• تـازه هـا
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

توطئه نُه گروهک مفسد در وادى القرى

شرح آیات 48 لغایت 53 سوره مبارکه نمل

48وَ کانَ فِی

بیشتر...

میرزا محمد مشهدی قمی

وی از علمای امامی قرن دوازدهم هجری است که در قم به دنیا آمد

بیشتر...

معرفت نفس،آیت الله العظمی مظاهری(بارگزاری 21 تیر

دریافت فایل صوتی

حجم: 6MB

زمان: 38:19 دقیقه

بیشتر...

حدیث سلسله الذهب ، آیت الله العظمی مظاهری

در سلسله مطالب روزانه که توسط سایت احسن الحدیث مطالب

بیشتر...

بى خبران مغرور و موانع شناخت

شرح آیات 45 لغایت 48 سوره مبارکه الاسراء

45وَ إِذا

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
55676
152346
153055176
اوقات شرعی

خطبه نود و هفت، بخش سوم

 

یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ، مُنِیتُ مِنْکُمْ بِثَلاَث وَ اثْنَتَیْنِ: صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاع، وَ بُکْمٌ ذَوُو کَلاَم، وَ عُمْیٌ ذَوُو أَبْصَار، لاَ أَحْرَارُ صِدْق عِنْدَ اللِّقَاءِ، وَ لاَ إِخْوَانُ ثِقَة عِنْدَ الْبَلاَءِ! تَرِبَتْ أَیْدِیکُمْ! یَا أَشْبَاهَ الإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا! کُلَّمَا جُمِعَتْ مِنْ جَانِب تَفَرَّقَتْ مِنْ آخَرَ، وَاللهِ لَکَأَنِّی بِکُمْ فِیمَا إِخَالُکُمْ: أَنْ لَوْ حَمِسَ الْوَغَى، وَ حَمِىَ الضِّرَابُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبی طَالِب انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبُلِهَا. وَ إِنِّی لَعَلَى بَیِّنَة مِنْ رَبِّی، وَ مِنْهَاج مِنْ نَبِیِّی، وَ إِنِّى لَعَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطُهُ لَقْطاً.

اى اهل کوفه من به سه چيز (که در شما هست) و دوچيز (که در شما نيست) مبتلا شده ام: حقايق را نمى شنويد، در حالى که گوش داريد! سخن نمى گوييد، در حالى که زبان تکلّم داريد! حقايق را نمى بينيد، در حالى که چشم داريد! نه در هنگام نبرد، آزاد مردان صادقيد; و نه در آزمايش هاى سخت برادران قابل اعتماد; دستهايتان خاک آلود باد! (و بر خاک مذلّت بنشينيد) اى کسانى که به شتران بى ساربانى مى مانيد که هرگاه از يک سو جمعشان کنند، از سوى ديگر پراکنده مى شوند! به خدا سوگند! من درباره شما چنين گمان مى کنم که اگر جنگ سختى روى دهد و آتش آن زبانه کشد، از اطراف فرزند ابوطالب جدا مى شويد، همانند جداشدن زن (هنگام وضع حمل) از نوزاد خويش! ولى من نشانه روشن (بر حقّانيت خويش) از پروردگارم دارم و بر طريق آشکار پيامبرم گام بر مى دارم و در راهى واضح، با هوشيارى و دقّت، به پيش مى روم (و تکليف الهى خود را انجام مى دهم).

 

شرح و تفسیر

من به وظیفه الهى خود عمل مى کنم امّا شما...

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه، تازیانه هاى ملامت و سرزنش را محکمتر بر ارواح خفته آنها فرود مى آورد و نقاط ضعف آنها را یکى بعد از دیگرى بیان مى کند; باشد که به خود آمده، درصدد اصلاح برآیند. نخست مى فرماید: «اى اهل کوفه! من به سه چیز (که در شما هست) و دو چیز (که در شما نیست) مبتلا شده ام:

گوش دارید امّا نمى شنوید، زبان دارید امّا سخن نمى گویید، حقایق را نمى بینید، در حالى که چشم دارید!». (یَا أَهْلَ الْکُوفَةِ! مُنِیتُ مِنْکُمْ بِثَلاَث وَ اثْنَتَیْنِ: صُمٌّ ذَوُو أَسْمَاع، وَ بُکْمٌ ذَوُو کَلاَم، وَ عُمْیٌ ذَوُو أَبْصَار).

در اینجا امام(علیه السلام) اشاره به ناتوانى آنها از مشاهده حوادث و تحلیل صحیح پیرامون آن و تلاش براى پیدا کردن راه حل ها مى کند، که در عین توانایى بر این امور، همه چیز را نادیده گرفته و در لاک خود فرو رفته بودند; صیّاد بى رحم را مى دیدند، امّا عکس العملى نشان نمى دادند; پیام تهدیدآمیز دشمن را مى شنیدند، امّا تکان نمى خوردند.

و امّا آن دو چیز که در آنها مى بایست باشد، ولى نبود، همان است که در ادامه سخن فرموده: «نه در هنگام نبرد، آزاد مردان صادقید، و نه در آزمایش هاى سخت برادران قابل اعتماد!». (لاَ أَحْرَارُ صِدْق عِنْدَ اللِّقَاءِ، وَ لاَ إِخْوَانُ ثِقَة عِنْدَ الْبَلاَءِ!).

بى شک، زندگى فراز و نشیب هاى زیادى دارد: گاه زمان صلح است و گاه زمان جنگ و گاه راحتى است و گاه بلا; دوستان باوفا و برادران قابل اعتماد در آرامش و راحتى شناخته نمى شوند، بلکه سختى ها، جنگها، بلاها و حوادثِ پیچیده و ناراحت کننده، میدان آزمون آنها است و متأسّفانه مردم کوفه و عراق، در آن زمان در این آزمون ها روسفید نبودند و بارها بىوفایى و عدم استقامت و سُستى و تنبلى خود را نشان داده بودند.

به همین جهت، امام(علیه السلام) در جمله هاى بعد نخست به آنها نفرین مى کند، سپس با دو تشبیه گویا از وضع روانى آن جمعیّت، آخرین سخن را درباره آنها بیان مى فرماید. مى گوید: «دستهایتان خاک آلود باد! (و بر خاک مذلّت بنشینید)». (تَرِبَتْ(1)). أَیْدِیکُمْ

«اى کسانى که به شتران بى ساربانى مى مانید که هرگاه از یک سو جمعشان کنند، از سوى دیگر پراکنده مى شوند!». (یَا أَشْبَاهَ الإِبِلِ غَابَ عَنْهَا رُعَاتُهَا!).

این تشبیه، تعبیر روشنى از جهل و نادانى و عدم انضباط آنها است. نخست آنها را به حیوانات تشبیه مى کند و سپس به نداشتن صاحب نافذ الکلام.

روشن است جمع کردن شتران توسط ساربان ها میسّر است و آنها به نداى هر کس گوش نمى دهند; به همین دلیل، اگر دیگرى بخواهد آنها را جمع کند، به مقصود خود نائل نمى شود.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، سوگند یاد مى کند و مى فرماید: «به خدا سوگند! من درباره شما چنین گمان مى کنم که اگر جنگ سختى روى دهد، و آتش آن زبانه کشد، از گِرد فرزند ابوطالب جدا مى شوید همانند جدا شدن زن (هنگام وضع حمل) از نوزاد خویش!». (وَاللهِ لَکَأَنِّی بِکُمْ فِیمَا إِخَالُکُمْ: أَنْ لَوْ حَمِسَ(2) الْوَغَى(3)، وَ حَمِىَ(4)الضِّرَابُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنِ ابْنِ أَبی طَالِب انْفِرَاجَ الْمَرْأَةِ عَنْ قُبُلِهَا).

براى جمله «إِنْفَرَجْتُمْ...» تفسیرهاى گوناگونى شده، ولى مناسب تر با مقام شامخ امیرمؤمنان على(علیه السلام) و رعایت موازین فصاحت، و رعایت تناسب در مقام تشبیه، همان است که در بالا گفتیم.

زیرا زن به هنگام وضع حمل، به خاطر درد زیادى که مى کشد هر لحظه مى خواهد فرزند از او جدا شود، تا نَفَس راحتى بکشد! امام(علیه السلام) مردم کوفه را به چنین زنى تشبیه مى کند که براى جدا شدن از فرزند، لحظه شمارى مى نماید; آنها نیز در میدان نبرد، پیچ و تاب مى خوردند و در انتظار لحظه اى بودند که راه فرار را پیدا کنند و از محضر امام(علیه السلام) بگریزند; گریختنى که بازگشتنى در آن نمى باشد; همانگونه که نوزاد به شکم مادر باز نمى گردد.

امام(علیه السلام) در خطبه 34 تشبیه جالب دیگرى در این زمینه فرموده; مى فرماید: «وَ أَیْمُ اللهِ إِنِّی لاََظُنُّ بِکُمْ أَنْ لَوْحَمِسَ الْوَغَى، وَ اسْتَحَرَّ الْمَوْتُ، قَدِ انْفَرَجْتُمْ عَنْ إبْنِ أَبِی طَالِب انْفِرَاجَ الرَّأْسِ; به خدا قسم! من گمان مى کنم اگر جنگ سختى درگیر شود و حرارت مرگ به شما نزدیک گردد، از فرزند ابوطالب جدا مى شوید، همچون جداشدن سر از تن (که التیامى در آن نیست)».

سرانجام در پایان این بخش، موضوع خود را در این گیر و دارها روشن مى سازد و مى فرماید: «من نشانه روشنى (بر حقّانیت خویش) از پروردگارم دارم; و بر طریقِ آشکار پیامبرم گام برمى دارم; و من در راهى واضح با هوشیارى و دقّت به پیش مى روم!» (وَ إِنِّی لَعَلَى بَیِّنَة مِنْ رَبِّی، وَ مِنْهَاج مِنْ نَبِیِّی، وَ إِنِّى لَعَلَى الطَّرِیقِ الْوَاضِحِ أَلْقُطُهُ لَقْطاً(5)).

بدیهى است کسى که تکیه گاهش فرمان خدا و مسیرش مسیر پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد، گمراهى و شکستى براى او متصوّر نیست و هر چه براى او پیش آید، فتح و پیروزى و انجام وظیفه است.

جمله «أَلْقُطُهُ لَقْطاً» در اصل به معناى جمع آورى کردن چیزى از نقاط مختلف است، که نیاز به هوشیارى و دقّت دارد و منظور امام(علیه السلام) از این تعبیر، این است که من براى پیشرفت در مسیر حق، پیوسته گزینش مى کنم و با هوشیارى، بهترین راه را برمى گزینم و مسیر خود را از لابلاى موانع، با تلاش و کوشش انتخاب مى کنم.

 

نکته

مقایسه روشنى از مردم عراق و شام!

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به هنگام مقایسه مردم عراق و شام، تعبیر بى سابقه اى داشت که فرمود: «من دوست دارم که معاویه شما را با مردم شام معاوضه کند; ده نفر از شما را بگیرد و یک نفر از شامیان را به من بدهد» در حالى که قضیّه باید بر عکس باشد، چون قرآن مجید در مقایسه مؤمنان با افراد بى ایمان مى فرماید «إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْروُنَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأَتَیْنِ...; هرگاه از شما بیست نفر با استقامت باشند، بر دویست نفر غلبه مى کنند».(6)

راستى چرا این اصل قرآنى در مورد عراقیان و شامیان برعکس شد؟

تحلیلهاى دقیق، ما را به ریشه هاى آنچه در کلام امام(علیه السلام) در این زمینه آمده است واقف مى کند زیرا:

اوّلا - کوفه یک شهر نوبنیاد جنگى بود و اهالى آن که عمدتاً لشکر امام(علیه السلام) را تشکیل مى دادند، از قبائل مختلف ومناطق گوناگون به آنجا آمده بودند و در میان آنها انسجام و هماهنگى و انضباط لازم وجود نداشت. هر کدام براى خود فکر و هدف داشتند و فرهنگ و روشى; در حالى که شامیان از زمانهاى قدیم همه در آنجا مى زیستند و منسجم و یک پارچه و داراى یک فرهنگ بودند.

ثانیاً - در میان لشکر امام(علیه السلام) گروهى وجود داشتند که به منظور گردآورى غنائم جنگى به آنجا آمده بودند آنجا که پاى غنیمتى در کار بود، مرد میدان بودند و آنجا که سخن از ایثار و فداکارى و شهادت بود، به گوشه اى مى خزیدند.

ثالثاً - شامیان به کشور خود به عنوان یک وطن نگاه مى کردند و خود را موظّف به دفاع از آن مى دیدند، در حالى که لشکر کوفه وطنش جاى دیگر بود و هر زمان که نمى توانست در آنجا زندگى کند، راه بازگشت به وطن اصلى براى او باز بود.

اضافه بر اینها، ضعف اراده و آسیب پذیرى در برابر فریبهاى دشمن که نمونه هاى آن در جنگ صفّین و سایر حوادث نمایان گشت و عدم معرفت آنها به مقام و موقعیّت امام(علیه السلام) و چشم بستن بر حوادث آینده و گرفتار روزمرّگى شدن، همه اینها عواملى بود که آثارش در میدان نبرد نمایان مى شد. نخست دعوت امام(علیه السلام) را براى جهاد اجابت نمى کردند و اگر هم اجابت مى کردند در میدان نبرد ضعف و زبونى و سستى و پراکندگى را به زودى ابراز مى داشتند.

به همین دلیل، هر بهانه اى را براى فرار از میدان نبرد، مغتنم مى شمردند; یک روز مى گفتند هوا شدیداً سرد است، بگذار کمى آرام گردد! و امام(علیه السلام) مى فرمود: هوا فقط براى شما سرد نیست، براى دشمنتان نیز سرد است. روز دیگر مى گفتند: بگذار گرمى هوا کمى فروکش کند، تا آماده میدان نبرد شویم و امام(علیه السلام) مى فرمود: «اینها همه بهانه هاى فرار است: «فَإِذَا کُنْتُمْ مِنَ الْحِّرَ والْقُرِّ تَفِرُّونَ، فَأَنْتُمْ وَاللهِ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ; جایى که شما از سرما و گرما فرار مى کنید، به خدا سوگند! از شمشیر دشمن بیشتر فرار مى کنید!»(7)

گویى میدان جنگ باید در فصل بهار باشد: در میان دشتهاى پُر گل و مرغان خواننده و مناظر زیبا!

در حدیثى مى خوانیم (8): «هنگامى که امام(علیه السلام) مشاهده کرد که اصحابش بعد از جنگ نهروان از حرکت به سوى شام ناخشنودند، آنها را در «نخیله» (لشکرگاهى نزدیک کوفه) گرد آورد و دستور داد از لشکرگاه خارج نشوند و کمتر به سراغ زن و فرزندان بروند تا آماده و ساخته براى جهاد گردند; ولى آنها آهسته و به طور پنهانى از لشکرگاه خارج مى شدند و راه کوفه را پیش مى گرفتند و جز عدّه اى از یاران خاص امام، با او باقى نماندند; هنگامى که امام چنین دید به کوفه بازگشت و براى مردم خطبه خواند (خطبه اى شبیه خطبه مورد بحث)» و این نشان مى دهد که اگر لحن امام در این گونه خطبه ها تند و خشن است، به خاطر سستى شدید و بىوفایى مخاطبان اوست که روح پاک او را سخت آزردند و امام(علیه السلام) براى تحریک آنها به جهاد با دشمنِ خونخوار، چاره اى جز این نداشت.

عامل دیگرى که سبب سستى و بى انضباطى لشکر کوفه بود، این بود که سران آنها در دوران حکومت عثمان، در ناز و نعمت فرو رفته بودند; چرا که او بیت المال را بدون حساب و کتاب در میان مردم تقسیم مى کرد و براى سران و دوستان و بستگان و نزدیکان خود، امتیازات عجیبى قائل بود; هنگامى که تحت برنامه هاى حکومت على(علیه السلام) قرار گرفتند، وضع دگرگون شد و تلخى عدالت، شیرینى تبعیض و ظلم را از کام آنها بیرون فرستاد; مرتّب گلایه داشتند و نق مى زدند; این در حالى بود که معاویه براى پیشبرد اهدافش، نه عدالت را به رسمیت مى شناخت و نه حکم خدا را! تمام تلاش و کوشش او این بود که هر کس را با درهم و دینار - به هر مبلغى که  باشد - خریدارى کند; او تنها به حکومت خویش مى اندیشید، نه به اسلام و نه به مردم، و در هنگام لزوم نیز متوسّل به ارعاب و تهدید و شکنجه و قتل مى شد.

آرى هنگامى که این امور دست به دست هم داد، چنین پدیده اى را در عراق و شام به وجود آورد.

و از اینجا مى توان به نکته مهمّى پى برد که امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) چقدر مدیر ومدبّر بود که توانست با چنین مردمى در سه جنگ جمل و صفّین و نهروان شرکت جوید و با رعایت تمام ضوابط عدالت اسلامى در آنها برنده شود; هر چند حماقت و نادانى گروهى از لشکریان، سرانجام کار خود را کرد و بخشى از نتایج مثبت را بر باد داد.

اینجاست که به یاد گفته «ابن ابى الحدید» مى افتیم; آنجا که مى گوید: «علماى کلام از معتزله گفته اند: «هیچ کس در حسن سیاست و صحّت تدبیر، به مقام امام على(علیه السلام) نرسید; زیرا او گرفتار رعیّتى با خواسته هاى مختلف و پراکنده و لشکرى عاصى و متمرّد بود و با این حال، به وسیله همین گروه، دشمنان را درهم شکست و رؤساى آنهارا از بین برد».(9)

راستى اگر ما بخواهیم قضاوت صحیحى در مورد سیاست امیرمؤمنان على(علیه السلام)داشته باشیم باید تمام این جهات را در نظر بگیریم; به اضافه اینکه امام(علیه السلام)بهره گیرى از هرگونه ابزار نادرست را براى خود حرام مى دانست.

1. تَربت» از مادّه «تُراب» به معناى خاک گرفته شده و «تَرِبَتْ أَيْدِيکُمْ» در اصل به اين معنا است که دستانتان خاک آلود باد! ولى اين واژه به معناى خسارت و فقر نيز به کار مى رود; زيرا افراد زيان کار و
فقير گويى به زمين خورده اند و دستانشان خاک آلوده شده است! 2. «حَمس» از مادّه «حمس» (بر وزن قفس) به معناى شدّت است و «حماسه» و «تمحّس» به معناى تشديد، مخصوصاً در جنگ ها آمده است. 3. «وَغى» در اصل به معناى سروصداى جنگاوران در ميدان نبرد است و گاه به خود جنگ هم گفته مى شود و در اينجا به همين معنا است. 4- «حَمى» از مادّه «حمى» (بر وزن سعى) به معناى شدّت حرارت است. «ضِراب» در اينجا به معناى زد و خورد و جنگ مى باشد. 5. «لَقط» به معناى برداشتن چيزى از زمين است و همچنين برداشتن چيزهاى مختلفى از نقاط مختلف. و اشياى گمشده را «لُقَطه» مى گويند، زيرا معمولا از زمين برداشته مى شود. 6. سوره انفال، آيه 65. 7. خطبه 27. 8. شرح نهج البلاغه تسترى، جلد 10، صفحه 519. 9. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7، صفحه 73.

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری