مى فرماید: «مگر آنها که توبه کرده، اعمال خود را اصلاح نمایند (گذشته را جبران کنند) و به دامن لطف پروردگار چنگ بزنند و دین و ایمان خود را براى خدا خالص گردانند» (إِلاَّ الَّذینَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللّهِ وَ أَخْلَصُوا دینَهُمْ لِلّهِ).
و مى افزاید: «چنین کسانى سرانجام اهل نجات خواهند شد و با مؤمنان قرین مى گردند» (فَأُولئِکَ مَعَ الْمُؤْمِنینَ).
قابل توجه این که: در ذیل آیه مى فرماید: اینها همراه مؤمنان خواهند بود، اشاره به این که مقام «مؤمنان ثابت قدم» از آنها برتر و بالاتر است، آنها اصلند و اینها فرع، و از پرتو وجود مؤمنان راستین نور و صفائى مى یابند.
و چنین اعلام مى دارد: «به زودى خداوند پاداش عظیمى به همه افراد با ایمان خواهد داد» (وَ سَوْفَ یُؤْتِ اللّهُ الْمُؤْمِنینَ أَجْراً عَظیماً).
موضوع دیگرى که باید به آن توجه داشت این است که: سرنوشت منافقان را به طور مشخص بیان کرده و پائین ترین مرحله دوزخ شمرده است، در حالى که درباره مؤمنان به «اجر عظیم» که هیچگونه حدّ و مرزى در آن نیست و وابسته به عظمت لطف پروردگار است، اکتفا شده.
* * *
و سرانجام در تعقیب آیات گذشته که مجازات شدید کافران و منافقان در آن منعکس بود، در این آیه به یک «واقعیت مهم» اشاره مى شود و آن این که: مجازات هاى دردناک الهى نه به خاطر آن است که خداوند بخواهد از بندگان عاصى «انتقام» بگیرد و یا «قدرت نمائى» کند، و یا زیانى که از رهگذر عصیان آنها بدو رسیده «جبران» نماید; زیرا همه اینها لازمه نقائص و کمبودها است که ذات پاک خدا از آنها مبرّا است.
بلکه این مجازات ها همگى بازتاب ها و نتایج سوء اعمال و عقائد خود انسان ها است، لذا مى فرماید: «خدا چه نیازى به مجازات شما دارد اگر شما شکرگزارى کنید و ایمان بیاورید»؟ (ما یَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِکُمْ إِنْ شَکَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ).
با توجه به این که: حقیقت شکر به کار بردن هر نعمتى است در راهى که براى آن آفریده شده، روشن مى شود که: منظور از جمله بالا این است: اگر شما ایمان و عمل صالحى داشته باشید و مواهب الهى را در مورد شایسته به کار گیرید و از آن سوء استفاده نکنید، بدون شک کمترین مجازاتى دامن شما را نخواهد گرفت.
و در پایان براى تأکید این موضوع اضافه مى کند: «خداوند هم از اعمال و نیات شما آگاه است و هم در برابر اعمال نیک شما شاکر و پاداش دهنده است» (وَ کانَ اللّهُ شاکِراً عَلیماً).
در آیه فوق، موضوع «شکرگزارى» مقدم بر «ایمان» شده است و این به خاطر آن است که تا انسان نعمت ها و مواهب او را نشناسد و به مقام شکرگزارى نرسد، نمى تواند خود او را بشناسد، چه این که نعمت هاى او وسیله اى هستند براى شناسائى.
در کتب عقائد اسلامى نیز در بحث لزوم شناسائى خدا (وجوب معرفة اللّه) جمعى از محققان از طریق «وجوب شکر منعم» استدلال مى کنند و مسأله وجوب فطرى شکرگزارى را در برابر «نعمت بخش»، طریقى براى لزوم شناسائى او قرار مى دهند (دقت کنید).
* * *
1 ـ «سلطان» در اصل، از ماده «سَلاطة» (بر وزن مقاله) به معنى قدرت بر مقهور ساختن دیگرى، گرفته شده.
کلمه «سلطان» معنى اسم مصدرى را دارد و به هر گونه «تسلط» اطلاق مى شود، و به همین جهت به «دلیل» که باعث تسلط انسان بر دیگرى است نیز «سلطان» گفته مى شود.
و گاهى به صاحبان قدرت نیز «سلطان» گفته مى شود، ولى در آیه فوق، «سلطان» به همان معناى دلیل و حجت است.
2 ـ «درک» (بر وزن مرگ) عمیق ترین نقطه قعر دریا است و به آخرین ریسمان هائى که به یکدیگر مى پیوندند و به قعر دریا مى رسند «دَرَک» (بر وزن فلک) گفته مى شود، و چنین به نظر مى رسد: همه اینها از معنى «درک کردن» و وصول به چیزى گرفته شده است.
و گاهى به پله هائى که به طرف پائین مى رود (مانند پله سرداب) «دَرَک» گفته مى شود، در برابر پله هائى که به سمت بالا (مانند پشت بام) مى رود که به آنها «درجه» اطلاق مى گردد.
.......................
تفسیر نمونه

























