- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
- در ویژه های احسن الحدیث
- در تفسیر قرآن کریم استاد مفسر دکتر محمدعلی انصاری (4972 کلیپ)
- در شرح نهج البلاغه استاد مفسر دکتر محمدعلی انصاری (2850 کلیپ)
- در نکات و تفاسیر قرآنی
- در شرح نهج البلاغه
- در ویژه های احسن الحدیث
- در ویژه های احسن الحدیث
- در علما و دانشمندان شیعه
- در کلیپ صوتی و تصویری
- در نکات و تفاسیر قرآنی
- در ویژه های احسن الحدیث
هدف داری آفرینش،استاد دکتر محمدعلی
فلسفه احکام ، آیت الله مکارم شیرازی
فهم قرآن از نگاه امام خمینی(ره )
بسم الله الرحمن الرحیم
در سلسله مطالب روزانه که توسط
شرح سوره مبارکه آل عمران، بخش چهاردهم، آیت الله
استنباط از ظاهر و باطن قرآن
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم «الحمد للّه الّذى أنزل على عبده
آمار بازدید
احسن الحدیث
شرح آیات 61 لغایت 63 سوره مبارکه المائده
61- وَإِذَا جَاءُوكُمْ قَالُوا آمَنَّا وَقَد دَّخَلُوا بِالْكُفْرِ وَهُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ ۚ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا كَانُوا يَكْتُمُونَ
62- وَتَرَىٰ كَثِيرًا مِّنْهُمْ يُسَارِعُونَ فِي الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ ۚ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ
63- لَوْلَا يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ عَن قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ وَأَكْلِهِمُ السُّحْتَ ۚ لَبِئْسَ مَا كَانُوا يَصْنَعُونَ
61- هنگامى که نزد شما مى آیند، مى گویند: «ایمان آورده ایم.» (امّا) با کفر وارد شده اند، و با کفر خارج شده اند; و خداوند، از آنچه کتمان مى کردند،آگاهتر است.
62- بسیارى از آنان را مى بینى که در گناه و تعدّى، و خوردن مال حرام، شتاب مى کنند. چه بد و ناپسند است کارى که انجام مى دادند
63- چرا دانشمندان و علما (ى یهود و نصارا)، آنها را از سخنان گناه آمیز و خوردن مال حرام، نهى نمى کنند؟! چه بد و ناپسند است عملى که انجام مى دادند!
وظیفه دانشمند در جلوگیرى از گناه
در آیه نخست ـ براى تکمیل بحث درباره منافقان اهل کتاب ـ پرده از روى نفاق درونى آنها برداشته و به مسلمانان چنین اعلام مى کند: «هنگامى که نزد شما مى آیند، مى گویند ایمان آورده ایم در حالى که با قلبى مملوّ از کفر داخل مى شوند و به همان حال نیز از نزد شما بیرون مى روند» (وَ إِذا جاؤُکُمْ قالُوا آمَنّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْکُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ).
و منطق و استدلال و سخنان شما در قلب آنها کمترین اثرى نمى بخشد.
بنابراین، چهره هاى حق به جانب و اظهار ایمان و همچنین پذیرش ظاهرى و ریاکارانه اى که در برابر سخنان شما نشان مى دهند، نباید شما را فریب دهد.
و در پایان آیه، به آنها اخطار مى کند که با تمام این پرده پوشى ها «خداوند از آنچه آنها کتمان مى کنند، از همه نسبت به آنان آگاه تر و با خبرتر است» (وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما کانُوا یَکْتُمُونَ).
* * *
و در آیه بعد، نشانه هاى دیگرى از نفاق آنها را بازگو مى کند، از جمله مى فرماید: «بسیارى از آنها را مى بینى که در مسیر گناه، ستم و خوردن اموال حرام بر یکدیگر سبقت مى جویند» (وَ تَرى کَثیراً مِنْهُمْ یُسارِعُونَ فِی الإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ).(1)
یعنى آنها آن چنان در راه گناه و ستم گام بر مى دارند که گویا به سوى اهداف افتخارآمیزى پیش مى روند، و بدون هیچگونه شرم و حیا، سعى مى کنند از یکدیگر پیشى گیرند.
باید توجه داشت: کلمه «اثم» هم به معنى کفر آمده است و هم به معنى هر گونه «گناه»، ولى چون در اینجا در مقابل «عدوان» قرار گرفته است، بعضى از مفسران آن را به معنى گناهانى که زیان آن تنها متوجه خود انسان مى شود تفسیر کرده اند، بر خلاف «عدوان» که زیان آن به دیگران مى رسد.
این احتمال نیز هست که ذکر «عدوان» بعد از ذکر «اثم» به اصطلاح از قبیل ذکر عام بعد از خاص، و ذکر «اکل سحت» بعد از آنها از قبیل ذکر اخص بوده باشد.
به این ترتیب، قبلاً آنها را به خاطر هر گونه گناه مذمت مى کند، و سپس روى دو گناه بزرگ به خاطر اهمیتى که داشته اند، انگشت مى گذارد، یکى ستمگرى و دیگرى خوردن اموال حرام، اعم از رشوه و غیر آن.
کوتاه سخن این که: قرآن این دسته از منافقان اهل کتاب را، به خاطر پرده درى، جرأت و بى پروائى در برابر هر گونه گناه و به خصوص ستمگرى و بالاخص خوردن اموال نامشروع، همانند رشوه، و ربا و مانند آن مذمت مى کند.
و در پایان آیه، براى تأکید بر زشتى اعمال آنها مى گوید: «چه عمل زشت و ننگینى آنها انجام مى دادند» (لَبِئْسَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ).
از تعبیر «کانُوا یَعْمَلُونَ» چنین استفاده مى شود که: انجام این اعمال براى آنها جنبه اتفاقى نداشته، بلکه بر آن مداومت داشته و مکرر مرتکب آن شده اند.
* * *
سپس در آیه سوم، حمله را متوجه دانشمندان آنها کرده که با سکوت خود آنان را به گناه تشویق مى نمودند، مى فرماید: «چرا دانشمندان مسیحى و علماى یهود، آنها را از سخنان گناه آلود و خوردن اموال نامشروع باز نمى دارند»
(لَوْ لا یَنْهاهُمُ الرَّبّانِیُّونَ وَ الأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الإِثْمَ وَ أَکْلِهِمُ السُّحْتَ).
همان طور که در سابق اشاره کرده ایم «رَبّانِیُّون» جمع «ربّانى» و در اصل، از کلمه «ربّ» گرفته شده، و به معنى دانشمندانى است که مردم را به سوى خدا دعوت مى کنند، ولى در بسیارى از موارد، این کلمه، به علماى مذهبى مسیحى اطلاق مى شده است.
و «أَحْبار» جمع «حَبْر» (بر وزن ابر) به معنى دانشمندانى است که اثر نیکى از خود در جامعه مى گذارند، ولى در بسیارى از موارد به علماى یهود گفته مى شود.
ضمناً از این که در این آیه، ذکرى از «عدوان» که در آیه قبل بود دیده نمى شود، بعضى استفاده کرده اند که «اثم» به همان معناى وسیع کلمه است که «عدوان» در آن درج است.
در این آیه، بر خلاف آیه گذشته تعبیر به «قَوْلِهِمُ الاِثْمَ» شده است، این تعبیر ممکن است، اشاره به این بوده باشد که دانشمندان موظفند مردم را هم از سخنان گناه آلود باز دارند، و هم از گناه.
و یا این که «قول» در اینجا به معنى اعتقاد است یعنى دانشمندان براى اصلاح یک اجتماع فاسد، نخست باید افکار و اعتقادات نادرست آنها را تغییر دهند; زیرا تا انقلابى در افکار پیدا نشود، نمى توان انتظار اصلاًحات عمیق در جنبه هاى عملى داشت.
و به این ترتیب، آیه، راه اصلاح جامعه فاسد را که باید از انقلاب فکرى شروع شود، به دانشمندان نشان مى دهد.
و در پایان آیه، قرآن به همان شکل که گناهکاران اصلى را مذمت نمود، دانشمندان ساکت و ترک کننده امر به معروف و نهى از منکر را مورد مذمت قرار داده، مى فرماید: «چه زشت است کارى که آنها انجام مى دادند»! (لَبِئْسَ ما کانُوا یَصْنَعُونَ).
و به این گونه، روشن مى شود سرنوشت کسانى که وظیفه بزرگ امر به معروف و نهى از منکر را ترک مى کنند ـ به خصوص اگر از دانشمندان و علما باشند ـ سرنوشت همان گناهکاران است و در حقیقت شریک جرم آنها محسوب مى شوند.
از «ابن عباس» مفسر معروف نقل شده که مى گفت: این آیه شدیدترین آیه اى است که دانشمندان وظیفه نشناس و ساکت را توبیخ و مذمت مى کند.
بدیهى است این حکم، اختصاصى به علماى خاموش و ساکتِ یهود و نصارى ندارد، بلکه تمام رهبران فکرى و دانشمندانى که ـ به هنگام آلوده شدن مردم به گناه و سرعت گرفتن در راه ظلم و فساد ـ خاموش مى نشینند را در بر مى گیرد; زیرا حکم خدا درباره همگان یکسان است!
از امیر مؤمنان على(علیه السلام) نقل شده: که در خطبه اى فرمود: «اقوام گذشته به این جهت هلاک و نابود گشتند که مرتکب گناهان مى شدند، اما دانشمندانشان سکوت مى کردند، و نهى از منکر نمى نمودند، در این هنگام بلاها و کیفرهاى الهى بر آنها فرود مى آمد، پس شما اى مردم! امر به معروف کنید و نهى از منکر نمائید، تا به سرنوشت آنها دچار نشوید».(1)
و همین مضمون در «نهج البلاغه» در اواخر خطبه «قاصعه» (خطبه 192) نیز آمده است:
فَاِنَّ اللّهَ سُبْحانَهُ لَمْ یَلْعَنِ الْقَرْنَ الْماضِىَ بَیْنَ أَیْدِیْکُمْ اِلاّ لِتَرْکِهِمُ الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْىَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَلَعَنَ اللّهُ السُّفَهاءَ لِرُکُوبِ الْمَعاصِى وَ الْحُلَماءَ لِتَرْکِ التَّناهِى:
«خداوند متعال مردم قرون پیشین را از رحمت خود دور نساخت مگر به خاطر این که امر به معروف و نهى از منکر را ترک گفتند، عوام را به خاطر ارتکاب گناه و دانشمندان را به خاطر ترک نهى از منکر، مورد لعن خود قرار داد و از رحمت خویش دور ساخت».
قابل توجه این که: درباره توده مردم در آیه سابق تعبیر به «یَعْمَلُون» شده و در این آیه در مورد دانشمندان تعبیر به «یَصْنَعُون» و مى دانیم که «یَصْنَعُون» از ماده «صنع» به معنى کارهائى است که از روى دقت و مهارت انجام مى گیرد، ولى «یَعْمَلُون» از ماده «عمل» به هر گونه کار گفته مى شود اگر چه دقتى در آن نباشد و این خود متضمن مذمت بیشترى است; زیرا اگر مردم نادان و عوام کارهاى بدى انجام مى دهند، قسمتى از آن، به خاطر نادانى و بى اطلاعى است، ولى دانشمندى که وظیفه خود را عمل نکند، حساب شده، آگاهانه و ماهرانه مرتکب خلاف شده است، و به همین دلیل مجازات عالم، از جاهل، سنگین تر و سخت تر است!
* * *
1 ـ درباره معنى «سُحْت» در ذیل آیه 42 همین سوره و درباره «یُسارِعُونَ» در ذیل آیه 41 همین سوره و درباره «اثم» ذیل آیه 219 سوره «بقره»، در جلد دوم، بحث هائى گذشت.
2 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحات 648 و 649، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «کافى»، جلد 5، صفحه 57، دار الکتب الاسلامیة ـ «وسائل الشیعه»، جلد 16، صفحه 120، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 97، صفحات 74 و 90 ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 296، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق ـ تفسیر «ابن کثیر»، جلد 2، صفحه 77، دار المعرفة بیروت، 1412 هـ ق.
..........................
تفسیر نمونه
شرح آیات 59 و 60 سوره مبارکه المائده
59- قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ هَلْ تَنقِمُونَ مِنَّا إِلَّا أَنْ آمَنَّا بِاللَّهِ وَمَا أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلُ وَأَنَّ أَكْثَرَكُمْ فَاسِقُونَ
60- قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِندَ اللَّهِ ۚ مَن لَّعَنَهُ اللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ ۚ أُولَٰئِكَ شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضَلُّ عَن سَوَاءِ السَّبِيلِ
59- بگو: «اى اهل کتاب! آیا بر ما خرده مى گیرید؟! مگر جز این است که ما به خداوند یگانه، و به آنچه بر ما نازل شده، و به آنچه پیش از این نازل گردیده، ایمان آورده ایم، در حالى که بیشتر شما، از راه حق، خارج شده اید»
60- بگو: «آیا شما را از جایگاه و کیفرى که نزد خدا بدتر از این است، با خبر کنم؟ کسانى که خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، و بعضى از آنها را به صورت میمون ها و خوک ها قرار داده; و دربندگى طاغوت در آمده اند; موقعیّت و جایگاه آنها، بدتر است; و از راه راست، گمراهترند»
از «عبداللّه بن عباس» نقل شده که: جمعى از یهود نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمده، درخواست کردند: عقائد خود را براى آنها شرح دهد، پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:
من به خداى بزرگ و یگانه ایمان دارم، و آنچه بر ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، موسى، عیسى(علیهم السلام) و همه پیامبران الهى نازل شده را حق مى دانم، و در میان آنها جدائى نمى افکنم.
آنها گفتند: ما عیسى(علیه السلام) را نمى شناسیم و به پیامبرى نمى پذیریم، سپس افزودند:
ما هیچ آئینى را بدتر از آئین شما سراغ نداریم! آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.(1)
تفسیر:
آیا پاداش ایمان به خدا و پیامبران این است؟
در آیه نخست، خداوند به پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد که از اهل کتاب چنین سؤال کند: «بگو: چه کار خلافى از ما سر زده که شما از ما عیب مى گیرید و انتقاد مى کنید، جز این است که ما به خداى یگانه ایمان آورده ایم و در برابر آنچه بر ما و بر انبیاء پیشین نازل شده، تسلیم هستیم» (قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّا إِلاّ أَنْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ).(2)
این آیه، در حقیقت اشاره به گوشه اى دیگر از لجاجت ها و تعصب هاى بى مورد یهود مى کند که براى غیر خود و غیر آئین تحریف شده خویش هیچگونه ارزشى قائل نبودند و به خاطر همین تعصب شدید، حق در نظر آنها باطل و باطل در نظر آنان حق جلوه مى کرد.
و در پایان آیه، جمله اى مى بینیم که در حقیقت بیان علت جمله قبل است این جمله مى گوید: «بیشتر شما فاسق و آلوده به گناهید» (وَ أَنَّ أَکْثَرَکُمْ فاسِقُونَ).
اگر شما توحید خالص و تسلیم در برابر تمام کتب آسمانى را بر ما ایراد مى گیرید به خاطر آن است که بیشتر شما فاسق و آلوده به گناه شده اید، چون خود شما آلوده و منحرفید اگر کسانى پاک و بر جاده حق باشند، در نظر شما عیب است.
اصولاً در محیط هاى آلوده که اکثریت آن را افراد فاسق و آلوده به گناه تشکیل مى دهند، گاهى مقیاس حق و باطل آن چنان دگرگون مى شود که عقیده پاک و عمل صالح، زشت و قابل انتقاد مى گردد، و عقائد و اعمال نادرست، زیبا و شایسته تحسین جلوه مى کند، این، خاصیت همان مسخ فکرى است که بر اثر فرو رفتن در گناه و خو گرفتن به آن به انسان دست مى دهد.
ولى باید توجه داشت: آیه ـ همان طور که سابقاً هم اشاره کرده ایم ـ همه اهل کتاب را مورد انتقاد قرار نمى دهد، بلکه حساب اقلیت صالح را با کلمه «أکثر» در اینجا نیز به دقت جدا کرده است.
* * *
در آیه دوم، عقائد تحریف شده و اعمال نادرست اهل کتاب، و کیفرهائى که دامنگیر آنها گردیده است را با وضع مؤمنان راستین و مسلمان مقایسه کرده، تا معلوم شود کدام یک از این دو دسته درخور انتقاد و سرزنش هستند.
این یک پاسخ منطقى است که براى متوجه ساختن افراد لجوج و متعصب به کار مى رود.
در این مقایسه چنین اعلام مى دارد: اى پیامبر به آنها بگو آیا ایمان به خداى یگانه و کتب آسمانى داشتن درخور سرزنش و ایراد است، یا اعمال نارواى کسانى که گرفتار آن همه مجازات الهى شدند؟
«به آنها بگو آیا شما را آگاه کنم از کسانى که پاداش کارشان در پیشگاه خدا از این بدتر است»؟ (قُلْ هَلْ أُنَبِّئُکُمْ بِشَرّ مِنْ ذلِکَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّهِ).(3)
شک نیست که ایمان به خدا و کتب آسمانى، چیز بدى نیست، و این که در آیه فوق آن را با اعمال و افکار اهل کتاب مقایسه کرده، مى گوید: «کدام یک بدتر است»؟! در حقیقت یک نوع کنایه مى باشد، همان طور که گاهى مى بینیم فرد ناپاکى از فرد پاکى انتقاد مى کند، او در جواب مى گوید: آیا پاکدامنان بدترند یا آلودگان؟
سپس به تشریح این مطلب پرداخته، مى فرماید: «آنها که بر اثر اعمالشان مورد لعن و غضب پروردگار واقع شدند، از آنها «میمون ها» و «خوک هائى» قرار داده، و آنها که پرستش طاغوت و بت نمودند، مسلماً این چنین افراد، موقعیتشان در این دنیا و محل و جایگاهشان در روز قیامت بدتر خواهد بود، و از راه راست و جاده مستقیم گمراه ترند» (مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ وَ غَضِبَ عَلَیْهِ وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازیرَ وَ عَبَدَ الطّاغُوتَ أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبیلِ).(4)
درباره معنى مسخ و تغییر چهره دادن بعضى از انسان ها و این که آیا منظور از آن مسخ و دگرگون شدن چهره جسمانى است یا دگرگونى چهره فکرى و اخلاقى، به خواست خدا به طور مشروح در ذیل آیه 163 سوره «اعراف» سخن خواهیم گفت.
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 367، ذیل آیه، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ تفسیر «تبیان»، جلد 1، صفحه 481، و جلد 3، صفحات 570 و 571، مکتب الاعلام الاسلامى، طبع اول، 1409 هـ ق ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحه 233، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحات 294 و 295، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق.
2 ـ «تَنْقِمُونَ» از ماده «نقمت» در اصل، به معنى انکار کردن چیزى است با زبان و یا به وسیله عمل، و مجازات نمودن.
3 ـ «مَثُوبَةً» و «ثواب» در اصل، به معنى رجوع و بازگشت به حالت اول است و به هرگونه سرنوشت یا جزا (پاداش و کیفر) نیز گفته مى شود، ولى غالباً در مورد پاداش هاى نیک به کار مى رود، و گاهى به معنى مجازات نیز به کار رفته، در آیه فوق مى تواند به معنى سرنو شت و یا به معنى جزا و کیفر بوده باشد.
4 ـ «سَواء» در لغت به معنى مساوات، اعتدال و برابرى است، و این که به جاده مستقیم در آیه فوق «سواء السبیل» گفته شده به خاطر آن است که قسمت هاى آن برابر و دو طرف آن مساوى و هموار است، و به هر روش معتدل و منظم و خالى از انحراف، راه راست گفته مى شود.
ضمناً باید توجه داشت: جمله «عَبَدَ الطّاغُوتَ» عطف بر جمله «مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ» مى باشد و «عَبَدَ» فعل ماضى است نه جمع «عبد»، آن چنان که بعضى احتمال داده اند.
و این که: در آیه فوق نسبت پرستش طاغوت به اهل کتاب داده شده، یا اشاره به گوساله پرستى یهود است و یا اشاره به تسلیم بى قید و شرط آنها در برابر پیشوایان منحرفشان.
..........................
تفسیر نمونه
شرح آیات 57 و 58 سوره مبارکه المائده
57- يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَّخِذُوا الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِّنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلِكُمْ وَالْكُفَّارَ أَوْلِيَاءَ ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ
58- وَإِذَا نَادَيْتُمْ إِلَى الصَّلَاةِ اتَّخَذُوهَا هُزُوًا وَلَعِبًا ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ
57- اى کسانى که ایمان آورده اید! افرادى که آیین شما را به باد استهزا و بازى مى گیرند از اهل کتاب و مشرکان را ولىّ خود انتخاب نکنید; و از (نافرمانى) خدا بپرهیزید اگر ایمان دارید
58- هنگامى که (مردم را) به نماز فرا مى خوانید، آن را به مسخره و بازى مى گیرند; این بخاطر آن است که آنها گروهى نابخردند
در تفسیر «مجمع البیان»، «ابوالفتوح رازى» و «فخر رازى» نقل شده که دو نفر از مشرکان به نام «رفاعه» و «سوید»، اظهار اسلام کردند و سپس جزء دار و دسته منافقان شدند.
بعضى از مسلمانان با این دو نفر رفت و آمد داشتند و اظهار دوستى مى کردند، آیات فوق نازل شد و به آنها اخطار کرد که از این عمل بپرهیزید.(1)
از اینجا روشن مى شود که اگر در این آیه سخن از ولایت به معنى دوستى به میان آمده، ـ نه به معنى سرپرستى و تصرف که در آیات قبل بود ـ به خاطر آن است که این آیات شأن نزولى جداى از آن آیات دارد و نمى توان یکى را بر دیگرى قرینه گرفت.
و در شأن نزول آیه دوم که دنباله آیه قبل است، نقل شده که: جمعى از یهود و بعضى از نصارى صداى مؤذن را که مى شنیدند و یا قیام مسلمانان را به نماز مى دیدند، شروع به مسخره و استهزاء مى کردند، قرآن مسلمانان را از طرح دوستى با این گونه افراد بر حذر داشت.(2)
تفسیر:
دوستى با این گروه ها ممنوع
خداوند در این آیه بار دیگر به مؤمنان دستور مى دهد که از انتخاب منافقان و دشمنان، به عنوان دوست بپرهیزند، منتها براى تحریک عواطف آنها و توجه دادن به فلسفه این حکم، چنین مى فرماید: «اى کسانى که ایمان آورده اید آنها که آئین شما را به باد استهزاء و یا به بازى مى گیرند، چه آنها که از اهل کتابند و چه آنها که از مشرکان و منافقانند، هیچ یک از آنان را به عنوان دوست انتخاب نکنید» (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَکُمْ هُزُواً وَ لَعِباً مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکُمْ وَ الْکُفّارَ أَوْلِیاءَ).
چگونه ممکن است انسانى آئینى را بپذیرد که زندگى مادى و معنوى خود را بر اساس آن بنا نهد، اما همواره شاهد افرادى باشد که آن را به باد مسخره و استهزاء مى گیرند و در عین حال با آنها دوستى کند؟ هرگز نباید چنین شود چرا که بالاخره انسان را از دینش بر مى گرداند و یا مردد مى سازد.
و در پایان آیه مى فرماید: «تقوا پیشه کنید اگر مؤمن هستید» (وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ).
این قسمت موضوع عدم دوستى را مورد تأکید قرار مى دهد و اعلام مى دارد که: «طرح دوستى با آنان، با تقوا و ایمان سازگار نیست».
باید توجه داشت: «هُزْو» (بر وزن قفل) به معنى سخنان یا حرکات مسخره آمیزى است که براى بى ارزش نشان دادن موضوعى انجام مى شود.
و به طورى که «راغب» در کتاب «مفردات» مى گوید: بیشتر به شوخى و استهزائى گفته مى شود که در غیاب و پشت سر دیگرى انجام مى گیرد، اگر چه گاهى هم به شوخى ها و مسخره هائى که در حضور انجام مى گیرد به طور نادر اطلاق مى شود.
«لعب» معمولاً به کارهائى گفته مى شود که غرض صحیحى در انجام آن نیست و یا اصلاً بى هدف انجام مى گیرد و اگر بازى کودکان را لعب مى نامند، از همین نظر است.
* * *
آیه دوم در تعقیب بحث گذشته در مورد نهى از دوستى با منافقان و جمعى از اهل کتاب که احکام اسلام را به باد استهزاء مى گرفتند، اشاره به یکى از اعمال و مصادیق استهزاء آنها به عنوان شاهد و گواه کرده، مى گوید: «هنگامى که شما مسلمانان را به سوى نماز دعوت مى کنید، آن را به باد استهزاء و بازى مى گیرند» (وَ إِذا نادَیْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ اتَّخَذُوها هُزُواً وَ لَعِباً).(3)
سپس علت عمل آنها را چنین بیان مى کند: «این به خاطر آن است که آنها جمعیت نادانى مى باشند و از درک حقایق به دورند» (ذلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَعْقِلُونَ).
* * *
نکته ها:
1 ـ اذان شعار بزرگ اسلام
هر ملتى در هر عصر و زمانى براى برانگیختن عواطف و احساسات افراد خود و دعوت آنها به وظائف فردى و اجتماعى شعارى داشته است، این موضوع در دنیاى امروز به صورت گسترده ترى دیده مى شود.
مسیحیان در گذشته و امروز با نواختن صداى ناموزون ناقوس پیروان خود را به کلیسا دعوت مى کنند.
ولى در اسلام، براى این دعوت از شعار اذان استفاده مى شود، که به مراتب رساتر و مؤثرتر است.
جذابیت و کشش این شعار اسلامى، به قدرى است که به قول نویسنده تفسیر «المنار»، بعضى از مسیحیان متعصب، هنگامى که اذان اسلامى را مى شنوند، به عمق و عظمت تأثیر آن در روحیه شنوندگان اعتراف مى کنند.
سپس نامبرده نقل مى کند: در یکى از شهرهاى مصر جمعى از نصارى را دیده اند که به هنگام اذان مسلمین اجتماع کرده، تا این نغمه آسمانى را بشنوند.
چه شعارى از این رساتر که با نام خداى بزرگ آغاز مى گردد، با اعلام وحدانیت و یگانگى آفریدگار جهان و گواهى به رسالت پیامبر او، اوج مى گیرد و با دعوت به رستگارى، فلاح، عمل نیک، نماز و یاد خدا پایان مى پذیرد.
از نام خدا «اللّه» شروع مى شود و با نام خدا «اللّه» پایان مى پذیرد، جمله ها موزون، عبارات کوتاه، محتویات روشن، مضمون سازنده و آگاه کننده است.
لذا در روایات اسلامى روى مسأله اذان گفتن تأکید زیادى شده است.
در حدیث معروفى از پیامبر(صلى الله علیه وآله)نقل شده: اذان گویان در روز رستاخیز از دیگران به اندازه یک سر و گردن بلندترند!
این بلندى در حقیقت، همان بلندى مقام رهبرى و دعوت کردن دیگران به سوى خدا و به سوى عبادتى همچون نماز است.
صداى اذان که به هنگام نماز در مواقع مختلف از ماذنه شهرهاى اسلامى طنین افکن مى شود، مانند نداى آزادى و نسیم حیات بخش استقلال و عظمت، گوش هاى مسلمانان راستین را نوازش مى دهد و بر جان بدخواهان رعشه و اضطراب مى افکند، و یکى از رموز بقاى اسلام است.
شاهد این گفتار اعتراف صریح یکى از رجال معروف انگلستان است که در برابر جمعى از مسیحیان چنین اظهار مى داشت: «تا هنگامى که نام محمّد(صلى الله علیه وآله) در مأذنه ها بلند است، کعبه پا بر جا و قرآن رهنما و پیشواى مسلمانان است، امکان ندارد پایه هاى سیاست ما در سرزمین هاى اسلامى استوار و برقرار بماند»!(4)
اما بیچاره و بینوا بعضى از مسلمانان که گفته مى شود اخیراً این شعار بزرگ اسلامى را ـ که سندى است بر ایستادگى آئین و فرهنگ آنان در برابر گذشت قرون و اعصار ـ از دستگاه هاى فرستنده خود برداشته و به جاى آن برنامه هاى مبتذلى گذاشته اند، خداوند آنها را هدایت کند و به صفوف مسلمانان باز گرداند.
بدیهى است همان طور که باطن اذان و محتویات آن زیبا است، باید کارى کرد که به صورتى زیبا و صداى خوب ادا شود، نه این که حسن باطن به خاطر نامطلوبى ظاهر آن پایمال گردد.
* * *
2 ـ اذان از طریق وحى به پیغمبر(صلى الله علیه وآله) رسید
در پاره اى از روایات که از طرق اهل تسنن نقل شده، مطالب شگفت انگیزى در مورد تشریع اذان دیده مى شود که با منطق اسلامى سازگار نیست از جمله این که: نقل کرده اند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دنبال درخواست اصحاب که نشانه اى براى اعلام وقت نماز قرار داده شود، با دوستان خود مشورت کرد، هر کدام پیشنهادى از قبیل، برافراشتن یک پرچم مخصوص، یا روشن کردن آتش، یا زدن ناقوس مطرح کردند.
ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) هیچ کدام را نپذیرفت، تا این که «عبداللّه بن زید» و «عمر بن خطاب» در خواب دیدند شخصى به آنها دستور مى دهد براى اعلام وقت نماز اذان بگویند و اذان را به آنها یاد داد، و پیامبر(صلى الله علیه وآله) آن را پذیرفت.(5)
روشن است این روایت، ساختگى، و توهینى به مقام شامخ پیغمبر(صلى الله علیه وآله)محسوب مى شود، که به جاى تکیه بر وحى، روى خواب هاى افراد تکیه کند و مبانى دستورات دین خود را بر خواب افراد قرار دهد.
بلکه همان طور که در روایات اهل بیت(علیهم السلام) وارد شده است، اذان از طریق وحى به پیامبر(صلى الله علیه وآله)تعلیم داده شد.
امام صادق(علیه السلام) مى فرماید: هنگامى که جبرئیل اذان را آورد، سر پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر دامان على(علیه السلام) بود، جبرئیل اذان و اقامه را به پیامبر(صلى الله علیه وآله) تعلیم داد، هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)سر خود را برداشت، از على(علیه السلام) سؤال کرد: آیا صداى اذان جبرئیل را شنیدى؟
عرض کرد: آرى.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) بار دیگر پرسید: آیا آن را به خاطر سپردى؟
عرض کرد: آرى.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: بلال را (که صداى رسائى داشت) حاضر کن، و اذان و اقامه را به او تعلیم ده، على(علیه السلام) بلال را حاضر کرد و اذان را به او تعلیم داد.(6)
براى توضیح بیشتر در این زمینه مى توانید به کتاب «النص و الاجتهاد»، صفحه 128 مراجعه کنید.(7)
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 365، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1365 هـ ق ـ تفسیر «ابوالفتوح رازى»، ذیل آیه مورد بحث ـ تفسیر «کبیر فخر رازى»، جلد 12، صفحه 32، ذیل آیه مورد بحث، دار الکتب العلمیه تهران، طبع دوم.
2 ـ مدرک سابق.
3 ـ در این که ضمیر «اتَّخَذُوها» به نماز بر مى گردد یا مناداة (اذان)، میان مفسران گفتگو است، و از شأن نزول هائى که در سابق اشاره شد نیز هر دو احتمال استفاده مى شود; زیرا منافقان و کفار هم نداى روح پرور اذان را استهزاء مى کردند و هم نماز را، ولى ظاهر آیه بیشتر این احتمال را تأکید مى کند که ضمیر به «صلوة» (نماز) بر گردد.
4 ـ گوینده این سخن «گلادستون» از سیاستمداران طراز اول انگلیس در عصر خودش بود.
5 ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحه 225، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق.
6 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 4، صفحه 612 (جلد 5، صفحه 369، چاپ آل البیت) ـ «کافى»، جلد 3، صفحه 302، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 40، صفحه 62 ـ «عوالى اللآلى»، جلد 2، صفحه 33، مطبعة سید الشهداء قم، طبع اول، 1403 هـ ق.
7 ـ «النص و الاجتهاد»، صفحه 236، مطبعة سید الشهداء قم، طبع اول، 1404 هـ ق.
..........................
تفسیر نمونه
سلمان فارسی، صحابی مشهور پیامبر(ص) و از یاران امام علی(ع) می باشد. وی از یاران بزرگ و مورد علاقه پیامبر(ص) بوده؛ تا آنجا که حضرت محمد(ص)، در وصف او گفته است: سلمان از ماست. او در غزوههای پیامبر، حضور داشت و ماجرای پیشنهاد وی برای کندن خندق در نبرد احزاب که به شکست مشرکان انجامید، مشهور است. سلمان پس از رحلت پیامبر(ص)، در شمار یاران علی بن ابیطالب(ع) قرار گرفت. او با ماجرای سقیفه مخالف بود، اما با اجازه امیرالمؤمنین، با صاحبان سقیفه همکاری کرد. در زمان حکومت خلیفه دوم، حاکم مدائن شد. با این حال زنبیل میبافت و با دسترنج خودش روزگار میگذراند. سلمان فارسی، در سال ۳۶ قمری در شهر مدائن درگذشت و مدفن وی در مدائن به بقعه سلمان پاک مشهور است.
سلمان نامی است که پیامبر (ص) خطاب به روزبه ایرانی کرد و او را سلمان فارسی خواند. نام سلمان در مراحل گوناگون زندگی او تا پیش از پذیرش اسلام با ابهام روبروست. در منابع کهن مطلقا اشاره ای به نام سابق او نشده است اما از قرن ششم منابعی همچون مجمل التواریخ و القصص نام قبل از اسلام او را "ماهبه بن بدخشان بن آذرحبسس بن مرد سالار" ضبط کرده اند[1] و در منابع دیگر نیز از این زمان به بعد اسامی ای شبیه به این مورد را ضبط کرده اند که احتمالا همۀ آنها تصحیف کلمه "ماه به" در ردیف "روزبه" و "سال به" از اسامی رایج ایرانی پیش اسلام در ایران می باشند و همچنین کلمه "آذرجسس" نیز تغیر یافته "آذر گشنسب"می باشد.[2]
سلمان مشهور به کنیه ابو عبد الله در بعد از اسلام بود و از اهالی روستای جی از توابع اصفهان، پدرش دهقان و از متدینین زرشتی بود و سلمان نیز در کودکی از پیروان این آیین بود.[3]
سلمان و مسیحیت
آیین مسیح در نخستین جلوه مثل بارقه ای از ایمان بر قلب روزبه می تابد یک روز که وی از سوی پدر برای سرکشی به مزرعه فرستاده شده بود در مسیر راه خود عبادتگاهی را دید که تعدادی در آن مشغول نیایش و عبادت هستند روح کنجکاوی و پرسشگری او باعث شد تا او به دنبال حقیقت این آئین تازه باشد و از پیروان این آئین دربارۀ کیششان سؤالاتی پرسید و علاقۀ خود را نیز به آنان ابراز کرد و با راهنمایی آنان به این دین در آمد و آئین مسیحیت را اختیار کرد. این عمل وی سبب شد که از سوی پدر و خانواده مورد مؤاخذه قرار گیرد.[4]
سرانجام روزبه به همراه کاروانی ره سپار شام مرکز مسیحیت آن زمان شد و در شام در کلیسایی به مدت هفت سال به خدمت گذاری مشغول شد و بعد از آن نزد راهبی در موصل و بعد شهر عموریه رفت و از آنجا به همراه کاوانی برای پیدا کردن پیامبر اسلام به حجاز آمد ولی اهالی کاروان او را به یک یهودی فروخته و او نیز سلمان را به زنی بنام خلیسه در یثرب فروخت. او کارهای مزارع و نخلستانهای این زن را در یثرب انجام می داد که با خبر شد پیامبر اسلام (ص) در مکه مبعوث به امر رسالت شده است اما او نتوانست تا زمانی که پیامبر(ص) به مدینه آمد او را ببیند.[5]
تشرف به اسلام
سلمان که از قبل می دانست پیامبری در این سرزمین ظهور می کند و برای او نشانهایی است همچون اینکه صدقه نمی پذیرد، هدیه می پذیرد و بین دو شانه اش مهر پیامبری ممهور است لذا وقتی او پیامبر (ص) را در منطقه قبا بود ملاقات کرد و مقدار ی خرما برای ایشان به عنوان صدقه برد و دید حضرت به یاران خود دستور تناول دادند ولی خود از آن خرماها تناول نکردند چون صدقه بودند و سپس یک روز در مدینه وقتی که پیامبر(ص) را دید مقداری خرما به ایشان هدیه داد و ایشان از این خرماها تناول کردند و برای دیدن نشانۀ سوم یک روز زمانی که پیامبر به "مقیع الفرقد" آمده بودند برای تشیع یکی از اصحاب خود، سلمان پشت سر حضرت قرار گرفت و با کنار رفتن جامۀ حضرت مهر رسالت را بر پشت آن جناب بدید و خود را بر آن فکند و آن را بوسید و گریه کرد و سپس اسلام آورد و داستان خود را برای حضرت رسول اکرم (ص) حکایت کرد.[6]
آزادی از بردگی
دربارۀ آزادی سلمان از بردگی روایات زیادی نقل شده است ولی روایتی که بیشتر به آن اعتماد شده است به این قرار است که سلمان به دستور پیامبر(ص) با ارباب خود قرار داد بست که در ازاء سیصد تا چهارصد درخت خرما زرد و قرمز که می کارد و به ثمر می رساند آزاد شود اما این کار چند سال طول می کشید، و با اعجاز پیامبر(ص) بود که درختان خرما به سرعت به ثمر نشستند و خرمای تازه دادند و سلمان آزاد شد. لذا به همین دلیل سلمان در جنگهای اولیه اسلام شرکت نداشت و نخستین جنگی که موفق به شرکت در آن بعد از آزادی شد جنگ خندق بود.[7]
سلمان بعد از اسلام
در صدر اسلام بخاطر برابری مسلمانان به دستور پیامبر (ص) بین آنان پیمان اخوت بسته شد که سلمان نیز با ابو درداء پیمان اخوت بست.[8]
اما ماندگاری نام سلام در تاریخ از حضور او در جنگ خندق بود هنگامی که سواران خزاعی در فاصله چهار روز از مکه به مدینه بودند و پیامبر(ص) را از حرکت قریش و سپاه عظیم عرب با خبر ساختند و نیز هنگامی که مسلمانان از پیمان شکنی یهود مطلع شدند، ابری از هراس بر فضای مدینه گسترده شد. پیامبر(ص) بلافاصله یاران خود را برای رأی زنی فرا خواندند گروهی بر آن بودند که از مدینه خارج شوند و هر جا با دشمن رو به رو شدند همانجا دست به شمشیر ببرند ناگهان سلمان فارسی جلو آمد و پیشنهاد تاریخی خود را مبنی بر اینکه به رسم ایرانیان در موقع جنگ، بر اطراف شهر خندقی حفر شود، را مطرح کرد و پیامبر (ص) پیشنهاد او را پذیرفتند.[9]
در بحبوحه جنگ خندق بین مهاجر و انصار نزاع لفظی در گرفت که هر کدام سلمان را به خود نسبت می دادند در این میان پیامبر(ص) سخنی گفت که به این نزاع پایان داد "سلمان منا اهل البیت"سلمان از اهل بیت من است و لذا او را "سلمان محمدی" نیز شمرده اند.[10]
سلمان اولین کسی بود که قرآن را به فارسی ترجمه کرد و برای پیامبر(ص) نیز کار مترجمی زبان فارسی به عربی و بالعکس را انجام می داد.[11]
سلمان بعد از رحلت پیامبر(ص)
او از جملۀ تعداد معدودی بود که در تدفین رسول خدا(ص) شرکت داشت و بر بدن آن حضرت نماز خواند و از جملۀ صحابه ای بود که در بدو امر با ابوبکر بیعت نکرد تا زمانی که او را مجبور کردند. وی از شیعیان خاص و یاران حضرت علی (ع) می باشد.[12]
سلمان در زمان خلافت عمر حضور مستمری در فتوحات مسلمانان و جنگهای فتح ایران داشت و در فتح مداین با مردم شهر مذاکره کرد و آنان پذیرفتند که جزیه بپردازند.[13]
حکومت مداین
مداین یکی از شهرهای سر سبز و خرم و افسانه ای و پایتخت ساسانیان در ایران قبل از اسلام بود که به دست مسلمانان فتح شد خلیفۀ دوم با مشورت حضرت علی (ع) سلمان را پس از حذیفة بن یمان حاکم مداین کرد، احتمالاً همزبانی سلمان با مردم مداین دلیل این انتخاب باشد. مردم مداین در حالی که از قبل با سلمان آشنایی داشتند ولی انتظار حاکمی جوان و کارآمد را می کشیدند و به همین دلیل برای استقبال از حاکم جدید در دروازۀ شهر مداین جمع شده بودند ولی دیدند که پیر مردی اسب سوار وارد مدائن شد و نه بر اسب ویژه سوار شد و نه به کاخ سلطنتی رفت بلکه یکسره به طرف خانۀ کوچکی در کنار مسجد رفت و آنجا را اقامتگاه خویش قرار داد و به ادارۀ امور مشغول شد او در ایام حکومت خود، بیت المال را صرف مردم می کرد و حتی حقوق شخصی خویش را به نفع جامعه و نیازمندان خرج می کرد تا جایی که از طرف خلیفۀ دوم نسبت به این ساده زیستی و کمک به نیازمندان مورد باز خواست قرار گرفت.[14]
سلمان با الهام از شیوۀ پیامبر(ص) مسجد را مرکز تعلیم، تربیت، تزکیه، هدایت و پایگاه فعالیت های اجتماعی ساخته بود و خود در مسجد برای مردم سورۀ یوسف را تفسیر می کرد تا در سایۀ آن، مردم با درسهای عفت، صداقت و شیوۀ درست حکومت آشنا شوند.[15]
وفات سلمان
یکی از خصوصیات انسانهای کامل و اولیای مقرب درگاه خداوند این است که گاهی از غیبها مطلع می شوند، سلمان نیز اینچنین بود و از اجل خود باخبر بود حتی روز و ساعت مرگ خویش را می دانست او در مداین مریض شد و بیماری او روز به روز شدت یافت وقتی که اطمینان یافت که فرصتهای آخر زندگی را می گذراند به وصیت مولا و حبیبش رسول خدا(ص) عمل کرد و دستور داد تا او را به قبرستان ببرند تا با مردگان صحبت و گفتگو کند واین سخن با اموات نشانۀ بود برای اینکه سلمان رفتنی است و اجلش فرا رسیده است او در بامداد روز سه شنبه سال 34 یا 36 ه.ق از همسرش مقداری مشک طلبید و بدن خود را با آن خوش بو کرد و بعد منتظر ماند تا اجلش فرا رسید طبق وصیت او برای مراسم تدفین او حضرت علی (ع) و قنبر آمدند و سلمان را غسل و کفن کردند و حضرت این شعر را بر کفن او نوشت:
و فدت علی الکریم بغیر زاد
من الحسنات و القلب السلیم
و حمل الزاد اقبح کل شیء
اذا کان الوفود علی الکریم
بدون ره توشه ای از نیکی ها و قلب سلیم به درگاه خدای کریم وارد شدم و اگر قرار باشد که آدمی به محضر شخص بزرگواری وارد شود بر داشتن توشۀ راه زشت ترین چیزهاست.[16]
سپس او را به خاک سپردند و سن وی در این ایام بین دویست پنجاه سال تا سیصد پنجاه سال بوده است.[17]
امروزه قبر او زیارتگاه مسلمانان زیادی می باشد و گنبدی مجلل و باشکوه بر قبر ایشان سایه افکنده است صحن و بارگاهی دارد و زوار زیادی هر روزه وی را زیارت می کنند.
پی نوشت ها:
[1] نویسنده، مجهول،مجمل التواریخ و القصص،تصحیح، ملک الشعراء بها، تهران، کلالۀ خاو، چاپ دوم، بی تا، ص 242.
[2] ترکی، محمد رضا؛پارسای پارسی،تهران،توسعه قلم،چاپ اول،1381،ص 18.
[3] عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب؛ تحقیق،علی محمد البجاو، بیروت، دارالحیل، ط،الاولی،1412ه.ق، 2 / 634. و ابن هشام، السیرة النیویه (زندگانی محمد(ص) پیامبر اسلام)، ترجمۀ، سید هاشم رسولی محلاتی،تهران انتشارات کتابچی، چاپ پنجم،1375،1 / 140
[4] ابن هشام، السیرة النیویه (زندگانی محمد(ص) پیامبر اسلام)، 1 / 140.
و عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ص 2 / 634. و البلاذری، احمد بن یحیی،انساب الاشراف، تحقیق، سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، ط، الاولی،1417 ه.ق، 1 / 485.
[5] ابن هشام، السیرة النیویه (زندگانی محمد(ص) پیامبر اسلام)، 1 / 140- 141.
[6] پیشین، 1 / 145.
[7] پیشین، 1 / 146،. ابن سعد، طبقات الکبری؛ ترجمة محمود مهدوی دامغانی، تهران، انتشارات فرهنگ و اندیشه، چاپ اول، 1374، 4 / 68.
[8] ابن هشام، السیرة النیویه (زندگانی محمد(ص) پیامبر اسلام)، 1 / 338. وابن اثیر، عز الدین، اسد الغابه فی معرفة الصحابه، بیروت، دالفکر،1409 ه.ق، 5 / 97.
[9] ابن هشام، السیرة النیویه (زندگانی محمد(ص) پیامبر اسلام)، 2 / 154. و عبد البر، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، 2 / 635.
[10] ابن سعد، طبقات الکبری؛ 4 / 72. و بیهقی،ابوبکر،دلائل النبوه، ترجمه، محمود مهدوی دامغانی،تهران، انتشارات علمی و فرهنگی،1361ه.ش،3 / 418.
[11] ترکی، محمد رضا؛پارسای پارسی، ص 96.
[12] ابراهیم، ثقفی کوفی، الغارات، ترجمه، عزیز الله اعطاردی، تهران، عطارد، 1372 ه.ش، ص 428.
[13] ابن سعد، طبقات الکبری؛ 4 / 76.
[14] پیشین، 4 / 77.
[15] پیشین، 4 / 79 - 80. و ابراهیم، ثقفی کوفی، الغارات، ص 434.
[16] محدثی، جوادریال سلمان فارسی، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ دوم، 1375، ص 53- 60.
[17] مرتضی عاملی، سید جعفر؛ سلمان فارسی،قم، دفتر انتشارات اسلامی، چاپ پنجم، 1379، ص 13
.........................
| شرح خطبه 174 نهج البلاغه - استاد دکتر محمدعلی انصاری | زمان | ||
| 1 | |
وعده خداوند در نصرت و یاری خداوند به مومنان |
06:55 |
| 2 | |
بیان این که انگیزه طلحه از خونخواهی عثمان چیست |
05:06 |
| 3 | |
راه هایی که طلحه در تقابل با عثمان، پیش رو داشت (1) |
05:15 |
| 4 | |
راه هایی که طلحه در تقابل با عثمان، پیش رو داشت (2) |
04:24 |
| 5 | |
تحلیل تاریخی جریان قتل عثمان در ارتباط با طلحه |
05:59 |
| چراغ هدایت (با موضوع امام حسین (ع)) - آیت الله محمد شجاعی (ره) | زمان | ||
| 1 | |
جلسه 1 |
26:00 |
| 2 | |
جلسه 2 |
19:00 |
| 3 | |
جلسه 3 |
24:00 |
| 4 | |
جلسه 4 |
20:00 |
| 5 | |
جلسه 5 |
22:00 |
| 6 | |
جلسه 6 |
18:00 |
| 7 | |
جلسه 7 |
24:00 |
| 8 | |
جلسه 8 |
23:00 |
| 9 | |
جلسه 9 |
22:00 |
| 10 | |
جلسه 10 |
30:00 |
| 11 | |
جلسه 11 |
24:00 |
| 12 | |
جلسه 12 |
29:00 |
| 13 | |
جلسه 13 |
27:00 |
| 14 | |
جلسه 14 |
30:00 |
| 15 | |
جلسه 15 |
25:00 |
| 16 | |
جلسه 16 |
25:00 |
| 17 | |
جلسه 17 |
28:00 |
| 18 | |
جلسه 18 |
26:00 |
| 19 | |
جلسه 19 |
21:00 |
| 20 | |
جلسه 20 |
30:00 |
شرح آیات 55 و 56 سوره مبارکه المائده
55- إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ
56- وَمَن يَتَوَلَّ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ
55- سرپرست و ولىّ شما، تنها خداست و پیامبر او و کسانى که ایمان آورده اند; همانها که نماز را بر پا مى دارند، و در حال رکوع، زکات مى دهند
56- و کسانى که ولایت خدا و پیامبر او و افراد با ایمان را بپذیرند، (پیروزند;) زیرا حزب خدا [= گروه خداپرستان] پیروزند
در تفسیر «مجمع البیان» و کتب دیگر از «عبداللّه بن عباس» چنین نقل شده: روزى در کنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از قول پیامبر(صلى الله علیه وآله) حدیث نقل مى کرد، ناگهان مردى که عِمامه اى بر سر داشت و صورت خود را پوشانیده بود نزدیک آمده و هر مرتبه که «ابن عباس» از پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) حدیث نقل مى کرد، او نیز با جمله «قالَ رَسُولُ اللّه(صلى الله علیه وآله)» حدیث دیگرى را از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل مى نمود.
«ابن عباس» او را قسم داد تا خود را معرفى کند، او صورت خود را گشود و صدا زد اى مردم! هر کس مرا نمى شناسد، بداند من «ابوذر غِفارى» هستم، با این گوش هاى خودم از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم ـ و اگر دروغ بگویم هر دو گوشم کَر باد ـ و با این چشمان خود این جریان را دیدم ـ و اگر دروغ بگویم هر دو کور باد ـ که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:
عَلِىٌّ قائِدُ الْبَرَرَةِ وَ قاتِلُ الْکَفَرَةِ مَنْصُورٌ مَنْ نَصَرَهُ مَخْذُولٌ مَنْ خَذَلَهُ:
«على(علیه السلام) پیشواى نیکان است، و کشنده کافران، هر کس او را یارى کند، خدا یاریش خواهد کرد، و هر کس دست از یاریش بردارد، خدا دست از یارى او برخواهد داشت».
سپس «ابوذر» اضافه کرد: اى مردم! روزى از روزها با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در مسجد نماز مى خواندم، سائلى وارد مسجد شد و از مردم تقاضاى کمک کرد، ولى کسى به او چیزى نداد، او دست خود را به آسمان بلند کرده، گفت:
خدایا تو شاهد باش! من در مسجد رسول تو تقاضاى کمک کردم، ولى کسى جواب مساعد به من نداد.
در همین حال على(علیه السلام) که در حال رکوع بود با انگشت کوچک دست راست خود اشاره کرد. سائل نزدیک آمد و انگشترى را از دست آن حضرت بیرون آورد.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) که در حال نماز بود، این جریان را مشاهده کرد، هنگامى که از نماز فارغ شد، سر به سوى آسمان بلند کرده، چنین عرض کرد:
«خداوندا! برادرم موسى(علیه السلام) از تو تقاضا کرد که روح او را وسیع گردانى، کارها را بر او آسان سازى، و گره از زبان او بگشائى تا مردم گفتارش را درک کنند، و نیز موسى(علیه السلام) درخواست کرد، هارون که برادرش بود را وزیر و یاورش قرار دهى و به وسیله او نیرویش را زیاد کنى و در کارهایش شریک سازى!
خداوندا! من محمّد پیامبر و برگزیده توام، سینه مرا گشاده کن، کارها را بر من آسان ساز، از خاندانم على(علیه السلام) را وزیر من گردان، تا به وسیله او، پشتم قوى و محکم گردد».
«ابوذر» مى گوید: هنوز دعاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) پایان نیافته بود که جبرئیل نازل شد و به پیامبر(صلى الله علیه وآله) گفت: «بخوان».
پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: چه بخوانم؟
گفت: بخوان: «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِیْنَ آمَنُوا...».(1)
البته این شأن نزول از طرق مختلف (چنان که خواهد آمد) نقل شده که گاهى در جزئیات و خصوصیات مطلب با هم تفاوت هائى دارند، ولى اساس و عصاره همه، یکى است.
تفسیر:
سرپرست واقعى مؤمنان!
این آیه با کلمه «اِنَّما» که در لغت عرب به معنى انحصار مى آید، شروع شده، مى فرماید: «تنها ولىّ و سرپرست و متصرف در امور شما (سه کس هستند): خدا، پیامبر و کسانى که ایمان آورده اند، و نماز را بر پا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند» (إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ).
شک نیست که «رکوع» در این آیه، به معنى رکوع نماز است، نه به معنى خضوع; زیرا در عرف شرع، و اصطلاح قرآن، هنگامى که رکوع گفته مى شود به همان معنىِ معروف آن، یعنى رکوع نماز است، و علاوه بر شأن نزول آیه، و روایات متعددى که در زمینه انگشترى بخشیدن على(علیه السلام) در حال رکوع وارد شده و مشروحاً بیان خواهیم کرد، ذکر جمله «یُقِیْمُونَ الصَّلاة» نیز شاهد بر این موضوع است، و ما در هیچ مورد از قرآن نداریم که تعبیر شده باشد، زکات را با خضوع بدهید، بلکه باید با اخلاص نیت و عدم منت داد.
همچنین شک نیست که کلمه «ولىّ» در آیه، به معنى دوست و یا ناصر و یاور نیست; زیرا «ولایت» به معنى دوستى و یارى کردن مخصوص کسانى نیست که نماز مى خوانند، و در حال رکوع زکات مى دهند، بلکه یک حکم عمومى است که همه مسلمانان را در بر مى گیرد، همه مسلمین باید یکدیگر را دوست بدارند و یارى کنند، حتى آنهائى که زکات بر آنها واجب نیست، و اصولاً چیزى ندارند که زکات بدهند، چه رسد به این که بخواهند در حال رکوع زکاتى بپردازند، آنها هم باید دوست و یار و یاور یکدیگر باشند.
از اینجا روشن مى شود که: منظور از «ولىّ» در آیه فوق، ولایت به معنى سرپرستى، تصرف و رهبرى مادّى و معنوى است، به خصوص این که این ولایت در ردیف ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ولایت خدا قرار گرفته و هر سه با یک جمله ادا شده است.
و به این ترتیب، آیه از آیاتى است که به عنوان یک نصّ قرآنى دلالت بر ولایت و امامت على(علیه السلام) مى کند.
اما در اینجا بحث هاى مهمى است که باید به طور جداگانه، مورد بررسى قرار گیرد.
* * *
آیه بعد، که تکمیلى براى مضمون آیه پیش است، هدف آن را تأکید و تعقیب مى کند، و به مسلمانان چنین اعلام مى دارد: «کسانى که ولایت، سرپرستى و رهبرى خدا و پیامبر(صلى الله علیه وآله) و افراد با ایمان را بپذیرند ـ پیروز خواهند شد; زیرا آنها در حزب خدا خواهند بود ـ و حزب خدا پیروز است» (وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ).
در این آیه، قرینه دیگرى بر معنى ولایت که در آیه پیش اشاره شد، یعنى «سرپرستى و رهبرى و تصرف» دیده مى شود; زیرا تعبیر به «حزب اللّه» و «غلبه آن» مربوط به حکومت اسلامى است، نه یک دوستى ساده و عادى و این خود مى رساند که ولایت در آیه، به معنى سرپرستى، حکومت و زمامدارى اسلام و مسلمین است; چرا که در معنى حزب، یک نوع تشکل، هم بستگى و اجتماع براى تأمین اهداف مشترک افتاده است.
باید توجه داشت، مراد از «اَلَّذِیْنَ آمَنُوا» در این آیه، همه افراد با ایمان نیستند، بلکه همان کسى است که در آیه قبل با اوصاف معینى به او اشاره شد.
اما آیا منظور از پیروزى «حزب اللّه» که در این آیه به آن اشاره شده، پیروزى معنوى است یا هر گونه پیروزى مادى و معنوى را شامل مى شود؟
شک نیست که اطلاق آیه دلیل بر پیروزى مطلق آنها در تمام جبهه ها است و به راستى اگر جمعیتى جزء حزب اللّه باشند، یعنى ایمان محکم، تقوا، عمل صالح، اتحاد، همبستگى کامل، آگاهى و آمادگى کافى داشته باشند، بدون تردید در تمام زمینه ها پیروز خواهند بود.
و اگر مى بینیم مسلمانان امروز به چنان پیروزى دست نیافته اند، دلیل آن روشن است; زیرا شرایط عضویت در حزب اللّه را که در بالا اشاره شد، در بسیارى از آنها دیده نمى شود.
و به همین دلیل، قدرت ها و نیروهائى را که براى عقب نشاندن دشمن و حل مشکلات اجتماعى باید مصرف کنند، غالباً براى تضعیف یکدیگر به کار مى برند.
در آیه 22 سوره «مجادله» نیز به قسمتى از صفات حزب اللّه اشاره شده است، که به خواست خدا در تفسیر آن سوره خواهد آمد.
* * *
نکته ها:
1 ـ شهادت احادیث و مفسران و مورّخان
همان طور که اشاره کردیم در بسیارى از کتب اسلامى و منابع اهل تسنن، روایات متعددى دائر بر این که آیه فوق در شان على(علیه السلام) نازل شده نقل گردیده که در بعضى از آنها اشاره به مسأله بخشیدن انگشترى در حال رکوع نیز شده و در بعضى نشده، و تنها به نزول آیه درباره على(علیه السلام) قناعت گردیده است.
این روایت را «ابن عباس»، «عمار یاسر»، «عبداللّه بن سلام»، «سلمة بن کهیل»، «انس بن مالک»، «عتبة بن حکیم»، «عبداللّه أُبَىّ»، «عبداللّه بن غالب»، «جابر بن عبداللّه انصارى» و «ابوذر غفارى» نقل کرده اند.(2)
علاوه بر ده نفر که در بالا ذکر شده، از خود على(علیه السلام) نیز این روایت در کتب اهل تسنن نقل شده است.(3)
جالب این که: در کتاب «غایة المرام»، تعداد 24 حدیث در این باره از طرق اهل تسنن و 19 حدیث از طرق شیعه نقل کرده است.(4)
کتاب هاى معروفى که این حدیث در آنها نقل شده از سى کتاب تجاوز مى کند که همه از منابع اهل تسنن است، از جمله «محبّ الدین طبرى» در «ذخائر العقبى»، صفحه 88 و «علامه قاضى شوکانى» در تفسیر «فتح القدیر»، جلد دوم، صفحه 50 و در «جامع الاصول»، جلد نهم، صفحه 478 و در «اسباب النزول» واحدى، صفحه 148 و در «لباب النقول» سیوطى، صفحه 90 و در «تذکرة» سبط بن جوزى، صفحه 18 و در «نور الابصار» شبلنجى، صفحه 105 و در تفسیر «طبرى»، صفحه 165 و در کتاب «الکافى الشاف» ابن حجر عسقلانى، صفحه 56 و در «مفاتیح الغیب» رازى، جلد سوم، صفحه 431 و در تفسیر «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 393 و در کتاب «کنز العمال»، جلد 6، صفحه 391 و «مسند ابن مردویه» و «مسند ابن الشیخ».
اضافه بر اینها در «صحیح نسائى» و کتاب «الجمع بین الصحاح الستّه» و کتاب هاى متعدد دیگرى این احادیث آمده است.(5)
با این حال چگونه مى توان این همه احادیث را نادیده گرفت، در حالى که در شأن نزول آیات دیگر به یک یا دو روایت قناعت مى کنند.
اما گویا تعصب، اجازه نمى دهد این همه روایات و این همه گواهى دانشمندان درباره شأن نزول آیه فوق مورد توجه قرار گیرد.
و اگر بنا شود در تفسیر آیه اى از قرآن این همه روایات نادیده گرفته شود ما باید در تفسیر آیات قرآنى اصولاً به هیچ روایتى توجه نکنیم; زیرا درباره شأن نزولِ کمتر آیه اى از آیات قرآن این همه روایت وارد شده است.
این مسأله به قدرى روشن و آشکار بوده که «حسّان بن ثابت» شاعر معروف عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)مضمون روایتِ فوق را در اشعار خود که درباره على(علیه السلام)سروده چنین آورده است:
فَأَنْتَ الَّذِى أَعْطَیْتَ اِذْ کُنْتَ راکِعاً *** زَکاتاً فَدَتْکَ النَّفْسُ یا خَیْرَ راکِع
فَأَنْزَلَ فِیْکَ اللّهُ خَیْرَ وِلایَة *** وَ بَیَّنَها فِى مُحْکَماتِ الشَّرایِعِ:
یعنى: «تو بودى که در حال رکوع زکات بخشیدى * جان به فداى تو باد اى بهترین رکوع کنندگان»!
«و به دنبال آن خداوند بهترین ولایت را درباره تو نازل کرد * و در ضمن قرآن مجید آن را ثبت نمود».(6)
* * *
2 ـ پاسخ به هشت ایراد
جمعى از متعصبان اهل تسنن اصرار دارند که ایرادهاى متعددى به نزول این آیه در مورد على(علیه السلام) و همچنین به تفسیر «ولایت» به عنوان «سرپرستى و تصرف و امامت» بنمایند که ما ذیلاً مهم ترین آنها را عنوان کرده و مورد بررسى قرار مى دهیم:
الف ـ استعمال جمع در مفرد
از جمله اشکالاتى که نسبت به نزول آیه فوق در مورد على(علیه السلام) گرفته اند این است که: آیه با توجه به کلمه «الَّذِین» که براى جمع است، قابل تطبیق بر یک فرد نیست.
به عبارت دیگر، آیه مى گوید: «ولىّ» شما «آنهائى» هستند که نماز را بر پا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند، این عبارت چگونه بر یک شخص مانند على(علیه السلام) قابل تطبیق است؟
پاسخ:
در ادبیات عرب مکرّر دیده مى شود که لفظِ جمع در مورد مفرد به کار برده شده، از جمله در آیه «مباهله»(7) کلمه «نِسائَنا» به صورت جمع آمده، در صورتى که منظور از آن طبق شأن نزول هاى متعددى که وارد شده، فاطمه زهرا(علیها السلام) است، و همچنین «أَنْفُسَنا» جمع است در صورتى که از مردان غیر از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) کسى جز على(علیه السلام) در آن جریان نبود و در آیه 173 سوره «آل عمران» در داستان جنگ احد مى خوانیم:
اَلَّذِیْنَ قالَ لَهُمُ النّاسُ اِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ اِیْماناً:
«اینها کسانى بودند که مردم به آنها گفتند: مردم براى حمله به شما اجتماع کرده اند، از آنها بترسید، اما آنها، ایمانشان زیادتر شد...».
همان طور که در تفسیر این آیه، در جلد سوم ذکر کردیم، بعضى از مفسران شأن نزول آن را درباره «نعیم بن مسعود» که یک فرد بیشتر نبود مى دانند.
همچنین در آیه 52 سوره «مائده» مى خوانیم: «یَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصِیْبَنا دائِرَةٌ» در حالى که آیه در مورد «عبداللّه بن أُبَىّ» وارد شده است که تفسیر آن گذشت.
همچنین در آیه اول سوره «ممتحنه» و آیه 8 سوره «منافقون» و آیات 215 و 274 سوره «بقره»، تعبیراتى دیده مى شود که عموماً به صورت جمع است، ولى طبق آنچه در شأن نزول آنها آمده، منظور از آن یک فرد بوده است.
این تعبیر، یا به خاطر این است که اهمیت موقعیت آن فرد و نقش مؤثرى که در این کار داشته روشن شود،
و یا به خاطر آن است که حکم در شکل کلّى عرضه شود، اگر چه مصداق آن منحصر به یک فرد بوده باشد.
در بسیارى از آیات قرآن ضمیر جمع به خداوند که احد و واحد است به عنوان تعظیم گفته شده است.
البته انکار نمى توان کرد که استعمال لفظ جمع در مفرد، به اصطلاح، خلاف ظاهر است و بدون قرینه جایز نیست، ولى با وجود آن همه روایاتى که در شأن نزول آیه وارد شده است، قرینه روشنى بر چنین تفسیرى وجود دارد، و حتى در موارد دیگر، به کمتر از این قرینه نیز قناعت مى شود.
ب ـ حالت عبادت على(علیه السلام) چگونه با درخواست سائل سازگار است؟
«فخر رازى» و بعضى دیگر از متعصبان ایراد کرده اند که على(علیه السلام) با آن توجه خاصى که در حال نماز داشت و غرق در مناجات پروردگار بود (تا آنجا که معروف است پیکان تیر از پایش بیرون آوردند و توجه پیدا نکرد) چگونه ممکن است صداى سائلى را شنیده و به او توجه پیدا کند؟
پاسخ:
آنها که این ایراد را مى کنند از این نکته غفلت دارند که شنیدن صداى سائل و به کمک او پرداختن توجه به خویشتن نیست، بلکه عین توجه به خدا است.
على(علیه السلام) در حال نماز از خود بیگانه بود، نه از خدا، و مى دانیم بیگانگى از خلق خدا بیگانگى از خدا است و به تعبیر روشن تر: پرداختن زکات در نماز انجام عبادت در ضمن عبادت است، نه انجام یک عمل مباح در ضمن عبادت.
و باز به تعبیر دیگر، آنچه با روح عبادت سازگار نیست، توجه به مسائل مربوط به زندگى مادى و شخصى است و اما توجه به آنچه در مسیر رضاى خدا است، کاملاً با روح عبادت سازگار است و آن را تأکید مى کند.
ذکر این نکته نیز لازم است که معنى غرق شدن در توجه به خدا این نیست که: انسان بى اختیار حواس خود را از دست بدهد و هیچ نفهمد، بلکه با اراده خویش توجه خود را از آنچه در راه خدا و براى خدا نیست بر مى گیرد.
جالب این که «فخر رازى» کار تعصب را به جائى رسانیده که اشاره على(علیه السلام)به سائل براى این که بیاید و خودش انگشترى را از انگشت حضرت بیرون کند، مصداق فعل کثیر که منافات با نماز دارد، دانسته است در حالى که در نماز کارهائى جایز است که به مراتب از این اشاره بیشتر است و در عین حال ضررى براى نماز ندارد، تا آنجا که کشتن حشراتى مانند: مار و عقرب و یا برداشتن و گذاشتن کودک و حتى شیر دادن بچه شیر خوار را جزء فعل کثیر ندانسته اند.
چگونه یک اشاره جزء فعل کثیر مى شود؟
ولى هنگامى که دانشمندى گرفتار طوفان تعصب مى شود این گونه اشتباهات براى او جاى تعجب نیست!
ج ـ ولىّ به معنى دوست است!
اشکال دیگرى که به آیه کرده اند در مورد معنى کلمه «ولىّ» است که آن را به معنى «دوست، یارى کننده» و امثال آن گرفته اند، نه به معنى متصرف و سرپرست و صاحب اختیار.
پاسخ:
همان طور که در تفسیر آیه در بالا ذکر کردیم، کلمه «ولىّ» در اینجا نمى تواند به معنى دوست و یارى کننده بوده باشد; زیرا این صفت براى همه مؤمنان ثابت است، نه مؤمنان خاصى که در آیه ذکر شده که نماز را بر پا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند.
به عبارت دیگر دوستى و یارى کردن، یک حکم عمومى است، در حالى که آیه ناظر به بیان یک حکم خصوصى مى باشد، لذا بعد از ذکر ایمان، صفات خاصى را بیان کرده است که مخصوص به یک فرد مى شود.
د ـ چه زکات واجبى بر عهده على(علیه السلام) بود؟
مى گویند: على(علیه السلام) چه زکات واجبى بر ذمّه داشت؟ با این که از مال دنیا چیزى براى خود فراهم نساخته بود و اگر منظور صدقه مستحب است که به آن زکات گفته نمى شود؟!
پاسخ:
اوّلاً ـ به گواهى تواریخ، على(علیه السلام) از دست رنج خود اموال فراوانى تحصیل کرد، و در راه خدا داد تا آنجا که مى نویسند: هزار برده را از دسترنج خود آزاد نمود، به علاوه سهم او از غنائم جنگى نیز قابل ملاحظه بود.
بنابراین، اندوخته مختصرى که زکات به آن تعلق گیرد و یا نخلستان کوچکى که واجب باشد زکات آن را بپردازد، چیز مهمى نبوده است که على(علیه السلام)فاقد آن باشد، و این را نیز مى دانیم که: فوریت وجوب پرداخت زکات «فوریت عرفى» است که با خواندن یک نماز منافات ندارد.
ثانیاً ـ اطلاق «زکات» بر «زکات مستحب» در قرآن مجید فراوان است، در بسیارى از سوره هاى مکّى کلمه «زکات» آمده، که منظور از آن همان زکات مستحب است; چرا که وجوب زکات، مسلماً بعد از هجرت پیامبر(صلى الله علیه وآله) به «مدینه»، بوده است.(8)
هـ ـ ولایت امام بالقوّه بود نه بالفعل
مى گویند: ما اگر ایمان به خلافت بلا فصل على(علیه السلام) داشته باشیم بالاخره باید قبول کنیم که مربوط به زمان بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله)بوده، بنابراین على(علیه السلام) در آن روز «ولىّ» نبود.
به عبارت دیگر، «ولایت» در آن روز براى او «بالقوّه» بود نه «بالفعل» در حالى که ظاهر آیه، ولایت «بالفعل» را مى رساند.
پاسخ:
در سخنان روزمره، در تعبیرات ادبى بسیار دیده مى شود که اسم یا عنوانى به افرادى گفته مى شود که آن را بالقوه دارند، مثلاً: انسان در حال حیات خود وصیت مى کند و کسى را به عنوان «وصىّ» خود و «قیّم» اطفال خویش تعیین مى نماید و از همان وقت عنوان وصىّ و قیّم به آن شخص گفته مى شود، در حالى که طرف، هنوز در حیات است و نمرده است.
در روایاتى که در مورد على(علیه السلام) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) از طرق شیعه و سنى نقل شده، مى خوانیم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) او را «وصىّ» و «خلیفه» خود خطاب کرده، در حالى که هیچ یک از این عناوین در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) نبود، در قرآن مجید نیز این گونه تعبیرات دیده مى شود، از جمله در مورد «زکریا» مى خوانیم که از خداوند چنین تقاضا کرد:
«فَهَبْ لِى مِنْ لَّدُنْکَ وَلِیّاً * یَرِثُنِى وَ یَرِثُ مِنْ آلِ یَعْقُوبَ».(9)
در حالى که مسلّم است منظور از «ولىّ» در اینجا سرپرستى براى بعد از مرگ او بوده است.
بسیارى از افراد، جانشین خود را در حیات خود تعیین مى کنند و از همان زمان، نام جانشین بر او مى گذارند با این که جنبه بالقوه دارد.
و ـ چرا على(علیه السلام) خود به این آیه استدلال نکرد؟
مى گویند: چرا على(علیه السلام) با این دلیل روشن، شخصاً استدلال نکرد؟
پاسخ:
همان طور که در ضمن بحث پیرامون روایات وارده در شأن نزول آیه خواندیم، این حدیث در کتب متعدد از خود على(علیه السلام) نیز نقل شده است از جمله در «مسند ابن مردویه» و «ابى الشیخ» و «کنز العمال».
این در حقیقت به منزله استدلال حضرت به این آیه شریفه است.
در کتاب نفیس «الغدیر» از کتاب «سلیم بن قیس هلالى» حدیث مفصلى نقل مى کند که على(علیه السلام) در میدان «صفین» در حضور جمعیت براى اثبات حقانیت خود دلائل متعددى آورد از جمله استدلال به همین آیه بود.(10)
و در کتاب «غایة المرام» از «ابوذر» چنین نقل شده که: على(علیه السلام) روز شورى نیز به همین آیه استدلال کرد.(11)
ز ـ سیاق آیات قبل و بعد با این معنى سازگار نیست
مى گویند: این «تفسیر» با آیات قبل و بعد سازگار نیست; زیرا در آنها ولایت به معنى «دوستى» آمده است.
پاسخ:
بارها گفته ایم آیات قرآن چون تدریجاً، و در وقایع مختلف نازل گردیده، همیشه پیوند با حوادثى دارد که در زمینه آن نازل شده است، و چنان نیست که آیات یک سوره، یا آیاتى که پشت سر هم قرار دارند، همواره پیوند نزدیک از نظر مفهوم و مفاد داشته باشند، لذا بسیار مى شود که دو آیه پشت سر هم نازل شده، اما در دو حادثه مختلف بوده و مسیر آنها به خاطر پیوند با آن حوادث از یکدیگر جدا مى شود.
با توجه به این که: آیه «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ» به گواهى شأن نزولش در زمینه زکات دادن على(علیه السلام) در حال رکوع نازل شده و آیات گذشته و آینده همان طور که خواندیم و خواهیم خواند در حوادث دیگرى نازل شده است، نمى توانیم روى پیوند آنها زیاد تکیه کنیم.
به علاوه، آیه مورد بحث اتفاقاً تناسب با آیات گذشته و آینده نیز دارد; زیرا در آنها سخن از ولایت به معنى یارى و نصرت و در آیه مورد بحث، سخن از ولایت به معنى رهبرى و تصرف مى باشد و شک نیست که شخص ولىّ و سرپرست و متصرف، یار و یاور پیروان خویش نیز خواهد بود.
به عبارت دیگر یار و یاور بودن یکى از شئون ولایت مطلقه است.
ح ـ انگشترى با قیمت گزاف چرا...؟
مى گویند: انگشترى با آن قیمت گزاف که در تاریخ نوشته اند، على(علیه السلام) از کجا آورده بود؟!
به علاوه پوشیدن انگشترى با این قیمت فوق العاده سنگین اسراف محسوب نمى شود؟
آیا اینها دلیل بر عدم صحت تفسیر فوق نیست؟
پاسخ:
مبالغه هائى که درباره قیمت آن انگشترى کرده اند، به کلّى بى اساس است و هیچگونه دلیل قابل قبولى بر گران قیمت بودن آن انگشترى نداریم و این که در روایت ضعیفى(12) قیمت آن معادل خراج شام ذکر شده، به افسانه شبیه تر است تا واقعیت.
و شاید براى بى ارزش نشان دادنِ اصل مسأله جعل شده است، و در روایات صحیح و معتبر که در زمینه شأن نزول آیه ذکر کرده اند، اثرى از این افسانه نیست.
بنابراین، نمى توان یک واقعیت تاریخى را با این گونه سخنان پرده پوشى کرد.
* * *
1 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 361، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 35، صفحات 194 و 195 ـ «المیزان»، جلد 6، صفحه 21، انتشارات جامعه مدرسین قم ـ «شواهد التنزیل» حاکم حسکانى، جلد 1، صفحه 230، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، طبع اول، 1411 هـ ق.
2 ـ به کتاب «احقاق الحق»، جلد 2، صفحات 399 تا 410 مراجعه شود.
3 ـ به کتاب «المراجعات»، صفحه 155، نامه 40 رجوع شود.
4 ـ «منهاج البراعة»، جلد 2، صفحه 350.
5 ـ براى اطلاع بیشتر به کتاب «احقاق الحق»، جلد 2، صفحه 399 (مطبعة الاسلامیة طهران)، و «الغدیر»، جلد 2، صفحه 52 به بعد (دار الکتاب العربى بیروت، طبع چهارم، 1397 هـ ق)، و «المراجعات»، نامه 40 مراجعه شود.
6 ـ اشعار «حسّان بن ثابت» با تفاوت مختصرى در کتب بسیارى نقل شده، از جمله در کتاب تفسیر «روح المعانى» آلوسى و «کفایة الطالب» گنجى شافعى و کتب بسیار دیگر.
(«بحار الانوار»، جلد 35، صفحه 197 ـ «الغدیر»، جلد 2، صفحه 58، و جلد 3، صفحه 162، دار الکتاب العربى بیروت، طبع چهارم، 1397 هـ ق ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 362، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ «شواهد التنزیل» حاکم حسکانى، جلد 1، صفحات 214 و 236، مجمع احیاء الثقافة الاسلامیة، طبع اول، 1411 هـ ق).
7 ـ آل عمران، آیه 61.
8 ـ آیه 3 سوره «نمل»، آیه 39 سوره «روم»، آیه 4 سوره «لقمان»، آیه 7 سوره «فصلت» و غیر اینها.
9 ـ مریم، آیات 5 و 6.
10 ـ «الغدیر»، جلد 1، صفحه 196، دار الکتاب العربى بیروت، 1379 هـ ق.
11 ـ نقل از «منهاج البراعة»، جلد 2، صفحه 363.
12 ـ این روایتِ ضعیف، به صورت مرسله در تفسیر «برهان»، جلد 1، صفحه 485 آمده است.
............................
تفسیر نمونه
براساس حدیث «سلسلةالذهب» که امام رضا(ع) از قول پدرشان و ایشان از پدرشان تا امیرالؤمنین(ع) نقل کردهاند و امیرالمؤمنین(ع) از پیغمبر اکرم(ص) و ایشان از جبرئیل و جبرئیل هم از طرف خدا آن را نقل کرده، اگر شیعه با ولایت وارد قلعه «لا اله الّا الله» شود، مصونیت دارد و از آتش جهنم ایمن است.
به گزارش ایکنا از اصفهان، پایگاه اطلاعرسانی دفتر حضرت آیتاللهالعظمی مظاهری یکی از دروس اخلاق ایشان با عنوان «روایت مهم و ارزشمند امام رضا(ع)» را که گفتاری در خصوص حدیث سلسلةالذهب است، بازنشر کرده که در سایت خبرگزاری ایکنا منتشر میشود.
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم
حضرت امام رضا(ع) را به اجبار، اما با ظاهرسازی و تشریفات، از مدینه به سمت طوس حرکت دادند. در طی مسیر از مدینه تا خراسان، معمولاً از بیابانها و بیراههها میرفتند؛ اما وقتی به نیشابور رسیدند، چارهای جز گذر از میان شهر ندیدند؛ بنابراین کاروانیان مجبور شدند در نیشابور بمانند تا مردم به استقبال بیایند. خصوصیات دقیق آن استقبال را نمیدانیم؛ اما آنچه تاریخنویسان سنی و شیعه نوشتهاند، حاکی از آن است که استقبال عجیب و بینظیری از امام رضا(ع) صورت گرفت.
استقبال چنان گسترده بود که نگذاشتند امام رضا(ع) به میان مردم بیاید و آن حضرت در هودجی سوار بود. مردم همه میخواستند امام رضا(ع) را ببینند؛ اما مأموران اجازه ندادند. وقتی حضرت رضا(ع) در وسط جمعیت قرار گرفت، خود پرده کجاوه را کنار زد. مسلماً با دیدن چهره مبارک امام رضا(ع)، شور و شعف و احساسات مردم برانگیخته شد. همه از آن حضرت خواستند تا جمله و روایتی برای آنها بگوید.
حضرت نیز روایتی فرمود که به روایت «سلسلةالذهب» معروف شد؛ زیرا سندهای آن بسیار عالی و طلایی است. امام رضا(ع) روایت را از قول پدرشان و ایشان از پدرشان تا امیرالمؤمنین(ع) نقل کردهاند و امیرالمؤمنین(ع) از پیغمبر اکرم(ص) و ایشان از جبرئیل و جبرئیل هم از طرف خدا آن را نقل کرده است. حضرت با این سلسله سند فرمود که خداوند سبحان میفرماید: «لَا إِلَهَ إِلَّا الله حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی.» خداوند متعال کلمه «لا اله الّا الله» را حصن و قلعه محکم خود قرار داده که هرکسی در آن وارد شود، از آتش جهنم ایمن است.
حضرت رضا(ع) پرده هودج را انداخت و احساسات بالا گرفت. حضرت دوباره پرده را کنار زد و به مردم رو کرد و فرمود: «بِشُرُوطِهَا وَ أَنَا مِنْ شُرُوطِهَا»؛ یعنی کلمه «لا اله الّا الله» برای کسی که ولایت داشته باشد، قلعهای محکم است. بر این پایه، اگر شیعه با ولایت وارد قلعه «لا اله الّا الله» شود، مصونیت دارد و به جهنم نخواهد رفت.
امام رضا(ع) وقتی به طوس آمد، یکی از کارهای ایشان، برگزاری جلسههایی برای احیا و گسترش تشیع بود و با این کار خود توانست تشیع را سرتاسری کند. آن حضرت در یکی از جلسههای خود، روایتی مشابه روایت قبل را بیان کرد و فرمود: «وَلَایةُ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ حِصْنِی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِی أَمِنَ مِنْ عَذَابِی.»
این روایت نیز «سلسلةالذهب» است؛ یعنی امام رضا(ع) از پدرشان و پدرشان از پدرشان نقل میکنند تا سند به امیرالمؤمنین(ع) میرسد و امیرالمؤمنین(ع) از پیامبر اکرم(ص) و ایشان از جبرئیل و جبرئیل از طرف خدا فرموده که ولایت امیرالمؤمنین(ع) قلعه محکم خداست، هرکه وارد این قلعه شود، از آتش جهنم مصونیت دارد و بهشت برای اوست.».

























