- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
حضرت نوح در قرآن،آیت الله مکارم شیرازی
سوگندهای قرآن، جلسه دوم، آیت الله مکارم شیرازی
زمان: 32 دقیقه
تاج الدین محمد بن محمد بن حیدر شعیری
وی از فقها و علمای بزرگ شیعه در قرن ششم بوده است. او در سال
سرمایه بهشت،استاد مفسر دکترمحمدعلی
تفسیر سوره مبارکه ص ، بخش پایانی ، حجت الاسلام
آمار بازدید
احسن الحدیث
دبیر ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن گفت: در ستاد دو برنامه مصرّح داریم؛ یکی تربیت ۱۰ میلیون نفرجزء حافظ قرآن و دیگری راهاندازی هزار و دویست مدرسه حفظمحور قرآن، که سهم اصلی برپایی مدارس حفظ را کمیسیون آموزش عمومی قرآن به عهده دارد و معتقدیم که باید بر سه ضلع اصلی تربیت حافظ قرآن تمرکز داشته باشیم
ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن که در سال ۱۳۹۶ با استقرار دبیرخانه آن در سازمان اوقاف و امور خیریه تشکیل شده بود، در دور جدید فعالیت خود از آبانماه سال گذشته و استقرار دبیرخانه آن در شورای توسعه فرهنگ قرآنی و پس از انجام برخی اقدامات مقدماتی و تغییر و تحول در ساختار اجرایی، نخستین جلسه ستادی آن ۱۸ شهریورماه سال جاری به میزبانی سازمان تبلیغات اسلامی برگزار شد.
به این انگیزه با دعوت از محمدمهدی بحرالعلوم؛ دبیر ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن کریم به استودیوی ایکنا گفتوگویی ترتیب دادیم که در ادامه متن و فیلم آن را میخوانیم و میبینیم؛
ایکنا ـ سیر تحولات ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن از آغاز، به چه نحوی بوده است؟
ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن کریم براساس سند ملی حفظ که در سال ۱۳۹۵ تصویب و ابلاغ شده است، راهاندازی شد.
از آن سال تاکنون فراز و نشیبهایی داشته است. دبیرخانه این ستاد در بدو تأسیس حدود یک سال و نیم در شورای توسعه فرهنگ قرآنی مستقر بود، پس از آن چون حجتالاسلام محمدیسیرت؛ رئیس وقت سازمان اوقاف و امور خیریه به این موضوع علاقهمند بود و همچنین این ستاد نیاز به پشتوانه مالی داشت و سازمان اوقاف از تأمین هزینههای آن برمیآمد، دبیرخانه به این سازمان منتقل شد، این روند ادامه داشت تا آبانماه سال گذشته که رسماً سازمان اوقاف و امور خیریه از ادامه میزبانی دبیرخانه این ستاد اعلام انصراف کرد و متعاقب آن حجتالاسلام سیدمصطفی حسینی؛ دبیر شورای توسعه فرهنگ قرآنی، مأموریت ساختار جدید را به عهده اینجانب گذاشت.
از رهگذر مشورت با برخی از فعالان و مدیران باسابقه امور قرآنی، در ساختار ستاد بازنگری شد. دو رویکرد مهم را در پیش گرفتیم، یکی رویکرد قرارگاه و عملیاتی ستاد بود، با این فرض که ورود جدی به میدان داشته و تصمیمات نزدیک به واقعیت باشد و رویکرد دوم نیز بحث استفاده از انگیزههای واقعی در حوزه حفظ قرآن کشور بود
ناظر بر رویکردهای اتخاذ شده باید گفت که در کنار مؤسسات مردمی، شخصیتهای حقیقی فعال در حوزه حفظ قرآن نیز داریم که اگر دولت از آنها حمایت کند و در سطوح تصمیمگیری و اجرای اقدامات کلان وارد شوند، ما از بنیه بهتری برخوردار خواهیم شد.
ایکنا ـ درباره مختصات ساختاری ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن توضیح دهید.
ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن، یک صحن اصلی دارد که نخستین جلسه آن ۱۸ شهریورماه سال جاری برگزار شد و از این پس بنا داریم فصلی یکبار جلسه ستادی آن را برگزار کنیم. در این صحن تصمیمات کلان و اصطلاحاً ریلگذاری انجام میشود. ۵۰ درصد صحن اصلی ستاد را بخش مردمی با همان انگیزههای واقعی که به آن اشاره شد و نیمی دیگر را دستگاههای اجرایی شامل میشوند که نمیتوان آنان را از این جریان حذف کرد؛ نهادی مثل آموزش و پرورش به عنوان یک جریان اصلی آموزش، نقش تعیینکنندهای دارد. به این فهرست باید حوزههای علمیه و سازمان تبلیغات اسلامی و نظایر آن را نیز اضافه کرد.
صحن اصلی این ستاد یک دبیرخانه با حضور دبیر، مسئول دبیرخانه و چند کارشناس ستادی دارد که در شورای توسعه فرهنگ قرآنی مستقر است و کارشناسان این دبیرخانه طراحیهایی را به انجام میرساند یا دستور جلسات ستاد و مصوبات آن را پیگیری میکند و البته طرف دیگر این دبیرخانه نیز مردمی است و در واقع قرارگاههایی هستند که طراحی شده و رویکردی مخاطبمحور دارند. در این راستا ما چهار قرارگاه را ذیل ستاد طراحی کردهایم که مهمترین آنها قرارگاه دانشآموزان است و کودکان و نوجوانان را تا سن ۱۸ سال شامل میشود، چرا که به تجربه اساتید حفظ قرآن، بهترین سن برای حفظ قرآن ۱۲ تا ۱۸ سالگی است و اساساً سن ایجاد گرایش هم سن کودکی است و بر این اساس آموزش و پرورش یکی از مهمترین قرارگاههای ما محسوب میشود. قرارگاه بعدی ما دانشگاهیان است هر چند که این قشر درگیری بیشتری در روند تحصیل داشته و دغدغههای خاص خود را همچون اشتغال و تشکیل زندگی در آینده نزدیک را دارند
سومین قرارگاه ستاد راهبری حفظ قرآن که در سازمان بسیج مستقر است، قرارگاه مردمی است که فعالیتهای نزدیک به واقعیت میدان در آن دنبال میشود و قرارگاه چهارم نیز قرارگاه مستقر در نیروهای مسلح است.
ستاد راهبری طرح ملی حفظ این اختیار را دارد که بنا به مقتضیات، قرارگاه یا مسئول آن را به دلیل ناکارآمدی حذف کند و در این زمینه هیج بنبستی برای ستاد وجود ندارد.
ایکنا ـ فعالیت کارگروههای تخصصی در ساختار این ستاد به چه شکل است؟
در دبیرخانه ستاد راهبری، چهار کارگروه داریم. این کارگروهها اغلب شئونات مشورتی بیشتری دارند که یکی از آنها کارگروه محتوایی است؛ این کارگروه در درجه نخست باید تعاریفی در مورد برخی از عناوین همچون حفظ تخصصی، حفظ عمومی، موضوعی یا تصویری و... ارائه دهد و تکلیف ستاد را درباره این موضوعات مشخص کرده و روشها را تبیین کند هر چند که ممکن است بسیاری از این روشها خودساخته باشد و حتی روشهای دیگری نیز به تدریج ابداع شوند که به هر حال ستاد باید در قبال هر یک از آنها موضعی مشخص داشته باشد و این کارگروه باید برای ستاد خطمشی تعیین کند.
کارگروه دوم این دبیرخانه، طرح و برنامه است که اولویتهای فرایند حفظ قرآن را در سال مشخص میکند و پیشنهادات برای اجرا در آنجا طراحی میشود و کارگروه دیگر، نظارت است که فعالیتهای حفظ قرآن در نهادهای حاکمیتی و مؤسسات مردمی را مورد رصد قرار داده، با ناهنجاری و تخلفات برخورده کرده و احیاناً توصیههایی نیز به آنها دارد که در مورد برخوردهای قانونی باید بگویم که شیوه آنها مشورتی است، یعنی موارد را در صورت مشاهده مطرح میکند و تصمیمگیری به عهده دبیر و دبیرخانه است
کارگروه چهارمی نیز در همان نخستین جلسه ستادی که ۱۸ شهریور برگزار شد، از سوی حجتالاسلام قمی؛ رئیس شورای توسعه فرهنگ قرآنی مطرح شد که البته هنوز راهاندازی نشده است و آن کارگروه تأمین منابع است. استفاده هدفمند از منابع حاکمیتی، مردمی و منابع حاکمیتی مغفولمانده و موقوفاتی که به شکل کلیشه وجود دارند در راستای فراگیری روند حفظ قرآن از جمله اقدامات مورد نظر این کارگروه است.
ایکنا ـ تأمین منابع مالی بسیار اهمیت دارد که در همان جلسه نخست ستاد نیز به آن اشاره شد؛ طبق برنامه هفتم پیشرفت گویا قرار است، درصدی از بودجه دستگاههای اجرایی به این امر اختصاص پیدا کند که تاکنون به شکلی هدفمند تزریق نشده است. از طرفی گفته میشود که باید این بودجه در صورت جذب در جایی تجمیع شود و متناسب با پیشرفت جریان حفظ، اختصاص پیدا کند. دقیقاً چه برنامهای در امر بودجه را مد نظر دارید؟
ما در اواسط سال ۱۴۰۴ هستیم، بودجهها تخصیص داده شده و طراحی آنها برای هزینهکرد در میدان نیز به انجام رسیده است؛ اینکه باید در چه موضوعی هزینه شود؟ ما باید برای سال آینده طراحی داشته باشیم. لذا من از دوستان در کارگروه طرح و برنامه خواستهام تا طراحی ویژهای در این زمینه داشته باشند؛ طراحی که براساس اهداف خود ما باشد تا در آینده، هم پاسخگو باشیم و هم مطالبهگر.
در شرایط حاکم، چند منبع تأمین بودجه در اختیار داریم. همین الان که بودجههایی جاری در دستگاههاست، حتی اگر بودجهای به این منظور یعنی پیشبرد جریان حفظ تخصیص داده نشود، دستگاههای اجرایی سلسله وظایفی دارند، مثلاً آموزش و پرورش در دارالقرآنها و کتابهای درسی خود اقداماتی در این زمینه صورت داده است، یا سازمان دارالقرآن الکریم سالهاست که آزمونهای تخصصی حفظ را بدون حمایت و اینکه تصور کنیم بودجهای تزریق میشود، برگزار میکند.
منبع دوم ما همانطور که اشاره شد، برنامه هفتم پیشرفت است؛ در آن جدولی داریم که در آن هفت برنامه قرآنی مُصرّح با کمیت موجود است و دو تا برنامه مُصرح در زمینه حفظ. اما در زمینه حفظ، یکی تربیت ۱۰ میلیون نفرجزء حفظ قرآن را داریم و دیگری راهاندازی هزار و دویست مدرسه حفظمحور قرآن، که اولی به عهده ستاد و تولیت دیگری را کمیسیون آموزش عمومی قرآن کریم است که ستاد هم در این امر ذینفع است.
اما اینکه ۱۰ میلیون نفرجزء حافظ چگونه محقق شود؟ مشورتهایی با خود دستگاهها داشتهایم تا این امر به شکل استانی، دستگاهی و سالیانه طراحیهایی صورت گرفته است و سازمان مدیریت برای آنها بودجهای اختصاص داده است که البته بخشی نیز تاکنون دریافت شده و این مبلغ به سازمان تبلیغات اسلامی و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی رسیده است. در حال حاضر در فاز هماهنگی هستیم تا این بودجه به بهترین شکل به ذینفعان اختصاص پیدا کند.
منبع سوم بودجهای است که به خود شورای توسعه فرهنگ قرآنی میآید، اعم از ستادها و کمیسیونهای مختلف که ستاد راهبری حفظ هم از این بودجه بهرههایی میبرد. با این وجود برای سال آینده باید تصمیماتی در این زمینه گرفته شود. حجتالاسلام قمی در جلسه ستادی هم به این نکته اشاره کرد که مثلاً بودجه باید در یک صندوق واحد تجمیع شده و هدفمند هزینه شود، منطقی هم همین است. وقتی ستاد راهبری در رأس این امر مسئولیت دارد لذا باید به شکلی مستند این بودجه را نیز صرف کند تا بتواند در ازای هر کدام از آنها نیز پاسخگو باشد.
ایکنا ـ هدف و چشمانداز اصلی ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن کریم، تحقق منویات رهبر معظم انقلاب در حوزه تربیت ۱۰ میلیون حافظ قرآن است. ستاد راهبری در این زمینه چه برنامههای کوتاهمدت، میانمدت و بلندمدتی را دارد؟
ما یک چشمانداز کمی در برنامه هفتم داریم و آن هم تربیت ۱۰ میلیون نفرجزء است که به آن متعهد هستیم؛ رئیسجمهور هم اعلام کرد که نقشه راه ما برنامه هفتم است و به وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز راهبری بخش فرهنگ و از جمله امور قرآنی این برنامه را ابلاغ کرده است. اصلاً کارگروه برنامه هفتم قرآنی نیز در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار میشود.
کمیتی که به آن اشاره شد برای ما بسیار جدی است با این حال آقای قمی از ما به درستی مطالبهای داشتند تا در این مسیر برنامهای معلوم با تقویم زمانی مشخص تدوین شود، چرا که براساس مطالبه رهبری در راستای تربیت ۱۰ میلیون، به ازای هر هشت نفر باید یک حافظ قرآن داشته باشیم و لذا باید نسبت ما با این روند معلوم باشد و با استفاده از بازههای زمانی و آماری پیش برویم. داشتن یک برنامه مشخص یک الزام است، چراکه از سال ۹۰ به این طرف توفیق چشمگیری در تربیت حافظ قرآن نداشتیم. راه رفته باید بررسی و آسیبشناسی شود تا دلایل این عدم توفیق احصا شده و براساس آن پیش برویم.
این راه را ما آغاز کردیم و در راستای آن جمعی از کارشناسان آشنا با روند حفظ قرآن و همچنین تحصیلکردههای رشتههای مدیریت را دعوت کردیم و نخستین جلسه آن هم تشکیل شد که در آن مباحثی صورت گرفت و یک شیوهای برای این طرح جامع در نظر گرفتیم که امیدواریم تا پایان ۱۴۰۴ این طرح تدوین شده و از سوی حجتالاسلام قمی به خدمت رهبر انقلاب نیز تقدیم شود. قطعاً از رهنمودهای ایشان نیز استفاده خواهد شد، اما به موازات این اقدام باید همچنان فعالیتهای واقعی و میدانی آن به شکلی منسجم تداوم یابد و نباید فرایند تربیت حافظان قرآن متوقف شود.
ایکنا ـ به کارگروه نظارت اشاره شد. عملکرد این کارگروه به چه نحوی است؟
تمامی حوزههای عملکردی در روند حفظ قرآن مورد رصد و نظارت است. در همین دو ماه که مسئولیت این امر به اینجانب محول شده است، دو مورد در این کارگروه گزارش شد که با آن هم برخورد مقتضی صورت گرفت. مردم هم باید در این موارد حساس باشند. آنها باید کاملاً هوشمند باشند تا تحت تأثیر هر نوع تبلیغی قرار نگیرند به ویژه تبلیغاتی که چندان منطقی به نظر نمیرسند، مثلاً از سوی فرد یا مؤسسهای این ادعا مطرح میشود که ظرف ۴۵ روز قادر خواهید بود کل قرآن را از بَر کنید! اصلاً اگر اینگونه بود، پس چرا عدهای در فرایندی منطقی چهارساله، اقدام به حفظ کل قرآن میکنند؟ این امر نیاز به روشنگری دارد. در این رابطه باید ستاد راهبری طرح ملی حفظ قرآن با استفاده از ظرفیت رسانهای و تبلیغاتی با تبیین شیوههای درست و استاندارد حفظ قرآن، بهترین، منطقیترین و در عین حال به صرفهترین مسیرها را از نظر هزینهای و زمانی به مخاطبان معرفی کند.
ایکنا ـ به منظور ارتقای کمی آمار حافظان قرآن، مواردی همچون ترغیب و تشویق سربازان وظیفه به حفظ قرآن به شرط ارائه امتیازاتی همچون تخفیف مدت زمان وظیفه عمومی کارآمد به نظر می رسد. با توجه به اینکه یکی از قرارگاههای شما در ستاد نیروهای مسلح مستقر است، آیا اقدامی مؤثر در این زمینه صورت گرفته است؟
حوزه تشویقات و امتیازات حفظ قرآن در کشور، حوزه نسبتاً فعالی بوده است و تاکنون حدود ۱۸ امتیاز برای حفظ قرآن رصد کردیم. باید به دنبال امتیازات و تشویقاتی در حوزه حفظ قرآن باشیم که شمول بیشتری داشته باشد، چرا که مثلاً بحث ارائه امتیازات به سربازان وظیفه عمومی شامل حال خانمهای خانهدار نمیشود، این در حالیست که ۸۵ درصد جمعیت حافظان را بانوان تشکیل میدهند و حتی آنها مشمول امتیازات قرارگاه دانشجویان نمیشوند.
به هر حال سه ضلع مؤثر واقعی را باید در حفظ قرآن در نظر گرفتهایم که یکی خود حافظ است و دیگری معلم یا مربی است که وظیفه تعلیم را به عهده دارد و دیگر مؤسسهای است که حافظ را مدیریت میکند و باید این سه ضلع را مورد تشویق و ترغیب قرار دهیم. در نظر داریم تا قرعهکشی را از روند آزمون تخصصی حذف کنیم و شرایطی فراهم شود تا همه حافظان از این بودجههای تشویقی برخوردار شوند. کار دیگری که به دنبال انجام آن هستیم این است که اگر معلم یا مؤسسهای از ابتدای آبان تا ۲۲ بهمن به حفظ فرد یا افرادی از یک جزء گرفته تا بیشتر موفق شوند، از این امتیازات و مشوقها به فراخور برخوردار شوند.
ایکنا ـ و کلام آخر.
آمار دقیقی از تعداد حافظان قرآن در دست نیست، چرا که معمولاً استناد در مورد دریافت و اعلام آمار با رجوع به آمار ثبتی در سامانهها به دست میآید و بسیاری دیگر از حافظان به دلایلی از جمله مشکل بودن سطح آزمون یا اینکه تمایلی ندارند نامشان ثبت شود از این کار امتناع میکنند.
در مجموع باید گفت تربیت حافظان قرآن متکی به یک مربی، یک مؤسسه، یک نفر یا تعداد محدودی از افراد نمیشود و باید از همه ظرفیتها و قابلیتها در این راستا استفاده شود تا بتوان پیشرفت چشمگیری در این زمینه صورت گیرد.
شرح آیات 72 لغایت 74 سوره مبارکه المائده
72- لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ۖ وَقَالَ الْمَسِيحُ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ ۖ إِنَّهُ مَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَمَأْوَاهُ النَّارُ ۖ وَمَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ
73- لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ ثَالِثُ ثَلَاثَةٍ ۘ وَمَا مِنْ إِلَٰهٍ إِلَّا إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۚ وَإِن لَّمْ يَنتَهُوا عَمَّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ
74- أَفَلَا يَتُوبُونَ إِلَى اللَّهِ وَيَسْتَغْفِرُونَهُ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ
72- کسانى که گفتند: «خداوند همان مسیح فرزند مریم است»، بیقین کافر شدند، (با این که خود) مسیح گفت: «اى بنى اسرائیل! خداوند یگانه را، که پروردگار من و شماست، پرستش کنید; زیرا هر کس همتایى براى خدا قرار دهد، خداوند بهشت را بر او حرام کرده; و جایگاه او دوزخ است; و براى ستمکاران، هیچ یار و یاورى نیست.»
73- کسانى که گفتند: «خداوند، یکى از سه خداست» بیقین کافر شدند; هیچ معبودى جز معبود یگانه نیست; و اگر از آنچه مى گویند دست برندارند،عذاب دردناکى به کافران آنها (که روى این عقیده ایستادگى کنند،) خواهد رسید
74- آیا به سوى خدا بازنمى گردند، و از او طلب آمرزش نمى کنند؟! (در حالى که) خداوند آمرزنده و مهربان است
تثلیث در مسیحیت
در تعقیب بحث هائى که در مورد انحرافات یهود، در آیات قبل، گذشت، این آیات و آیات بعد، از انحرافات مسیحیان سخن مى گوید.
نخست از مهم ترین انحراف مسیحیت یعنى مسأله «الوهیت مسیح» و «تثلیث معبود» بحث کرده مى فرماید: «به طور مسلّم آنها که گفته اند: خدا همان مسیح بن مریم است، کافر شدند» (لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ).
چه کفرى از این بالاتر که خداوند نامحدود از هر جهت را، با مخلوقى که از هر جهت محدود است یگانه و متحد بدانند، و صفات مخلوق را براى خالق قرار دهند؟!
در حالى که خود مسیح(علیه السلام) با صراحت به بنى اسرائیل گفت: «خداوند یگانه اى را پرستش کنید که پروردگار من و شما است» (وَ قالَ الْمَسیحُ یا بَنی إِسْرائیلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّی وَ رَبَّکُمْ).
و به این ترتیب، بیزارى خود را از هر گونه شرک و غلوّ در مورد خویش نفى کرد و خود را همانند دیگران مخلوقى از مخلوقات خدا معرفى نمود.
و نیز مسیح(علیه السلام) براى تأکید این مطلب و رفع هر گونه ابهام و اشتباه اضافه کرد: «هر کس شریکى براى خدا قرار دهد خداوند بهشت را بر او حرام کرده و جایگاه او آتش است» (إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النّارُ).
و باز براى تأکید بیشتر و اثبات این حقیقت که شرک و غلوّ یک نوع ظلم آشکار است به آنها گفت: «براى ستمگران و ظالمان هیچ گونه یار و یاورى
وجود نخواهد داشت» (وَ ما لِلظّالِمینَ مِنْ أَنْصار).
همان طور که در سابق هم اشاره کرده ایم تاریخ مسیحیت مى گوید: تثلیث در قرون نخستین و مخصوصاً در عصر مسیح(علیه السلام) وجود نداشت، و حتى در «اناجیل» کنونى با تمام تحریف هائى که در آن به عمل آمده است، کمترین سخنى از «تثلیث» دیده نمى شود، و خودِ محققانِ مسیحیت به این امر معترفند.
بنابراین، آنچه در آیه فوق در مورد پافشارى مسیح(علیه السلام) و روى مسأله توحید دیده مى شود مطلبى است که با منابع موجود مسیحیت نیز هماهنگ است و از دلائل عظمت قرآن محسوب مى شود.(1)
ضمناً باید توجه داشت آنچه در این آیه مورد بحث واقع شده مسأله غلوّ و وحدت مسیح با خدا و به عبارت دیگر «توحید در تثلیث» است.
* * *
ولى در آیه بعد به مسأله «تعدد خدایان» از نظر مسیحیان یعنى «تثلیث در توحید» اشاره کرده، مى فرماید: «آنها که گفته اند: خداوند سومین اقنوم(2) از اقانیم سه گانه است به طور مسلّم کافر شده اند» (لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة).
بسیارى از مفسران، مانند: «طبرسى» در «مجمع البیان» و «شیخ طوسى» در «تبیان» و «فخر رازى» و «قرطبى» در تفسیر خود چنین تصور کرده اند که: آیه قبل درباره فرقه اى از مسیحیان به نام «یعقوبیّه» است که خدا را با مسیح(علیه السلام) متحد مى دانند، ولى این آیه درباره فرقه دیگرى به نام «ملکانیه» و «نسطوریه» است که قائل به خدایان سه گانه اند.(3)
اما همان طور که سابقاً هم گفتیم این برداشت از مسیحیت با حقیقت تطبیق نمى کند; زیرا اعتقاد به تثلیث در میان همه مسیحیان عمومیت دارد، همان طور که اعتقاد به توحید و یگانگى خدا در میان ما مسلمانان قطعى و مسلّم است، منتها آنها در عین این که خدایان را حقیقتاً سه گانه مى دانند، یگانه حقیقى نیز مى دانند و به اعتقاد آنها سه واحد حقیقى، یک واحد حقیقى را تشکیل مى دهند!
دو آیه فوق، ظاهراً به دو جنبه مختلف این دو قضیه اشاره مى کند: در آیه اول اشاره به وحدت خدایان سه گانه، و در آیه دوم اشاره به تعدد آنها است، و قرار گرفتن این دو بیان پشت سر هم در حقیقت، اشاره به یکى از دلائل روشن ابطال عقیده آنها مى باشد که چگونه خداوند
گاهى با مسیح (و روح القدس) حقیقتاً یکى
و گاهى حقیقتاً سه چیز مى شود، مگر مساوى بودن سه با یک معقول است؟!
آنچه این حقیقت را تأئید مى کند این است که: ما در میان مسیحیان هیچ طایفه اى را نمى یابیم که به خدایان سه گانه قائل نباشند.(4)
آنگاه قرآن به طور قاطع در پاسخ آنها مى فرماید: «هیچ معبودى جز معبود یگانه نیست» (وَ ما مِنْ إِله إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ).
مخصوصاً ذکر کلمه «مِنْ» قبل از «إِله» تأکید بیشترى را در نفى معبودهاى دیگر مى رساند.
دگر بار با لحن شدید و مؤکد به آنها اخطار مى کند که: «اگر دست از این عقیده برندارند عذاب دردناکى در انتظار کسانى که بر این کفر باقى بمانند خواهد بود» (وَ إِنْ لَمْ یَنْتَهُوا عَمّا یَقُولُونَ لَیَمَسَّنَّ الَّذینَ کَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ).
کلمه «مِنْ» در «مِنْهُمْ» به عقیده بعضى بیانیه است، ولى ظاهر این است که براى «تبعیض» بوده باشد و در حقیقت اشاره به کسانى است که، بر کفر و شرک خود باقى ماندند و بعد از دعوت قرآن، به توحید باز نگشتند، نه آنها که توبه کردند و بازگشت نمودند.
در تفسیر «المنار» از کتاب «اظهار الحق» داستانى نقل شده که ذکر آن در اینجا بى تناسب نیست و نشان مى دهد: چگونه تثلیث و توحید نصارى غیر قابل درک مى باشند، نویسنده آن کتاب مى گوید:
سه نفر به آئین مسیحیت در آمدند، کشیش، عقائد ضرورى مسیحیت از جمله عقیده تثلیث را به آنها تعلیم کرد.
روزى یکى از علاقمندان به مسیحیت نزد کشیش آمد و از کسانى که تازه به آئین مسیحیت در آمده بودند، سؤال کرد.
کشیش با کمال خوشوقتى اشاره به آن سه نفر نمود، او بلافاصله پرسید:
آیا از عقائد ضروریه ما چیزى یاد گرفته اند؟
کشیش با شجاعت و تأکید گفت: آرى، سپس به عنوان نمونه یکى از آنها را صدا زد تا او را در حضور میهمان بیازماید.
کشیش گفت: درباره تثلیث چه مى دانى؟
او در جواب گفت: شما به من چنین یاد دادید که خدایان سه گانه اند یکى در آسمان است و دیگرى در زمین از شکم «مریم» متولد شد و سومین نفر به صورت کبوترى بر خداى دوم در سن سى سالگى نازل گردید!
کشیش عصبانى شد و او را بیرون کرده گفت: چیزى نمى فهمد.
نفر دوم را صدا زد، او در جواب این سؤال در مورد تثلیث، گفت:
شما به من چنین تعلیم دادید که خدایان سه بودند، اما یکى از آنها به دار آویخته شد، بنابراین، اکنون دو خدا بیشتر نداریم!
خشم کشیش بیشتر شد و او را نیز بیرون کرد.
سومى را که باهوش تر و جدى تر در حفظ عقائد دینى بود، صدا زد و همان مسأله را از او پرسید، او با احترام گفت:
پیشواى من! آنچه را به من آموختید کاملاً حفظ کرده ام و از برکت مسیح به خوبى فهمیده ام، شما گفتید:
خداوند یگانه، سه گانه است و خداوندان سه گانه یگانه اند، یکى از آنها را به دار زدند و مُرد و بنابراین همه مردند; زیرا او با بقیه یگانه بود و به این ترتیب الآن هیچ خدائى وجود ندارد!
* * *
در آیه سوم از آنها دعوت مى کند که از این عقیده کفرآمیز توبه کنند تا خداوند آنها را مشمول عفو و بخشش خود قرار دهد لذا مى فرماید: «آیا بعد از این همه، آنها به سوى خداى یگانه باز نمى گردند؟ و از این شرک و کفر طلب آمرزش نمى کنند؟ با این که خداوند غفور و رحیم است»؟ (أَ فَلا یَتُوبُونَ إِلَى اللّهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ).
انتظار آن است که پس از روشن شدن حقایق از اشتباهات گذشته توبه کنند و از خداوند درخواست آمرزش نمایند; چرا که خداوند غفور و رحیم است.
1 ـ براى توضیح بیشتر درباره این موضوع و درباره مسأله تثلیث و وحدت در تثلیث، به تفسیر «نمونه»، جلد 4، ذیل آیه 171 سوره «نساء» مراجعه فرمائید.
2 ـ «اقنوم» به معنى اصل و ذات، و جمع آن «اقانیم» است.
3 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 391، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، طبع اول، 1415 هـ ق ـ تفسیر «تبیان»، جلد 3، صفحه 601، مکتب الاعلام الاسلامى، طبع اول، 1409 هـ ق ـ تفسیر «کبیر فخر رازى»، جلد 12، صفحه 59، دار الکتب العلمیة تهران، طبع دوم ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحه 249، مؤسسة التاریخ العربى، بیروت، 1405 هـ ق.
4 ـ در بعضى از روایات و بعضى از تواریخ نقل شده که: در میان مسیحیان اقلیتى وجود دارند که معتقد به خدایان سه گانه نیستند بلکه تنها به وحدت عیسى(علیه السلام) با خدا اعتقاد دارند ولى ما امروز کمتر نام و نشانى از آنها را مى بینیم (براى آگاهى بیشتر از این دسته از احادیث به «بحار الانوار»، جلد 9، صفحه 2، کتاب الاحتجاج، باب 1: اِحْتِجاجُ اللّهِ تَعالى عَلى أَرْبابِ الْمِلَلِ الْمُخْتَلِفَةِ فِى الْقُرْآنِ الْکَرِیْمِ، رجوع فرمائید).
..........................
تفسیر نمونه
شرح آیات 70 و 71 سوره مبارکه المائده
70- لَقَدْ أَخَذْنَا مِيثَاقَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَأَرْسَلْنَا إِلَيْهِمْ رُسُلًا ۖ كُلَّمَا جَاءَهُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنفُسُهُمْ فَرِيقًا كَذَّبُوا وَفَرِيقًا يَقْتُلُونَ
71- وَحَسِبُوا أَلَّا تَكُونَ فِتْنَةٌ فَعَمُوا وَصَمُّوا ثُمَّ تَابَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ ثُمَّ عَمُوا وَصَمُّوا كَثِيرٌ مِّنْهُمْ ۚ وَاللَّهُ بَصِيرٌ بِمَا يَعْمَلُونَ
70- ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم; و پیامبرانى به سوى آنها فرستادیم; (ولى) هر زمان پیامبرى چیزى بر خلاف هواى نفس آنها مى آورد، عده اى را تکذیب مى کردند; و عدّه اى را مى کشتند
71- آنها گمان کردند مجازاتى در کار نخواهد بود; از این رو (از دیدن حقایق) نابینا و (از شنیدن سخنان حق،) ناشنوا شدند; سپس (بیدار گشتند، و) خداوند توبه آنها را پذیرفت; دیگر بار (در خواب غفلت فرو رفتند، و) بسیارى از آنها کور و کر شدند; و خداوند، به آنچه انجام مى دهند، بیناست
بنى اسرائیل و قتل پیامبران
در آیات سوره «بقره»(1) و اوائل همین سوره،(2) اشاره به پیمان مؤکدى که خداوند از بنى اسرائیل گرفته بود شده است، در این آیه بار دیگر این پیمان را یادآورى کرده مى فرماید: «ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم و پیامبرانى براى هدایت آنها و مطالبه وفاى به این پیمان، به سوى آنان فرستادیم» (لَقَدْ أَخَذْنا میثاقَ بَنی إِسْرائیلَ وَ أَرْسَلْنا إِلَیْهِمْ رُسُلاً).
همان طور که در جلد اول گفته شد، به نظر مى رسد: این پیمان همان است که در آیه 93 سوره «بقره» به آن اشاره شده، یعنى پیمان عمل به آنچه خدا بر آنها نازل کرده بود.(3)
پس از آن، اضافه مى کند: آنها نه تنها به این پیمان عمل نکردند، که «هر زمان پیامبرى دستورى بر خلاف تمایلات و هوا و هوس هاى آنها مى آورد، به شدیدترین مبارزه بر ضد او دست مى زدند، جمعى را تکذیب مى کردند و جمعى را که با تکذیب نمى توانستند از نفوذشان جلوگیرى کنند، به قتل مى رساندند» (کُلَّما جائَهُمْ رَسُولٌ بِما لاتَهْوى أَنْفُسُهُمْ فَریقاً کَذَّبُوا وَ فَریقاً یَقْتُلُونَ).
و این است راه و رسم افراد منحرف خود خواه، که به جاى پیروى از رهبرانشان، اصرار دارند رهبران، تابع تمایلات و خواسته هایشان باشند، و در غیر این صورت رهبرى و حتى حق حیات براى آنان قائل نیستند.
در جمله فوق «کَذَّبُوا» به صورت ماضى و «یَقْتُلُونَ» به صورت مضارع آمده است، ممکن است علت آن، علاوه بر ملاحظه تناسب لفظى آخر آیات قبل و بعد، که همگى به صورت مضارع آمده است، این باشد که به حکم دلالت فعل مضارع بر استمرار، مى خواهد ادامه این روح را در آنها بیان کند که تکذیب و قتل پیامبران یک حادثه اتفاقى در زندگى آنها نبود، بلکه به صورت یک برنامه و مکتب در آمده بود.(4)
* * *
در آیه بعد اشاره به غرور نابه جاى آنها در برابر این همه طغیان و جنایات کرده مى فرماید: «با این حال آنها گمان مى کردند که بلا و مجازاتى دامانشان را نخواهد گرفت» (وَ حَسِبُوا أَلاّ تَکُونَ فِتْنَةٌ) و همان طور که در آیات دیگر تصریح شده، خود را یک نژاد برتر مى پنداشتند و به عنوان فرزندان خدا از خود یاد مى کردند!
سرانجام این غرور خطرناک و خود برتربینى همانند پرده اى بر چشم و گوش آنها افتاد و به خاطر آن «از دیدن آیات خدا نابینا و از شنیدن کلمات حق، کر شدند»! (فَعَمُوا وَ صَمُّوا).
اما به هنگامى که نمونه هائى از مجازات هاى الهى و سرانجام شوم اعمال خود را مشاهده کردند، پشیمان گشته، توبه کردند و متوجه شدند که تهدیدهاى الهى جدى است و آنها هرگز یک نژاد برتر نیستند، «خداوند نیز توبه آنها را پذیرفت» (ثُمَّ تابَ اللّهُ عَلَیْهِمْ).
ولى این بیدارى، ندامت و پشیمانى دیرى نپائید باز طغیان، سرکشى و پشت پا زدن به حق و عدالت شروع شد، و دیگر با پرده هاى غفلت که از آثار فرو رفتن در گناه است بر چشم و گوش آنها افکنده شد «و باز از دیدن آیات حق نابینا و از شنیدن سخنان حق کر شدند» (ثُمَّ عَمُوا وَ صَمُّوا کَثیرٌ مِنْهُمْ)، و این حالت، بسیارى از آنها را فرا گرفت.
شاید مقدم داشتن جمله «عَمُوا» (نابینا شدند) بر «صَمُّوا» (کر شدند) اشاره به این باشد که نخستین بار باید آیات خدا و معجزات پیامبر(صلى الله علیه وآله) را ببینند و سپس به دستورات او گوش فرا دهند.
ذکر «کَثِیْرٌ مِنْهُمْ» (بسیارى از آنها) بعد از تکرار جمله «عَمُوا وَ صَمُّوا» در حقیقت به منزله توضیحى است براى هر دو جمله، یعنى حالت غفلت و بى خبرى و کرى و کورى در برابر حقایق، جنبه عمومى نداشت، بلکه همواره اقلیت صالحى در میان آنها وجود داشت.
و این دلیل روشنى است که جملات قرآن به یهود به هیچ وجه جنبه نژادى و طایفه اى ندارد بلکه صرفاً متوجه اعمال آنها است.
آیا تکرار جمله «عَمُوا وَ صَمُّوا» جنبه کلى و تأکید دارد؟ و یا اشاره به دو واقعه مختلف است؟
بعضى از مفسران عقیده دارند این دو جمله اشاره به دو سرگذشت مختلف مى باشد که براى بنى اسرائیل واقع شد:
یکى به هنگام حمله مردم «بابل»;
و دیگر به هنگام حمله «ایرانیان» و «رومیان»، که قرآن در آغاز سوره «بنى اسرائیل» اشاره کوتاهى به آن کرده است.
این احتمال نیز وجود دارد که آنها مکرراً، گرفتار این حالت شدند و نتایج شوم کارهاى خود را که مى دیدند توبه مى کردند و باز هم توبه را مى شکستند، نه این که فقط دو بار تکرار شده باشد.
و در پایان آیه، با یک جمله کوتاه و پر معنى مى فرماید: «خداوند هیچ گاه از اعمال آنها غافل نبوده و تمام کارهائى را که انجام مى دهند مى بیند» (وَ اللّهُ بَصیرٌ بِما یَعْمَلُونَ).
* * *
1 ـ بقره، آیات 83، 84 و 93.
2 ـ مائده، آیه 12.
3 ـ تفسیر «نمونه»، جلد 1، ذیل آیه.
4 ـ در حقیقت جمله «فَریقاً کَذَّبُوا وَ فَریقاً یَقْتُلُونَ» همان طور که در «مجمع البیان» و تفاسیر دیگر آمده است در اصل «کَذَّبُوا وَ قَتَلُوا» و «یَکْذِبُونَ وَ یَقْتُلُونَ» بوده است.
............................
تفسیر نمونه
تحلیل معناشناختی احسان در قرآن نشان میدهد که این مفهوم ترکیبی از نیت خالصانه الهی، عمل صالح مبتنی بر تقوا، رعایت جایگاه و موقعیت هر عمل و فراتررفتن از حداقلهای الزامآور است.
«در مسیر مهر، به سوی نور» عنوان پروندهای خبری، تحلیلی است که میکوشد مرجعی برای بازتاب نیکیهایی باشد که در پیرامون ما و در گوشه و کنار شهر و دیارمان جریان دارد و ما را بهسوی ساختن جهانی روشنتر رهنمون میکند. «در مسیر مهر» به انگیزه اصلی این اقدامات اشاره دارد که بر محور محبت به خلق خدا بنا شده است و «بهسوی نور» هدف نهایی این مسیر را نشان میدهد که ساختن جامعهای نورانی مبتنی بر رضایت پروردگار است. شماره دوم این پرونده به واکاوی مفهوم احسان و نیکوکاری در قرآن کریم اختصاص دارد.
درک ژرفای معانی قرآن کریم مستلزم بهرهگیری از روشهای تحلیلی دقیق است. معناشناسی در جایگاه دانشی که به مطالعه نظاممند معنا میپردازد، با تمرکز بر روابط همنشینی و جانشینی در چارچوب تحلیل همزمانی، ابزاری کارآمد برای کشف دلالتهای درونمتنی فراهم میکند.
روابط همنشینی و جانشینی
سوسور، بنیانگذار زبانشناسی نوین، روابط ساختاری در نظام زبان را به دو گونه بنیادین تقسیم کرده است: رابطه همنشینی و رابطه جانشینی. رابطه همنشینی، پیوندی است که میان واحدهای زبانی حاضر در زنجیرهای گفتاری (همچون واژههای یک جمله) برقرار میشود. این واحدها بر محوری افقی در کنار یکدیگر مینشینند و با ترکیبشدن، کلیتی همگن و معنادار پدید میآورند. این رابطه بیشتر ناظر بر پیوند ترکیبی و نحوی میان عناصر است.
در مقابل، رابطه جانشینی به ارتباطی اشاره دارد که میان یک واحد حاضر در متن با واحدها یا مفاهیم دیگر برقرار است که اگرچه ممکن است حضور فیزیکی در جمله نداشته باشند، اما در حافظه زبانی گوینده و شنونده حاضرند و میتوانند به جای یکدیگر بهکار روند. این رابطه بر محوری عمودی و بر پایه انتخاب استوار است.
در تحلیل معناشناختی یک متن، بهویژه قرآن کریم، بررسی این دو شبکه روابط، کلید گشودن قفل معانی و درک دقیق مفاهیم در بافت خودشان است. یادداشت پیش رو بر آن است تا مفهوم بنیادین «احسان» را صرفاً در بافت زبانی قرآن کریم واکاوی کند. هدف نهایی، تبیین ابعاد این مفهوم از طریق تحلیل شبکه ارتباطی آن با سایر مفاهیم همجوار و جانشینهایش است تا از این رهگذر، به درکی روشنتر از این فضیلت اخلاقی عبادی از منظر متن قرآن برسد.
مفهوم لغوی و اصطلاحی احسان
واژه احسان که از ریشه حُسن گرفته شده، در لغت به معنای زیبایی و نیکویی است. ابنمنظور در لسانالعرب به این معنا اشاره کرده و مینویسد: «الْإِحْسَانُ ضِدُّ الْإِسَاءَةِ» که نشان میدهد احسان نقطه مقابل بدی و زشتی است. راغب اصفهانی نیز در کتاب مفردات خود، احسان را به نیکیکردن تعریف کرده است.
تحلیل معناشناختی احسان
الف) همنشینی: بررسی روابط همنشینی این واژه در قرآن کریم نشان میدهد که احسان چند بعد اساسی دارد:
بعد اعتقادی؛ همنشینی تقوا و احسان: واکاوی پیوند ناگسستنی تقوا و احسان، رهیافتی بهسوی درک مراتب کمال اخلاقی و عبادی در منظومه قرآنی است. تقوا که اسم مصدر از ریشه «وقی» و به معنای پرهیز، حفاظت و مراقبتی شدید و فوقالعاده بوده، در اصطلاح، به خودنگهداری و ضبط نفس تعبیر شده است.
قرآن کریم در آیاتی چند، این دو مفهوم متعالی را در کنار یکدیگر نشانده که از جمله این آیات، میتوان به این موارد اشاره کرد:
سوره زمر، آیه ۱۰: «قُلْ يَا عِبَادِ الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّكُمْ لِلَّذِينَ أَحْسَنُوا فِي هَٰذِهِ الدُّنْيَا حَسَنَةٌ وَأَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةٌ إِنَّمَا يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسَابٍ؛ بگو: ای بندگان من که ایمان آوردهاید، از مخالفت پروردگارتان بپرهیزید. برای کسانی که در این دنیا نیکی کردهاند، پاداش نیکی است و زمین خدا وسیع است، که صابران اجر و پاداش خود را بیحساب دریافت میدارند.»
سوره مائده، آیه ۹۳: «لَيْسَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جُنَاحٌ فِيمَا طَعِمُوا إِذَا مَا اتَّقَوْا وَآمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ ثُمَّ اتَّقَوْا وَآمَنُوا ثُمَّ اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ؛ بر کسانی که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند، گناهی در آنچه خوردهاند، نیست، اگر تقوا پیشه کنند و ایمان بیاورند و اعمال صالح انجام دهند، سپس تقوا پیشه کنند و ایمان آورند، سپس تقوا پیشه کنند و نیکی کنند و خداوند نیکوکاران را دوست میدارد.»
در آیه شریفه سوره مائده، سه بار به «تقوا» اشاره شده که هر یک، مرحلهای متعالی از احساس مسئولیت و پرهیزکاری را نمایان میکند. «تقوای» نخست، همان احساس مسئولیت درونی است که انسان را به جستوجوی حقیقت وادار میکند و نتیجه آن، ایمان و عمل صالح است. «تقوای» دوم، به تقوایی نافذ اشاره دارد که در جان انسان ریشه میدواند و به ایمانی استوارتر میانجامد و اما «تقوای» سوم که اوج این سیر تکاملی محسوب میشود، تقوایی است که انسان را نهتنها به انجام واجبات، که به انجام «احسان» و همه کارهای نیک فرامیخواند.
از اینرو، عبارت «اتَّقَوْا وَأَحْسَنُوا» حاکی از آن است که حقیقت تقوا زمانی تحقق مییابد که با عمل به احکام و هر آنچه انسان را به ایمان و رستگاری حقیقی رهنمون کند، همراه شود و این، عین معنای احسان است که عبارت است از انجام کاری به نیکوترین وجه و بدون هیچ قصد سوئی. در حقیقت، این دو مفهوم، لازم و ملزوم یکدیگرند؛ تقوایی مورد تأیید الهی است که با احسان درآمیخته باشد و احسانی مقبول درگاه حق است که بر بنیاد تقوا استوار شده باشد.
به بیان دیگر، تقوا عامل بازدارنده از گناه و احسان، عامل حرکتآفرین بهسوی نیکیهاست و مجموع این دو، ترک محرمات و انجام فرائض و مستحبات را دربرمیگیرد. برای رسیدن انسان به رستگاری و کمال نهایی، این دو رکن باید همواره در کنار یکدیگر باشند، چراکه تقوا شرط احسان است و عملی، احسان شمرده میشود که با تقوا همراه شود. بر پایه این توضیحات، این دو مفهوم قرآنی در حوزه معنایی واحدی جای میگیرند، معنای یکدیگر را تکمیل میکنند و به همین روی، در کلام الهی همنشین یکدیگر شدهاند.
بعد اجتماعی؛ همنشینی احسان و عدل: بیتردید، واکاوی پیوند معنایی میان دو مفهوم احسان و عدل، گشاینده افقی ژرف در درک مراتب نیکی در منظومه ارزشی قرآن کریم است. اهل لغت در تبیین معنای عدل بر این امر همعقیدهاند که این واژه بر قصد و میانهروی در امور دلالت دارد و در گستره معنایی خود، مفاهیمی چون انصاف، مساوات و تسویه را دربرمیگیرد. در نگاهی فراتر، عدالت به «اعطاء کلّ ذی حقّ حقه» و «وضع کلّ شیء موضعه» تعریف شده است؛ به این معنا که هر چیز و هر کس در جایگاه شایسته خویش قرار گیرد. برای این مفهوم کلیدی، میتوان دو ساحت خاص و عام تصور کرد: ساحتی خاص که بر رعایت حقوق دیگران تکیه دارد و ساحتی عام که انجام هر کار حکیمانه و نهادن هر موجودی در جایگاه وجودی شایستهاش را شامل میشود.
در مقابل، احسان، مفهومی انتزاعی و جامع از هرگونه خیر و نیکی است که زیبایی آن در عقل ریشه دارد و از طریق سیره عقلا تأیید میشود. با درنگ در این تعاریف، میتوان دریافت که عدالت همواره مساوی با حسن و ملزوم با آن است؛ چراکه برای حسن، معنایی جز آنچه طبع سلیم به آن میل کند و به سویش جذب شود، قائل نیستیم و نهادن هر چیزی در جایی که شایسته آن است، فینفسه کاری است که انسان به خوبی آن را میستاید و به آن اعتراف دارد.
خداوند متعال در آیه ۹۰ سوره نحل، «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ»، این دو مفهوم متعالی را در کنار یکدیگر و در مقام همنشینی قرار داده است. این همنشینی مقدس، به احسان معنایی ویژه و ممتاز میبخشد. با تدبر در این آیه درمییابیم که عدل به معنای مساوات و دادن هر حق به صاحب حق است؛ خواه آن حق، خیر باشد یا شر؛ اما احسان، فراتر از این حد و به این معناست که خیری را با خیری برتر و افزونتر تلافی کنی و در برابر شرّی که به تو رسیده، با شرّی کمتر از آن پاسخ گویی. این دو فرمان الهی که ارکان استوار جامعه بشری بر آنها نهاده شده، به ترتیبی حکیمانه ذکر شدهاند که خود گویای مراتب اهمیت آنهاست.
به این ترتیب، تمایز عدل و احسان آشکار میشود: در عدل، جزا و پاداش به اندازه و مطابق با عمل، اما در احسان، پاداش فراتر و جزا کمتر از حد عمل و رفتار است، چنانکه برخی از اندیشمندان در تعریف احسان نگاشتهاند: «احسان چیزی برتر از عدالت است؛ زیرا عدالت این است که انسان آنچه بر عهده اوست، انجام دهد و آنچه را متعلق به اوست، بگیرد؛ ولی احسان این است که انسان بیش از آنچه وظیفه اوست، انجام دهد و کمتر از آنچه حق اوست، بگیرد.»
تحلیل این همنشینی نشان میدهد که عدل، اساس و پایه رفتارهای اجتماعی و احسان، تکامل و تعالی این رفتارها مطرح میشوند. عدل ضامن بقای جامعه و احسان عامل رشد و تعالی آن است. در نظام اخلاقی اسلام، این دو مفهوم چنان به هم پیوستهاند که نمیتوان یکی را بدون دیگری تصور کرد. عدالت بدون احسان، خشک و بیروح است و احسان بدون عدالت، ممکن است به تبعیض و بیعدالتی بینجامد؛ بنابراین قرآن کریم با این همنشینی دقیق، الگویی کامل از روابط انسانی ترسیم کرده است که هم عدالت را پاس میدارد و هم فضیلت احسان را در جامعه نهادینه میکند.
این تفاوت ماهوی در کلام گهربار امام علی(ع) در نهجالبلاغه به شیواترین وجه خلاصه شده است، آنجا که میفرماید: «الْعَدْلُ الْإِنْصَافُ وَ الْإِحْسَانُ التَّفَضُّلُ؛ عدل، رعایت انصاف است و احسان، گذشتن از حق و بخشش.» این بیان نورانی، به روشنی جایگاه عدل را با عنوان بنیاد و اساس و مقام احسان را با عنوان اوج و قله فضیلت اخلاقی ترسیم میکند.
بعد اخلاقی؛ همنشینی احسان و معروف: معروف که اسم مفعول از ماده «عرف» است، به معنای شناختهشده بوده و از آنجا که همواره در مقابل منکر قرار میگیرد، بر امر نیک و پسندیدهای دلالت دارد که نزد عقل و شرع، شناختهشده و مقبول است. بر پایه این تعریف، دایره معروف، عبادت پروردگار و احسان به خلق را دربرمیگیرد.
قرآن کریم این دو کلیدواژه ارزشمند را در آیاتی چند، در کنار یکدیگر جای داده است. نمونه اعلای این همنشینی، در آیه ۲۲۹ سوره بقره نمایان شده، آنجا که خدای متعال میفرماید: «... فَإِمْسَاكٌ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِيحٌ بِإِحْسَانٍ...؛ پس یا نگهداشتنی به طرز پسندیده و همراه خوبی است، یا رهاکردنی به نیکوترین شیوه.»
در این آیه شریفه، «معروف» قیدی برای فعل «امساک» (نگهداری و ادامه زندگی زناشویی) و «احسان» قیدی برای فعل «تسریح» (جدایی و پایانبخشیدن به پیوند ازدواج) قرار گرفته است. این همنشینی حکیمانه، وجوهی لطیف از معنای هر دو مفهوم را آشکار میکند. «امساک بِمَعْرُوف» به آن معناست که حتی در استمرار زندگی مشترک، باید حقوقی رعایت شود که در عرف و شرع، شناختهشده و نیکوست؛ اما «تسریح بِإحْسان» فراتر از این حد میرود و حکم میکند که حتی در لحظه جدایی و گسستن پیوند که خود با مرارتهای اجتنابناپذیر همراه است، باید با نیکوکاری، گذشت و مراعات حال طرف مقابل عمل کرد که تلخی فراق را تا حد ممکن کاهش دهد.
بر همین اساس، مفسران خاطرنشان کردهاند که در آیه مورد نظر، برای «امساک» و ادامه زندگی، به «معروف» تعبیر شده است؛ یعنی کاری که در عرف و شرع، ناپسند شمرده نمیشود؛ اما برای «تسریح» و جدایی، به «احسان» تعبیر شده که مرتبهای فراتر از «معروف» است تا با این افزونطلبی در نیکی، رنج و سختی ناشی از جدایی برای زن جبران شود. به این ترتیب، این همنشینی قرآنی به روشنی نشان میدهد که «احسان» مقام و مرتبهای برتر و متعالیتر از «معروف» است؛ اگرچه هر دو در دایره اعمال نیک و پسندیده جای میگیرند.
بهطور خلاصه میتوان گفت این همنشینی بیانگر آن است که معروف پایه و اساس روابط اجتماعی و احسان تکامل و تعالی همان روابط محسوب میشود. هر احسانی معروف است؛ اما هر معروفی لزوماً احسان نیست.
جایگاه احسان
اگرچه احسان با مفاهیمی چون عدل و معروف مرتبط است، اما ساحت والای آن از آنها فراتر میرود. در حالی که عدل به معنای رعایت انصاف و قراردادن هر چیز در جای خود است، احسان به معنای فراتررفتن از حداقلهای الزامی و رسیدن به سطحی متعالی از نیکی است.
تحلیل معناشناختی احسان در قرآن نشان میدهد که این مفهوم ترکیبی از نیت خالصانه الهی، عمل صالح مبتنی بر تقوا، رعایت جایگاه و موقعیت هر عمل و فراتررفتن از حداقلهای الزامآور است. این جامعیت و گستردگی معنایی باعث شده که احسان یکی از کلیدیترین مفاهیم اخلاقی عبادی قرآن کریم مطرح شود.
.....................
خبرگزاری ایکنا
شرح آیات 68 و 69 سوره مبارکه المائده
68- قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ لَسْتُمْ عَلَىٰ شَيْءٍ حَتَّىٰ تُقِيمُوا التَّوْرَاةَ وَالْإِنجِيلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُمْ ۗ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا ۖ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
69- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئُونَ وَالنَّصَارَىٰ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ
68- بگو:«اى اهل کتاب! شما هیچ جایگاهى ( نزد خداوند) ندارید، مگر این که تورات و انجیل و آنچه را از طرف پروردگارتان بر شما نازل شده است، برپا دارید.» ولى به یقین آنچه بر تو از سوى پروردگارت نازل شده (نه تنها مایه بیدارى آنها نمى گردد، بلکه) بر طغیان و کفر بسیارى از آنها مى افزاید. بنابراین، از این (مخالفت و انحراف) گروه کافران غمگین مباش
69- کسانى که (به پیامبر اسلام) ایمان آوردند، و کسانى که به آیین یهود گرویدند و صابئان [=پیروان یحیى ] و نصارى، هر کدام که به خداوند یگانه و روز بازپسین، ایمان بیاورند، و کارهاى شایسته انجام دهند، نه ترسى بر آنهاست، و نه اندوهگین مى شوند
در تفسیر «مجمع البیان» و تفسیر «قرطبى» از «ابن عباس» چنین نقل شده: جمعى از یهود خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمدند، نخست پرسیدند: آیا تو اقرار ندارى که «تورات» از طرف خدا است؟
پیغمبر(صلى الله علیه وآله) جواب مثبت داد.
آنها گفتند: ما هم «تورات» را قبول داریم، ولى به غیر آن ایمان نداریم (در حقیقت تورات قدر مشترک میان ما و شما است اما قرآن کتابى است که تنها شما به آن عقیده دارید، پس چه بهتر که تورات را بپذیریم و غیر آن را نفى کنیم!)
آیه نخست نازل شد و به آنها پاسخ گفت.(1)
تفسیر:
ای اهل کتاب وظیفه شما عمل به تورات و انجیل است
همان طور که در تفسیر آیات این سوره، تاکنون خوانده ایم، قسمت قابل ملاحظه اى از آن پیرامون کارشکنى ها، گفتگوها، سؤال ها و ایرادهاى اهل کتاب (یهود و نصارى) بود، این آیه نیز به گوشه دیگرى از این مباحث اشاره مى کند، و به منطق سُست آنها که مى خواستند «تورات» را به عنوان یک کتاب مورد اتفاق میان مسلمانان و یهود بپذیرند، و قرآن را به عنوان یک کتاب مورد اختلاف کنار بگذارند، پاسخ مى گوید.
به این ترتیب، آنها را مخاطب ساخته مى فرماید: «اى اهل کتاب! شما هیچ موقعیتى نخواهید داشت مگر آن زمانى که تورات و انجیل و تمام آنچه بر شما از طرف پروردگارتان نازل شده ـ بدون تبعیض و تفاوت ـ بر پا دارید» (قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لَسْتُمْ عَلى شَیْء حَتّى تُقیمُوا التَّوْراةَ وَ الإِنْجیلَ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ مِنْ رَبِّکُمْ).
زیرا همان طور که گفتیم، این کتاب ها همه از یک مبدأ صادر شده و اصول اساسى آنها یکى است، اگر چه آخرین کتاب آسمانى، کامل ترین و جامع ترین آنها است و به همین دلیل، لازم العمل است.
به علاوه در کتب پیشین بشارت هاى متعددى درباره آخرین کتاب، یعنى قرآن آمده است، آنها که مدّعى اند «تورات» و «انجیل» را قبول دارند، اگر در این ادعا صادق هستند، باید این بشارت ها را نیز بپذیرند، و هنگامى که آن نشانه ها را در قرآن یافتند، در برابر آن سر تعظیم فرود آورند.
آیه فوق مى فرماید: ادعا کافى نیست باید عملاً این کتاب هاى آسمانى را بر پا دارید.
افزون بر این، کتاب «ما» و «شما» مطرح نیست، آنچه مطرح است کتاب هاى آسمانى است و آنچه از ناحیه خدا آمده، پس چگونه مى توانید با این منطق سُست، آخرین کتاب را نادیده بگیرید؟
ولى قرآن بار دیگر به وضع اکثریت آنها اشاره کرده، مى فرماید: «بسیارى از آنها نه تنها از این آیات پند نمى گیرند و هدایت نمى شوند بلکه به خاطر روح لجاجت، بر طغیان و کفرشان افزوده مى شود» (وَ لَیَزیدَنَّ کَثیراً مِنْهُمْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ طُغْیاناً وَ کُفْراً).
و این چنین است، تأثیر معکوس آیات حق و سخنان موزون، در افکار بیمار و قلوب مملوّ از لجاج!
و در پایان آیه، پیامبر را در برابر سرسختى این اکثریت منحرف دلدارى داده مى فرماید: «از مخالفت هاى این جمعیت کافر غمگین مباش»! (فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْکافِرینَ);(2)
زیرا زیان آن متوجه خود آنها خواهد شد و به تو ضررى نمى رساند.
بدیهى است محتویات این آیه، اختصاص به قوم یهود ندارد، مسلمانان نیز اگر تنها به ادعاى اسلام قناعت کنند، و اصول تعلیمات انبیاء و مخصوصاً کتاب آسمانى خود را بر پا ندارند، هیچ گونه موقعیت و ارزشى، نه در پیشگاه خدا، و نه در زندگى فردى و اجتماعى، نخواهند داشت، و همیشه زبون و زیردست و شکست خورده خواهند بود.
* * *
در آیه بعد، مجدداً این حقیقت را مورد تأکید قرار داده، و توجه مى دهد: تمام اقوام و ملت ها و پیروان همه مذاهب بدون استثناء اعم از مسلمانان و یهودیان و صابئان(3) و مسیحیان در صورتى اهل نجات خواهند بود، از آینده خود وحشتى و از گذشته غمى نخواهند داشت که ایمان به خدا و روز جزا داشته باشند و عمل صالح انجام دهند، مى فرماید: «آنها که ایمان آورده اند و یهود و صائبان و مسیحیان، هر گاه به خداوند یگانه و روز جزا ایمان بیاورند و عمل صالح انجام دهند نه ترسى بر آنها است و نه غمگین خواهند شد» (إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَ الَّذینَ هادُوا وَ الصّابِئُونَ وَ النَّصارى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ).
این آیه در واقع پاسخ دندان شکنى است به کسانى که نجات را در پناه ملیت خاصى مى دانند، و میل دارند میان دستورات انبیاء تبعیض قائل شوند، و دعوت هاى مذهبى را با تعصب قومى بیامیزند، آیه مى فرماید: راه نجات منحصراً در کنار گذاشتن این گونه سخنان است.
همان طور که در ذیل آیه 62 سوره «بقره» ـ که مضمون آن با آیه فوق تقریباً یکى است ـ یادآور شدیم، بعضى از افراد با یک بیان سفسطه آمیز خواسته اند آیه فوق را دلیل بر مسلک «صلح کل» (پلورالیزم) بگیرند، و تمام پیروان مذاهب را اهل نجات بدانند، و در حقیقت فلسفه نزول کتب آسمانى را یکى پس از دیگرى که ناظر به پیشبرد جهان انسانیت در مسیر تکامل تدریجى است، نادیده بگیرند.
ولى همان طور که گفتیم آیه با تعبیر «عَمِلَ صالِحاً» این حقیقت را مشخص مى سازد که: باید در مورد تفاوت مذاهب به آخرین قانون عمل کنند; زیرا عمل به قوانین نسخ شده، عمل صالح نیست، بلکه عمل صالح به قوانین موجود و آخرین قانون است.(4)
به علاوه این احتمال نیز در تفسیر آیه قابل قبول است که جمله «مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً» تنها به یهود و نصارى و صابئان مى خورد; زیرا «الَّذینَ آمَنُوا» که در آغاز آیه ذکر شده نیازى به این قید ندارد، و به این ترتیب معنى آیه چنین مى شود:
افراد با ایمان و مسلمان و همچنین یهود و نصارى و صابئان ـ به شرط این که ایمان بیاورند و اسلام را بپذیرند و عمل صالح کنند ـ همگى اهل نجات و رستگارى خواهند بود، و سوابق مذهبى افراد هیچ گونه اثرى در این قسمت نخواهد داشت و راه به روى همگى باز است (دقت کنید).
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحات 383 و 384، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات، بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 22، صفحه 30 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحه 245، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة التاریخ العربى، بیروت، 1405 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 658، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق.
2 ـ «فَلا تَأْسَ» از ماده «أَسْى» به معنى غم و اندوه است.
3 ـ صابئان: به پیروان یحیى یا نوح یا ابراهیم(علیهم السلام) مى گویند، در جلد اول، ذیل آیه 62 سوره «بقره»، مشروحاً در این زمینه صحبت شد.
4 ـ توضیح بیشتر و مشروح تر در زمینه این آیه را در جلد اول ذیل آیه 62 سوره «بقره» مطالعه فرمائید.
.......................
تفسیر نمونه
شرح آیه 67 سوره مبارکه المائده
67- ۞ يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ۖ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ ۚ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ
67- اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت برتو نازل شده است، به طور کامل (به مردم) ابلاغ کن; و اگر چنین نکنى، رسالت او را انجام نداده اى. خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، حفظ مى کند; و خداوند، گروه کافران (لجوج) را هدایت نمى کند
انتخاب جانشین، نقطه پایان رسالت
این آیه لحن خاصى به خود گرفته که آن را از آیات قبل و بعد، مشخص مى سازد، در این آیه، روى سخن، فقط به پیامبر است، و تنها وظیفه او را بیان مى کند، با خطاب اى پیامبر! شروع شده و با صراحت و تأکید دستور مى دهد، که آنچه را از طرف پروردگار بر او نازل شده است به مردم برساند.
مى فرماید: «اى پیامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است را کاملاً به مردم برسان» (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ).(1)
آنگاه، براى تأکید بیشتر به او اخطار مى کند: «اگر از این کار خوددارى کنى (که هرگز خوددارى نمى کرد) رسالت خدا را تبلیغ نکرده اى»! (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ).
پس از آن، به پیامبر(صلى الله علیه وآله) ـ که گویا از واقعه خاصى اضطراب و نگرانى داشته ـ دلدارى و تأمین مى دهد و به او مى فرماید: «از مردم در اداى این رسالت وحشتى نداشته باش; زیرا خداوند تو را از خطرات آنها نگاه خواهد داشت» (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ).
و در پایان آیه به عنوان یک تهدید و مجازات، به آنهائى که این رسالت مخصوص را انکار کنند، و در برابر آن از روى لجاجت کفر بورزند، مى فرماید: «خداوند کافران لجوج را هدایت نمى کند» (إِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرینَ).
جمله بندى هاى آیه، لحن خاص و تأکیدهاى پى در پى آن و همچنین شروع شدن با خطاب «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ» که تنها در دو مورد از قرآن مجید آمده، و تهدید پیامبر(صلى الله علیه وآله) به عدم تبلیغ رسالت در صورت کوتاهى کردن ـ که منحصراً در این آیه از قرآن آمده است ـ نشان مى دهد که سخن از حادثه مهمى در میان بوده که عدم تبلیغ آن، مساوى با عدم تبلیغ رسالت بوده است.
به علاوه این موضوع مخالفان سرسختى داشته که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از مخالفت آنها ـ که ممکن بوده است مشکلاتى براى اسلام و مسلمین داشته باشد ـ نگران بوده و به همین جهت خداوند به او تأمین مى دهد.
اکنون این سؤال پیش مى آید که: با توجه به تاریخ نزول سوره که مسلّماً در اواخر عمر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده است، چه مطلب مهمى بوده که خداوند پیامبر (صلى الله علیه وآله) را با این تأکید، مأمور ابلاغ آن مى کند؟
آیا مسائل مربوط به توحید، شرک و بت شکنى بوده؟ که از سال ها قبل براى پیامبر و مسلمانان حل شده بود.
آیا مربوط به احکام و قوانین اسلامى بوده؟ با این که مهم ترین آنها تا آن زمان بیان شده بود.
آیا مربوط به مبارزه با اهل کتاب و یهود و نصارى بوده؟ با این که مى دانیم مسأله اهل کتاب بعد از ماجراى «بنى نضیر»، «بنى قریظه»، «بنى قینقاع» و «خیبر» و «فدک» و «نجران» مشکلى براى مسلمانان محسوب نمى شد.
و آیا مربوط به منافقان بوده؟ در حالى که مى دانیم پس از «فتح مکّه» و سیطره و نفوذ اسلام، در سراسر جزیره عربستان، منافقان از صحنه اجتماع طرد شدند، نیروهاى آنها در هم شکسته شد، و هر چه داشتند در باطن بود.
راستى چه مسأله مهمى در این آخرین ماه هاى عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مطرح بوده که آیه فوق این چنین درباره آن تأکید مى کند؟!
این نیز جاى تردید نیست که وحشت و نگرانى پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى شخص خود و جان خود نبوده، بلکه براى کارشکنى ها و مخالفت هاى احتمالى منافقان بوده که نتیجه آن براى مسلمانان خطرات یا زیان هائى به بار مى آورد. بر این اساس:
آیا مسأله اى جز «تعیین جانشین» براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سرنوشت آینده اسلام و مسلمین مى تواند مورد توجه باشد؟
اکنون به روایات مختلفى که در کتاب هاى متعدد اهل تسنن و شیعه در زمینه آیه فوق وارد شده باز مى گردیم تا ببینیم از آنها در زمینه اثبات احتمال فوق چه استفاده مى شود؟
سپس اشکالات و ایرادهائى را که در زمینه این تفسیر از طرف جمعى از مفسران اهل تسنن اظهار شده است مورد بررسى قرار مى دهیم:
* * *
نکته ها:
1 ـ شأن نزول آیه تبلیغ
گر چه متأسفانه پیش داورى ها و تعصب هاى مذهبى مانع از آن شده است که حقایق مربوط به این آیه، بدون پرده پوشى در اختیار همه مسلمین قرار گیرد، ولى در عین حال در کتاب هاى مختلفى که دانشمندان اهل تسنن، اعم از تفسیر و حدیث و تاریخ نوشته اند، روایات زیادى دیده مى شود که با صراحت مى گوید: آیه فوق درباره على(علیه السلام) نازل شده است.
این روایات را جمع زیادى از صحابه از جمله «زید بن ارقم»، «ابوسعید خدرى»، «ابن عباس»، «جابر بن عبداللّه انصارى»، «ابوهریره»، «برّاء بن عازب»، «حذیفه»، «عامر بن لیلى بن ضمره» و «ابن مسعود» نقل کرده اند و گفته اند: آیه فوق درباره على(علیه السلام) و داستان روز «غدیر» نازل گردید.
بعضى از احادیث فوق مانند حدیث «زید بن ارقم» به یک طریق.
بعضى از احادیث مانند حدیث «ابوسعید خدرى» به یازده طریق!
بعضى از این احادیث مانند حدیث «ابن عباس» نیز به یازده طریق!
و بعضى دیگر، مانند حدیث «برّاء بن عازب» به سه طریق نقل شده است.
دانشمندانى که به این احادیث در کتب خود تصریح کرده اند، عده کثیرى هستند که به عنوان نمونه از جمعى از آنها نام مى بریم:
1 ـ «حافظ ابو نعیم اصفهانى» در نوشته خود «ما نَزَلَ مِنَ الْقُرآنِ فِى عَلِىّ» (به نقل از «خصائص»، صفحه 29).
2 ـ «ابوالحسن واحدى نیشابورى» در «اسباب النزول»، صفحه 150.(2)
3 ـ «حافظ ابوسعید سجستانى» در کتاب «الولایه» (به نقل از کتاب «طرائف»).(3)
4 ـ «ابن عساکر شافعى» (بنا به نقل «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 298).(4)
5 ـ «فخر رازى» در تفسیر «کبیر» خود، جلد 3، صفحه 636.(5)
6 ـ «ابو اسحاق حموینى» در «فرائد السّمطین».
7 ـ «ابن صبّاغ مالکى» در «فصول المهمة»، صفحه 27.(6)
8 ـ «جلال الدین سیوطى» در «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 298.(7)
9 ـ «قاضى شوکانى» در «فتح القدیر»، جلد 3، صفحه 57.(8)
10 ـ «شهاب الدین آلوسى شافعى» در «روح المعانى»، جلد 6،
صفحه 172.(9)
11 ـ «شیخ سلیمان قندوزى حنفى» در «ینابیع المودة»، صفحه 120.(10)
12 ـ «بدر الدین حنفى» در «عمدة القارى فى شرح صحیح البخارى»، جلد 8، صفحه 584.
13 ـ «شیخ محمّد عبده» مصرى در تفسیر «المنار»، جلد 6، صفحه 463.(11)
14 ـ «حافظ ابن مردویه» متوفاى 416، بنا به نقل «سیوطى» در
«درّ المنثور».(12)
و جمع کثیرى دیگر این شأن نزول را براى آیه فوق نقل کرده اند.(13)
اشتباه نشود منظور این نیست که دانشمندان و مفسران فوق نزول این آیه را درباره على(علیه السلام) پذیرفته اند، بلکه منظور این است: روایات مربوط به این مطلب را در کتب خود نقل کرده اند، اگر چه پس از نقل این روایت معروف، به خاطر ترس از شرائط خاص محیط خود.
و یا به خاطر پیش داورى هاى نادرستى که جلو قضاوت صحیح را در این گونه مباحث مى گیرد، از پذیرفتن آن خوددارى کرده اند.
بلکه گاهى کوشیده اند تا آنجا که ممکن است آن را کم رنگ و کم اهمیت جلوه دهند، مثلاً «فخر رازى» که تعصب او در مسائل خاص مذهبى معروف و مشهور است براى کم اهمیت دادن این شأن نزول، آن را دهمین احتمال آیه قرار داده و 9 احتمال دیگر ـ که غالباً بسیار سُست، واهى و بى ارزش است ـ را قبل از آن آورده است!
از «فخر رازى» زیاد تعجب نمى کنیم; زیرا روش او در همه جا چنین است، تعجب از نویسندگان روشن فکرى همچون «سیّد قطب» در تفسیر «فى ظلال» و «محمّد رشید رضا» در تفسیر «المنار» است که یا اصلاً سخنى از این شأن نزول که انواع کتاب ها را پرکرده است به میان نیاورده اند;
و یا بسیار کم اهمیت جلوه داده اند به طورى که به هیچ وجه جلب توجه نکند، آیا محیط آنها اجازه بیان حقیقت را نمى داده؟
و یا پوشش هاى فکرى تعصب آمیز بیش از آن بوده است که برق روشنفکرى در اعماق آن نفوذ کند و پرده ها را کنار زند؟! نمى دانیم.
ولى جمعى دیگر نزول آیه را در مورد على(علیه السلام) مسلّم دانسته اند، اما در این که دلالت بر مسأله ولایت و خلافت دارد، تردید نموده اند که اشکال و پاسخ آنها را به زودى به خواست خدا خواهیم دانست.
به هر حال ـ همان طور که در بالا گفتیم ـ روایاتى که در این زمینه در کتب معروف اهل تسنن ـ چه رسد به کتب شیعه ـ نقل شده، بیش از آن است که بتوان آنها را انکار کرد، و یا به سادگى از آن گذشت، معلوم نیست چرا درباره شأن نزول سایر آیات قرآن به یک یا دو حدیث، قناعت مى شود، اما درباره شأن نزول این آیه این همه روایت کافى نیست.
آیا این آیه خصوصیتى دارد که در سایر آیات نیست؟
و آیا براى این همه سختگیرى در مورد این آیه دلیل منطقى مى توان یافت؟
موضوع دیگرى که در اینجا یادآورى آن ضرورت دارد این است: روایاتى که در بالا ذکر کردیم تنها روایاتى بود که در زمینه نزول آیه درباره على(علیه السلام)وارد شده است (یعنى روایاتى مربوط به شأن نزول آیه) و گرنه روایاتى که درباره جریان «غدیر خم»، خطبه پیامبر(صلى الله علیه وآله) و معرفى على(علیه السلام) به عنوان وصىّ و ولىّ نقل شده، به مراتب بیش از آن است، تا آنجا که نویسنده محقق «علامه امینى» در «الغدیر» حدیث غدیر را از 110 نفر از صحابه و یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) با اسناد و مدارک و از 84 نفر از تابعین و از 360 دانشمند و کتاب معروف اسلامى نقل کرده است که نشان مى دهد حدیث مزبور یکى از قطعى ترین روایات متواتر است و اگر کسى در تواتر این روایت شک و تردید کند. باید گفت که او هیچ روایت متواترى را نمى تواند بپذیرد.
از این نظر که بحث درباره همه روایاتى که در «شأن نزول آیه» وارد شده و همچنین درباره تمام روایاتى که در مورد «حدیث غدیر» نقل شده نیاز به نوشتن کتاب قطورى دارد ـ و ما را از روش تفسیرى خود خارج مى سازد ـ به همین اندازه قناعت کرده، و کسانى که مى خواهند مطالعه بیشترى در این زمینه کنند را به کتاب هاى «الدرّ المنثور» سیوطى، «الغدیر» علامه امینى، «احقاق الحق» قاضى نور اللّه شوشترى، «المراجعات» شرف الدین و «دلائل الصدق» محمّد حسن مظفر ارجاع مى دهیم.
* * *
2 ـ خلاصه جریان غدیر
در روایات فراوانى که در این زمینه نقل شده ـ در عین این که همه یک حادثه را تعقیب مى کند ـ تعبیرات گوناگونى وجود دارد.
بعضى از روایات بسیار مفصل و طولانى;
بعضى مختصر و فشرده است;
بعضى از روایات گوشه اى از حادثه را نقل مى کند;
و بعضى گوشه دیگر را، ولى از مجموع این روایات و همچنین تواریخ اسلامى و ملاحظه قرائن، شرائط، محیط و محل چنین استفاده مى شود که:
در آخرین سال عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مراسم حجة الوداع، با شکوه هر چه تمام تر در حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، قلب ها در هاله اى از روحانیت فرو رفته بود، و لذت معنوى این عبادت بزرگ، هنوز در ذائقه جان ها انعکاس داشت.
یاران پیامبر(صلى الله علیه وآله) که عدد آنها فوق العاده زیاد بود، از خوشحالىِ درک این فیض و سعادت بزرگ، در پوست نمى گنجیدند.(14)
نه تنها مردم به «مدینه» در این سفر، پیامبر(صلى الله علیه وآله) را همراهى مى کردند که مسلمانان نقاط مختلف جزیره عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر(صلى الله علیه وآله) بودند.
آفتاب حجاز آتش بر کوه ها و دره ها مى پاشید، اما شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسان مى کرد، ظهر نزدیک شده بود، کم کم سرزمین «جُحفه» و سپس بیابان هاى خشک و سوزان «غدیر خم» از دور نمایان مى شد.
اینجا در حقیقت چهارراهى است که مردم سرزمین «حجاز» را از هم جدا مى کند، راهى به سوى «مدینه» در شمال، راهى به سمت «عراق» در شرق، و راهى به سمت غرب و سرزمین «مصر» و راهى به سوى سرزمین «یمن» در جنوب پیش مى رود و در همین جا باید آخرین خاطره و مهم ترین فصل این سفر بزرگ انجام پذیرد، و مسلمانان با دریافت آخرین دستور که در حقیقت نقطه پایانى در مأموریت هاى موفقیت آمیز پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود از هم جدا شوند.
روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربانمى گذشت، ناگهان دستور توقف از طرف پیامبر(صلى الله علیه وآله) به همراهان داده شد، مسلمانان با صداى بلند، آنهائى را که در پیشاپیش قافله در حرکت بودند به بازگشت دعوت کردند، و مهلت دادند تا عقب افتادگان نیز برسند، خورشید از خط نصف النهار گذشت، مؤذّن پیامبر(صلى الله علیه وآله) با صداى اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم به سرعت آماده نماز مى شدند، اما هوا به قدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند، در غیر این صورت ریگ هاى داغ بیابان و اشعه آفتاب، پا و سر آنها را ناراحت مى کرد.
نه سایبانى در صحرا به چشم مى خورد و نه سبزه و گیاه و درختى، جز تعدادى درخت لخت و عریان بیابانى که با گرما، با سرسختى مبارزه مى کردند.
جمعى به همین چند درخت پناه برده بودند، پارچه اى بر یکى از این درختان برهنه افکندند و سایبانى براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) ترتیب دادند، ولى بادهاى داغ به زیر این سایبان مى خزید و گرماى سوزان آفتاب را در زیر آن پخش مى کرد.
نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمه هاى کوچکى که با خود حمل مى کردند پناهنده شوند، ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آنها اطلاع داد که: همه باید براى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضمن خطبه مفصلى بیان مى شد، خود را آماده کنند.
کسانى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) فاصله داشتند قیافه ملکوتى او را در لابلاى جمعیت نمى توانستند مشاهده کنند.
لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد، و پیامبر(صلى الله علیه وآله)بر فراز آن قرار گرفت، نخست حمد و سپاس پروردگار به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود:
من به همین زودى دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما مى روم!
من مسئولم شما هم مسئولید!
شما درباره من چگونه شهادت مى دهید؟
مردم صدا بلند کرده گفتند: نَشْهَدُ أَنَّکَ قَدْ بَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَ جَهَدْتَ فَجَزاکَ اللّه خَیْراً:
«ما گواهى مى دهیم تو وظیفه رسالت را ابلاغ کردى و شرط خیر خواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خیر دهد».
سپس فرمود: «آیا شما به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز گواهى نمى دهید»؟!
همه گفتند: «آرى، گواهى مى دهیم».
فرمود: «خداوندا گواه باش»!...
بار دیگر فرمود: اى مردم! آیا صداى مرا مى شنوید؟...
گفتند: آرى، و به دنبال آن، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه باد چیزى شنیده نمى شد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:... اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید کرد؟
یکى از میان جمعیت صدا زد، کدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللّه؟!
پیامبر(صلى الله علیه وآله) بلافاصله گفت: اوّل، ثقل اکبر، کتاب خدا است که یک سوى آن به دست پروردگار، و سوى دیگرش در دست شما است، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید.
و اما دومین یادگار گرانقدر من، خاندان منند و خداوند لطیفِ خبیر به من خبر داده که این دو، هرگز از هم جدا نمى شوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید، که هلاک مى شوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.
ناگهان مردم دیدند پیامبر(صلى الله علیه وآله) به اطراف خود نگاه کرد، گویا کسى را جستجو مى کند و همین که چشمش به على(علیه السلام) افتاد، خم شد، دست او را گرفت و بلند کرد، آن چنان که سفیدى زیر بغل هر دو نمایان شد، و همه مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام است.
در اینجا صداى پیامبر(صلى الله علیه وآله)رساتر و بلندتر شد و فرمود: أَیُّهَا النّاسُ مَنْ أَوْلَى النّاسِ بِالْمُؤْمِنِیْنَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ: «چه کسى از همه مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است»؟!
گفتند: خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) داناترند!
پیامبر(صلى الله علیه وآله) گفت: خدا، مولا و رهبر من است، و من مولا و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم (و اراده من بر اراده آنها مقدم).
سپس فرمود: فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاه: «هر کس من مولا و رهبر او هستم، على، مولا و رهبر او است» ـ و این سخن را سه بار و به گفته بعضى از راویان حدیث، چهار بار تکرار کرد ـ .
و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشته عرض کرد:
اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ أَحِبَّ مَنْ أَحَبَّهُ وَ أَبْغِضْ مَنْ أَبْغَضَهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ وَ أَدِرِ الْحَقَّ مَعَهُ حَیْثُ دارَ:
«خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن بدار، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن، و آنها که یاریش را ترک کنند، از یارى خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار به هر سو که او مى چرخد».
سپس فرمود: أَلا فَلْیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ: «آگاه باشید، همه حاضران وظیفه دارند این خبر را به غائبان برسانند».
خطبه پیامبر(صلى الله علیه وآله) به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) و مردم فرو مى ریخت، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) خواند: الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی...: «امروز آئین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم».(15)
پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: اَللّهُ أَکْبَرُ، اَللّهُ أَکْبَرُ عَلى إِکْمالِ الدِّیْنِ وَ إِتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّ بِرِسالَتِى وَ الْوِلایَةِ لِعَلِىٍّ مِنْ بَعْدِى:
«خداوند بزرگ است ، همان خدائى که آئین خود را کامل، و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت على(علیه السلام) پس از من راضى و خشنود گشت».
در این هنگام شور و غوغائى در میان مردم افتاد و على(علیه السلام) را به این موقعیت تبریک مى گفتند، و از افراد سرشناسى که به او تبریک گفتند، «ابوبکر» و «عمر» بودند، که این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جارى ساختند: بَخٍّ بَخٍّ لَکَ یَا ابْنَ أَبِی طالِب أَصْبَحْتَ وَ أَمسَیتَ مَوْلایَ وَ مَوْلى کُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة:
«آفرین بر تو باد! آفرین بر تو باد! اى فرزند ابوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان باایمان شدى».
در این هنگام «ابن عباس» گفت: «به خدا این پیمان در گردن همه خواهد ماند».
و «حسّان بن ثابت» شاعر معروف، از پیامبر(صلى الله علیه وآله) اجازه خواست که به این مناسبت اشعارى بسراید، سپس اشعار معروف خود را چنین آغاز کرد:
یُنادِیهِمُ یَوْمَ الْغَدِیرِ نَبِیُّهُمْ *** بِخُمٍّ وَ أَسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیاً
فَقالَ فَمَنْ مَوْلاکُمُ وَ نَبِیُّکُمْ؟ *** فَقالُوا وَ لَمْ یَبْدُوا هُناکَ التَّعامِیاً
إِلهُکَ مَوْلانَا وَ أَنْتَ نَبِیُّنا *** وَ لَمْ تَلْقِ مِنّا فِى الْوِلایَةِ عاصِیاً
فَقالَ لَهُ قُمْ یا عَلِیُّ فَإِنَّنِی *** رَضِیتُکَ مِنْ بَعْدِی إِماماً وَ هادِیاً
فَمَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا وَلِیُّهُ *** فَکُونُوا لَهُ أَتْباعَ صِدْق مُوالِیاً
هُناکَ دَعَا اللّهُمَّ والِ وَلِیَّهُ *** وَ کُنْ لِلَّذِى عادا عَلِیّاً مُعادِیاً(16)
یعنى: «پیامبر آنها در روز غدیر در سرزمین خم به آنها ندا داد، و چه ندادهنده گرانقدرى»!
«فرمود: مولاى شما و پیامبر شما کیست؟ و آنها بدون چشم پوشى و اغماض صریحاً پاسخ گفتند»:
«خداى تو مولاى ما است و تو پیامبر مائى و ما از پذیرش ولایت تو سرپیچى نخواهیم کرد».
«پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) گفت: برخیز; زیرا من تو را بعد از خودم امام و رهبر انتخاب کردم».
«و سپس فرمود: هر کس من مولا و رهبر اویم این مرد، مولا و رهبر او است پس شما همه از سر صدق و راستى از او پیروى کنید».
«در این هنگام، پیامبر(صلى الله علیه وآله)عرض کرد: بارالها! دوست او را دوست بدار و با آن کس که با على دشمنى ورزد دشمن باش...».
این بود خلاصه اى از حدیث معروف غدیر که در کتب دانشمندان اهل تسنن و شیعه آمده است.(17)
* * *
3 ـ گفتگوها و ایرادها
شک نیست اگر این آیه در غیر مورد خلافت على(علیه السلام)بود ـ همان طور که گفتیم ـ به کمتر از این مقدار از روایات و قرائن موجود در خود آیه، قناعت مى شد; چنان که مفسران بزرگ اسلامى در تفسیر سایر آیات قرآن گاهى به یک دهم مدارک موجود در این آیه، و یا کمتر قناعت کرده اند، ولى متأسفانه حجاب تعصّب در اینجا مانع از قبول بسیارى از واقعیات شده است.
کسانى که پرچم مخالفت در برابر تفسیر این آیه و روایات متعددى که در شأن نزول آن و روایات ما فوق تواترى ـ که درباره اصل حادثه غدیر ـ وارد شده، برافراشته اند، دو دسته اند:
نخست آنها که از آغاز با روح عناد، لجاجت و حتى با هتک، توهین و بدگوئى و دشنام به شیعه، وارد این بحث شده اند.
دسته دیگرى که روح تحقیق و بررسى حقیقت را تا حدودى در خود حفظ کرده و به صورت استدلالى مسأله را تعقیب کرده اند، و به همین دلیل به قسمتى از حقایق اعتراف کرده ولى به دنبال ذکر پاره اى از اشکالات که شاید نتیجه شرائط خاص محیط فکریشان بوده است، از آیه و روایات مربوط به آن گذشته اند.
نمونه بارز دسته اول «ابن تیمیه» در کتاب «منهاج السنه» است که درست به کسى مى ماند که در روز روشن چشم خود را بر هم گذارد و انگشت ها را محکم در گوش کند و فریاد بزند خورشید کجا است؟
نه حاضر است گوشه چشم را بگشاید و کمى از حقایق را ببیند، و نه انگشت از گوش بردارد و کمى از غوغاى محدثان و مفسران اسلامى را بشنود.
پى در پى دشنام مى دهد و هتاکى مى کند، عذر این افراد، جهل، بى خبرى و تعصب هاى آمیخته با لجاجت و خشونت آنها است که تا انکار بدیهیات و مسائل واضحى که هر کس آن را درک مى کند، پیش مى روند.
لذا ما هرگز زحمت نقل سخنان آنها را به خود و زحمت شنیدن پاسخ آنها را به خوانندگان نمى دهیم.
کسى که در برابر این همه از دانشمندان و مفسران بزرگ اسلامى که اکثریت آنها از علماى اهل تسن اند و به نزول آیه در شأن على(علیه السلام)تصریح کرده اند، با کمال وقاحت مى گوید: «احدى از دانشمندان در کتاب خود چنین چیزى را نقل نکرده»!
در مقابل او چه مى توانیم بگوئیم و سخن او چه ارزشى دارد که روى آن بحث کنیم؟!
جالب این که «ابن تیمیه» براى تبرئه خود در برابر کتاب هاى معتبر فراوانى که به نزول آیه درباره على(علیه السلام) تصریح مى کند، با این جمله مضحک که: «احدى از دانشمندانى که مى دانند چه مى گویند، این آیه را در شأن على(علیه السلام)نمى دانند»! اکتفا کرده است.
گویا تنها دانشمندانى «مى فهمند، چه مى گویند» که با تمایلات افراطى عناد آلود و لجوجانه «ابن تیمیه» هم صدا باشند و گر نه هر کس هم صدا نشد، دانشمندى است که «نمى فهمد چه مى گوید»!
این منطق کسى است که خودخواهى و لجاج بر فکر او سایه شوم افکنده است... از این دسته بگذریم.
از میان ایراداتى که دسته دوم ذکر کرده اند، چند موضوع قابل بحث است که ذیلاً از نظر مى گذرانیم:
الف ـ آیا مولا به معنى اولى به تصرف است؟
مهم ترین ایرادى که در مورد روایت «غدیر» مى شود، این است که: «مولى» به معنى دوست و یار و یاور نیز آمده است، و معلوم نیست در اینجا به این معنى نباشد.
پاسخ این سخن، پیچیده نیست; زیرا هر ناظر بى طرفى مى داند تذکر و یادآورى دوستى على(علیه السلام) نیاز به این همه مقدمات، تشکیلات و خطبه خوانى دروسط بیابان خشک و سوزان و متوقف ساختن جمعیت و گرفتن اعتراف هاى پى در پى از جمعیت، نداشت، دوستى مسلمانان با یکدیگر یکى از بدیهى ترین مسائل اسلامى است که از آغاز اسلام وجود داشته است.
و آنگهى این مطلبى نبود که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) تا آن زمان آن را تبلیغ نکرده باشد، بارها آن را تبلیغ کرده بود.
چیزى نبود که از ابراز آن وحشت داشته باشد تا خدا به او دلدارى و تأمین دهد!
مسأله اى نبود که خداوند با این لحن که: «اگر آن را ابلاغ نکنى تبلیغ رسالت نکرده اى» با پیامبرش سخن بگوید.
همه اینها گواهى مى دهد، مسأله، مافوق یک دوستى ساده و عادى بوده که جزء الفباى اخوت اسلامى از روز اول اسلام، محسوب مى شده است.
به علاوه، اگر منظور بیان یک دوستى ساده بود، چرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) قبلاً از مردم اقرار مى گیرد: أَ لَسْتُ أَوْلى بِکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ: «آیا من نسبت به شما از خود شما سزاوارتر و صاحب اختیارتر نیستم»؟(18)
آیا این جمله هیچ تناسبى با بیان یک دوستى ساده دارد؟
و نیز یک دوستى ساده جاى این نداشت که: مردم حتى شخص عمر به على(علیه السلام) با این جمله: أَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلى کُلِّ مُؤْمِن وَ مُؤْمِنَة: «اى على تو مولاى من و مولاى هر مرد و زن مسلمان شدى» تبریک و تهنیت بگویند، و آن را یک موفقیت تازه بشمرند.(19)
مگر على(علیه السلام) تا آن روز به عنوان یک مسلمان عادى که دوستیش بر همه لازم است شناخته نشده بود؟!
مگر دوستى مسلمانان با یکدیگر چیز تازه اى بود که نیاز به تبریک داشته باشد آن هم در سال آخر عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله)؟!
افزون بر این، میان حدیث ثقلین و تعبیرات آمیخته با «وداع» پیامبر(صلى الله علیه وآله)، و مسأله دوستى على(علیه السلام) رابطه اى مى تواند وجود داشته باشد.
دوستى ساده على(علیه السلام) با مؤمنان ایجاب نمى کند که پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را در ردیف قرآن قرار دهد.(20)
آیا هر ناظر بى طرفى از این تعبیر نمى فهمد که در اینجا مسأله رهبرى مطرح است; زیرا قرآن بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، نخستین رهبر مسلمانان و بنابراین اهل بیت(علیهم السلام) دومین رهبر بوده اند.
ب ـ ارتباط آیات
گاهى گفته مى شود آیات قبل و بعد درباره اهل کتاب و خلافکارى هاى آنها است، مخصوصاً نویسنده تفسیر «المنار» در جلد 6، صفحه 466 روى این مسأله، پافشارى زیادى کرده است.
ولى همان طور که در تفسیر خود آیه گفتیم این موضوع اهمیت ندارد; زیرا:
اوّلاً ـ لحن آیه و تفاوت آن با آیات قبل و بعد، کاملاً نشان مى دهد که موضوع سخن در این آیه، موضوعى است که با آیات قبل و بعد، تفاوت دارد.
و ثانیاً ـ همان طور که بارها گفته ایم، قرآن یک کتاب کلاسیک نیست که مطالب آن در فصول و ابواب معینى دسته بندى شده باشد، بلکه طبق نیازها و حوادث مختلف و رویدادها نازل گردیده است.
لذا مشاهده مى کنیم قرآن گاه در حالى که درباره یکى از غزوات بحث مى کند، سخن یک حکم فرعى را به میان مى آورد، و در حالى که درباره یهود و نصارى سخن مى فرماید، روى سخن را به مسلمانان کرده و یکى از دستورهاى اسلامى را براى آنها بازگو مى کند (براى توضیح بیشتر مجدداً به بحثى که در آغاز تفسیر آیه داشتیم مراجعه فرمائید).
عجیب این که: بعضى از متعصبان اصرار دارند بگویند: این آیه در آغاز بعثت نازل شده است، با این که سوره «مائده» در اواخر عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شده.
و اگر بگویند: این یک آیه در «مکّه» در آغاز بعثت نازل شده و سپس به تناسب در لابلاى آیات این سوره قرار داده شده، مى گوئیم: این درست ضد آن است که شما آن را مى جوئید و مى طلبید; زیرا مى دانیم: پیامبر(صلى الله علیه وآله) در آغاز بعثت نه مبارزه با یهود داشت و نه با نصارى، بنابراین پیوند این آیه و آیات قبل و بعد بریده خواهد شد (دقت کنید).
اینها همه نشان مى دهد که: این آیه در معرض وزش طوفان تعصب قرار گرفته، و به همین دلیل، احتمالاتى در آن مطرح مى شود که در آیات مشابه آن به هیچ وجه از آن سخنى نیست، هر یک مى کوشد با بهانه و یا دستاویز بى اساسى آن را از مسیرش منحرف سازد!
ج ـ آیا این حدیث در همه کتب صحاح نقل شده؟!
بعضى مى گویند: چگونه مى توانیم این حدیث را بپذیریم، در حالى که «بخارى» و «مسلم» آن را در دو کتاب خود نقل نکرده اند.
این ایراد نیز از عجائب است; زیرا:
اوّلاً ـ بسیارى از احادیث معتبر وجود دارد که دانشمندان اهل تسنن آنها را پذیرفته اند، اما در «صحیح بخارى و مسلم» نیست و این نخستین حدیثى نیست که این وضع را به خود گرفته.
ثانیاً ـ مگر کتاب معتبر نزد آنها منحصر به این دو کتاب است، با این که در سایر منابع مورد اعتماد آنها حتى بعضى از «صحاح سته» (شش کتاب معروف و مورد اعتماد اهل سنت) مانند «سنن ابن ماجه»(21) و «مسند احمد حنبل»(22) این حدیث آمده است و دانشمندانى مانند «حاکم»، «ذهبى» و «ابن حجر» با تمام شهرت و تعصبى که دارند به صحیح بودن بسیارى از طرق این حدیث، اعتراف کرده اند، بنابراین، هیچ بعید نیست «بخارى» و «مسلم» در آن جوّ خاص و خفقان آلود محیط خود، نتوانسته و یا نخواسته اند چیزى را که بر خلاف مذاق زمامداران وقتشان بوده است، صریحاً در کتاب خود بیاورند.
د ـ چرا على(علیه السلام) و اهل بیت به این حدیث استدلال نکردند؟!
بعضى مى گویند: اگر حدیث غدیر با این عظمت وجود داشت; چرا خود على(علیه السلام) و اهل بیت او و یاران و علاقمندانش در موارد لزوم به آن استدلال نکردند؟!
آیا بهتر نبود: آنها به چنین مدرک مهمى براى اثبات حقانیت على(علیه السلام)استناد بجویند؟
این ایراد نیز از عدم احاطه به کتب اسلامى، اعم از حدیث، تاریخ و تفسیر، سرچشمه گرفته است; زیرا در کتب دانشمندان اهل تسنن موارد زیادى نقل شده که خود على(علیه السلام) و یا ائمه اهل بیت(علیهم السلام) و یا علاقمندان به این مکتب به حدیث غدیر استدلال کرده اند:
از جمله خود على(علیه السلام)در «روز شورا» طبق نقل «خطیب خوارزمى حنفى» در «مناقب» از «عامر بن واصله» چنین نقل مى کند:
در روز شورا با على(علیه السلام)در آن خانه بودم و شنیدم که به اعضاى شورا چنین مى گفت:
دلیل محکمى براى شما اقامه مى کنم که: عرب و عجم توانائى تغییر آن را نداشته باشند:
شما را به خدا سوگند! آیا در میان شما کسى هست که قبل از من خدا را به یگانگى خوانده باشد؟
(و سپس مفاخر معنوى خاندان رسالت را برشمرد تا رسید به اینجا).
شما را به خدا سوگند! آیا در میان شما احدى جز من هست که پیامبر(صلى الله علیه وآله)در حق او گفته باشد: «مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِیٌّ مَوْلاهُ اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عادِ مَنْ عاداهُ وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ لِیُبَلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِب»؟.
همه گفتند: نه.(23)
این روایت را «حموینى» در «فرائد السّمطین» در باب 58 و همچنین «ابن حاتم» در «درّ النظیم» و «دارقطنى» و «ابن عقده» و «ابن ابى الحدید» در «شرح نهج البلاغه» نقل کرده اند.(24)
و نیز مى خوانیم که: على(علیه السلام) بنا به نقل «فرائد السمطین» در باب 58 در ایام «عثمان» در مسجد در حضور جمعیت، به جریان غدیر استدلال کرد، و همچنین در «کوفه» در برابر کسانى که نص بر خلافت بلافصل او را از پیامبر(صلى الله علیه وآله) انکار مى کردند، صریحاً به این روایت استدلال نمود.
این حدیث را طبق نقل «الغدیر» چهار نفر از صحابه، و چهارده نفر از تابعین طبق نقل منابع معروف اهل تسنن روایت کرده اند.
و نیز در روز جنگ «جمل» طبق نقل «حاکم» در کتاب «مستدرک»، جلد سوم، صفحه 371 در برابر «طلحه» با آن استدلال فرمود.(25)
و نیز در روز جنگ «صفین» طبق نقل «سلیم بن قیس هلالى» على(علیه السلام) در لشگرگاه خود در برابر جمعى از مهاجرین و انصار و مردمى که از اطراف گرد آمده بودند، به این حدیث استدلال کرد، و دوازده نفر از بدریین (کسانى که جنگ بدر را در خدمت پیغمبر(صلى الله علیه وآله) درک کرده بودند) برخاستند و گواهى دادند که این حدیث را از پیامبر(صلى الله علیه وآله) شنیده اند!(26)
بعد از على(علیه السلام) بانوى اسلام فاطمه زهرا(علیهما السلام)، امام حسن، امام حسین(علیهما السلام)، عبداللّه بن جعفر، عمار یاسر، قیس بن سعد، عمر بن عبد العزیز و مأمون خلیفه عباسى به آن استناد جستند و حتى «عمرو بن عاص» در نامه اى که به «معاویه» نوشت براى این که به او اثبات کند به خوبى از حقایق مربوط به موقعیت على(علیه السلام)و وضع معاویه آگاه است صریحاً مسأله «غدیر» را یادآورى کرده، و «خطیب خوارزمى حنفى» در کتاب «مناقب»، صفحه 124 آن را نقل کرده است(27) (کسانى که مایل به توضیحات بیشتر و آگاهى از منابع مختلف این روایات در زمینه استدلال على(علیه السلام) و اهل بیت و جمعى از صحابه و غیر صحابه به حدیث غدیر هستند مى توانند به کتاب «الغدیر»، جلد اول، صفحات 159 تا 213 مراجعه کنند، مرحوم «علامه امینى» استدلال به این حدیث را از «22 نفر» از صحابه و غیر صحابه در موارد مختلف نقل کرده است).
هـ ـ جمله آخر آیه چه مفهومى دارد؟
مى گویند: اگر این آیه مربوط به نصب على(علیه السلام) به خلافت و ولایت و داستان غدیر خم است پس این جمله آخر که مى فرماید: إِنَّ اللّهَ لایَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِین: «خداوند قوم کافر را هدایت نمى کند» چه ارتباطى با این مسأله مى تواند داشته باشد؟
براى پاسخ به این ایراد کافى است بدانیم: کفر در لغت و همچنین در لسان قرآن، به معنى انکار و مخالفت و ترک است.
گاهى به انکار خدا و یا نبوت پیامبر(صلى الله علیه وآله) اطلاق مى شود،
و گاهى به انکار و یا مخالفت در برابر دستورات دیگر، در سوره «آل عمران» آیه 97 در مورد حج مى خوانیم: وَ مَنْ کَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِیٌّ عَنِ الْعالَمین: «کسانى که دستور حج را زیر پا بگذارند و با آن مخالفت نمایند به خدا زیانى نمى رسانند خداوند از همه جهانیان بى نیاز است».
و در سوره «بقره» آیه 102 درباره ساحران و آنها که آلوده به سحر شدند اطلاق کلمه کفر شده است: «وَ ما یُعَلِّمانِ مِنْ أَحَد حَتّى یَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاتَکْفُرْ».
و نیز در آیه 22 سوره «ابراهیم» مى بینیم که شیطان در برابر کسانى که از او پیروى و اطاعت کردند در روز رستاخیز صریحاً اظهار تنفر کرده و به آنها مى گوید: «شما در اطاعت اوامر الهى مرا شریک او ساختید و من امروز نسبت به این کار شما کفر مىورزم» (إِنِّی کَفَرْتُ بِما أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْل).
بنابراین اطلاق «کفر» بر مخالفان مسأله ولایت و رهبرى جاى تعجب نیست.
و ـ آیا دو ولىّ در یک زمان ممکن است؟
بهانه دیگرى که براى سر باز زدن از این حدیث متواتر، و همچنین آیه مورد بحث ذکر کرده اند این است که: اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) على(علیه السلام) را در «غدیر خم» به ولایت و رهبرى و خلافت نصب کرده باشد، لازمه اش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد خواهد بود!
ولى توجه به شرائط و اوضاع خاص زمان نزول آیه، و ورود حدیث و همچنین قرائنى که در گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله)وجود دارد، این بهانه را به کلى برطرف مى کند; زیرا مى دانیم: این جریان در ماه هاى آخر عمر پیامبر(صلى الله علیه وآله)واقع شد، در حالى که او آخرین دستورات را به مردم ابلاغ مى کرد، به خصوص این که صریحاً فرمود: «من به زودى از میان شما مى روم و دو چیز گرانمایه را در میان شما مى گذارم».
کسى که این سخن را مى گوید پیدا است در صدد تعیین جانشین خویش است و براى آینده برنامه ریزى مى کند، نه براى زمان حاضر، بنابراین روشن است: منظورش وجود دو رهبر و دو پیشوا در زمان واحد نیست.
موضوع جالب توجه این که در حالى که بعضى از دانشمندان اهل تسنن این ایراد را مطرح مى کنند، بعضى دیگر ایرادى درست در نقطه مقابل آن مطرح کرده اند و آن این که: پیامبر(صلى الله علیه وآله) ولایت و خلافت على(علیه السلام) را تعیین کرد ولى تاریخ آن را روشن نساخت چه مانعى دارد که این ولایت و خلافت بعد از سه خلیفه دیگر باشد؟!
راستى حیرت آور است، بعضى از این طرف بام، مى افتند و بعضى از آن طرف، و تعصب ها مانع مى شود که: روى متن قضیه تکیه کنند.
باید کسى از آنها سؤال کند: اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خواست چهارمین خلیفه خود را تعیین کند و در فکر آینده مسلمانان بود، پس چرا خلیفه اول و دوم و سوم خود را که مقدم بر او بودند و تعیین آن لازم تر بود، در مراسم غدیر بیان نکرد؟!
بار دیگر گفته سابق خود را تکرار مى کنیم و این بحث را پایان مى دهیم که: اگر نظرهاى خاصى در کار نبود، این همه اشکال تراشى در زمینه این آیه و این حدیث نمى شد، همان طور که در موارد دیگر نشده است.
* * *
1 ـ جمله «بَلِّغْ» به طورى که «راغب» در «مفردات» مى گوید: از جمله «أَبْلِغْ» تأکید بیشترى را مى رساند.
2 ـ «اسباب نزول الآیات»، صفحه 135، مؤسسة الحلبى و شرکا، قاهره، 1388 هـ ق.
3 ـ «الطرائف» سیّد بن طاووس حسنى، صفحه 121، چاپخانه خیام، قم، طبع اول، 1371 هـ ق.
4 ـ «درّ المنثور»، چاپ دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق ـ «فتح القدیر»، جلد 2، صفحه 60، عالم الکتب.
5 ـ تفسیر «کبیر»، جلد 12، صفحه 49، دار الکتب العلمیة تهران، طبع دوم (صفحه 399، چاپى دیگر)، ذیل آیه مورد بحث.
6 ـ «الفصول المهمة» ابن صباغ مالکى، صفحه 24، مطبعة العدل نجف.
7 ـ «درّ المنثور»، چاپ دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق.
8 ـ «فتح القدیر» شوکانى، جلد 2، صفحه 60، عالم الکتب، 5 جلدى.
9 ـ تفسیر «آلوسى» (روح المعانى)، جلد 6، صفحه 188، ذیل آیه مورد بحث.
10 ـ «ینابیع المودة» قندوزى، جلد 1، صفحه 359، دار الاسوة، طبع اول، 1416 هـ ق، تحقیق سیّد على جمال اشرف الحسینى.
11 ـ تفسیر «المنار»، ذیل آیه مورد بحث.
12 ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 298، چاپ دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق.
13 ـ براى آگاهى بیشتر به «الغدیر»، جلد 1، صفحه 214 به بعد (دار الکتب العربى، بیروت، 1379 هـ ق) مراجعه فرمائید.
14 ـ تعداد همراهان پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بعضى نود هزار و بعضى صد و چهارده هزار و بعضى صد و بیست هزار و بعضى صد و بیست و چهار هزار نفر نوشته اند.
15 ـ مائده، آیه 3.
16 ـ این اشعار را جمعى از بزرگان دانشمندان اهل تسنن نقل کرده اند، که از میان آنها مى توان: حافظ «ابونعیم اصفهانى»، و حافظ «ابوسعید سجستانى» و «خوارزمى مالکى» و حافظ «ابوعبداللّه مرزبانى» و «گنجى شافعى» و «جلال الدین سیوطى» و «سبط بن جوزى» و «صدر الدین حموى» را نام برد 2
(بحار الانوار، جلد 37، صفحه 112).
17 ـ براى آگاهى بیشتر به «بحار الانوار»، جلد 37، صفحه 108 به بعد، أَبْوابُ النُّصُوصِ الدّالَّةِ عَلَى الْخُصُوصِ عَلى اِمامَةِ أَمِیْرِ الْمُؤْمِنِیْنَ...، باب 52: أَخْبارُ الْغَدِیْرِ وَ ما صَدَرَ فِى ذلِکَ الْیَوْمِ...
18 ـ این جمله در روایات متعددى وارد شده است.
19 ـ این قسمت از حدیث را که به حدیث «تهنیت» معروف شده است بسیارى از علماى بزرگ حدیث و تفسیر و تاریخ از دانشمندان اهل تسنن به طرق متعدد از جمعى از صحابه مانند «ابن عباس» و «ابوهریره» و «برّاء بن عازب» و «زید بن ارقم» نقل کرده اند و مرحوم «علامه امینى» در جلد اول «الغدیر» این حدیث را از شصت دانشمند اهل سنت نقل کرده است!
20 ـ حدیث «ثقلین» از احادیث متواترى است که در بسیارى از کتب اهل تسنن از جمعى از صحابه مانند: «ابوسعید خدرى»، «زید بن ارقم»، «زید بن ثابت»، «ابوهریره»، «حذیفة بن اسید»، «جابر بن عبداللّه انصارى»، «عبداللّه بن حنطب»، «عبد بن حمید»، «جبیر بن مطعم»، «ضمره اسلمى»، «ابوذر غفارى»، «ابورافع» و «ام سلمه»، از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل کرده اند.
21 ـ جلد اول، صفحات 55 و 58 (صفحات 43 و 45، دار الفکر بیروت، تحقیق: محمّد فؤاد عبدالباقى).
22 ـ جلد اول، صفحات 84، 88، 118، 119، 152 و 331 و جلد 4، صفحات 281، 368، 370، 372، 373،
و جلد 5، صفحات 347، 366، 370 و 419 (دار صادر بیروت، 6 جلدى).
23 ـ «مناقب»، صفحه 217 (صفحه 313 «مناقب» موفق خوارزمى، انتشارات جامعه مدرسین قم،
طبع دوم، 1411 هـ ق) ـ «شرح الاخبار» قاضى نعمان مغربى، جلد 2، صفحه 191، مؤسسة النشر الاسلامى، وابسته به جامعه مدرسین، قم، تحقیق: سیّد محمّد حسینى جلالى ـ «احتجاج طبرسى»، جلد 1، صفحات 189، 190 و 191، دار النعمان، تحقیق: سیّد محمّد باقر خرسان ـ «الغدیر»، جلد 1، صفحه 159 به بعد، دار الکتاب العربى، بیروت، طبع 1379 هـ ق.
24 ـ «شرح نهج البلاغه» ابن ابى الحدید، جلد 6، صفحه 167، کتابخانه آیت اللّه مرعشى، قم، 1404 هـ ق.
25 ـ «مستدرک حاکم»، جلد 3، صفحه 371، دار المعرفة بیروت، 1406 هـ ق.
26 ـ «بحار الانوار»، جلد 33، صفحه 141 ـ «کتاب سلیم بن قیس»، صفحه 748، انتشارات الهادى، قم، 1415 هـ ق.
27 ـ «مناقب خطیب خوارزمى»، صفحه 199، انتشارات جامعه مدرسین قم، طبع دوم، 1411 هـ ق
......................
تفسیر نمونه

























